Archive | حقوق‌ شهروندی

Tags: , , , , , ,

نامه ابوالفضل قدیانی؛ مفاسد بازجویان سپاه و روی سفید شکنجه‌گران ساواک


ابوالفضل قدیانی زندانی جسوری است که حرف را می‌زند و پنهان‌اش نمی‌کند. در چند نامه‌یی که پیش‌تر از زندان نوشته بود هم همین‌گونه بود. قدیانی نامه‌یی جدید منتشر کرده است، نامه‌یی که جدا از بیان بی‌پروای قدیانی که حالا در زندان اوین است، از تلخی که بر علیرضا رجایی و همسرش رفته سخن می‌گوید و چهره‌ی بازجویان دستگاه‌های امنیتی مثل سپاه و وزارات اطلاعات را نشان می‌دهد.

نامه کوتاه است اما به خوبی نشان می‌دهد که چه کسانی و با چه قصدهایی شهروندان را زندانی می‌کنند و اخلاق و عدالت در زنده‌گی آن‌ها در چه جای‌گاهی قرار دارد. شاید نیاز به توضیح و تفسیر نباشد، مرز میان زندانیان سیاسی که حق و عدالت پیشه کرده‌اند و نهادهای امنیتی و نظامی و دولتی پیش‌تر از این بارها نشان داده شده بود، اما چنین مسائلی عمق و پهنای این شکاف را بیش‌تر نشان می‌دهد. قدیانی در نامه‌اش که در سایت کلمه منتشر شده، نوشته است که:

آقای صادق لاریجانی

بار‌ها و بار‌ها برخوردهای کثیف برخی از بازجویان فاسدالاخلاق سپاه و وزارت اطلاعات که متاسفانه امروز حاکم بر قضات بی‌ارادهٔ دادگاه های سیاسی نیز هستند با خانواده‌های مظلوم زندانیان سیاسی بیان شده و حتما شما هم شنیده و مطلع شده‌اید ولی هیچ ترتیب اثری به آن‌ها نداده‌اید. آخرین مورد این اقدامات بوسیله یکی از بازجویان فاسد اطلاعات سپاه با نام مستعار «اوسط» انجام شده است.

وی که از ابتدای بازداشت غیرقانونی آقای دکتر علیرضا رجایی بار‌ها و بار‌ها به طرق مختلف مزاحم خانواده ایشان بوده و آن‌ها را تحت انواع فشارهای روحی و روانی قرار داده و بد‌ترین شرایط را برای خانوادهٔ محترم و مظلوم بوجود آورده، اخیرا وقاحت و خباثت را بجایی رسانده که به همسر آقای دکتر رجایی گفته من ایشان را به زندان برازجان یا رجایی شهر تبعید می‌کنم و وقیحانه از وی خواسته از شوهرش طلاق بگیرد. اگر شما و سایر مسئولین ارشد نظام کمترین غیرتی داشتید این بازجویان کثیف با اقداماتی بسیار کمتر از این آنچنان مجازات و رسوا می‌شدند که دیگر این بی‌دینی‌ها و اقدامات ضداخلاقی امکان بروز پیدا نمی‌کرد و نوامیس افراد به بازی گرفته نمی‌شد. ولی بدبختانه امروز این افراد از سوی سران کشور حتی تشویق می‌شوند و ترفیع می‌گیرند.

من بعنوان یک زندانی سیاسی در رژیم گذشته اعلام می‌کنم این برخوردهای مورد حمایت شما روی ساواک شاه مخلوع را با تمام مفاسد و شکنجه گری‌هایش سفید کرده است. در آن رژیم علیرغم همه مفاسد و ظلم‌هایش حرمت خانواده‌های زندانیان رعایت می‌شد و هیچ مشکلی برای همسر و فرزندان زندانیان سیاسی ایجاد نمی‌شد. متاسفانه این ننگ ابدی برای این نظام استبداد دینی است که برای رسیدن به اهداف خود استفاده هر وسیلهٔ غیر انسانی را مجاز می‌شمارد و هر آزار و اذیت و فشاری را بر خانواده‌های زندانیان سیاسی مجاز می‌شمارد که اوج سقوط اخلاقی و انسانی صاحبان قدرت را نشان می‌دهد.

فقط این جملهٔ سرور آزادگان را به شما یادآوری می‌کنم که:

إن لم یکن لکم دین فکونوا أحراراً فی دنیاکم

ابوالفضل قدیانی

زندان اوین بند ۳۵۰

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی

Tags: , , , , ,

اندوه لبنان چه کسی را می‌کشد؟


بر اساس اعلام وزیر بهداشت ایران و برخی نماینده‌گان مجلس : « از ۲ و نیم میلیارد دلار ارز مورد نیاز برای واردات دارو در سال جاری، تنها ۶۰۰ میلیون دلار ارز دولتی به این امر اختصاص یافته است.»
از سوی دیگر «مرکز درمانی همودیالیز سبز درمان شرق» نسبت به تعطیلی «مراکز همودیالیز خصوصی و خیریه» به ویژه در خوزستان به خاطر عدم تخصیص بودجه‌ی مورد نیاز «هشدار» داده است.
آن‌سوتر رییس کمیسیون بهداشت مجلس با بیان این‌که «دولت سلامت مردم را به بازی گرفته» می‌گوید: «یک زمان است که مسئولان دولت می‌گویند نداریم اما این چه نداری است که ۶۰۰ میلیون دلار ارز مرجع برای واردات خودروهای لوکس اختصاص می‌دهند. آن وقت برای واردات دارو حتی با دلار ۳ هزار تومانی و ۴ هزار تومانی هم در بانکها و گمرگ کارشکنی می‌کنند. در این وضعیت بیماری وبا در کشور پیدا شده است، حتی بیماری سرخک که سالها ریشه کن شده بود الان در زیر سن واکسیناسیون پیدا شده است.»
از طرفی حسینعلی شهریاری رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس نیز در سخنانی می‌گوید:
ـ در ۶ ماهه اخیر بانک مرکزی هیچ ارزی را به حوزه سلامت اختصاص نداده و در این حوزه سوءمدیریت داشته است
ـ پول یارانه دارو ۴۸۰ میلیارد تومان پیش بینی شده، اما ۲۲۰ میلیارد آن تخصیص داده شده است

ـ بنده به رئیس جمهور در خصوص اختصاص بودجه به بخش سلامت و دارویی کشور تذکر داده ام که به فکر دارو باشید که در غیراینصورت فاجعه به بار خواهد آمد، ادامه داد: متاسفانه هیچ توجهی تاکنون به این بخش نشده است
ـ من به آنها می گویم شما مگر ۲۰ هزار میلیارد درآمد نداشتید از همین مقدار ۱۰ درصد آن را به بخش سلامت تخصیص دهید. شما که پرداخت های غیرقانونی به جاهای مختلف دارید، بخشی را هم به حوزه سلامت اختصاص دهید.
ـ با شعار که نمی شود باید برای سلامت انسان هزینه کرد.
دیگر نماینده مجلس مسعود پزشکیان نیز در گفت‌وگو با خانه ملت می‌گوید:
ـ متأسفانه دولت هم‌اکنون می‌تواند برای واردات ماشین‌ها لوکس از ارز مرجع استفاده کند ولی نمی‌تواند برای زندگی انسان‌ها ارز اختصاص دهد، که این نشان‌دهنده سوء مدیریت است.
ـ وقتی وزارت بهداشت، درمان و آموزش

پزشکی از وضعیت کنونی اعتبار حوزه بهداشت اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، موضوع تأسف‌بار است.
ـ یکی از محورهای سؤال‌ از رئیس‌جمهور بی‌توجهی به موضوع سلامت و اختصاص ندادن اعتبار است
ـ این وزارتخانه چگونه از نحوه اختصاص ارز واردات دارو اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.
ـ اینکه ارز را اختصاص داده‌اند ولی ما از مکان اختصاص آن بی‌اطلاع هستیم بسیار تعجب‌آور است.
ـ مشکل این است که ما پایبندی به قانون را در ساختار دولت مخدوش می‌بینیم که ضرورت دارد دولت درباره اختصاص ارز واردات دارو شفاف‌سازی کند.
بر اساس اعلام مجید آراسته، رئیس انجمن تالاسمی ایران تاکنون چند بیمار تالاسمی به خاطر نبود دارو جان خود را از دست داده‌اند!
در این وانفسا اما دولت جمهوری اسلامی ایران به لبنان کمک ۴۰ میلیون دلاریمی‌کند.
اندوه لبنان چه کسی را می‌کشد؟

مدیار

Posted in ایران, جامعه, حقوق‌ شهروندی

Tags: , , , ,

کمبود شدید داروی دسفرال و تهدید جان بیماران تالاسمی


داروی «دسفرال» یکی از مهم‌ترین داروهای مورد مصرف بیماران تالاسمی در ایران است. این دارو که کمبود عرضه آن از سال‌های گذشته آغاز شده بود، در طول ماه‌های گذشته با کمبود شدید در ایران مواجه شده است و جان بیماران مبتلا به تالاسمی را در معرض خطر قرار داده است.

داروی دسفرال یک داروی آهن زدا است که به بیش‌تر به صورت تزریقی مصرف می‌شود و با توجه به مصرف مداوم خون در بیماران تالاسمی در صورتی که این دارو به موقع از سوی این بیماران مصرف نشود بیماران تالاسمی دچار ضایعات قلبی، گوارشی و کبدی می‌شوند.

کمبود این دارو در مرحله‌ی اول به کاهش واردات آن از سال‌های گذشته به منظور تولید و فروش داروهای مشابه ایرانی آن از جمله «دسفوناک» آغاز شد. این دارو از سال ۱۳۸۶ در بین بیماران تالاسمی در ایران  توزیع شد. بر خلاف نظر برخی مسئولین دسفوناک  به خاطر عوارض زیاد آن و کیفیت بسیار پایین آن موجب اعتراض بیماران مبتلا به تالاسمی شد. این اعتراض‌ها منجر به قطع موقتی این دارو در اسفند ماه سال گذشته شده بود. انجمن تالاسمی ایران با «حمایت قاطع از قطع این دارو» در نامه‌ای سرگشاده برای خبرگزاری مهر در مورد این دارو نوشته بود: «با وجود تولید این دارو در اروپا هیچکدام از کشورهای اروپایی کارآیی این دارو را تایید ننموده‌اند و از آن به عنوان داروی درمانی بیماران خود استفاده ننموده‌اند.»

«ایجاد حساسیت، خارش، بی‌حالی و بد حالی، حالت تهوع و…» از جمله  عوارض دسفوناک در بیماران مبتلا به تالاسمی است.

با ورود دسفوناک عرضه‌ی دسفرال در داروخانه‌ها قطع شده بود، اما با پیدا شدن این عوارض به صورت نوبتی داروخانه‌‌ها یکبار به بیماران دسفوناک و یک بار دسفرال عرضه می‌کردند. در ابتدا به هر بیمار تالاسمی ۱۰۰ عدد آمپول دسفرال داده می‌شد، اما این تعداد در طی یکی دو سال اخیر هر بار کم‌تر از گذشته شده و عرضه‌ی این دارو اکنون به ۳۰ عدد در هر نوبت رسیده است که به هیچ عنوان فاصله‌ی منظمی نیست.

برادرم که مبتلا به بیماری تالاسمی است نزدیک به سه ماه بود که به خاطر کمبود شدید دسفرال به این دارو دسترسی نداشت. امروز پس از ۳ ماه او توانسته است از داروخانه «طرفه» که در حال حاضر محل پخش آمپول دسفرال در تهران است ۳۰ عدد آمپول بگیرد که این تعداد دارو تنها برای یک هفته‌ی او کافی است! نبود این دارو در طول این سه ماه باعث شده است که برادرم دچار مشکل قلبی بشود و مشخص نیست که بعد از این یک هفته وی چه‌طور و چه‌گونه به این دارو دسترسی پیدا خواهد کرد.

این مشکل، مشکل مشابه و خطرناک هزاران بیمار تالاسمی در ایران است. امروز در داروخانه‌ی طرفه تنها ۱۰۰ نفر موفق شده بودند در میان ازدحام جمعیت  و تنشی که در گرفته بود، داروی دسفرال بگیرند و به دیگر بیماران حاضر در داروخانه‌ی طرفه دارو نرسید!

مجید آراسته رئیس انجمن تالاسمی ایران می‌گوید: «۲۰ هزار مبتلا به اختلالات هموگلوبین در کشور داریم که حدود ۱۶ تا ۱۷ هزار مورد از آنها دچار تالاسمی ماژورهستند، این افراد به علت ماهیت بیماریشان نیازمند مراقبت‌های خاص هستند و بایستی از داروهای آهن‌زدا استفاده کنند.»

شرکت سوئیسی که آمپول دسفرال را تولید می‌کند محصول دیگری که خوراکی است با نام «ایکس جید» دارد که بیماران تالاسمی می‌توانند آن را مصرف کنند. اما بر خلاف دسفرالی که در حال حاضر وجود ندارد، این دارو مشمول بیمه نیست و مصرف آن بسیار پر هزینه است. قیمت این دارو در اسفند ماه گذشته ۴ هزار تومان بوده است. برخی بیماران تالاسمی باید روزی یک یا دو نوبت از این قرص استفاده کنند که در ماهانه‌ قیمت آن برای هر بیمار بسیار پرهزینه است.

اما مهم‌ترین دلیل کمبود دسفرال و دیگر داروها در ایران در طی سال جاری عدم تخصیص بودجه مورد نیز در بخش بهداشت و سلامت از سوی دولت است. بر اساس اعلام وزیر بهداشت ایران : « از ۲ و نیم میلیارد دلار ارز مورد نیاز برای واردات دارو در سال جاری، تنها ۶۰۰ میلیون دلار ارز دولتی به این امر اختصاص یافته است.»

در حالی که برخی مسئولان دولتی سعی بر آن دارند که مشکلات دارو در ایران را به «تحریم»ها نسبت بدهند، حسینعلی شهریاری رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هم با تذکر به دولت در این خصوص گفته بود: «در ۶ ماهه اخیر بانک مرکزی هیچ ارزی را به حوزه سلامت اختصاص نداده و در این حوزه سوءمدیریت داشته است.»

به گزارش خبرگزاری مهر وی با بیان اینکه بنده به رئیس جمهور در خصوص اختصاص بودجه به بخش سلامت و دارویی کشور تذکر داده‌ام که به فکر دارو باشید که در غیراین صورت فاجعه به بار خواهد آمد، ادامه داد: «متاسفانه هیچ توجهی تاکنون به این بخش نشده است.»

اکنون نزدیک به ۲۰ هزار بیمار تالاسمی در کشور با کمبود شدید داروی زنده‌گانی بخش دسفرال مواجه هستند. مشکلی که بیماران خاص همه‌گی با آن مواجه هستند. این‌که دولت جمهوری اسلامی خود را در طول این ماه‌ها متعهد به رفع هر چه سریع‌تر این مشکل به هر طریق ممکن نکرده و نمی‌کند، به «جنایت» نزدیک است.

در حال حاضر مظلوم‌ترین و بی‌پناه‌ترین افراد در ایران با مشکلی مواجه‌اند که جان آن‌ها را با خطر روبه‌رو کرده است. کمبود هر کدام از داروها برای بیماران خاص می‌تواند به پایان زنده‌گی هر کدام از آن‌ها منتهی شود؟ گوش شنوا که هیچ، به راستی هیچ مسئول متعهدی در دولت برای حل این مشکل وجود ندارد؟

مدیار

در همین زمینه:

Posted in جامعه, حقوق‌ شهروندی

Tags: , , ,

زندانی گم نام؛ ستار بهشتی


«زندانی گم‌نام» دشت فراخی است برای بازجو و مأمور. بی‌پناهی‌اش را و بی‌دفاعی‌اش را دستی گشاده دارد و ضربه‌های‌اش را بی‌تأمل و فکر فرود می‌آرد. نمی‌لرزد اگر خشی بیاندازد و ترس و لرز در کاری که می‌کند ندارد.
این است که بارها گفته‌اند و گفته‌ام «از کنار نام زندانیان گم‌نام» ساده و بی‌تفاوت رد نشویم. هر کدام‌شان را بازجو و مأمور می‌تواند به سرنوشت ستار بهشتی دچار کند که ستار بهشتی نمونه‌ی اول نبوده

و نشان آخر این داستان تکراری است.
اصلاح‌طلب بودن و از زندانی اصلاح‌طلب تنها سخن گفتن، کرد بودن و تنها زندانیان کرد را یاد کردن، ترک بودن و تنها به کار ترک‌ها مشغول بودن، به دین و آیین و نژاد و رنگ خاص بودن و تنها به آن درآمیختن را تنها و تنها نتیجه این است که امروز گذشت؛ «برای‌اش یک قبر بخرید». بار ناله‌ها و رنج‌ها تنها جدا جدا تحمل می‌شود و تنها پایان تلخ داستان ستارها است که همه‌گی را با هم تلخ‌کام می‌کند.
مدیار

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی, وبلاگستان

Tags: , , , , , , , , , , ,

یک زندانی؛ جمال‌الدین خانجانی، یکی از آن هفت‌ نفر


قصه از آن‌جا آغازیدن گرفت که رنگ زنده‌گی، به رنگ خون و به هوای زندان آغَشته شد، هوا، هوای اعدام بود و طناب‌ها را در آسمان به آهنگ مرگ می‌رقصاندند و سفیر گلوله‌ها از گوش می‌گذشت. خزان و شاید هم بهار خزان شده دو سال بعد از آن تغییر که «شکوهمند» می‌خوانندش بود که ۹ عضو «محفل روحانی ایران»[۲] در اندیشه حذف کننده‌ی «جمهوری» که قرار بود «اسلامی» باشد، گم شدند تا امروزه روز که هستیم نه پیکر بی‌جان‌شان پیدا شده و نه خبری از آنان به گوش رسیده است.[۲] آن‌ها که در جنگ هشت ساله‌ی با کشور همسایه رفتند و دیگر نشانی از بی‌نشانی‌هاشان پیدا نشد، نام «مفقودالاثر» داده بودند و این ۹ بهایی که هرگز بازنگشتند را اما چه باید نام گفت؟

محفل روحانی دوم، یک سال بعد از آن در سال ۱۳۶۰ تشکیل شد و این قصه هنوز بوی خون می‌داد. هر ۹ نفر به تیغ همان جمهوری که قرار بود اسلامی باشد گرفتار آمدند و جملگه‌یی نشستند به فهرست آن‌چه که دهه‌ی شصت ایرانی را به آن یاد می‌کنند.[همان] قصه اما ادامه یافت و دو سال بعد محفل سوم تشکیل و جمهوری که قرار بود اسلامی باشد، بودن‌شان را «قدغن» کرد و آبی دریا را برای‌شان فعل حرام. از آن ۹ نفر هفت تن به هوای پر غصه اعدام‌های دهه‌ی شصت رسیدند و تنها دو نفر از آن‌ها ماندند.[۳] از این دو تن که رهیدند از آن هوای اعدام، یکی‌ را نام جمال‌الدین خانجانی[۴] است.

جمال‌الدین خانجانی آخرین بازمانده از آخرین محفل روحانی بهاییان ایران گرچه از آسمان خشمگین و دهشت‌آور دهه‌ی شصت از برای جان به سلامت گذشت، اما از چشیدن تنگناهای عضویت در یک «اقلیت» از نوع مذهبی‌اش در در ایرانی که قرار بود جمهوری باشد که اسلامی هرگز نگذشت. محدودیت در زنده‌گی اجتماعی بارها برای او و خانواده‌اش در طی این سه دهه و اندی ایجاد و مشکل‌ساز شد. کارمند سابق شرکت پپسی‌کولا در ایران[۵] بعد از آن تغییر ۵۷ که هرگز «شکوهمند» نشد، جامه‌ی یک کارآفرین را به تن پوشاند کارخانه‌ی آجرپزی راه‌انداخت و به خاطر بهایی بودن این کارخانه که صدها کارگر در خود جای داده بود به محاق جمهوری رفت که فقط می خواست اسلامی باشد. کارخانه نیز به مصادره درآمد و خانجانی به برای گذران زنده‌گی به مزرعه‌داری روی آورد، گر چه در این نیز با مشکل‌های ساخته و پرداخته‌ی نظام اسلامی بسیار دست و پنجه نرم کرد.[۶]

رتق و فتق امور جامعه‌ی بهاییان را بر اساس آموزه‌هایی که در دیانت بهایی آمده «محفل روحانی»[۷] بر عهده دارد، چرا در این ساختار این جامعه روحانیت مردود است و اداره‌ی امور بر عهده‌ی ۹ تن است که انتخاب می‌شوند. بعد از انحلال و کشته شدن اعصای آخرین محفل بهایی که خانجانی و یک تن دیگر تنها بازمانده‌های‌اش در سال ۱۳۶۲ بودند، محفل «یاران ایران» که جمهوری اسلامی نیز از وجود آن خبر داشت برای اداره‌ی امور این جامعه‌ی ۳۰۰ هزار نفره در ایران تشکیل شد[۸] و خانجانی که امروز در زندان‌های رجایی‌شهر به سر می‌برد، یکی از اعضای به نام‌اش شد. این گروه که اعضای آن هفت تن هستند، در تمام این سه دهه که از عمرش می‌گذرد بر اساس آن‌چه در نوشته‌ها و گفته‌های تک تک بهاییان موج می‌زند، کاری جز خدمت به جامعه‌ی خود و کشورشان نکرده‌اند.[۹]

آخرین هفت نفر محفل یاران ایران[۱۰] علاوه بر خانجانی، عفیف نعیمی[۱۱]، سعید رضایی[۱۲]، بهرور توکلی[۱۴]، وحید تیزفهم[۱۵]، فریبا کمال‌آبادی[۱۶] و مهوش ثابت[۱۷] بودند. بازداشت یاران ایران از ۱۵ اسفند ماه ۱۳۸۶ با دستگیری مهوش ثابت[۱۸] آغاز و با بازداشت شش نفر دیگر در اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ کلید خورد[۱۹] و با طرح اتهام «جاسوسی»[۲۰] برای آنان ادامه یافت تا امروز که حکم ۲۰ ساله زندان در پرونده‌ی یک یک‌شان از طرف نظامی که قرار بود فقط اسلامی باشد، نوشته شده است.

بامداد روز ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ساعات اولیه صبح شش نیروی امنیتی با حکم بازداشت در حالی که وی منزل نبوده است، با تهدید همسرش وارد خانه می‌شوند. خانجانی که در راه سفر به شهر سمنان بوده با تماسی از جانب آنان به خانه باز‌می‌گردد. شش مأمور امنیتی از ساعت ۶ بامداد تا چهار عصر جای جای خانه را تفتیش می‌کنند و هر آن‌چه را که می‌خواهند با خود می‌برند.[۲۱] جمال‌الدین خانجانی به اوین و بند ۲۰۹ آن منتقل می‌شود، جایی که روزگار دراز و سختی را در سن کهولت در آن‌جا سپری می‌کند، روزگاری که از آن در قوانین نظامی که تنها می‌خواست اسلامی باشد و بس، با نام «بازداشت موقت» یاد می‌شود و این بازداشت موقت در بند ۲۰۹ زندان اوین به طور دقیق ۸۱۴ روز به طول انجامید و خانجانی و شش نفر دیگر ۸۱۴ روز در بند ۲۰۹ زندان اوین روزگار گذراندند.[۲۲]

آن‌چه از اطاله‌ی دادرسی در قوانین جمهوری اسلامی از آن یاد شده و خود نیز از آن به عنون نقض حقوق شهروندی یاد می‌کند، به طور تمام و کمال در مورد خانجانی و یارانش اجرا شده است. اولین دادگاه خانجانی و همرهانش ۶۳۵ روز بعد از بازداشت اولیه یعنی در حدود ۲۱ ماه بعد تشکیل می‌شود[۲۳] اتهامات کلیشه‌یی و همیشه‌گی نیز برای یاران ایران در دادگاه عنوان شد: «جاسوسی برای اسرائیل، توهین به مقدسات و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» تا به همین کلیشه‌ها همان حکم‌های کلیشه‌ای را هم صادر کنند. گر چه در آن جلسه اول حکمی صادر نشد و ادامه دادرسی به آینده‌ حواله شد.[۲۴] این آینده بیش‌تر از پنج ماه و بعد از چند بار تعویق جلسه‌ی دادرسی در خرداد ماه ۱۳۸۹ طی سه روز برگزار شد.[۲۵]

این دادگاه تنها محاکمه‌ی خانجانی و شش رهبر دیگر بهاییان نبود، این دادگاه محاکمه‌ی یک جامعه بود، محاکمه یک جامعه که از حق تحصیل، از حق کار کردن، از حق شهروند بودن، از حق مذهب داشتن، از حق عبادت کردن و در یک کلام از کلیه حقوقی که یک انسان باید دارای آن باشد، محروم بوده و هستند. این دادگه محاکمه‌ی یک جامعه بود، محاکمه‌ی جامعه ۳۰۰ هزار نفره‌ای که سهمی از زنده‌گی در این کشور دارند و جمهوری که می‌خواهد تنها و تنها اسلامی باشد، سهمی برای آن قائل نیست. در این دادگاه این هفت نفر به نیابت ۳۰۰ هزار نفر محاکمه شدند و روی هم به ۱۴۰ سال زندان محکوم.[۲۶]

سه ماه بعد و در شهریور ماه به حکم دادگاه تجدیدنظر به شکل شفاهی به خانجانی و شش نفر دیگر گفتند که حکم‌شان به ۱۰ کاهش داشته است[۲۷]، اما جمهوری که تنها می‌خواهد اسلامی باشد و بس، این رأی را برنتابیده و خانجانی ۷۸ ساله و یاران ایران را در حکم کتبی همان ۲۰ سال زندان دادگاه نخستین اعلام کرد.[۲۸]

۸۱۴ روز طول کشید تا خانجانی به عنوانی یکی از آن هفت نفر از بند ۲۰۹ اوین بیرون بیاید و به زندانی بدتر، به همان‌جا که در هواخوری زندان‌اش آسمان را در قابل گرفته‌اند با حاشیه‌های سیم خاردار، به زندان رجایی‌شهر منتقل شود و حال روزگار به این زندان می‌گذارند.[۲۹]

خدایی که به آن معتقد است جان‌اش را به سلامت دارد، روال اگر همین باشد، تاریخ آزادی‌اش به سن ۹۸ ساله‌گی‌اش خواهد بود و دور باد از او چنین روزگاری. در همان ۸۱۴ روز بازداشت موقت مرگ را دیداری غم‌ناک داشت و آن را به دست سود و عزیزی که همسرش باشد، اشرف سبحانی[۳۰] را از دست داد، بی آن‌که برای آخرین دیدار و وادعی در خور آن همه سال در کنارش بودن، اجازتی داشته باشد. تنها آن را به آوازی غم‌ناک به روزهای سخت دراز و سخت فرساینده زندان سپرد.[۳۱ و ۳۲]

جمال‌الدین خانجانی، یکی از آن ۹ نفر باقی‌مانده که به سر به دار و درفش دهه‌ شصت سپردند و یک از آن هفت نفر یاران زندانی بهایی و یکی از خیل جامعه ۳۰۰ هزار نفری و شاید بیش‌تر جامعه‌‌ی ایران، حالا و در سن ۷۸ سالگی با تمام رنجوری‌ها و بیماری‌هایی که مقتصای سن بالای‌اش است، محروم از ملاقات‌های مرتب و تماس تلفنی و امکانات پزشکی مناسب است. مردی به این سن و سال اکنون باید دوران استراحت از این عمری که به خاطر جمهوری اسلامی سخت و تلخ گذشت را در خانه سپری کند و فرزندان و نوه‌های‌اش را در آغوش بگیرد. افسوس که جمهوری که تنها می‌خواست اسلامی باشد و دیگرانی نباشند، نگذاشته و نمی‌گذارد…

آری، جمال‌الدین خانجانی، همچنان زندانی زندان رجایی‌شهر است با داشتن ۲۰ سال حکم زندان و بدون یک روز مرخصی…

مدیار

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی, یک زندانی

Tags: , , , ,

امنیت خود را در وب بالا ببرید، توصیه‌های امنیتی را جدی بگیرید


به احتمال زیاد در مورد جعل گواهی‌نامه و سرقت  جمهوری اسلامی از شرکت «دیجی‌نوتار» و جاسوسی اینترنتی شنیده‌اید، سرقتی که به قول نیما راشدان «فاجعه ای است که در دنیای مجازی به انفجار بمب هسته ای یا وقوع زلزله نه ریشتری در مرکز شهر تهران می ماند.»

اگر در این باره شنیده‌اید و تاکنون پشت گوش انداخته و امنیت کامپیوتر و اکانت‌های خود را چک نکرده و آن را بالا نبرده‌اید، در سریع‌ترین زمان ممکن این کار را بکنید، این توصیه‌هایی که از طرف دوستانی مثل نیما راشدان صورت گرفته و ارئه شده است را به دقت مطالعه کرده و انجام دهید. لطفا این توصیه‌ها را جدی بگیرید

مطالب خوبی دیدم به این پست اضافه می‌کنم، این توصیه‌ها را جدی بگیرید

مدیار

Posted in حقوق‌ شهروندی, در اینترنت

Tags: , , , ,

اعدام در ملاء عام؛ بازتولید خشونت


خشونت، خشونت می‌آفریند، چه این خشونت، خشونتی دولتی باشد که بر مردم‌تحمیل شود و چه در رابطه با یک کشور و دولت دیگر باشد و یا انسانی آن را به انسان دیگر روا دارد. گزینه‌های زیادی در هر جامعه در به وجود آوردن و آفریده شدن خشونت موثرند؛ شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و یا دلائل سنتی و مذهبی و در کل مجموعه‌ی نیروهای موثری که در جامعه وجود دارند می‌توانند باعث گرایش انسان‌ها به آفرینش خشونت ‌شوند.

محیط و مولفه‌های پیرامونی آن و شرایطی که در جامعه ایجاد می‌شود خشونت را پدید می‌آورد و به آن تداوم نیز می‌بخشد. «خشونت» در انسان‌ها را بر اساس نظریه‌های مختلفی که اندیشمندان ارائه می‌دهند چه «ذاتی» و چه «اکتسابی»بدانیم، نمی‌توانیم نقش «محیط»را  در به وجود آمدن آن‌ها در هر دو حالت انکار کنیم.

روز گذشته شاهد اجرای حکم اعدام مردی بودیم که در چند هفته اخیر از پرونده‌ی او به عنوان «قتل میدان سعادت آباد» تهران یاد می‌شد. روز شش آبان ماه یعقوب، قاتل پرونده در میان حضور «مردم» و نیروهای انتظامی با چاقو فردی را زحمی و محمدرضا (مقتول) را در همان حال در میان «نظارت» نیروهای انتظامی و «حضور» مردم نگاه می‌دارد تا جان بدهد و کشته شود.

فیلمی که از این حادثه منتشر شد و سبب جنجال در این پرونده شد دارای صحنه‌هایی است که از خود جنایت انجام گرفته هولناک‌تر است. به طور طبیعی حاضران در صحنه به ویژه نیروهای انتظامی «باید» در حفظ جان مقتول می‌کوشیدند که با توجه به تعداد حاضران و توان نیروهای انتظامی اتفاق غیر ممکنی نمی‌توانست باشد. در توجیه آمده بود که قاتل در صورت نزدیک شدن دیگران به مقتول تهدید به «خودکشی» کرده است، در حالی که چه بر اساس قانون و چه بر اساس منش انسانی دفاع و حفاظت از جان مقتول در اولویت بوده است.

این اتفاق به خوبی «کوتاهی» جامعه را از جلوگیری از «خشونت» می‌رساند، چه افرادی که در جامعه به عنوان اعضا حضور دارند و چه کسانی که به نام «نیروهای انتظامی» وظیفه‌ای سوا و مخصوص در این زمینه دارند، هیچ‌کدام تلاشی در جهت عقیم ماندن یک «خشونت» تمام عیار و عریان به خرج نمی‌دهند.

به فاصله دو ماه بعد، پرونده قاتل به سرانجام می‌رسد و او حکم اعدام می‌گیرد. اتفاقی که در ششم آبان ماه به صورت یک «جنون آنی» و یا «فشارهای روانی» و «هیجانی» صورت گرفته بود، به صورتی کاملا سیستماتیک و بر اساس روال قانونی در ۱۵ دی ماه این بار «تکرار» و یا بهتر بگوییم «بازتولید» می‌شود.

صحنه‌‌یی که دیروز در میدان سعادت آباد کرج اتفاق افتاد، همان صحنه‌یی بود که در ششم آبان ماه اتفاق افتاده بود. این بار حاضران و بازیگران صحنه تنها از نظم بهتری برخودار بودند و در اجرای «خشونت» نفش فعال‌تری را ایفا کردند.

به جای چاقو، از چوبه‌ی دار استفاده شد، قاتل از صورت شخصیت حقیقی به صورت حقوقی تغییر چهره داد و مردم و نیروهای انتظامی به جای «تماشا» این‌بار به تشویق و کمک کردن به بازتولید صحنه خشونت کمک کردند. مردم حاضر با در دست داشتن عکس و سر دادن شعار، این «خشونت» را که دو ماه قبل به گونه‌ای دیگر نگاه کرده بودند «تقدیس» کرده و وجود آن را در جامعه «لازم» دانستند. نیروهای انتظامی «آرامش و نظم و امنیت» را برای قاتل فراهم کردند و حتا مورد تشویق کسانی قرار گرفتند که دو ماه قبل آن‌ها را به خاطر کوتاهی‌شان مورد شماتت قرار داده بودند!

و قاتل این‌بار و بر خلاف دو ماه قبل نه تنها مورد پیگرد قرار نگرفته که حتا در دید حاضران صحنه مورد تشویق و حمایت هم قرار گرفت و ایمان پیدا کرد به خشونتی که دو ماه قبل آن را با ترس انجام داده بود.

خشونت  چه در ششم آبان و چه در پانزده دی ماه، فرقی با یک‌دیگر از لحاظ محتوا ندارند و هر دو یک حادثه را رقم زدند. مفهوم هر دوی آن‌ها یکی است، تنها تفاوت‌شان این است که خشونت اولیه مورد خشم و نفرت قرار گرفت و همان خشونت دو ماه بعد با آغوش باز پذیرفته شد. این بازتولید خشونت در ایران همواره تکرار شده است. محیط پیرامون شهرودان ایرانی از خانه گرفته تا خیابان‌های شهر شاهد صحنه‌هایی خشن و سخت است. صحنه‌هایی که آن‌قدر بازتولید شده‌اند که دیگر یا با آغوش باز پذیرفته شده‌اند و یا دیگر همگان فراموش کرده‌اند که آن‌چه اتفاق می‌افتد چیزی است به نام خشونت. این خشونت چه ذاتی باشد و چه اکتسابی فرقی نمی‌کند، یا به صورت مداوم در حال «فعال» شدن است و و یا در حال «تقویت» شدن.

خشونتی که استمرار دارد و در همه مظاهر زنده‌گی شهروندان ایران دیده می‌شود، خشونت علیه زنان، چه قانونی، چه دولتی و چه سنتی، خشونت علیه کودکان، خشونت علیه مردم از سوی دولت، خشونت مردم با یک‌دیگر.

خشونت، خشونت می‌آفریند را بارها شنیده‌ایم، اما خشونتی که محصول خشونت دیگری است، همواره به اندازه خشونتی که بار اول اتفاق افتاده است، فاجعه‌بار نیست و یا بهتر بگوییم به اندازه مرتبه‌ی اول مورد نفرت و دوری قرار نمی‌گیرد و تبدیل به عادت می‌شود.

جمهوری اسلامی خود در جایگاهی قرار گرفته است که هم خشونت می‌کند و هم آن را می‌آفریند و هم آن را بازتولید می‌کند. اعدام در ملاء عام و در میان مردم دقیقا همان بازتولید خشونت است، هر اندازه که اجرای حکم اعدام محکوم است و عملی است خشونت‌آمیز، اجرای آن نیز خشونت‌آمیز و فاجعه است.  هدف از اجرای حکم اعدام در ملاء عام «شاید برای عبرت» باشد، اما ثمره‌ی آن همان چیزی است که روز گذشته بار دیگر در میدان سعادت‌آباد تهران به تلخی اتفاق افتاد؛ «وجود مردمی که خشونت را حمایت می‌کنند.»

در این شرایط است که هم باید علیه آفرینش خشونت گام برداشت و هم در برابر بازتولید آن قد برافراشت. واقعیت این است که خشونت ریشه‌کن نمی‌شود و نمی‌توان انواع مختلف آن را از جامعه دور نگاه داشت، اما می‌توان در کاهش آن کوشید. خشونت علیه زنان ممکن است به خشونت علیه کودکان منجر شود و به شکل دیگر بازتولید شود و همین خشونت بازتولید شده در یک قتل خود را نشان دهد.  می‌توان با آگاهی رسانی به اقشار آسیب‌پذیر جامعه که زودتر خشونت می‌بینند و زودتر به آن دست می‌زنند و به بازتولید آن می‌رسند، دست کم به جایی نرسید که مانند روز گذشته خشونتی عریان مورد حرمت قرار گیرد.

دوستی نوشته بود؛ همان‌گونه که اعدام در ملاء عام بد است و نباید انجام شود، انتشار عکس و فیلم صحنه‌ی اعدام هم به همان اندازه بد است. شاید باید از همین‌جا شروع کنیم.

* طرح از هنرمند گرامی‌مان مانا نیستانی است

این مطلب در رادیو زمانه منتشر شده است

مدیار

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی

Tags: , , , , , , , ,

یک زندانی: رها ثابت محکوم به حبس در انفرادی بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز


در محله‌های پایین و کم و امکانات شهر شیراز به نام سهل‌آباد و مهدی‌آباد و جایی به نام کَتسْبَش دانش‌‌آموزان و کودکانی بودند که امروز که بر سن‌شان افزود شده هنوز در خاطر دارند مهر و محبت معلمانه‌ی گروهی از جوانان شیرازی را که فارغ ازهر چیز، صبح‌های جمعه به جای صعود به کوه‌ها و قله‌های سنگی، راه دل بر می‌گزیدند و کودکانی را گرد خود می‌آوردند و همراه و همدم آنان می‌شدند.[۱]

هر صبح جمعه در برابر خانه‌های گلی و قدیمی این محله‌های فقیرنشین قالیچه‌ای پهن می‌شد و هر چند دانش‌آموز گرد یکی از این جوانان می‌نشست و دروس مدرسه و زنده‌گی را مرور می‌کرد.

شش سال قبل بود که گروهی از جوانان شهر شیراز قراری گذاشتند که به یکی از این محله‌ها بروند و کودکان فقر را در بر خود بگیرند. آماده کردن کودکان و دانش‌آموزان برای امتحانات پایان سال هدف اولیه شروع کار این جوانان بود، اما از آن‌جا که والدین دانش‌آموزان در نزدیکی خود تلاش این جوانان را دیدند از آن‌ها خواستند فرزندان‌شان را در کسب مهارت‌های اجتماعی و اخلاقی نیز یاری کنند، کاری که از یک محله به نام کتسبس شیراز شروع شده بود به چند محله‌ی دیگر نیز شیوع پیدا می‌کند، آموزگاران بیش‌تر می‌شوند و دانش‌آموزان نیز.[۲]

همزمان این گروه جوان دست به فعالیت‌های دیگری می‌زند، چهارده آموزگار از این گروه به ۱۰۰ کودک و نوجوان در یکی از مراکز آموزشی شیراز کمک می‌کند که در راستای «حمایت از حقوق کودک» در وزارت کشور ثبت شده بود. کلاس‌های هنری برای بیماران جوانِ سرطانی در بیمارستان کودکان و نوجوانان شیراز که مورد استقبال بسیاری قرار می‌گیرد از دیگر کارهای انسانی این گروه جوان و اهل دل است که هر آن‌چه داشتند دریغ نکردند.[۳]

باری
قلعه بانان
این حجت با ما تمام کرده‌اند
که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
می‌باید با ابلیس قراری ببندیم.

آموزش به این کودکان و دانش‌آموزان می‌شود جرم، گذاشتن کلاس هنری برای جوانان سرطانی که شاید با این کلاس‌ها امیدشان به بودن دو چندان می‌شد با واژه‌های امنیتیِ «تبلیغ و امنیت و نظام»[۴] تفسیر می‌شود، محله‌های فقیرنشینی که به همت این جوانان دیگر تمیزتر و زیباتر شده بود و کودکان و خانواده‌هایی که شوقی در آن‌ها پدید آمده بود، مدرک جرم می‌شوند.

رها ثابت[۵]، دختر جوان شیرازی یکی از همان جوانان اهل دل شیراز بود که روی همان قالیچه‌ها روبروی خانه‌ها می‌نشست و به کودکان درس می‌داد، یکی از همان جوانان بود که شادی زنده‌گی را با بیمارانی که ناامید از زنده‌گی بودند تقسیم می‌کرد. رها ثابت و ۵۳ نفر دیگر از این جوانان را از دید قلعه‌بانان «مشکلی» بود. مشکلی به نام «دیانت بهایی».

رها ثابت و ۵۳ نفر دیگر از این جوانان بازداشت می‌شوند چرا که دیانت بهایی در ایران یعنی اقدام علیه امنیت ملی، یعنی تبلیغ علیه نظام، یعنی آن‌چه که تو بدان معتقدی بر خلاف آن‌ چیزی است که من بدان معتقدم و این یعنی جرم، جرمی نابخشودنی که جز با زندان و جز با تبعید و جز با سلول‌های انفرادی حل نمی‌شود.[۶]

اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ است[۷] که آن کودکان محله‌های مهدی‌آباد و سهل‌آباد دیگر معلم‌های‌شان را نمی‌بینند و آن بیماران جوان سرطانی در تنهایی یأس‌آلودی تنها می‌مانند، چرا که آن‌ها که آمده بودند و دل به دردهای‌شان داده بودند برای قلعه‌بانان امروز «بودن و کارشان» معنایی از «تهدید» علیه امنیت و نظام و دین‌شان است. ادیبهشت ماه ۱۳۸۵ پنجاه و چهار تن از آن جوانانی که بهایی بودند و مسلمان نبودند بازداشت می‌شوند و به بازداشتگاهی منتقل می‌شوند که نام‌اش «بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز» است.

«تبلیغ علیه نظام جمهوری  اسلامی»[۸] اتهامی است که برای این ۵۴ نفر در نظر گرفته می‌شود و دستگاه عدل جمهوری اسلامی آن‌چه را این جوانان به همراه جوانان غیر مسلمان انجام داده بودند جرمی علیه خود می‌پندارد. آن‌چه در میان بازداشت و پروسه‌ی قضایی رها ثابت و آن ۵۳ نفر اتفاق می‌افتد امر تازه‌ای نبود و نیست، پیش از آن افتاده بود و بعد از آن هم افتاد و امروز هم می‌بینم چنین عدالتی را. رها ثابت به همراه هاله روحی[۹] و ساسان تقوا[۱۰] دو جوان دیگر از این گروه به چهار سال زندان تعزیری محکوم می‌شوند و آن ۵۱ تن دیگر به یک سال حبس تعلیقی به شرط «شرکت در کلاس‌های تبلیغات اسلامی»![۱۱]

آن‌چه که در پروسه قضایی و زندانی بودن رها ثابت و دو همراه دیگرش اهمیت دارد و زندانی بودن آن‌ها را عجیب و غیر قابل باور جلوه می‌دهد؛ تحمل حبس در بازداشتگاه و به صورت انفرادی است. اکنون سومین سالی است که ثابت، روحی و تقوا در بازداشتگاه زندانی هستند.[۱۲] هاله روحی این بازداشت و این نحوه‌ی زندانی بودن را در نامه‌ای با عنوان «من هاله روحی، یک زندانی هستم» بدین صورت شرح می‌دهد: «پس از اتمام سوال و جواب‌ها در دادگاه و در مدت بازجویی، دادگاه حکمی مبنی بر محکومیت این‌جانب به چهار سال حبس تعزیری صادر کرد! با ناباوری از حکم صادره، درخواست تجدید نظر دادم و منتظر که، در آبانماه ۱۳۸۶ در یک تماس تلفنی از من خواسته شد به اداره‌ی اطلاعات شیراز بروم و پس از ورود، بنده را به یک سلول بردند و دو روز بعد از آن گفتند که شما برای اجرای حکم این‌جا هستید و باید چهار سال را در این‌جا بمانید. امروز ۱۸ ماه از آن تاریخ می‌گذرد؛ در این ۱۸ ماه: مرا از ارتباط با افراد دیگر و زنده‌گی اجتماعی که یکی از حقوق زندانی است، محروم کرده‌اند. در هفته فقط یک ملاقات پنج دقیقه‌ای با خانواده‌ام دارم و از ارتباط تلفنیِ مرتب و دائم محروم بوده‌ام، در حالی که این ارتباط‌ها در طول هفته از حقوق یک زندانی است.»[۱۳]

برای درک بهتر وضعیت رها ثابت که ناباورانه نزدیک به سه سال است که در سلول انفرادی زندانی است، باز هم خواندن نامه‌ی هاله روحی خالی از لطف نیست: «در طول روز فقط ۱۰ تا ۲۰ دقیقه در فضایی محصور به نام هواخوری که سقف ندارد، قدم می‌زنم و زمان آن را هم زندان‌بان تعیین می‌کند، گاهی هشت صبح، گاهی ۱۲ ظهر و امکان طولانی شدنِ مدتِ هواخوری نیز نیست. آیا برای فردی که ۲۴ ساعت در اتاقی در بسته است، ۱۰ دقیقه فضای باز کفایت می‌کند؟ من امکان استفاده از تلفن را ندارم، در صورتی‌که هر زندانی می‌تواند هر روز از تلفن استفاده کند.»[همان]

رها ثابت یک زندانی است؟ یک محکوم است؟ پاسخ به این سوال‌ها برای او که در بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز در سومین سال تنهایی است کمی مشکل است. بگذریم از دلیل آوردن که چرا یک نفر به خاطر کاری انسان‌دوستانه متهم شده و مجرم شناخته است، بگذریم از این‌که کمک به بیماران در کدام مرام و مسلک جرم است، بگذریم از این‌که حقوق شهروندی بهاییان رعایت نمی‌شود و بگذریم از این‌که جمهوری اسلامی را تاب تحمل اینان نیست، چرا تحمل کیفر بر خلاف قاعده و قانون? چرا تحمل کیفر در سلول انفرادی؟ چرا دریغ کردن امکاناتی که در اختیار هر زندانی دیگری است؟ چرا با ثابت و تقوا و روحی به سان یک زندانی رفتار نمی‌شود؟ بگذریم از حقوق انسانی‌شان، به عنوان یک مجرم حقوقی ندارند؟

رها ثابت، زندانی بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز از تاریخ ۲۸ آبان ماه ۱۳۸۶ این‌چنین روزگار می‌گذارند، یعنی ۳۴ ماه انفرادی بودن و به دور از امکاناتی که یک شخص، به عنوان زندانی به آن دسترسی دارد و حق دارد که دسترسی داشته باشد. پدر و مادرش هر سه شنبه صبح برای دیدارش به بازداشتگاه می‌روند[۱۴] و فرزند برای مدتی هر چند کوتاه در فرصت یک ملاقات، برای تنها «سه دقیقه»[۱۵] می‌تواند از آن سلول‌های تنهایی بیرون می‌آید، «با آن ضعف بدنی بر اثر ترکیدن کیستی در بدنش {که} ۱٫۵ لیتر خون از دست داده و هم اکنون نیز با ضعف بسیار» این تنهایی و این ستم عظیم را سپری می‌کند.[همان]

وقتی رها ثابت را می‌نویسی به کدام ظلم رفته باید بیاندیشی؟ به این‌که به خاطر کاری انسان‌دوستانه که در آن نه از مذهب‌اش سخن گفت و نه از اعتقادش به زندان افتاده؟ به خاطر حکم ناروای چهار سال زندان؟ به خاطر تحمل مجازات ناعادلانه در سلول انفرادی؟ به خاطر ملاقات‌های سه دقیقه‌یی که پدر و مادرش مدت‌ها به خاطر آن پشت در بازداشتگاه منتظر می‌مانند؟ به خاطر مرخصی‌هایی که یا نمی‌دهند و یا اگر داده می‌شود در حد پنج روز[۱۶] و سه روز[۱۷] است و نه بیش‌تر؟

این نیست سهم کسانی که «با نیتی خالص، برای کمک به تعداد محدودی، به مدت یک سال به منطقۀ سهل آبادِ شیراز» می‌رفتند که شاید بتوانند «دلی را شاد و خاطری را آرام و ناتوانی را دستگیر» شوند. اما کسانی آن‌ها را بازداشت کردند که خود نیز بر بی‌گناهی‌شان مهر تأکید زده‌اند.

آن‌چه هالی روحی در پایان نامه‌اش درخواست می‌کند، بی‌شک همان است که رها ثابت و ساسان تقوا خواستار آن‌اند: «من تمام آن‌چه قبل از صدور حکم بوده را نادیده می‌گیرم. امروز اگر من یک زندانی‌ام با من مثل یک زندانی رفتار کنید، اگر من یک زندانی‌ام مرا به زندان ببرید، به من اجازه‌ی هواخوری بدهید. به من اجازه‌ی استفاده از تلفن، ارتباط با افراد، زندگی اجتماعی و … بدهید. اگر من زندانی‌ام حقوق یک زندانی را در مورد من اجرا کنید.»[۱۸]

آری، امروز زندانی هست، شهروندی هست که خواسته‌اش گر چه آزادی است، اما قبل از آن هواخوری می‌خواهد و زنده‌گی احتماعی،‌ارتباط با آدم‌ها و رفتار کردن مثل دیگر زندانیان؟ خیلی زیاد است برای کسانی که بازداشت کنندگان‌شان خود به بی‌گناهی‌شان معترف‌اند؟[۱۹]

مدیار

پیش‌تر

دیگر این‌که

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی, یک زندانی

Tags: , , , , ,

یک زندانی: ارژنگ داوودی، پیرمرد و اعتصاب غذاهای‌اش


این صحیح است که به دلال سیاسی بازداشت شده است، این صحیح است که «تشکیل و اداره جنبش آزادی ایرانیان به منظور براندازی، نوشتن و انتشار مانیفست جمهوری سکولار به منظور تشویش اذهان عمومی، سازماندهی محکومان و فعالان سیاسی به منظور تداوم مبارزه علیه حکومت و تهیه فیلم مستند “ایران ممنوع” به منظور سیاه نمایی چهره حکومت»[۱] از جمله اتهامات مطروحه در پرونده‌ی او است، اما قصه‌ی سخت‌گیری‌هایی که او را به اعتصاب‌ غذاهای طولانی برای چندین بار وادار کرده است، تنها به خاطر فعالیت‌های سیاسی او نیست، او در جنگ نابرابری در مقابل افرادی قرار گرفته است که اموال‌اش را به صورت غیرقانونی «مصادره» کرده‌اند.[۲]

شاید برای همین است که حالا جز «شناسنامه» دیگر چیزی ندارد و می‌گوید: «فعلا این‌جانب بعد از ۵۰ و اندی سال زندگی فقط مالک شناسنامه‌ام هستم که آن را هم در سال ۸۲ همراه با بقیه اثاثیه که توقیف کرده‌ بودند، در سال ۸۶ بعد از ۴ سال تلاش به من بازگردند.»[۳]

ارژنگ داوودی [۴] زندانی نام آشنای زندان رجایی‌شهر که هر چه در گوگل نام‌اش را گوگل کنید، نام‌اش همراه با دو واژه‌ی «اعتصاب غذا» عجین شده است، این روزها در حالی در دومین ماه اعتصاب غذای خود را می‌گذارند[۵] که در دهه‌ی ششم زنده‌گی‌اش، جز میله‌های زندان و طعم گرسنگی نکشیده است، از آبان ماه ۱۳۸۲ دوره بازداشت خود را شروع کرده است، از ابتدای سن ۵۰ سالگی.

ساعت یک بعد از ظهر روز ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۸ در تقاطع بلوار کشاور و خیابان کارگر شمالی، چند نفر «لباس شخصی» به شیوه‌ای که داوودی آن را «بسیار زننده» توصیف می‌کند او را از ماشین‌ شخصی‌اش پیاده کرده و با «ضرب و شتم و فحاشی در انظار عمومی با دست بند و چشم بند» به محل نامعلومی می‌برند و «بدون تفهیم اتهام» چندین روز متوالی در بازداشتگاهی که از آن خودش به عنوان «غیر قانونی» یاد می‌کند، نگهداری می‌کنند.

ارژنگ داوودی معلمی که مدرسه‌اش را بستند، نویسنده‌ای که قلم‌اش را گرفتند، شهروندی که خانه اش را مصادره کردند، مردی که حالا اجبارش کرده‌اند تا نان و آب را خود از دهان برگیرد، برای تمای این سال‌های زندان و انفرادی درس معلمی دارد و قلم نوشتن؛ فردای بازداشت او را به خانه و محل کار می‌برند و هر آن‌چه دارد از اسناد و  مدارک ضبط می‌کنند، بیش‌تر از سه ماه در سلول‌های انفرادی بند نام آشنای ۲ الف سپاه زندان اوین می‌ماند. حکایت آن روزها را این‌چنین تعریف می‌کند: «در مدت بیش از سه ماه تحمل  {سلول} انفرادی به علت مقاومت و امتناع از هر گونه بازجویی چه کتبی و چه شفاهی و در اثر شکنجه‌های گونا گون جمعا ۶ بار به بیمارستان اعزام شدم که چهار مرتبه تحت نام‌های مستعار؛ محسن قربانی، خسرو آبادانی، محمد عاشوری و اکبر لک به بیمارستان بقیة‌الله متعلق به سپاه پاسداران واقع در خیابان ملاصدرای تهران اعزام و جمعا به مدت ۱۷ روز در طبقه ۱۰ یعنی طبقه‌ی بیماران امنیتی بستری شدم.»[۶]

دادگاه انقلاب، جایی که این روزها «قاضی صلواتی» برای روزنامه‌نگاران حکم زندان و برای شهروندان حکم اعدام صادر می‌کند، پیش‌تر قاضی معروفی داشت که این روزها مشکل بازداشتگاه «کهریزک» دامان‌اش را گرفته است. قاضی حداد یا  همان حسن زارع دهنوی، داوودی را به اتهاماتی که در ابتدا ذکر شد به ۱۵ سال زندان محکوم می‌کند.[۷] کسی که داوودی در نامه‌های خود او را مسئول اصلی «مصادره و پلمب» خانه و اموال‌اش یاد می‌کند.[۸]

اسناد و مدارکی از خانه و مدرسه «پرتو حکمت» که مدیریت‌اش را بر عهده داشته، ضبط شه دردسرهای فراوانی برای داوودی و خانواده‌اش ایجاد می‌کند، خانه‌ی او پلمب شده و خانواده از خانه بیرون رانده شده‌اند، از همان زندان پیگیر بازگرداندن مدارک و خانه می‌شود اما «به علت پیگیری سر سختانه اسناد و مدارک مورد بحث، در سال ۸۳ به زندان رجائی شهر و متعاقبا در سال ۸۴ به زندان مرکزی بندر عباس تبعید» می‌شود.

در سال ۱۳۸۵ ارژنگ داوودی که در زندان بندرعباس و در تبعید دچار بیماری است و وضعیت جسمی بسیار بدی دارد با «تلاش سازمان‌های بین‌الملی» به مرخصی استعلاجی اعزام می‌شود، در روزهای مرخصی او که بعد از چند سال طعم آزادی را چشیده مجبور است، دنبال مدارک و اسناد از دست رفته باشد و خانه‌ای که از او گرفته شده را پس بگیرد، اما پیگیری‌های او سرانجام خوشی ندارد و پایان‌اش زندان است: « اصرار این‌جانب مبنی بر تحویل گرفتن تمام اموال و اسناد و امتناع از دریافت دو  سام سونت مذکور به طور ناقص موجب بر افروختن {قاضی} حداد و دارو دسته اش شد. به طوری که فورا در همان محل دفتر معاونت امنیت واقع در طبقه‌ی سوم دادگاه انقلاب دستور بازداشت مرا صادر نموده و دوباره پس از گذشت چهار سال به بند امنیتی ۲ – الف مستقر در زندان اوین فرستادند.»[۹]

ورود دوباره او به بند ۲ الف مشکلات جدیدی ایجاد می‌کند: «در این بند امنیتی دوباره بازجویی‌های طاقت‌فرسا، سئوالات بی‌ربط و تهدیدها توسط همان بازجوها به سرکردگی بازجو مصطفوی شروع شد که نهایتا منجر به تشکیل پرونده دوم مطروحه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب شد که هنوز پس از سه سال در دست رسیدگی قرار دارد.»[همان]

برای همین است که در شهریور ماه ۱۳۸۶ او بار دیگر دست به اعتصاب غذا می‌زند و به علت «تداوم» آن وضعیت جسمی‌اش به شدت رو به بدی می‌گذارد. اعتصاب غذای دیگر او در سال ۱۳۸۷ اتفاق می‌افتد که بیش‌تر از ۶۰ روز به درازا می‌کشید و داوودی را تا آستانه‌ی مرگ پیش می‌برد.[۱۰]

پیرمرد ۵۷ ساله که در «مبارزه در زندان» جوان می‌نُماید عمده‌ی دلائل اعتصاب غذای سال ۸۷ را این‌چنین بر می‌شمارد: «امتناع از تحویل یک نسخه از کیفرخواست ۳۶ صفحه ای صادره از سوی شعبه ۱۲ و یک نسخه از دادنامه هفت و نیم صفحه ای شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب بعد از چهار سال، عدم امکان معالجه خون‌ریزی لثه‌ها ناشی از ضربات وارده به دهان و دندان تحت شکنجه در سال  ۸۲، صدور حکم نفی بلد ، تبعید به زندان بندرعباس، انحلال مجتمع آموزشی و فرهنگی پرتو حکمت و مصادره ملک موصوف به مدرسه پس از ۲۳ سال سکونت مستمر وبلامعارض، امحای مغرضانه بخشی از اسناد ضبط شده توسط نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و عدم استرداد وسائل و…»[۱۱]

حالا و در شهریور ماه ۱۳۸۹، همکار کارگردان خانم کانادایی «جیم هوکان» در تهیه و ساخت فیلم «ایران ممنوع» که در آن به صراحت سعید مرتضوی دادستان سابق تهران را متهم می‌کند و از پرونده‌ی «زهرا کاظمی» در این فیلم سخن می‌گوید[۱۲]، بار دیگر و این بار در زندان رجایی‌شهر دست به اعتصاب غذا زده است.  تاریخ اعتصاب غذای آخر پیرمردِ جوان ۲۳ مرداد ماه ۸۹ بوده که با این حساب او حالا در شصت و یکمین روز اعتصاب غذا در ۵۷ سالگی و در هفتمین سال زندان است.[۱۳]

از او دفاع نشده، آن‌طور که باید دفاع نشده است، شاید این‌که نام‌اش، آشنای بسیاری نیست و شاید به خاطر لحن «بی‌پروا و جسورانه‌اش» که آن‌چه را که می‌خواهد می‌گوید و از حاکمان به نام «خونخوار» و «ضحاک» یاد می‌برد.[۱۴] شاید هم سال‌های طولانی زندان گرد فراموشی بر نام‌اش انداخته است و صاحب رسانه‌ها و فعالین  زیاد نشنیده‌اند از پیرمردی که کنار نام‌اش دو واژه «اعتصاب غذا» بی‌رحمانه زنده‌گی می‌کنند.[۱۵] شاید باید به او که به عنوان یک زندانی عقیدتی که هفت سال رنج زندان دارد و هفت سال میله ودیوار زنده‌گی‌اش بوده و خانه‌اش ویران شده و اعتصاب غذای مکرر تنها سلاح‌ مبازه‌اش، نگاه بیش‌تری داشت، نگاه انسانی‌تری، نگاهی که به او «غیر خودی» نیست.

«همه یکسان‌اند، با هم یک‌سان باش.»

نازنین داوودی همسر وی در روزهایی که حال همسرش‌ بدتر از همیشه است می‌نویسد: «سوال این است آیا در سن ۵۶ سالگی زندگی آرام و خاموش پشت میله‌های زندان، همراه با رنج و عذاب باقیمانده از شکنجه‌ها را هم بر ایشان می‌خواهند حرام کنند؟ آیا نمی‌خواهند دست از سر ایشان بردارند بعد از این‌همه بلایی که سر ما نازل کردند؟ اعتراف می‌کنم برای نجات همسر آزاده‌ام که از همه دستگاه‌های قضایی و حکومتی درخواست کمک نموده‌ام ولی مثل این‌که مسئولین آن‌قدر سرگرم نجات مردمان داغ‌دیده، ستم‌دیده و رنج کشیده اقصی نقاط جهان و نیز نجات جامعه جهانی از ظلم و ستم استکبار هستند (که البته بسیار قابل تقدیر است) متاسفانه فراغتی برای رسیدگی به امور پیش پا افتاده مردم و کشور خود ندارند. بدین‌وسیله از تمامی آزادی‌خواهان و آزاداندیشان برای رهایی همسرم از این وضعیت بسیار بحرانی استمداد می‌طلبم.»[۱۶]

مدیار

قدیمی‌تر

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی, یک زندانی

Tags: , , ,

دخالت نمی‌کنند، اما دخالت می‌کنند


در باب دخالت جمهوری اسلامی تا خصوصی‌ترین مسائل شهروندان ایران که همه چیز شنیده و دیده‌ایم. رسیدن به طراحی «مدل موی برای پسران» یکی از آخرین موارد دخالت دولت در نوع زندگی مردم بود. امروز خبری در ایلنا کار شد که جالب بود. خبر این است که قرار است در شب‌های قدر و ماه رمضان هیچ تور مسافرتی به کشورهایی که «کنسرت» برگزار می‌کنند، اعزام نمی‌شود.

نکته جالب‌تر اما سخن معاون گردشگری سازمان میراث فرهنگی است که می‌گوید: «سازمان میراث فرهنگی در مسائل شرعی مردم دخالت نمی‌کند، اما در این ایام همه باید به مسائل شرعی پایبند باشند.»

اگر دخالت نمی‌کند پس این که مردم باید «پایبند» باشند دیگر چه صیغه‌ای است و لغو اعزام تور دیگر مشکلی دارد؟

مدیار

Posted in حقوق‌ شهروندی

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

  • photo from Tumblr

    #paris #eiffel #tour (at Tour Eiffel)


    05/22/13

  • photo from Tumblr

    يك هفته پيش اين درخت‌ها همه خشك بودند در #اسلو نمي‌دونم تو يك هفته چي شد!


    05/21/13