خیلیها میدانند که مدتها است ترکیه هستم، کمتر کسی هست که دیگر نداند. اما دوست نداشتم تا روزی که در ترکیه هستم، از اینجا بودن چیزی بنویسم، دوست نداشتم جایی جلوی اسمام بیاید که «پناهنده» هستم و زندهگیام در عالم پناهندهگی. نه این کسر شأنام باشد یا پناهنده بودن از مقدارم کم کند، نه؛ دوست نداشتم بگویم چرا که ترحم کسی را نمیخواستم، نمیخواستم جایی کسی بگوید یا بخواند که فلانی پناهنده است و شرایطاش فلان است و بهمان است…
دست رد به هر مصاحبهای در این زمینه زدم، بارها و بارها هم زدم، نمی خواستم بگویم مثل خیلیها من روزنامهنگار در ترکیه در «شرایط سختی» هستم و «زمستانها خانهام سرد» است و نمیتوانم از «دستشویی خانهام به خاطر خرابی استفاده کنم»! نمیخواستم کاسهی گدایی دستام بگیرم و در رسانهها به نام پناهندههای دیگر در ترکیه مصاحبه کنم و به کام خودم کمک بگیرم. نگویید نیست. اینها را در این مدت در ترکیه بارها و بارها دیدم و دیدهاند، کسانی را که اسم روزنامهنگار داشتند و به نام پناهندهها مصاحبههای آنچنانی برای خود کردند و خیلی زود به آنچه میخواستند رسیدند و بعد هم آن پناهندهها را که در آن مصاحبههای آنچنانی حرفشان را میزدند، فراموش کردند.
روزنامهنگار بودم و در همین جا و در همین ترکیه با همین نام و با همین حرفه خرج و برج زندهگی خودم را در آوردم و روزگار سر کردم، روزگاری که گاهی سخت، خیلی سخت، گاهی خوش، خیلی خوب، گاهی ساکت و گاهی شلوغ گذشت. برای همین است که همیشه به دوستانام گفتم، من در ترکیه پناهدهگی نکردهام، زندهگی کردم، زندهگی مثل هر جایی که بودهام و قرار است باشم.
روزنامهنگار و وبلاگنویس بودم و هستم و خواهم بود، اما مثلا برای سازمانی مثل «گزارشگران بدون مرز» این عنوان برای هر کسی نیست، برای امثال منی که به این نام و به این خاطر ۲ سال زندهگیمان را در زندان بودهایم، این مسأله زیاده جالب توجه نیست، سازمان گزارشگران بدون مرز، سازمانی است برای کمک به غیر روزنامهنگاران و کسانی که «سفارش» میشوند. مثلا همین سازمان اگر در زمان زندانی بودن من بیشتر از سی بیانیه و گزارش و خبر داده، در زمان پناهندهگی بهتر آن میبیند که به کسانی غیر از این کمک کند.
چند ماه بعد از انتخابات، نیک آهنگکوثر در فیسبوک خودش کلیپی را گذاشت که در آن خودش و چند روزنامهنگار دیگر تبلیغ میکردند که روزنامهنگاران در ترکیه شرایط بسیار سختی دارند و باید به آنها کمک شود و چنان و چنان و کسانی که میخواهند کمک کنند با سازمان گزارشگران بدون مرز تماس بگیرند و… بالای آن کلیپ تبلیغی نوشتم که از دروغ و فریب بدم میآید، نیکآهنگ گفت چرا اینطور میگویی و گفتم همین چیزهایی را که مختصر در همین بالا گفتم.
نیکان برای خودش دلائلی داشت و من هم دلائلی،از جمله اینکه این کمکها به آنان که باید برسد، نمیرسد. و نرسید، همین حالا که اینها را که مینویسم و میخوانید حدود ۱۵ روزنامهنگار در ترکیه میشناسم که از یک سال قبل خارج شدهاند و هیچکدام از این کمکها را دریافت نکردهاند.
شاید خرده بگیرند که سازمان گزارشگران بدون مرز یا هر سازمان و گروه و بنیاد دیگری برای پناهندهها بسیار کار کرده است و دست بسیاری را که «واقعا» در خطر بودهاند گرفته است، منکر این واقعیت هرگز نخواهم شد. چه بسیار روزنامهنگارانی که توسط همین سازمان به کشورهای ثالث منتقل شده و امنیت پیدا کردهاند. اما برای من با توجه به چیزهایی که دیدهام این سازمان اینچنین تعریف شده است، واقعیاتی که من دیدم و دیگران هم دیدند و بسیاری یا ندیدند یا نخواستند که ببینند. اینها را هم تنها من نمیگویم، از نمونه همان حرفهای «در گوشی» است که هیچگاه نوشته نمیشود. شهامت میخواهد.
اما قصد از این نوشتار باز کردن این مسائل نبود، با این که تا حدودی چیزهایی را گفتم، که البته بسیار بیشتر از اینها هست بگویم، اما وقتی میدانم نه درست میشود و نه تأثیری در جایی یا کسی دارد، چه حاجت به گفتن است. هر کسی پیش وجدان خودش مسئول است، کاری که کرده یا نکرده را پیش خودش سبک و سنگین میکند. من مسئول این نیستم که بگویم فلان روزنامهنگار از تهران بلیط یکسره داشته به فلان کشور، چرا که همه مسائل پناهندهگیاش از قبل آماده شده بوده است… بگذریم…
قصدم این است که واقعیت تلخی را که بر بسیاری از پناهندهگان ایرانی میرود و بسیاری از آن خبر ندارند، بگویم. تا آنجا که البته میتوانم و این قلم را هوای گفتن باشد. در این مدت بسیار طولانی بودنام در ترکیه دو کار کردم؛ یک اینکه سوز سرود اسیران را داشتم و دل به ایران سپرده بودم و دیگر چشم تماشا داشتم برای دیدن دردها و آلام مردمانی از کشورم که آوارهی سرزمینی شده بودند که کسی در آنجا به انتظارشان نایستاده بود.
میهمانان به شدت ناخوانده بودند که میزبان به جای میهماننوازی چشم غریبه بر آنها گشوده بود، غریبهای که باید حتا پول آن خاکی که بر آن قدم میگذارد بپردازد. میهمانانی که به امید فردای بهتر و امنتر، ترک یار و دیار کرده و هم دیروز را از دست رفته دیده و هم آیینهی فردا در چشمهایشان ترک خورده است.
کاش که بتوانم این را تا آخر بنویسم، که این روزها هم هوایی شدهام و همه قصه دیگری پیش رو دارم که آسمانام را بیش از قبل دلتنگ میکند.
- شرح عکس: از همان شهری است که دل به سرسبزیاش سپردهام و بسیار دوستاش میدارم، شهری کوچک در میان تپههایی سرسبز که در این مدت یاریگر ذهن خستهام بود.
مدیار







