در محلههای پایین و کم و امکانات شهر شیراز به نام سهلآباد و مهدیآباد و جایی به نام کَتسْبَش دانشآموزان و کودکانی بودند که امروز که بر سنشان افزود شده هنوز در خاطر دارند مهر و محبت معلمانهی گروهی از جوانان شیرازی را که فارغ ازهر چیز، صبحهای جمعه به جای صعود به کوهها و قلههای سنگی، راه دل بر میگزیدند و کودکانی را گرد خود میآوردند و همراه و همدم آنان میشدند.[۱]
هر صبح جمعه در برابر خانههای گلی و قدیمی این محلههای فقیرنشین قالیچهای پهن میشد و هر چند دانشآموز گرد یکی از این جوانان مینشست و دروس مدرسه و زندهگی را مرور میکرد.
شش سال قبل بود که گروهی از جوانان شهر شیراز قراری گذاشتند که به یکی از این محلهها بروند و کودکان فقر را در بر خود بگیرند. آماده کردن کودکان و دانشآموزان برای امتحانات پایان سال هدف اولیه شروع کار این جوانان بود، اما از آنجا که والدین دانشآموزان در نزدیکی خود تلاش این جوانان را دیدند از آنها خواستند فرزندانشان را در کسب مهارتهای اجتماعی و اخلاقی نیز یاری کنند، کاری که از یک محله به نام کتسبس شیراز شروع شده بود به چند محلهی دیگر نیز شیوع پیدا میکند، آموزگاران بیشتر میشوند و دانشآموزان نیز.[۲]
همزمان این گروه جوان دست به فعالیتهای دیگری میزند، چهارده آموزگار از این گروه به ۱۰۰ کودک و نوجوان در یکی از مراکز آموزشی شیراز کمک میکند که در راستای «حمایت از حقوق کودک» در وزارت کشور ثبت شده بود. کلاسهای هنری برای بیماران جوانِ سرطانی در بیمارستان کودکان و نوجوانان شیراز که مورد استقبال بسیاری قرار میگیرد از دیگر کارهای انسانی این گروه جوان و اهل دل است که هر آنچه داشتند دریغ نکردند.[۳]
باری
قلعه بانان
این حجت با ما تمام کردهاند
که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
میباید با ابلیس قراری ببندیم.
آموزش به این کودکان و دانشآموزان میشود جرم، گذاشتن کلاس هنری برای جوانان سرطانی که شاید با این کلاسها امیدشان به بودن دو چندان میشد با واژههای امنیتیِ «تبلیغ و امنیت و نظام»[۴] تفسیر میشود، محلههای فقیرنشینی که به همت این جوانان دیگر تمیزتر و زیباتر شده بود و کودکان و خانوادههایی که شوقی در آنها پدید آمده بود، مدرک جرم میشوند.
رها ثابت[۵]، دختر جوان شیرازی یکی از همان جوانان اهل دل شیراز بود که روی همان قالیچهها روبروی خانهها مینشست و به کودکان درس میداد، یکی از همان جوانان بود که شادی زندهگی را با بیمارانی که ناامید از زندهگی بودند تقسیم میکرد. رها ثابت و ۵۳ نفر دیگر از این جوانان را از دید قلعهبانان «مشکلی» بود. مشکلی به نام «دیانت بهایی».
رها ثابت و ۵۳ نفر دیگر از این جوانان بازداشت میشوند چرا که دیانت بهایی در ایران یعنی اقدام علیه امنیت ملی، یعنی تبلیغ علیه نظام، یعنی آنچه که تو بدان معتقدی بر خلاف آن چیزی است که من بدان معتقدم و این یعنی جرم، جرمی نابخشودنی که جز با زندان و جز با تبعید و جز با سلولهای انفرادی حل نمیشود.[۶]
اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ است[۷] که آن کودکان محلههای مهدیآباد و سهلآباد دیگر معلمهایشان را نمیبینند و آن بیماران جوان سرطانی در تنهایی یأسآلودی تنها میمانند، چرا که آنها که آمده بودند و دل به دردهایشان داده بودند برای قلعهبانان امروز «بودن و کارشان» معنایی از «تهدید» علیه امنیت و نظام و دینشان است. ادیبهشت ماه ۱۳۸۵ پنجاه و چهار تن از آن جوانانی که بهایی بودند و مسلمان نبودند بازداشت میشوند و به بازداشتگاهی منتقل میشوند که ناماش «بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز» است.
«تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی»[۸] اتهامی است که برای این ۵۴ نفر در نظر گرفته میشود و دستگاه عدل جمهوری اسلامی آنچه را این جوانان به همراه جوانان غیر مسلمان انجام داده بودند جرمی علیه خود میپندارد. آنچه در میان بازداشت و پروسهی قضایی رها ثابت و آن ۵۳ نفر اتفاق میافتد امر تازهای نبود و نیست، پیش از آن افتاده بود و بعد از آن هم افتاد و امروز هم میبینم چنین عدالتی را. رها ثابت به همراه هاله روحی[۹] و ساسان تقوا[۱۰] دو جوان دیگر از این گروه به چهار سال زندان تعزیری محکوم میشوند و آن ۵۱ تن دیگر به یک سال حبس تعلیقی به شرط «شرکت در کلاسهای تبلیغات اسلامی»![۱۱]
آنچه که در پروسه قضایی و زندانی بودن رها ثابت و دو همراه دیگرش اهمیت دارد و زندانی بودن آنها را عجیب و غیر قابل باور جلوه میدهد؛ تحمل حبس در بازداشتگاه و به صورت انفرادی است. اکنون سومین سالی است که ثابت، روحی و تقوا در بازداشتگاه زندانی هستند.[۱۲] هاله روحی این بازداشت و این نحوهی زندانی بودن را در نامهای با عنوان «من هاله روحی، یک زندانی هستم» بدین صورت شرح میدهد: «پس از اتمام سوال و جوابها در دادگاه و در مدت بازجویی، دادگاه حکمی مبنی بر محکومیت اینجانب به چهار سال حبس تعزیری صادر کرد! با ناباوری از حکم صادره، درخواست تجدید نظر دادم و منتظر که، در آبانماه ۱۳۸۶ در یک تماس تلفنی از من خواسته شد به ادارهی اطلاعات شیراز بروم و پس از ورود، بنده را به یک سلول بردند و دو روز بعد از آن گفتند که شما برای اجرای حکم اینجا هستید و باید چهار سال را در اینجا بمانید. امروز ۱۸ ماه از آن تاریخ میگذرد؛ در این ۱۸ ماه: مرا از ارتباط با افراد دیگر و زندهگی اجتماعی که یکی از حقوق زندانی است، محروم کردهاند. در هفته فقط یک ملاقات پنج دقیقهای با خانوادهام دارم و از ارتباط تلفنیِ مرتب و دائم محروم بودهام، در حالی که این ارتباطها در طول هفته از حقوق یک زندانی است.»[۱۳]
برای درک بهتر وضعیت رها ثابت که ناباورانه نزدیک به سه سال است که در سلول انفرادی زندانی است، باز هم خواندن نامهی هاله روحی خالی از لطف نیست: «در طول روز فقط ۱۰ تا ۲۰ دقیقه در فضایی محصور به نام هواخوری که سقف ندارد، قدم میزنم و زمان آن را هم زندانبان تعیین میکند، گاهی هشت صبح، گاهی ۱۲ ظهر و امکان طولانی شدنِ مدتِ هواخوری نیز نیست. آیا برای فردی که ۲۴ ساعت در اتاقی در بسته است، ۱۰ دقیقه فضای باز کفایت میکند؟ من امکان استفاده از تلفن را ندارم، در صورتیکه هر زندانی میتواند هر روز از تلفن استفاده کند.»[همان]
رها ثابت یک زندانی است؟ یک محکوم است؟ پاسخ به این سوالها برای او که در بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز در سومین سال تنهایی است کمی مشکل است. بگذریم از دلیل آوردن که چرا یک نفر به خاطر کاری انساندوستانه متهم شده و مجرم شناخته است، بگذریم از اینکه کمک به بیماران در کدام مرام و مسلک جرم است، بگذریم از اینکه حقوق شهروندی بهاییان رعایت نمیشود و بگذریم از اینکه جمهوری اسلامی را تاب تحمل اینان نیست، چرا تحمل کیفر بر خلاف قاعده و قانون? چرا تحمل کیفر در سلول انفرادی؟ چرا دریغ کردن امکاناتی که در اختیار هر زندانی دیگری است؟ چرا با ثابت و تقوا و روحی به سان یک زندانی رفتار نمیشود؟ بگذریم از حقوق انسانیشان، به عنوان یک مجرم حقوقی ندارند؟
رها ثابت، زندانی بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز از تاریخ ۲۸ آبان ماه ۱۳۸۶ اینچنین روزگار میگذارند، یعنی ۳۴ ماه انفرادی بودن و به دور از امکاناتی که یک شخص، به عنوان زندانی به آن دسترسی دارد و حق دارد که دسترسی داشته باشد. پدر و مادرش هر سه شنبه صبح برای دیدارش به بازداشتگاه میروند[۱۴] و فرزند برای مدتی هر چند کوتاه در فرصت یک ملاقات، برای تنها «سه دقیقه»[۱۵] میتواند از آن سلولهای تنهایی بیرون میآید، «با آن ضعف بدنی بر اثر ترکیدن کیستی در بدنش {که} ۱٫۵ لیتر خون از دست داده و هم اکنون نیز با ضعف بسیار» این تنهایی و این ستم عظیم را سپری میکند.[همان]
وقتی رها ثابت را مینویسی به کدام ظلم رفته باید بیاندیشی؟ به اینکه به خاطر کاری انساندوستانه که در آن نه از مذهباش سخن گفت و نه از اعتقادش به زندان افتاده؟ به خاطر حکم ناروای چهار سال زندان؟ به خاطر تحمل مجازات ناعادلانه در سلول انفرادی؟ به خاطر ملاقاتهای سه دقیقهیی که پدر و مادرش مدتها به خاطر آن پشت در بازداشتگاه منتظر میمانند؟ به خاطر مرخصیهایی که یا نمیدهند و یا اگر داده میشود در حد پنج روز[۱۶] و سه روز[۱۷] است و نه بیشتر؟
این نیست سهم کسانی که «با نیتی خالص، برای کمک به تعداد محدودی، به مدت یک سال به منطقۀ سهل آبادِ شیراز» میرفتند که شاید بتوانند «دلی را شاد و خاطری را آرام و ناتوانی را دستگیر» شوند. اما کسانی آنها را بازداشت کردند که خود نیز بر بیگناهیشان مهر تأکید زدهاند.
آنچه هالی روحی در پایان نامهاش درخواست میکند، بیشک همان است که رها ثابت و ساسان تقوا خواستار آناند: «من تمام آنچه قبل از صدور حکم بوده را نادیده میگیرم. امروز اگر من یک زندانیام با من مثل یک زندانی رفتار کنید، اگر من یک زندانیام مرا به زندان ببرید، به من اجازهی هواخوری بدهید. به من اجازهی استفاده از تلفن، ارتباط با افراد، زندگی اجتماعی و … بدهید. اگر من زندانیام حقوق یک زندانی را در مورد من اجرا کنید.»[۱۸]
آری، امروز زندانی هست، شهروندی هست که خواستهاش گر چه آزادی است، اما قبل از آن هواخوری میخواهد و زندهگی احتماعی،ارتباط با آدمها و رفتار کردن مثل دیگر زندانیان؟ خیلی زیاد است برای کسانی که بازداشت کنندگانشان خود به بیگناهیشان معترفاند؟[۱۹]
مدیار
پیشتر
دیگر اینکه