Archive | جامعه

Tags: , , , ,

قدس همین‌جا است که خانه تو است


نوشتن به حاکمانی که دفاع از قدس  و فلسطینیان شعارشان است و فلسطین کردن ایران زمین مرام‌شان، در هوای نابودی اسرائیل و اسرائیلی هستند و اسرائیلی بودن و اسرائیلی رفتار کردن کارشان، زیاده عبث می‌نماید. که آن‌ها را اگر سر جنگیدن با ظلم بود و دفاع از مظلوم این نمی‌کردند که امروز روز در ایران می‌کنند و بر ایرانیان می‌رانند.

سال گذشته (و سال‌های گذشته) چنین روزی بر مردم فلسطین اشک می‌ریختند و بر ایرانیان باتوم و اشک‌آور می‌نواختنند. زندانیان فلسطینی را مثال مظلوم‌پروری می‌آوردند و ایرانیان را مدام به زندان‌ها می‌سپردند. پرچم اسرائیل و آمریکا را به آتش می‌سپردند و پرچم ایران را حلقه‌ی دار می‌کردند بر گلوی مردم. سال گذشته در چنین روزی، عده‌ای را با تهدید و تطمیع در گوشه‌ای جمع کرده بودند و شعار در دهان‌شان گذاشتند که مردم مظلوم فلسطین را دریابید و دو خیابان آن‌طرف‌تر مردم مظلوم ایران را به تهدید و تطمیع نتوانستند در خانه نگاه دارند و شعارهای‌شان را با گاز اشک‌اور و باتوم و دار و درفش در دهان‌شان حبس کردند.

پس نوشتن به این حاکمان کاری است عبث و بی‌هوده، از آن جهت که نه کلام را می‌فهمند و نه گوشی به جان این کلام دارند که در هوای‌شان نه آن مردم فلسطین که هر روز و هر لحظه دم‌شان را می‌گیرند و نه مردم ایران تفاوتی دارند.

اما می‌شود نوشت به آن‌هایی که امروز، مثال سال گذشته و مثل سالیان گذشته، به دعوت این‌چنین حاکمانی به خیابان می‌آیند و ابزاری می‌شوند برای تبلیغ‌شان. نه آن‌ها که نام بسیج دارند و سر بر آستان آقای‌شان ماست را حتا سیاه می‌بینند، نه آن‌ها که برای نان و سفره‌ی شب‌شان مجبورند که به آتش بکشند پرچم کشوری دیگر را که برای میلیون‌ها مردم‌اش عزیز است و حتا مقدس، نه آن‌ها که با تهدید از ادارات و سازمان‌ها و مدارس بیرون آورده می‌شوند، بر آن‌ها حرجی نیست، غم نان و و ترس جان نمی‌گذارد و همه هم زن و مرد میدان نیستند که از جان بگذرند.

آن عده‌ای را هر چند اندک مثال می‌زنم که هنوز دل به این حاکمان هر چند از روی نادانستن و هر چند از روی دوست داشتن و اعتقاد دل سپرده‌اند و هنوز برای اینان در چنین روزهایی گلو می‌درانند و پرچم‌ها آتش می‌زنند و شعارها سر می‌دهند در باب مظلومیت مردم فلسطین و سرزمین اشغالی قدس.

نه این‌ است که مگر این‌جا ایران اشغال شده است، اگر نیست،‌ چه‌گونه است که چندین شب عده‌ای با اسلحه و قداره و تیر و تفنگ به خانه‌ی مهدی کروبی می‌روند و خواب می‌ربایند و مرداب می‌رویانند. می‌گویند اراذل و اوباش‌اند که می‌گویم نیستند و سربازان ولایت‌اند و حامیان دولتی کودتایی. اراذل و اوباش آدرسی غلط است برای آنان، این نام، نامی است مذموم و نکوهش شده در هر جامعه‌ی امنی، در جامعه‌ی امن و در سرزمین‌های اشغال نشده اراذل و اوباش جرأت چنین کاری ندارد، همین است که سرزمین ما ایران اشغال شده است و سربازان ولایت و کودتاچیان اینچنین به زور اسلحه خانه‌ی شیخی را به محاصره در می‌آورند و تا پای کشتن پیش می‌روند.

نه این است که مگر این‌جا ایران اشغال شده است و هزاران زندانی را سربازانی نه مزدور و اسرائیلی و آمریکایی، سربازانی حامی ولایت به میله‌های زندان سپرده‌اند و به چهارگوشه‌های سلول‌های انفرادی و به تخت‌های شکنجه، به بازجویی‌های مداوم و به قضات انشانویس و مأمورانی به نام شکنجه‌گر. کدام سرزمین اشغال نشده است که احمد زیدآبادی روزنامه‌نگار را زندانی می‌کند، کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر را زندانی می‌کند، بابک خرمدین وبلاگ‌نویس را بازداشت می‌کند، مهدیه گلور فعال دانشجویی را زندان می‌کند، منصور اسانلو فعال کارگری را، عالیه اقدام دوست فعال حقوق زنان را، رحیم رشی فعال کرد را، آیت مهرعلی بیگلو فعال ترک را زندانی می‌کند و همه را با هر فعالیت زندانی می‌کند. در کدام سرزمین اشغال نشده بر مردمان چنین نمی‌رود و در کدام سرزمین اشغال شده است که چنین برای فعالین نشود.

قدس همین‌جا است که خانه تو است، همین ایران ما است. همین‌جا است که تو نمی‌بینی و به جای‌اش چشم می‌دوزی بر مجریان خبر که دروغ می‌گویند و روزنامه‌هایی که تبلیغ دروغ می‌کنند و سازمان‌هایی که بهره‌برداری دروغ می‌کنند و دولتی که اجرای دروغ می‌کند و تو ساده آن‌ها را می‌پذیری و در روز قدس شعار مرگ بر آمریکا می‌دهی و بر اسرائیل خرده می‌گیری.

اما قدس همین‌جا است، در خانه‌ی تو، جایی که پیکر بی‌جان فرزاد کمانگر بعد از چندین ماه از گذشت اعدام هنوز بی‌نشان است به خاک و مادر نتوانسته حمد و سوره‌ای بر آن بخواند. هر گاه در این ماه نماز خواندی حتما حمد و سوره خوانده‌ای، اما مادری بر جنازه‌ی این فرزند هنوز نه اشکی ریخته و نه حمد و سوره‌ای خوانده است.

اگر اشغال است، برای همین ایران است، اگر زندان است، برای خود ما است، بیش‌تر از هر جایی، اگر مظلومیت‌ است، تو خود مظلوم‌تری از همه وقتی که برادران‌ات در این زمین و سرزمین سرنوشت‌شان مرگ معلق در آسمان است و خواهران‌ات پای هزار قانون خشکیده پوسیده می‌شوند و پژمرده.

قدس همین‌جا است که خانه‌ی تو است، نه اسرائیل به آتش‌اش کشیده و نه آمریکایی حامی جنایت‌های بر آن رفته‌ی آن است. همین‌جا است که حاکمانی برنیامده از ما سینه‌ی ما می‌درند و از مظلومیت ملتی دیگر سخن که نه، شعار می‌دهند…

مدیار

Posted in جامعه, حقوق بشرComments (2)

Tags: , , , ,

حذف فتوای جدید خامنه‌ای از برخی خبرگزاری‌های دولتی


امروز در بسیاری خبرگزاری‌ها و سایت‌های دولتی فتوای عجیبی از آقای خامنه‌ای با عنوان «اطاعت از دستورات حکومتی به معنای التزام کامل به ولایت فقیه است» منتشر شد که محتوای فتوا به طور مشخص و دقیق نشاندن «ولی فقیه» در «جای‌گاه پیامبر اسلام و امامان شیعه» بود.

در این فتوای جدید که در پاسخ پرسش «خواهشمند است در خصوص التزام به ولایت فقیه توضیح دهید؛ به عبارت دیگر چگونه باید عمل نماییم تا بدانیم که به جانشین بر حق آقا امام زمان (عج) اعتقاد و التزام کامل داریم؟» مطرح شده آمده است:

«حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرموده‌اند: ولایت فقیه به معناى حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط در عصر غیبت است و شعبه‌اى است از ولایت ائمه اطهار (علیهم السلام) که همان ولایت رسول الله (صلى الله علیه وآله) مى‌باشد و همین که از دستورات حکومتى ولى امر مسلمین اطاعت کنید نشانگر التزام کامل به آن است.»

چنان که مشخص است آقای خامنه‌ای به صورت خیلی صریح ولایت فقیه را در امتداد پیامبر و امامان می‌داند و خود را جانشین آنان. تقریبا تمام خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری این «فتوای جدید» را از کسی که آیت‌الله منتظری فقیه عالیقدر مرجعیت او را رد کرده، منتشر کردند. اما نکته جالب این‌جا است که تا کنون چند خبرگذاری اقدام به حذف این «فتوا» کرده‌اند.

خبرگزاری مهر، ایسنا و سایت جام جم از جمله سایت‌هایی هستند که تا کنون این فتوای قائل شدن جانشینی ولی فقیه به جای پیامبر و امام را حذف کرد‌ه‌اند.

اما هم‌چنان در سایت‌هایی مثل پارلمان‌نیوز،  ایلنا، سایتی دولت و جاهای دیگر وجود دارد!

دلیل این حذف‌ها چه می‌تواند باشد؟

مدیار

Posted in جامعهComments (3)

Tags: , ,

یک توضیح کوچک در مورد ماجرای قتل دختر تبریزی


این نوشته برای دوستانی می‌نویسم که در این دو روز ایمیل زدند و سوال پرسیدند. گفتم تک تک پاسخ ندهم و یک جا بگویم:

در این‌که خانم بابازاده در تبریز کشته شده که هیچ شکی نیست. حتا دیروز دیدم، خبرگزاری‌های دولتی ایران (یکی فارس بود) کشته شدن این خانم را در تبریز به نقل از دادستان تبریز تایید کردند. مساله اصلی در مورد آمر (یا عامر؟ یادم رفت) این جنایت بود و کیفیت و چگونگی آن.

من با سه نفر از کسانی که گفتند از بستگان بسیار نزدیک این خانم هستند، تلفنی صحبت کردم که امروز با اضافه شدن یک نفر دیگر در ایمیل به چهار نفر رسید. هر  سه نفر با کمی اختلاف یک چیز را بیان کردند (نفر چهارم که به نظرم موثق‌تر و موجه‌تر می‌آمد از بقیه گفت که خودش هنوز پیگیر ماجرا است و چیزی به دست نیاورده): که این خانم کشته شده به دست یک آدم مسلح، که کارت بسیج هم داشته (هیچ کدام نمی‌دانستند جعلی بوده یا نه) و اسلحه هم در اختیار داشته (با توجه به این‌که اسلحه داشته، می‌شود حدس زد که بسیجی بوده است، هر کسی که اسلحه ندارد در این ممکلت) برای دزدی ماشین (گویا پرشیا) دختر جوان تبریزی می‌رود، او را می‌کشد و از طریق تلفنی که به یک قاچاقچی زده پیدایش می‌کنند. در بازجویی هم گویا به یک قتل قبلی اعتراف می‌کند. (حالا به خاطر شکنجه اعتراف کرده یا نه را خدا می‌داند)

غیر از این‌ها، اکثر کسانی که گفتند آشنایی دارند یا دورادور می‌شناسند یا هم محله‌ای‌شان بودند هم، همین داستان را تعریف کردند. همه آن‌ها هم متفق‌ القول گفتند که مساله تجاوز و برخورد با بدحجابی و اجرای حکم خدا را یا نمی‌دانند و نشنیده‌اند یا اصلا گفتند چنین چیزی نبوده است. یک نفر هم گفت فقط خدا می‌داند و بس. تنها یک نفر گفت که این مساله حقیقت دارد و به همین شکل بوده است.

همه این اطلاعات و حالا جزئیات عجیب و غریب دیگری که رسید و گفته نشود هم بهتر است برای این‌که آن‌ها را «موثق» بدانیم و بدانید، کافی نیست. چرا که هیچ سند و مدرکی نبود و هیچ‌کس نشانه اطمینان بخشی نداد.

در واقع کل قضیه این بود که این دختر جوان کشته شده، اما این‌که کیفیتش چگونه بوده، نامعلوم است. واقعیت هم بسیار تلاش کردم که بیش‌تر از این به دست بیاورم که نشد. گویا دو سه روزنامه ترکیه‌ای و یک روزنامه هلندی هم به شرح این ماجرا پرداخته‌اند و از تجاوز سخن گفته‌اند که این هم در جای خود جالب است و قابل تأمل. با این همه شاید بهترین کسانی که بتوانند پاسخ بدهند مسئولان سایت هرانا باشند که مدعی بودند گزارشگرش در محل هم حاضر بوده است و خبر را با اطمنیان خاصی هم زده بودند، اما خوب پاسخی به این ابهامات نداده‌اند.

کل ماجرا همین بود. بیش‌تر از این هم چیزی دستگیرم نشد، نه من و نه دوستان دیگری که در دو سه روز گذشته هر کاری از دست‌شان برمی‌آمد کردند.

مدیار

Posted in جامعهComments (4)

Tags: , , ,

فضای رسانه‌ای مسموم


«فضای رسانه‌ای بی‌صاحب» نامی است که بسیاری از کسانی که در کار خبر و خبر رسانی هستند و در این یک سال به گزارشگری «صادقانه» پرداختنه‌اند، به خوبی با آشنا هستند. فضایی که هر کسی به خودش اجازه می‌دهد که با هر نیت و با هر هدفی، هر خبری را هر جور که دوست دارد منتشر کند و به گوش همه برساند. هر گاه هم که کسی به اعتراض برآید، اول پاسخ‌اش این است که دارید طرف جمهوری اسلامی را می‌گیرید و از این صحبت‌ها که خوب با آن آشنا هستیم و مهم هم نیستند.

جمهوری اسلامی به اندازه کافی با تمام ارگان‌های امنیتی و نظامی‌اش محل نقض حقوق بشر و نقض حقوق شهروندی است. جمهوری اسلامی به طور مشخص و آشکارا در همین سال گذشته و در برابر چشم جهانیان مردم ایران را به اسم آشوب‌گر سرکوب کرد و بازداشت کرد و شکنجه کرد و به زندان انداخت و در خیابان کشت. کدام مورد از حقوق بشر است که در ایران نقض نشود و نشده باشد؟ اعدام کم داشته و داریم؟ زندانی کم داشته و داریم؟ شکنجه کم اتفاق افتاده و می‌افتد؟ تجاوز در زندان کم پیش آمده و می‌آید؟ حقوق زنان رعایت می‌شود؟ کودکان سرانجام خوشی دارند و کم آزار می‌بینند؟ اقلیت‌های مذهبی و قومی کم مورد هجوم و ظلم جمهوری اسلامی قرار می‌گیرند؟

به راستی کدام مورد از نقض حقوق بشر است که در ایران توسط جمهوری اسلامی اتفاق نیافتاده و نمی‌افتد که انقدر «مشتاق» آن هستند که هر خبری را بدون اطلاع باور کنند؟ روی سخن‌ام با کسانی است که بدون آن‌که واقعیت را در نظر بگیرند، تنها و تنها می‌خواهند آن خبری که شنیده‌اند با هر کیفیتی درست باشد.

ماجرای ترانه موسوی که بسیاری آن را واقعیت می‌دانند و بسیاری چون من آن را واقعیت نمی‌دانند، نمونه همین مساله است. دلائل زیادی هم دارم برای این موضوع، از جمله این‌که چرا بعد از یک سال هنوز هیچ شخصی مطلقا پیدا نشده که او را بشناسد و از او حرفی بزند؟ می‌گویند خانواده‌اش تحت فشار است. بین این همه کشته و شهید چرا تنها این‌ یک نفر خانواده‌اش تحت فشار است و … و… بسیاری مسائل دیگر که می‌شود گفت. تنها مستند کسانی هم که حرف ترانه موسوی را می‌زنند حرف‌های کروبی و الویری است. خب چه دلیلی است که این‌ها هم اطلاعات غلط ندارند و نداشته باشند؟

قصدم این‌جا این نیست که ماجرای ترانه موسوی را باز کنم و بگویم درست بوده یا نه. اما اگر این چنین موضوعاتی با سند و دلیل و مدرک بیان شود، راهی برای جمهوری اسلامی و کیهان‌نشیان‌اش می‌ماند که این چنین مسائلی را دست‌آویز کنند؟ همین رسانه‌ها که چنین اخباری را پخش می‌کنند چرا اخباری که در تکذیب اخبارشان است منتشر نمی‌کنند.

صدور حکم برای اعدام «محمد یوسف رشیدی» که تا همین چند شب پیش هم ایمیل این‌که به اعدام‌اش اعتراض کنید را داشتم، مگر از همین سایت‌هایی مثل آژانس ایران خبر و غیره در نیامده بود؟ مگر همین سایت‌ها نبودند که در روز ۲۲ خرداد فیلم تظاهراتی گذاشته بودند که مردم در آن با لباس زمستانی بودند؟

سوال این است که با این همه موارد نقض حقوق بشر و حقوق شهروندی در جمهوری اسلامی چه نیازی به «دروغ‌گویی» و … است؟ جمهوری اسلامی که به اندازه ده‌ها دیکتاتوری  دارد ظلم و ستم می‌کند. توحش نیروهای انتظامی و بسیج‌اش در خیابان‌ها و کوی دانشگاه به روشنی مشخص و روشن بود، دروغ‌گویی حاکمان‌اش در سخنان و رسانه‌های‌شان پیدا است،‌ پس چه نیازی است به این دروغ‌گویی‌ها؟ غیر از این است که این شایعات و دروغ‌ها از دامن خود جمهوری اسلامی بیرون می‌آید برای همین بدنام کردن مخالفان؟

باور دارم آن کسانی که بی‌نام و نشان و با اسم‌های مستعار و جعلی در شبکه‌های اجتماعی به پخش این خبرها کمک می‌کنند و کسی که در برابرشان قرار می‌گیرد را آماج حمله قرار می‌دهند، جز ماموران امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی کسی نیستند. آن‌ها هستند که این فضای رسانه‌ای را مسموم کرده‌ و می‌کنند و به پخش این قبیل اخبار مبادرت می‌کنند.

چنین خبری از یک دختر منتشر شده، چندین نفر روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر پیگیر قضیه می‌شوند، هر چه جست‌وجو می‌کنند با خبر منتشر شده از زمین تا آسمان فرق دارد، سایت هرانا که منتشر کننده خبر است و مدعی است خبرنگارش تحقیقات محلی کرده است، هیچ چیزی برای گفتن ندارد و هیچ حرفی نمی‌زند. این‌جا جز سایت هرانا کسی مسئول هست؟ بسیاری دوستان می‌گویند ایمیل می‌زنیم و حتا جواب هم نمی دهند؟

این‌جا مخاطب به چه انگاشته می‌شود؟ به هیچ که حتا پاسخی دریافت نمی کند. هر رسانه مسئول آن خبری است که منتشر می‌کند و باید جواب‌گوی افکار عمومی باشد، اما شاهد هستیم که این‌گونه نیست.

تنها عده‌ای که می‌خواهند و دوست دارند این خبر درست باشد و از نظرشان اگر نباشد،‌ جمهوری اسلامی پاک و منزه است، بدون هیچ تحقیق و سوالی می‌گویند همین است که هست. جمهوری اسلامی سرتاپای‌اش نقض حقوق بشر و جنابت است، نیازی هم به این دروغ‌پردازی‌ها نیست، چرا که جمهوری اسلامی خود دروغ است و تندیسی از جنایت.

  • کارآگاهی شده‌ایم برای خودمان امروز،‌ یادم باشد اگر فرصتی شد شیاد پلیس جنایی هم بتوانم بشوم. خانمی که تماس گرفته بود، الان دوباره که ساعت حدود سه نیمه شب است و گزارشگران مطلع هرانا احتمالن خواب هستند، در مورد مساله برگزاری ختم در قیطریه و گیشا گفت که این اشتباه به خاطر این صورت گرفته که بستگان‌شان در تهران شش ماه پیش از منطقه گیشا به منطقه قیطریه نقل مکان کرده‌اند و ایشان به اشتباه این مساله را عنوان کرده‌اند. باز هم تاکید داشتند که در مورد تجاوز هیچ حرفی نمی‌توانند بزنند و پزشک قانونی می تواند تشخیص دهد. ایشان اضافه هم کردند که وقتی کسی در محل نبوده بدون شک نمی‌توانسته بفهمد که چنین مساله‌ای برای برخورد با بدحجابی صورت گرفته و یا اجرای حکم خدا.
  • خدا داند. گفتم تا خود خانواده اظهار نظر نکنند نمی‌شود چیز دقیقی گفت. که گفتند خانواده در حال حاضر به هیچ عنوان نمی‌تواند

مدیار

Posted in جامعهComments (6)

Tags: ,

جناب شریعتمداری، اما دار و دسته جمهوری اسلامی بیش‌تر از این‌ها بی‌شعور است


ده‌ها میلیون رای را در خیابان دزدیدند،‌ از صندوق‌های رای نام سیاه محمود احمدی‌نژاد را بیرون کشیدند. بسیجی‌ها را ول کردند در خیابان و پاسدارها را باتوم و چاقو و دار و درفش دادند که مردم را بزنید. اسلحه و فشنگ دادند به همین‌ها که مردم را بکشید؛ که این‌ها فتنه‌گرند.

ندا را در خیابان کشتند، احمد خاتمی خطیب نماز جمعه فکر کرد که مردم «بی شعور» هستند، در داد که نظام کسی را در خیابان نمی‌کشد. ضرغامی صدا و سیما همین کرد و شعور مردم را هیچ پنداشت که کشتن ندا کار بی بی سی و انگلیسی است. آن یکی از حیاط جمهوری اسلامی بلند شد که کار آمریکایی‌ها است. بسیجی‌ها که از همه بدتر راه افتادند و تئاتر بازی کردند که کار آرش حجازی بوده است. رفتند خبرنگار خارجی پول دادند که یک زن نامشخص از مجاهدین ندا را کشته است. و همه‌ی این‌ها را از روی عقل و درایت خود مطرح کردند.

در کهریزک آدم کشتند و زندانی شکنجه کردند. ریس جمهوری با درایت‌شان درآمد و گفت که کار نفوذی‌های آمریکا و انگلیس بوده که آمده‌ بودند در کهریزک! قاضی قصاب‌شان فرموده بود که زندانی‌ها در کهریزک از مننژیت فوت کرده‌اند.آخر سر هم آمدن و گفتند دو نفر قصاص. حالا این‌جا چه کسی بی‌شعور است؟

ده‌ها نفر را در خیابان کشتند، بعد از اسم‌اش را گذاشتند پروند کشته‌سازی، بعد خبرگزاری فارس رفت مثلا با خانواده میثم عبادی مصاحبه تخیلی گرفت که کشتن فرزندمان کار فتنه‌گران بوده است. اگر پرونده کشته‌سازی است پس چرا مصاحبه؟ احمد نجات کارگر برای مثال که نمرده بود و کیهان با شعور این را نوشته بود! پس چطور مادرش مصاحبه می‌کند که فرزندم کشته شده است؟

از این دست درایت‌ها در اطراف‌تان کم نیست آقای شریعتمداری، از آن دست که رهبرتان دارد و به آن اقتدا می‌کنید. از آن دست که حامی احمدی‌نژاد شد و مردم را به خاطرش به گلوله بست.

از این درایت‌ها کم نیست در جمهوری اسلامی، آن‌جا نمایندگامن مجلس جمهوری اسلامی ۱۴۰ نفرشان بیانیه می‌دهند که سپر ماشین فلان نماینده را فتنه‌گران شکسته‌اند و بعد علیه  فتنه‌گران، یعنی همان مردم کفن می‌پوشند و تظاهرات می‌کنند.

از این درایت‌ها کم نیست در اطرف‌تان آقای شریعتمداری آن‌جا که سی سال است دارید می‌نویسید که اقتصاد آمریکا رو به زوال است، زمان نابودی آمریکا فرا رسیده است، احمدی‌نژاد محبوب‌ترین شخص دنیا است. نوشته‌های شما در نهایت «بی‌شعوری»  در حمایت از «بی‌شعورترین» آدم‌ها است. آن‌ها که مرام‌شان شکنجه و زندان است و آن‌ها که تجاوز به زندانی اسلام‌شان. آن‌ها که خیانت به ملت مسلک‌شان است و آن‌ها که غارت بیت‌المال هدف‌شان. آن‌ها که اعدام باورشان است و سنگسار قانون‌شان، آنان که همه جمله‌گی از جمهوری اسلامی می‌آیند و سمتی دارند در دولت احمدی‌نژاد…

جناب شریعتمداری هرانا  در مقابل کسانی چون  تو و آن‌ها که سنگ‌شان را به سینه می‌زنی بسیار عزیز است و شریف‌ترین آدم‌ها، آژانس ایران خبر و مجاهدین حتا شرف دارند به تو  امثال تو… فکر نمی‌کنم آن چنان که شما کیهان‌نشیان و حسین بازجوها در سال ۶۷ آدم آدم کشتید، نه مجاهدین و نه کس دیگری کشه باشد.

آری این‌چنین است که شریعتمداری یا همان حسین بازجو که غلط کنی می‌کنی مطلب مرا در روزنامه‌ات که توهینی به شعور مردم ایران می‌گذاری.

مدیار

Posted in جامعهComments (1)

Tags: ,

تایید نشده: مصاحبه با خانمی از بستگان نزدیک الناز بابازاده


خب قضیه الناز بابازاده هنوز مشخص نشده و آن‌چه که مشخص است این است که خبر ناقص و بدون سند به صورت متواتر و پی‌درپی منتشر می‌شود. البته جز خبر «هرانا» که اعلام کرده بر اساس «گزارش خبرنگارش در محل صورت گرفته» (خالی بستن که شاخ و دم نداد) همه خبرها از این می‌گوید که این خبر به این شکلی که منتشر شده نبوده است.

یک مورد فقط در کامنت پست قبلی هست که می‌گوید این خبر را خودش فرستاده و گفته که منتشر کنند (یعنی گزارشگر هرانا در محل نبود!) حالا هم شماره مرا گرفت و گفته است که تماس می‌گیرد که هنوز تماسی نگرفته است.

با این حال خانمی طی تماس با یکی از دوستان خبرنگار ما که پیگیر قضیه هستند، گفت که از اقوام نزدیک الناز بابازاده است و موضوع را به این شکل تشریح کرد:
«دایی الناز با مقامات ارتباطی داشته و دارد که با تلاش‌های وی جنازه الناز بابازاده بعد از سه روز پیدا شد. جنازه بعد از سه روز آن‌قدر باد کرده بود که قابل تشخیص نبوده که به او تجاوز شده یا خیر. در واقع خدا می‌داند و الناز که آیا به او تجاوز شده یا نه!
اما چیزی که مهم است این است که کسی که الناز را کشته در بازجویی‌ها بر اساس آن چه که دایی الناز فهمیده اعتراف کرده که سابقه‌دار بوده و اعتراف کرده که قبل از این هم یک نفر دیگر را کشته بوده است. این مساله حتا مسئولان پرونده را به شک انداخته که ممکن است این مسأله مثل قضیه خفاش شب  و قتل‌های زنجیره‌ای  و پشت سر هم باشد.
نکته مهم و اصلی این است که شخص مذکور کارت بسیج داشته، اسلحه در اختیار داشته که مورد سوال و شکایت خانواده قرار گرفته است.»
این خانم که به دلائل امنیتی اسم‌اش را هم اعلام نکرد گفت: «خانواده الناز تحت فشار هستند و حتا شب گذشته در مقابل منزل آن‌ها شلوغ شده و حتا تیراندازی هم شده است.
خانواده آن‌قدر نگرانی داشتند که حتا مراسم ختم را در تهران و در محله گیشا برگزار کرده‌اند. همچنین این خانم گفت که سپاه می‌خواهد این پرونده را پیگری کند و مسئولیت آن را بر عهده بگیرد که برای خانواده این جای نگرانی بسیار دارد.
این خانم خواست که از طرف او اعلام شود که الناز بابازاده دختر سیاسی نبوده، دختر شادابی بوده و دختری مثل همه دختران امروزی بوده است.»

این خانم نه خودش را معرفی کرد و نه گفت که چه نسبت نزدیکی با این خانواده دارد که بسیار هم روی آن تاکید می‌کرد. ما هم واقعیت نمی‌دانیم که صحت دارد یا خیر. یک نکته دیگر این‌که در مورد تماس تلفنی با منزل و سرایدار پرسیدیم که گفت این خانواده انقدر ندار بود که سرایدار نمی‌توانست داشته باشد، اما خب نگفت کسی که تلفن را جواب داده چه کسی بوده است. ضمن این‌که تاکید کرد خانواده تحت فشار بوده است.

خب فعلا به جای گزارشگران هرانا که در محل حاضر بوده، تقریبا دوستان هستند که ۲۴ ساعت است پیگیر این قضیه هستند. احتمالا گزارشگران هرانا بعد از «اطلاع»  در محل حالشان بد شده دیگر نتوانسته‌اند ادامه بدهند.

  • ببینیم ته و توی یک خبر را می‌شود در این ممکلت کامل درآورد یا خیر

بعد نوشت:

موفق شدم که خودم با این خانم تماس بگیرم و صحبت کنم، همین صحبت‌ها تکرار شد ولی با تناقض. این خانم گفت که بسیار به این خانواده نزدیک است (نسبت‌اش را هم گفت) اما علی‌رغم این نزدیکی نمی‌دانست که رشته تحصیلی الناز بابازاده چیست! گفت که مدیریت می‌خوانده احتمالا، اما نمی‌دانست مدیریت چی؟

اول گفت که همه خانواده در تهران برای مراسم ختم رفته‌اند، اما وقتی مساله سرایدار خانه را مطرح کردم، گفت خواهر الناز خانم ن. در خانه مانده بوده و احتمالا او بوده است. در حالی که به دوست خبرنگار من گفته بود مراسم ختم در گیشا برگزار شده، به من گفت که در قیطریه برگزار شده است، آن هم در یک خانه.

پ. بابازاده،‌پدر و ع. بابازاده مادر هم نام پدر و مادر وی است که تا چهارشنبه در تهران خواهند بود. می‌گفت یک نفر قاتل بوده و این سه نفر را در سایت‌ها خوانده است.

مدیار

Posted in جامعهComments (6)

Tags:

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد


این مطلب را مدت‌ها پیش نوشته بودم، به توصیه دوستان و صلاحدید این‌که بچه‌ها در زندان هستند و ممکن است از این مطلب له و علیه آن جمهوری اسلامی و بازجویان شکنجه‌گرش در زندان بهره‌برداری کنند، از انتشار آن خودداری کردم.

آذر ماه بود که از «مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران» جدا شدم. جدا شدنی که در ابتدا به علت فعالیت‌های گسترده‌ام سخت بود، صدها خبر و گزارش سنگین و وقت‌گیر در آن‌جا نوشته و منتشر کرده بودم و وقت زیادی را در آن‌جا صرف کرده بودم. راه‌اندازی هرانا را از بهترین کارهای‌ام می‌دانستم در آن‌جا که متاسفانه امروز در دست نااهل‌اش افتاده و به این روز افتاده که می بینید. هر چند آن موقع به خاطر برخی ابهامات و عدم وجود «شفافیت» از مجموعه جدا شدم، اما بعد از آن مسائل سنگینی پیش آمد که اکنون حضورم در این گروه را یک اشتباه محض و غیر قابل بخشش برای خودم می‌دانم.

جرقه اول از این‌جا زده شد که دوستانی گفتند، شخصی به نام «جمال حسینی» در ترکیه به نام مجموعه از پناهندگان پول می‌گیرد و به آن‌ها وعده می‌دهد که با صدور نامه یا کمک‌های دیگر پرونده پناهجویی آنان را حل می‌کند (این مساله در اعلام رسمی این‌کار بعد‌ها رنگ جدی تری گرفت که آن را یک باری برای گوشزد کردن نوشتم). این شایعه‌‌یی بود که از مدت‌ها قبل آن را می‌شنیدم، اما باورپذیر نبود. اتهام سنگینی بود که برخی از کسانی که با مدیران مجموعه از جمله کیوان رفیعی گویا مشکل شخصی داشتند، پیش از آن بیان کرده بودند.

وقتی این مسأله را با مدیران این گروه مطرح کردم، منکر وجود چنین کسی در مجموعه شدند و گفتند چنین شخصی در مجموعه نداریم! همان زمان ایمیلی حاوی لیستی از اسامی پناهندگان از طرف دبیر مجموعه برای یکی از اعضا به اشتباه زده می‌شود. این مسأله از طریق آن عضو مجموعه که او هم به همین دلائل از مجموعه خارج و اسفند ماه بازداشت شد، به اطلاع من رسید.

با خروج از مجموعه چند هفته بعد متوجه شدم که جمال حسینی همان اسفندیار بهارمس است که بعد از راه‌اندازی هرانا به عنوان مسئول آن گماشته شد، . کسی که پیش‌تر از آن که یک فعال حقوق بشر باشد و عضوی از مجموعه از اعضای سازمان مجاهدین بوده است.

ارتباط با سازمان مجاهدین از دیگر مسائلی بود که باعث ترک مجموعه از طرف من و بسیاری دیگر شده بود. ارتباطی که زمزمه آن همیشه شنیده می‌شد. شیوه‌یی که مجموعه اداره می‌شد و عدم شفافیت‌های موجود در آن هم به این شائبه دامن زده بود و مرا به شک انداخته بود. حتا در نامه‌ی استعفایی که در اختیار تک تک اعضای آن زمان مجموعه که امروز دیگر اکثریت آن‌ها عضو نیستند، قرار دادم هم نوشتم که این گروه «شبیه سازمان مجاهدین» اداره می‌شود. نامه‌ای که برای‌ام عجیب بود که بعدها چطور در دست بازجویان شکنجه‌گر وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه قرار گرفت و بازجویان وزارت اطلاعات در زندان آن را به بچه‌ها نشان می‌دادند. البته این مورد عجیبی نبود. مورد عجیب‌تر آن بود که چطور همه چیز من در دست بازجویان وزارت اطلاعات قرار گرفته بود و در بازجویی همه بچه‌ها این مسائل عنوان شد.

جالب این‌که یکی از دوستانی که آزاد شد و اکنون با وثیقه بیرون از زندان است، گفت صحبت‌های بازجویان را ناخواسته شنیده است که می‌گفتند مدیار و شیدا (همسرم) صبح تا شب با فلانی حرف می‌زدند و خبر نداشتند که تمام صحبت‌های‌شان را طرف به ما می‌گفت. و تنها کسی که صبح تا شب به قول آن بازجو ما با او صحبت می‌کردیم کسی نبود جز یکی از مدیران مجموعه به نام…

یکی از دوستانی که تازه همین دو هفته قبل آزاد شده است، بعد از تماس اولین حرفی که زد این بود: چرا آن موقع که خارج شدی از مجموعه این مسائل را به ما هم نگفتی که بدانیم؟ حرفی که چندین تن دیگر از بچه‌هایی که آزاد شدند هم پیش از این گفته بودند. یکی از کسانی که چنین حرفی زد و بنده خدا هیچ عضویتی هم در مجموعه فعالان نداشت نصور نقی‌پور بود که تنها یک فعال فرهنگی بود. که به نام عضویت در این گروه بازداشت شد و چند ماهی در زندان بود. در حالی که هیچ کاری در این زمینه انجام نداده بود. به قول خودش تنها چوب دوستی با یکی از مدیران مجموعه را خورد!

بهزاد مهرانی چرا بعد از یک ماه کار در مجموعه، دیگر ادامه نداد؟ علیرضا فیروزی چرا دیگر حتا حاضر نیست، اسمی از مجموعه بشنود؟ چرا نوید خانجانی چنان مسائلی را مطرح کرد؟ چرا بهناز مهرانی دیگر حاضر نشد با مجموعه کار کند؟ چرا عبدالرضا احمدی از مجموعه خارج شد؟ خانواده علیرضا فیروزی و دکتر حسام فیروزی چرا مجموعه فعالان را مقصر و باعث و بانی بازداشت شدن این دو نفر می‌دانند آن هم در حالی که حسام فیروزی هیچ‌گاه عضو این مجموعه نبوده و مجموعه حاضر به تکذیب مشخص آن نشده است؟ دبیر مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در حالی که در آمریکا بوده چطور به یک از اعضا می‌گوید بیا از کشور خارج شو و بیا در خانه من در ترکیه که همین امر هم باعث بازداشت وی می‌شود؟چطور پای اتهام عضویت در سازمان مجاهدین که می‌آید اسفندیار بهارمس به نقل از سخنگوی این گروه می‌شود «عضو ساده» مجموعه؟ از کی تا به حال مدیر هرانا عضو ساده یک گروه می‌شود؟

این‌ها تنها گوشه‌ای از سوالاتی است که می‌توان مطرح کرد. تا بخواهیم از این سوال‌ها مطرح است. اما یک مرور کلی داشته باشیم که چطور و چگونه و چه روندی باعث شد که برخی فعالین حقوق بشر در اسفند ماه گذشته بازداشت شوند و چرا برخی از افراد عضو این مجموعه اعلام شدند و چرا مجموعه فعالان به جای دفاع مشغول تبلیغ خودش شد:

اطلاعات سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات دو نهاد موازی امنیتی در جمهوری اسلامی هستند با کارکرد‌های  مشابه و هدف‌های متفاوت. این دو نهاد امنیتی بنا به شرایط و در موقعیت‌های گوناگون از هر شیوه‌ای برای حفظ امنیت جمهوری اسلامی استفاده می‌کنند و در این راه از نقض قانون و رفتارهای غیرانسانی حتا کشتن آدم‌ها نیز خودداری نمی‌کنند.

اولویت اول هر دوی این نهادهای امنیتی را می‌توان در «حفظ کیان جمهوری اسلامی» حتا اگر علیه مردم باشد، قلمداد کرد. قتل‌های زنجیره‌ای از نمونه‌ی بارز رفتارهای این نهادهای امنیتی است که در آن نویسنده‌گان و اندیش‌مندان کشور به بدترین روش ممکن یکی پس از دیگری کشته شدند.

در سال‌ها اخیر، به ویژه در دوره‌ی احمدی‌نژاد،‌ با قدرت گرفتن سپاه در عرصه‌های گوناگون، به طور طبیعی قدرت اطلاعات سپاه یکی از ارکان اصلی این نهاد نیز افزایش پیدا کرد و در صحنه‌های مختلف کشور حضور پر رنگ‌تری داشت. این مساله در یک سال اخیر نیز بدون این‌که نیازی به کشف و بررسی داشته باشد به روشنی قابل لمس بود. حرکت اعتراضی مردم ایران در لوای جنبش سبز با سرکوب واضح و روشن سپاه پاسداران در ایران مواجه شد. حضور پر رنگ سپاه در سرکوب مردم ایران و پیش از آن نقش‌اش در ایجاد «تقلب» در انتخابات، مساله‌ای است که به این ساده‌گی کسی آن را فراموش نمی‌کند.

قدرت‌‌مند‌تر شدن سپاه و بالطبع آن اطلاعات سپاه عرصه را بر وزارت اطلاعات کشور بیش از گذشته تنگ کرد. در سال گذشته و در همین روزها بود که خبری دهان به دهان در بین همه گشت که وظیفه مقابله با حرکت‌های اعتراضی از روز سی‌ام خرداد ماه ۸۸ به نیروهای سپاه واگذار شده است.

قدرت‌مند شدن هر چه بیش‌تر سپاه آن چیزی نبود که وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با نزدیک به سی سال حضور در عرصه‌ی امنیتی کشور بپذیرد و به راحتی میدان را خالی کند. سه چهار سال قبل، فلاحیان وزیر پیشین اطلاعات در مصاحبه‌ای با هفته نامه «شهروند امروز» به صراحت گفته بود که وزارت اطلاعات برای تامین هزینه‌های خود رو به کارهای اقتصادی آورده بود و در این زمینه موفق عمل کرده بود. حرف فلاحیان در مورد روی  آوردن به فعالیت‌های اقتصادی وزارت اطلاعات درست بود، اما این‌که تنها برای تامین هزینه‌های این وزاتخانه دولتی بود حرفی نبود که به سادگی بشود آن را باور کرد.

ورود قدرت‌مند سپاه به عرصه‌های گوناگون کشور یکی از نتایج‌اش کم کردن فعالیت‌های اقتصادی پر درآمد وزارت اطلاعات بود. با ورود سپاه در عرصه اقتصادی در واقع این وزارت اطلاعات بود که رانت‌های اقتصادی را از دست رفته دیده و عرصه را به نهاد موازی خود واگذار می‌کرد.

این اختلاف‌ها هیچ گاه به طور عیان و مشخص بروز نکرده است، اما در مواردی این مساله به خوبی مشاهده شده و اختلاف دو نهاد بزرگ امنیتی و البته مخوف جمهوری اسلامی را نشان داده است.

از نمونه‌ی این اختلاف‌ها را می‌توان در برخورد با فعالین حقوق بشر در اسفند گذشته و پروژه‌ای که اطلاعات سپاه به نام «شبکه سایبری» آغاز  کرد دید.

اطلاعات سپاه از شب ۱۱ اسفند ماه گذشته تا ظهر ۱۲ اسفند به دستگیری بسیاری از فعالین حقوق بشر از جمله دکتر حسام فیروزی، مهدی خدایی، نصور نقی‌پور، میلاد ابراهیمیان، عبدالرضا احمدی، ابوالفضل عابدینی و چندین تن دیگر اقدام کرد که از اینان بیش‌تر آن‌ها آزاد شده یا در شرف آزاد شدن هستند. تنها ابوالفضل عابدینی که برای دومین بار در سال گذشته بازداشت شده بود با گرفتن حکم سنگین و غیر قانونی ۱۱ سال زندان هم اکنون مشغول تحمل کیفر در زندان کازرون اهواز است. خدایی و احمدی نیز از دیگر بازداشت شدگان هستند که هنوز زندانی‌اند.

باید نقبی به گذشته بزنیم،‌ در اواخر آبان ماه سال ۱۳۸۸ و اوائل آذرماه ۱۳۸۸ «اطلاعاتی» در مورد «فضای امنیتی کشور» که بعد از انتخابات به وجود آمده بود، به «مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران» می‌رسد.(از کجا؟) منبع این اطلاعات مشخصن بر اساس روند «غیر شفاف» همیشگی مجموعه برای اعضا پوشیده ‌ماند.

در تاریخ ۱۱ اسفند  ماه ۱۳۸۸، درست در همان روزی که اطلاعات سپاه آغاز به بازداشت و دستگیری فعالین حقوق بشر می‌کند، اطلاعاتی که در مورد فضای امنیتی کشور در آبان و آذر ماه به دست مجموعه فعالان حقوق بشر رسیده بو و همه علیه سپاه پاسداران بودد، در مصاحبه‌ای با سخنگوی این گروه در سایت «هرانا» با عنوان «تحلیل فضای امنیتی کشور در گفتگو با سخنگوی مجموعه» منتشر می‌شود. مصاحبه‌ای که در واقع فقط «تنظیم» شده است. حالا این‌که تحلیل فضای امنیتی کشور آیا ربطی به فعالیت حقوق بشری دارد یا خیر خود مبحثی جدا است که هر کسی خود می‌تواند خود آن را تجزیه و تحلیل کند.

در این بین وزارت اطلاعات که از اطلاعات سپاه در این زمینه «رو دست» خورده است، دیر وارد عمل شده و تنها موفق به بازداشت چند تن می‌شود تا «به دست اطلاعات سپاه» نیافتند! از جمله این‌ها بهزاد مهرانی است که دو ساعت بعد از بازداشت وی به دست وزارت اطلاعات، مامورین اطلاعات سپاه به منزل وی در ۱۲ اسفند ماه برای بازداشت هجوم می‌آورند.

در طی این دو روز و در مواردی در هفته‌های بعد، حدود ۱۵ الی ۲۰ نفر بازداشت می‌شوند که مجموعه فعالان حقوق بشر با اصراری عجیب همواره تعداد آن‌ها را ۳۰ الی ۶۰ نفر اعلام می‌کند که جملگی از اعضای‌اش بوده‌اند! (چرا؟) زمانی هم که در برابر این انتقاد که اسامی اعضای بازداشتی چرا اعلام نمی‌شود قرار می‌گیرد نام حدود بیش از ۴۰ بازداشتی را اعلام می‌کند که بسیاری از آن‌ها هم‌چون رسول بداقی و علیرضا فیروزی، حسین رونفی ملکی،‌ سما بهمنی و… ماه‌ها قبل از این قضیه بازداشت شده بودند و ربطی به این پرونده نداشته‌اند (سما بهمنی نیز از کسانی بود که از مجموعه خارج شده بود، کسانی مثل رونقی و غیره هم که در آن لیست بود، عضویتی در مجموعه نداشتند). دیگر اسامی اعلام شده هم را تنها در همان یک‌بار می‌بینیم و دیگر خبری از آن‌ها منتشر نمی‌شود.

اتفاقی که در بازجویی‌ برای برخی از بازداشت شدگان می‌افتد این است که به آن‌ها «کارت عضویت»شان در مجموعه فعالان نشان داده می‌شود، در حالی که هیچ‌گاه در این گروه عضویتی نداشته‌اند! چرا و به چه دلیل این اتفاق افتاده و این کارت‌ها چرا صادر شده بود خود معمایی است،‌ اما جالب این است که بازجویان اطلاعات سپاه به بازداشت شدگان می‌گویند که این کارت‌ها را در خانه‌ی یکی از اعضا پیدا کرده‌اند.

اطلاعات سپاه بسیار می‌کوشد از این بازداشت شدگان سناریویی در خور آن‌چه که با همکاری رسانه‌های دولتی مثل کیهان و خبرگزاری فارس و صدا و سیما منتشر کرده، اجرایی کند. برای این منظور در طول مدت بازداشت به شدت افراد بازداشتی را در بند ۲ الف سپاه زیر شکنجه و آزار قرار می‌دهد. حاصل این شکنجه‌ها تهیه دو سه فیلم در این مدت می‌شود. در آخرین فیلم اطلاعات سپاه آن‌قدر مستاصل است که دکتر حسام فیروزی را می‌آورد تا در مورد یک عکس که هیچ‌گاه صحبتی در مورد آن نشده صحبت کند! نتیجه آن‌که اطلاعات سپاه از این موضوع و این همه شکنجه و این مدت که فعالین حقوق بشر را بازداشت کرده هیچ طرفی نمی‌بندد.

چرا اطلاعات سپاه چنین برخورد شدیدی را با فعالین حقوق بشر در دستور کار قرار می‌دهد و چرا وزارت اطلاعات خواهان شکست سناریوی سپاه پاسداران  و بازداشت نشدن اعضای مجموعه است؟ چرا وزارت اطلاعات نمی‌خواهد که اطلاعات سپاه دست به بازداشت کسی در این پرونده بزند و حتا برخی را برای این مورد خودش بازداشت می‌کند و حتا به برخی از قبل در این مورد «اطلاع» می‌دهد؟

نکته قابل توجه و مساله‌ای که مورد سوال قرار می‌گیرد این است، اطلاعات در آذر ماه به مجموعه می‌رسد. ۱۱ اسفند منتشر می‌شود. همان روز بچه‌ها بازداشت می‌شوند. خب آقای دبیر این‌ها یعنی چه؟

متاسفانه به دلیل این‌که بسیاری از کسانی که در این پرونده بازداشت شده‌اند در ایران هستند،‌ بسیاری از مسائل را نمی‌شود، بیان کرد، اما آن‌چه که مسلم است، «نادانی» و یا «سودجویی» عده‌ای است که حاصل‌اش «قربانی شدن فعالین حقوق بشر» و بازداشت آن‌ها به مدت دست کم چهار ماه است.

تمام بچه‌هایی که در اسفند ماه گذشته از زندان آزاد شدند، چه آن‌هایی که عضو مجموعه بوده‌اند و چه آن‌ها که عضو این گروه نبوده‌اند دلی خونی از مجموعه دارند. بسیاری از همین حرف‌ها و بدتر از این‌ها را که به دلیل در خطر بودن برخی از آن‌ها که ممکن است پیش آید، نمی توان بیان کرد.

اما مجوعه فعالان حقوق بشری که در حال حاضر شش هفت عضو بیش‌تر ندارد و از این جمع عظیم اکثر آن‌ها در واشنگتن هستند، از همان موقع که این مسائل پیش آمد و مطرح شد توسط یک آدم متوهم به نام «سیاوش …» که به او وعده پول و … را داده‌اند، بین این و آن نشسته که این و آن اطلاعاتی هستند و به اطلاعات اعضای مجموعه را لو داده‌اند. من متوجه نمی‌شوم که این بازی مسخره که از سوی کیوان رفیعی و اسفندیار بهارمس دنبال می‌شود به چه قصدی است؟ ولی این را خوب می‌دانم که اول باید توضیح دهند که چگونه وقتی در آمریکا بودند به  یک از اعضای فعال به نام {…} می‌گویند بیا در ترکیه پیش ما؟ و چگونه قاچاقچی که معرفی می‌کند مامور و همکار وزارت اطلاعات در می‌آید؟ یا این‌که حضور شخصی مثل اسفندیار بهارمس در آن مجموعه و در راس سایت هرانا به معنای چیست؟ ایشان روزنامه‌نگار بوده؟ خبرنگار بوده؟ چه کاره بوده؟ یا مثلا توضیح دهند که این هزینه‌ها و بودجه‌های هنگفت مجموعه چطور به دست آمده یا می‌آید؟ (حق عضویت را مطرح نکنید فقط که یک شوخی بامزه بود)

این مسائل که به صورت کلی و فشرده گفته شد، حتا نیمی از آن‌‌چه باید گفته شود هم نیست. واقعیت هم دوست نداشتم این مسائل را مطرح کنم و وارد چنین مسأله‌ای هم بشوم. اما مخاطب این نوشته شخص آقای کیوان رفیعی است که امروز باز هم از زبان سیاوش در سایت بالاترین صحبت (کامنت‌های زیر پست قبلی که در بالاترین لینک شد) می‌کند. آقای رفیعی شما پاسخ دهید،‌ اگر این مسائل کافی نیست، من باب روشن شدن بسیاری از مسائل دیگر، صحبت‌های دوستان تازه آزاد شده را مستند کنم و این‌جا بیاورم؟ شمایید که تصمیم می‌گیرید این‌گونه باشد یا نه؟!

  • شاید دوستانی نظر داشته باشند که نباید این مسائل را مطرح کرد چرا که جمهوری اسلامی و کیهان و فلان از آن بهره‌برداری می‌کنند، خب سوالی مطرح است، کیهان از مطالب و دعواها استفاده کند بهتر است یا مثل اسفند ماه گذشته بسیاری قربانی چنین کسانی شوند؟
  • در همین رابطه و پیش از این: چند سوال از مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران
  • هفت ماه بود در قبال آن‌چه در مجموعه گذشته و می‌گذرد سکوت کرده بودم، نشان دادند که بیش‌ از این سکوت جایز نیست

مدیار

Posted in جامعهComments (13)

Tags: , , ,

زبان رسمی به عنوان یک ابزار ارتباطی مشترک


نمی‌شود با اندیشه‌ای که نگاهی «مطلق‌گرایانه» دارد، ارتباطی در خور پیدا کرد و آن را به باور عقل نشاند. هر مساله‌ای نسبی است و دیدگاهی مطلق نمی‌توان در مورد آن داشت، آن‌قدر که حتا می‌‌گویند خود این «نسبی‌گرایی» نیز نسبی است و می‌شود این‌گونه نباشد. در مقاله‌ای منتشر شده در سایت روانیوز با نام «زبان رسمی ضامن وحدت و دمکراسی در ایران؟» نویسنده تمامی مسائلی را که مطرح می‌کند «بدیهی» می‌داند و آن را یک «حق» که همین است و دیگر هیچ. برای این‌که این نگاه مطلق‌نگر را خوب‌تر بفهمیم کافی است نگاهی به شروع جملات در این نوشتار داشته باشیم:

  • بر کسی پوشیده‌ نیست
  • بدیهی است که‌ این کشمکش یک کشمکش سیاسی است
  • می‌دانیم که‌ زبان مهمترین مؤلفه‌ی فرهنگی و قومیت و ابزار ناسیونالیسم برای “ملت‌سازی” بوده‌ است
  • از نظر راقم این سطور انکارناپذیر است که‌
  • این رویکرد نه‌ تنها متناقض، که‌ حتی ضددمکراتیک است
  • این تفکر دیگر کهنه‌ شده، متحجر است‌ و
  • طبیعتا ایران تنها کشوری نیست که
  • در همین پیوند قابل تأکید است که‌ ضرورت دارد که‌

بعد از تمام این مسائل که به صورت کامل مطلق نگاشته شده است، نویسنده به این موضوع می‌رسد که:

  • مهمترین عامل تفاهم و همبستگی مردم ایران و جوامع زبانی آن حقوق برابر است و نه‌ زبان مشترک واحد

در واقع وی از اموری «بدیهی» و «قطعی» که خودش آن‌ها را مطرح کرده به نتیجه‌ای کاملن قطعی می‌رسد که همین است و دیگر هیچ. چیزی که نویسنده در این مقاله به دنبال آن است و با این «بدیهیات» که مطرح می‌کند و بدون هیچ موردی به آن می‌رسد این است که «زبان رسمی» و واحد نیاز ایران نیست. نویسنده زبان رسمی را حتا باعث اختلاف و ایجاد شکاف می‌داند و بر لزوم نبودن آن تاکید می‌کند. پیش‌نهاد او هم این است که با چند زبان رسمی مثل کشور سوئیس ایران اداره شود. صدا و سیماهای ایالتی داشته باشیم و صدا و سیمایی واحد هم با این اوصاف از نظر ایشان معنا ندارد.

اولین نقدی که می‌توان به این نوشته وارد کرد قیاس کشوری مثل سوئیس است با ایران  و این که برای ایران چرا باید مدلی مانند یک کشور دیگر ارائه داد و چرا نباید بر اساس ویژگی‌ها و انگاره‌های فرهنگی و مسائل موجود در ایران مدل ارائه کرد؟ چرا کشوری مثل سوئیس با هشت میلیون جمعیت که به تمام ابزارهای نوین ارتباطی دسترسی دارند و سال‌ها است روندی دموکراتیک را شاهد است؟  کشوری که به علت رفاه زیاد در آن می‌توان احتمال داد که مردم آن کشور اگر چهار زبان را فرا نگرفته‌ باشند، دست کم یک زبان دیگر را آموخته‌اند.

حالا این‌جا ما در کشوری زندگی می‌کنیم، با چندین هزار سال قدمت و سابقه و تاریخ که با کشوری مثل سوئیس در این زمینه تفاوت‌های عظیمی دارد. برخلاف سوئیس که کشوری است با هشت میلیون نفر و چهار زبان، ایران کشوری است با بیش از هفتاد گویش و لهجه و زبان و البته وسعتی به مراتب بیش‌تر از سوئیس. از نظر دسترسی به تکنولوژی روز و راه‌های سریع ارتباطی نیز فرسنگ‌ها از کشوری چون سوئیس فاصله داریم. در حالی که آن‌ها سال‌ها است طعم دموکراسی و آزادی را می‌چشند، ما هنوز در حال مبارزه برای به دست آوردن این‌ها هستیم.

دوستان مدافع این نظریه «اصطلاح «زبان رسمی» را دارای اشکال می‌دانند و از آن به عنوان مساله‌ای که باعث تبعیض می‌شوند یاد می‌کنند و پیش‌نهاد هم می‌دهند که از این واژه گذر کنیم، اما در همین حال می‌گویند که ایران برای مثال دارای چهار «زبان رسمی» باشد.

از این مساله که بگذریم، دوست گرامی ام کاوه قریشی  در دفاع از قیاس ایران و با سوئیس و الگوبرداری با آن کامنتی در بحث با این موضوع نگاشت به شرح زیر:

«در ماده ۱۴ پیش‌نویس طرح «قـانـون زبـانـ‌هـا» در سـوئیـس در خصوص آموزش پروش آمده است: «دولت فدرال و کانتون‌ها در چهارچوب مسئولیت‌ها و اختیارات‌شان از آموزش چندزبانی در مدارس حمایت به عمل می‌آورند، آن‌ها باید هنگام تعیین موازین برای اخذ و پذیرش مدرک تحصیلی دیپلم، شرایطی را برای رشد و تقویت امر چندزبانی دانش‌آموزان دبیرستانی‌ به وجود بیاورند. و بالاخره آن‌ها باید مراتب این را فراهم آورند که زبان آموزشی، آن هم در شکل استاندارد خود، در تمام مراحل تحصیلی به طور ویژه مورد توجه و حمایت قرار گیرد.

حالا به مثالهایی از همین طرح که بعدها به قانون تبدیل شد در مورد ادارات توجه کنید: «کسی که با یک اداره ارتباط می‌گیرد، این کار را می‌تواند به انتخاب خود در یکی از زبان‌های اداری انجام دهد. ادارات به آن زبانی که با آن‌ها ارتباط برقرار شده، پاسخ می‌دهند. آن‌ها می‌توانند با اشخاصی که به آن‌ها مراجعه می‌کنند در مورد یک زبان اداری دیگر به توافق برسند.اشخاص رتورومانی‌زبان می‌توانند به گویش‌ها یا به رومانچ گریشون با ادارات فدرال ارتباط برقرار کنند. این ادارات نیز به رومانچ گریشون پاسخ می‌دهند. زبان رسمی را ملت‌ها در سوئیس هر یک از این کانتون‌ها خودشان انتخاب می‌کنند و هیچ الزامی از بالا یا دولت مرکزی در مورد به رسمیت شناختن یک زبان مشخص در میان نیست. زبان‌های اداری در سطح فدرال آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی است. رتورومانی زبان ارتباط رتورومانی‌زبان‌ها با ارگان‌های فدرال است.»

شکی نیست که این مساله در سوئیس که یک کشور دموکراتیک و کوچک است با هشت میلیون نفر جمعیت و چهار زبان حل شده است که ادامه پیدا کرده و در آن کشور این مساله، مساله‌ای مناقشه‌ برانگیز نیست. اما آیا این الگو برای ایران جواب می‌دهد و می‌توان آن را برای ایران پیاده کرد؟

ترکی،  کردی، فارسی، بلوچی، مازنی، گیلکی، عربی، لری و … تنها چند زبان از زبان‌هایی هستند که در ایران به آن‌ها تکلم می‌شود. حتا در میان این زبان‌ها لهجه‌ها و گویش‌های متفاوتی وجود دارد که در هر منطقه فرق می‌کند. با این تنوع که در نوع خود تنوع زیبایی هم هست، آیا چنین ساز و کاری می‌توان بنابر آن‌چه در کشوری چون سوئیس می‌گذرد در نظر گرفت؟ کشوری با بیش از هشتاد میلیون نفر جمعیت را می‌توان در همین چارچوب مشخص قرار داد و به همین شکل سازماندهی کرد؟ جواب من خیر  و غیر ممکن است.

در ایران امروز، توجه به «زبان مادری» به خصوص در اقوام ترک و کرد از اهمیت ویژه‌ای برخوردار شده است، ترک‌ها و کردها و دیگر اقوام ایرانی از تحصیل به زبان مادری یا تحصیل زبان مادری محروم بوده  و حتا کسانی که به آموزش این زبان‌ها می‌پردازند زندانی می‌شوند که به وفور نمونه‌های آن‌ را در کردستان و آذربایجان داریم. مساله‌ی زبان در این دو خطه به ویژه در کردستان از این حیث اهمیت یافته که این مناطق کانون نقض حقوق بشر در ایران هستند و شهروندان در این نقاط از ابتدایی‌ترین حقوق خود بی‌بهره بوده‌اند. این تبعیض‌ها و این نقض مکرر حقوق بشر، مردم این مناطق را نسبت به مسالی چون زبان حساس‌تر کرده تا به این‌جا که در برابر داشتن «زبان رسمی» در کشور موضع گرفته و آن را مساله‌ای غیر دموکراتیک بدانند. آن‌چنان‌که راقم مقاله مذکور را به این نتیجه می‌رساند که زبان رسمی در کشور نداشته باشیم و آن را به چند زبان رسمی تبدیل کنیم.

زبان رسمی نه به عنوان یک حق، که به عنوان یک ابزار مشترک توانایی و کارایی‌های بسیاری دارد، وقتی این ابزار به عنوان یک وسیله‌ی ارتباطی بین اعضای یک کشور پهناور مثل ایران به کار گرفته شود باعث «وحدت» و دموکراسی می‌شود. در همان کشور سوئیس هم بر اساس مثال دوست‌مان آموختن زبان‌های دیگر هم پیشنهاد شده و آمده است.

ایران به علت این‌که اکثریت شهروندان آن به زبان پارسی مسلط هستند و بقیه نیز با آن آشنایی دارند،‌ زبان پارسی را به عنوان یک «ابزار» در اختیار دارد که زبان رسمی کشور است. در کنار این زبان‌های دیگر می‌توانند به صورت ایالتی و منطقه‌ای تکلم، تحصیل و تدریس شوند، مانند و همراه زبان پارسی. حتا می‌توان ساز و کاری ارائه کرد که یادگیری زبان‌های مختلف بخشی از آموزش و پرورش باشد و دست کم هر شهروندی زبان‌های دیگر را به صورت جزئی یا کلی فرا بگیرد.

مدل کشور هندوستان همان‌طور که در بحث‌ها نیز آمد مدل خوبی است. کشوری با بیش از هشتصد میلیون جمعیت و زبان‌ها و گویش‌هایی در حدود ۱۵۰ مورد. انگلیسی و هندی زبان رسمی کشور هند است و مابقی زبان‌ها در ایالت‌ها و مناطق خاص  تحصیل و تدریس و تکلم می‌شوند.

وجود زبان رسمی به مثابه‌ی یک حق نیست، به مثابه یک وسیله ارتباطی جمعی حائز اهمیت است. مثال‌های جزئی این موضوع را به خوبی روشن می‌کند. مناظره‌های انتخاباتی در سال گذشته را بین نامزده‌های ریاست جمهوری به یاد بیاوریم. با وجود پارسی (به عنوان یک زبان رسمی و مشترک) صحبت کردن نامزدها، اکثریت مردم ایران پای آن مناظره‌ها نشسته و به خوبی از مسائل آگاه می‌شدند. اگر این مناظره‌ها مثلن به زبان لری انجام می‌شد طبیعی بود که تنها بخش اعظمی از ایرانیان متوجه آن شده و برای بقیه نیاز به ترجمه بود.

یا مثالی جزئی‌تر، این‌که یک فرد نظامی یا مشغول به کار در دولت از بلوچستان به کردستان برای ادامه‌ی کار منتقل شود یا اصلن بخواهد در جای دیگری از ایران زندگی کند. کودک و فرزند او باید برای ادامه تحصیل چه روندی را دنبال کند؟ در خطه‌ی دیگر اول آموزش زبان ببیند و بعد شروع به تحصیل کند؟ اگر دو سال بعد از آن باز هم مجبور به ترک آن خطه شدند و در جایی جدید ساکن شدند باید چه بکنند؟

این‌جا مشخص می‌شود که کشوری مثل هند با آن جمعیت عظیم و آن همه گویش چگونه از پس این مورد برآمده و همراه دو زبان رسمی خویش به زبان‌های دیگر هم اهمیت می‌دهد. این‌جا و در این موارد است که «زبان مشترک یا رسمی» معنی پیدا می‌کند و آن را عاملی وحدت‌بخش می‌داند.

مثال سوئیس با توجه به همه‌ی جزئیات و مشکلات و موانع بر سر راه نمی‌تواند در ایران اعمال شد. ما در هیچ مساله‌ی بدون نظر گرفتن جزئیات و مسائل موجود نمی‌توانیم الگو ارائه بدهیم. همه‌ی مسائل در یک فرمول ریاضی جای نمی‌گیرند و مطلق نیستند. آقای ایرانپور که این مسائل را نگاشته‌اند و الگوی سوئیس را پیش‌نهاد می‌دهند، آیا به ترکیب جمعیتی، تعدد زبانی، تعدد قومیتی، میزان جمعیت، وسعت ایران و… اندیشیده‌اند.

این مساله را را با ذکر جزئیات و مثال‌های متعدد می‌توان سال‌ها ادامه داد، آن‌چنان‌که سال‌ها ادامه یافته است و ادامه هم خواهد یافت. اما ذکر یک نکته خالی از لطف نیست، دلیل نمی‌شود تبعیضی که بر ما رفته است را به صورتی دیگر و به شکل و شمایلی تازه به همان‌جایی که تبعیض شروع شده باز گردانیم و به همان شیوه عمل کنیم.

مدیار

Posted in جامعهComments (1)

Tags: , ,

جمهوری طالبان اسلامی


ماده سوم حقوق بشر می‌گوید: «هر کس حق زنده‌گی، امنیت و آزادی شخصی دارد» که البته جمهوری {جانی یا قاتل یا ناقض حقوق بشر یا …} اسلامی این قانون جهانی را نه می‌فهمد نه درک می‌کند و نه اعتقادی به آن دارد. قصه برخورد با «بدحجاب» (که چنین صفتی وجود هم ندارد) در ایران به مرحله‌ی بسیار زشت و غیر انسانی رسیده است.

گاهی همسرم لوازم آرایشی می‌خرد یا موادی را استفاده می‌کند که اصلن نمی‌دانم چیست. برخی اوقات از من نظر می‌خواهد که مثلن فلان لاک خوب است یا نه؟ من هم مات و مبهوت می‌مانم که جواب‌اش را چه بدهم. اصلن نه سر رشته‌یی دارم از این امور و واقعیت‌اش هم این است که علاقه‌یی هم به دانستن و اظهار نظر در این مسائل ندارم.

اگر شیدا نبود فکر کنم فرق ریمل و کرم پودر را هنوز هم نمی‌دانستم تا به حال. حالا هم به این افتخاری نمی‌کنم  :ه نمی‌دانستم یا نمی‌دانم، مساله‌ام سر این است که جمهوری اسلامی و عمال وحشی‌اش زیاد درگیر این مسائل شده‌اند.

نگاه کردن به این کارت به اصلاح جریمه شوکه‌آور هست. ماموران نیروی انتظامی یا هر ارگان دیگری به دست و پا و موی زنان و دختران نگاه می‌کنند و بر حسب لاک زدن یا نزدن، رنگ کردن مو و روشن بودن مو و… جریمه تعیین می‌کنند!

جمهوری اسلامی روی طالبانیسم خود را رو کرده است. سیدعلی خامنه‌ای به طور رسمی و واضح قصد دارد جای «ملا محمدعمر» بنشید و از «امیرالمومنین» بودن خسته شده است. خصوصی‌ترین مسائل زنان را مردان جمهوری اسلامی رصد می‌کنند. دیر نیست روزی که گذاشتن برقع در جمهوری اسلامی یک قانون شود. قانونی که تا زیر روسری خانم‌ها هم می‌رود و چشم‌اش را به ناخن‌های زنان می‌اندازد، توانایی بدتر شدن از طالبان را هم دارد.

گاهی اوقات حرف‌های میرحسین موسوی بدجور در گوش آدم زنگ می‌زند: «تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد» این صحنه‌آرایی خطرناک، به شکل بسیار بدی دارد خطرناک می‌شود.

این روزها احساس می‌کم هیچ‌کس در ایران نمی‌تواند «زنده‌گی» کند. «زنده‌گی» در ایران بسیار مشکل است. جمهوری اسلامی راه کره شمالی را می‌پیماید.

مدیار

Posted in جامعهComments (4)

Tags: , ,

«حجاب» بر روی نقاب جمهوری اسلامی


شاید این مقدمه‌ی آشنا را هر ساله در نوشته‌هایی که در آغاز فصل تابستان نوشته می‌شود خوانده باشید که می‌گوید: «هر ساله با آغاز فصل گرما، طرح برخورد با «بدحجاب‌‌»ها بار در دیگر در سطح جامعه از سوی نیروهای انتظامی و قضایی در دستور کار قرار گرفته است.» مخالفان این طرح در چارچوب جمهوری اسلامی و با رعایت قواعد آن با خرده گرفتن از این طرح راه حل مساله را «برخورد فرهنگی» و کارهایی از این قبیل عنوان می‌کنند و موافقان طرح هم طبق سنت از اسلام و امر به معروف و نهی از منکر سخن می‌رانند و برخوردهای قهری و خشن را توصیه و حمایت می‌کنند.

باز این روزها طبق همان سنت هر ساله این مساله به روز شده و برخورد با بدحجابان با اسامی مختلف در دستور کار دولت قرار گرفته است، اما تفاوتی نیز با سال‌های قبل دارد. مساله‌ی «حجاب» اکنون به یکی از رئوس «سیاست‌های کلی نظام» تبدیل شده  و بیش از آن که یک مساله‌ی دینی و در سطح اجتماع باشد به عنوان یک مساله‌ی سیاسی در نظر گرفته می‌شود. نگاه به مساله‌ی حجاب به عنوان یک مساله‌ی «استراتژیک»  آن هم در میان شخصیت‌های بلند پایه نظام جمهوری اسلامی و ورود این مساله در نماز جمعه‌ها و توصیه‌های خشن و قهری ائمه جمعه و حمایت برخی از مراجع تقلید وابسته که آن‌ها را به عنوان «روحانیون دولتی» می‌شناسیم، این پرسش را به وجود می‌آورد که چرا حجاب به چنین موضوع مهمی در این نظام تبدیل شده است و چرا روی این موضوع سرسختانه و مستمر انگشت گذاشته می‌شود.

وجود آمار بالای طلاق و پایین آمدن آمار ازدواج در مقابل آن، رواج شدید اعتیاد در میان جوانان  و شیوع آن به سنین پایین تا حد دانش‌آموزان دبستانی، افزایش میزان جرم و جنایت، بیکاری، تشدید بیماری‌های روحی و روانی در سطح جامعه و… که همه‌گی از مشکلات و معضل‌های بزرگ اجتماعی ایران هستند و هر کدام تابعی از عمل‌کرد دولت جمهوری اسلامی در طول سی سال گذشته، به ما نشان می‌دهد که «هدف» برخورد با «بدحجابان» آن چیزی نیست که جمهوری اسلامی می‌گوید.

«بدحجابی» (که به عقیده نگارنده واژه‌یی بی‌معنا است و هیچ کس را نمی‌توان به چنین صفتی متصف کرد) به اندازه‌ی «اعتیاد» خانمان‌ برنداز نیست، به اندازه‌ی آمار بالای طلاق و پایین آمدن آمار ازدواج معضلات و مشکلات اجتماعی به همراه ندارد، به اندازه‌ی بیکاری باعث افزایش جرم و جنایت نمی‌شود، بی حجاب بودن هیچ گاه به اندازه‌ی جاده‌ها و خیابان‌های کشور آدم‌ها را به کشتن نمی‌دهد، اصولن پیامد این مساله که از سوی جمهوری اسلامی «ایجاد» شده و به صورت مستمر به آن توجه می‌شود هیچ کدام از این موارد نیست، آزادی پوشش باعث هیچ ناهنجاری اجتماعی نمی‌شود، اگر می‌شد اکنون کشورهای دیگر دنیا و به قول ایشان «غربی»  به جای ما در رده‌های اول این معضلات که نام برده شده قرار داشتند.

از طرفی دیگر شاید این مساله عنوان شود که «حجاب» و پوشش «اجباری» توصیه‌ی دینی بوده و از عقاید مذهبی برمی‌خیزد. که در پاسخ باید گفت اگر نگاه دینی و مسائل عقیدتی مذهبی پشت سر این مساله باشد در تضاد با دیگر رفتارهای جمهوری اسلامی از دروغ‌گویی حاکمان تا شکنجه و تجاوز به زندانیان در زندان‌ها است و نمی‌تواند دلیل اصلی باشد.

با این همه «بحث» جمهوری اسلامی و این نگاه کلان به موضوع حجاب بر سر چیست؟ چرا به طور مدوام در حال تلقین این موضوع هستند که «بی‌حجابی» باعث معضلات و مشکلات بسیار بسیار زیادی می‌شود؟

به باور نگارنده «حجاب» و رعایت آن برای جمهوری اسلامی یک ‍«پرنسیب» و حفظ «ظاهر» است. در نگاه حاکمان ایران جامعه‌یی چند صدایی و وجود تکثر آرا بی‌معنی و نامفهوم است. این مساله در برخورد با احزاب، گروه‌ها، روشن‌فکران، روزنامه‌نگار، دانش‌جویان که جمله‌گی با هر تفکر و اندیشه‌یی به تیغ تکفیر نظام گرفتار می‌آیند جلوه دارد و موضوعی ملموس و محسوس است. در موردی مثل انتخابات سال گذشته نیز اگر این تیغ تکفیر نبرد و کارا نباشد، تیغ دروغ و تقلب از نیام برکشیده شده و در بر همان پاشنه می‌چرخد که پیش از این می‌گردیده است. بستن صداها و اندیشه‌های مختلف در واقع همان نشان دادن یک‌نواختی باطنی جامعه است. جمهوری اسلامی تنها یک صدا می‌شناسد و آن صدای نظامی مبتنی بر «ولایت فقیه»  و اعتقاد به آن است. (اعلام رای شگفت‌انگیز و غیر قابل باور ۲۴ میلیون رای برای احمدی‌نژاد در واقع نشان دادن همین کثرت تک صدایی در ایران بود) بدیهی است که این تفکر خواهان آن است که آن‌چنان که باطن جامعه‌ را همراه با خود معرفی و اعلام می‌کند، ظاهر جامعه را نیز همراه خود نشان دهد.

در کشوری که حاکمان آن «مملکت امام زمانی» می‌خوانندش و مردم‌اش را پیرو «ولایت فقیه» این دور از هدف می‌نماید که جمع کثیری در پوشش ظاهری خود متفاوت با آن‌چه در باطن معرفی شده‌اند، دیده شود.

ایجاد سرخورده‌گی و شکستن غرور اجتماعی

«دولت» در جامعه‌ی دموکراتیک که مبتنی بر آرای مردم باشد و برآمده از آنان، یک «مجری» است. در واقع مردم به صورت مستقیم و غیر مستقیم واضع قوانین و مسائل مختلف هستند و دولت تنها مجری آن است. این مساله باعث ایجاد  باور «قدرت» داشتن در بین مردم است که دولتی را که آورده‌اند، در صورت ناراضی بودن نیز بتوانند ببرند. اما دولت در کشورهای استبدادی از ایجاد این احساس در میان مردم واهمه دارد، دولتی که با رای مردم نیامده نمی‌تواند تحمل کند که عده‌یی خواهان آن باشند که «نباشد» و چنین انگیزه و توانی برای خود قائل باشد.

از دیگر اهداف مبارزه با بدحجابی وجود همین نگاه است که جمهوری اسلامی جوانانی می‌خواهد با غرور شکست خورده و سرخورده‌گی‌های اجتماعی. جوانانی که تمام شخصیت و پای‌گاه اجتماعی‌اش محصول تفکر قهری اشخاصی می‌شود که تنها به خاطر داشتن «قدرت نظامی» به او «زور» می‌گویند و حقوق اولیه او را به عنوان یک انسان حتا تا حد آزادی انتخاب لباس نادیده می‌گیرند.

درگیر کردن افکار عمومی

مورد دیگری که از روش‌های همیشه‌گی جمهوری اسلامی برای انحراف اذهان عمومی از مسائل اصلی‌تر کشور است «درگیر کردن اذهان عمومی» با موضوعات دیگر است. در آستانه‌ی سالگرد کودتای انتخاباتی، در زمان توافق هسته‌یی با برزیل و ترکیه که یک عقب‌نشینی و افتضاح دیگر در دستگاه دیپلماسی است و زندانیان سیاسی و وضعیت‌شان دغدغه‌ی بسیاری در داخل و خارج از کشور اذهان عمومی با مسائلی درگیر می‌شود که «نیاز اصلی کشور» نیست و توجه به آن هیچ کمکی به بهبود شرایط کشور نمی‌کند. می‌توان به طرح مساله‌ی زلزله و ربط دادن آن به بی‌اخلاقی زنان اشاره کرد که چه‌گونه یک موضوعی تا این حد نازل روزها بسیاری را در داخل و حتا خارج از ایران به واکنش وا داشت.

درگیر کردن افکار عمومی با مسائلی مبتذل و نازل از شگردهای همیشه‌گی و راه‌کارهای کارآمد بوده که با قاطعیت می‌توان گفت در اکثریت موارد نیز جواب خوبی از آن عاید جمهوری اسلامی شده است. این نگاه همواره در پی پایین آوردن سطح سلیقه‌ی جامعه به درجه‌ی خاص است و روش‌های مختلفی از همین طرح حجاب و زلزله را در بر‌ می‌گیرد تا وجود برای مثال یک کانال تلویزیونی مثل «فارسی۱».

می‌توان به موارد و اهداف دیگری که در موضوع همیشه جنجالی «حجاب»نهفته است نیز اشاره کرد، اما به نظرم این سه مساله از مهم‌ترین دلائل پیگیری و توجه جمهوری اسلامی است که «حجاب» را از رئوس برنامه‌ها و دغدغه‌های خود قرار داده است.

مدیار

Posted in جامعهComments (3)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها
  • weblog nevis bigonah: عزيز تو تو همه چيز رکورد داري :-) (البته شوخي کردم) رکور...
  • weblog nevis bigonah: سلام دوست عزيز واقعا سخت تو کشوري که چيزي ازش نمي دوني ونه ح...
  • هرمز ممیزی: salam madiar jan modaty ast mikhaham barayat paiam bogzaram...
  • sina: گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست سکوت ملال ها از رازه دل...
  • مجتبی سمیع‌نژاد: مخلص نوید عزیز هم هستیم...
  • مجتبی سمیع‌نژاد: زنده باشی آرش جان...
  • navid: قربان لطفت. قلمت جوشان!...

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان