Posted on ۰۳ مهر ۱۳۸۴ by مجتبی سمیعنژاد
۳۱۲ روز…
اسماش فریدون.ظ است؛ معروف به «فری گودزیلا». هم زندان رجاییشهر بوده و هم اوین. از آن زندانیها است که میگویند طرف «از کانون تاکنون» بوده است. در کل ده سالی زندان بوده و ۵ سال دیگر هم باید بکشد. قد خیلی بند در حدود ۱۹۰ و وزن چیزی در حدود ۱۴۰ کیلو. با صورت گرد و تپل و سر و ابرویی تراشیده و صاف صاف. از دعواها و چاقوکشیهایاش تعریفهای میکنند! یک نمونهاش را که خودم دیدم چهطوری چهار پنج نفر را لت و پار کرد! یکی از پخش کنندههای عمده مواد مخدر در زندان است. جالب اینجا است که هیچ وقت «گیر» هم نمیکند. خودش می گوید دلیلاش را: «قبلاش خبردار میشوم»
آمده بود که به الهی بگوید: به کسانی که مواد مصرف میکنند انقدر گیر ندهد. (الهی مثل سگ از او میترسد) استدلال جالبی هم داشت: «وقتی اداره و سیستم به آنها کاری ندارد و خودش باعث ورود مواد به زندان میشود، دلیلی ندارد که ما کاری داشته باشیم.» بعد هم نطقاش گل کرد و از خلافکاریهای خود و خلافکارهایی که میشناسد مثال زد. کسی را به نام حسن روشنگر نام برد که به قول خودش «سلطان شیشه ایران» است! که موادش را با چمدانی که پلمپ سیاسی شده وارد فرودگاه میکند و رئیس حفاظت فرودگاه به نام «علی. گ» ترتیب کارهای ورود را میدهد و اینچنین مواد را وارد کشور میکند! (راست و دروغ با خودش). ازخیلیهای دیگر هم گفت و از کارهایی که انجام داده؛ از مواد و از مواد و از مواد. بعد هم الهی شروع کرد. ۶۸ سال سن دارد. میگوید زمانی محافظ محمدرضا شاه بود است. ۲۶ سال زندانبان بوده و هفت هشت سال است که زندانی است. از کمیته مشترک زمان شاه میگفت که در آنجا بوده است. از آیتالله طالقانی که در آنجا بوده و در برابر چشماناش به دخترش تجاوز کردهاند. (در کل در زندان همیشه شنونده هستم و بیشتر موارد را باور نمیکنم. دروغ یکی از مهمترین چیزهایی است که امکان ندارد روزی ده مورد در زندان نشنوی) بعد هم همین داستان تجاوز به دختر طالقانی را ادامه داد که دیگر خیلی تخیلی بود و ننویسم بهتر است. از زندان گفت و اینکه چهطور زندانیان را کلکی¹ میکردهاند.
- اصطلاح «کلکی کردن» در زندان به معنای این است که برای یک زندانی پاپوش درست میکنند یا زیرآبش را میزنند؛ چه مامورین و مسئولین زندان و چه خود زندانیان. برای مثال زیر تخت یا وسائل زندانی مواد مخدر یا یک چیز خلاف مقررات زندانی میگذارند و بعد گیرش میاندازند. خلاصه انواع مختلفی دارد.
دوم مهرماه ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد ۳ـ بند ۹ ـ اتاق ۳
مدیار
Posted on ۰۲ مهر ۱۳۸۴ by مجتبی سمیعنژاد
۳۱۱ روز…
به سیاوش (هم کلاسیام در دانشگاه) که زنگ زدم، دلام هوای دانشگاه را کرد. در حال حاضر که در دانشگاه زندان هستم تا اصول بد زندهگی کردن را بیاموزم! شاهد زنده هم تا همین چند دقیقه پیش روبهرویام نشسته بود و با آقای الهی ( هماتاقیام یک پیرمرد نزدیک هفتاد سال بود که دست هر چه کلاهبردار را از پشت بسته بود) صحبت میکرد. از وکیلبند که الهی باشد و من که معاون وکیلبند بودم میخواست که خلافاش را نادیده بگیریم و گزارش ندهیم. (هیچوقت گزارش نمیدادم، به نظرم خلافکار را به دست خلافکار سپردن احمقانهترین عملی بود که در زندان میتوانست اتفاق بیافتد) خلافاش مصرف مواد بود که الهی سر رسیده و دیده بود.
وقتی رفت از الهی پرسیدم جرماش چیست و برای چه زندان است؟ گفت جرماش مربوط به چک است و ۹ ماه هم باید حبس بکشد. شش ماه را گذرانده و تازه هم شروع به مصرف مواد کرده است. جا دارد از همینجا به مسئولین زندان و سازمان زندانها و قوه قضاییه و بقیه عوامل اجرایی و غیراجرایی یک خسته نباشید جانانه بگویم. این همه استعداد و امکانات برای معتاد کردن یک جوان به راستی در جهان بینظیر است. طرف سالم آمده اینجا معتاد میرود!
خب یک سه چهار ساعتی وقفه افتاد بین نوشتنم… «فری گودزیلا» آمد داخل اتاق و دربارهی همان پسری که صحبتاش را کردم با الهی صحبت کند. به الهی میگفت که کاری به کارش نداشته باش و بیخیالاش شو. هر چه هم میگفت از من تایید میخواست. جالب است این آدم به هیچ بنیبشری احترام نمیگذارد، ولی یک احترام عجیب و غیرمعمولی برای من قائل است. یکجورایی ترس دارد از من. دنبالهی حرفهایاش شنیدن اسفناکترین شنیدهها و نشنیدهها بود.
بعد از رفتنش هم الهی یکضرب تا همین الان ککه فکر کنم ساعت چهار صبح است از همه چیز گفت. جفتشان اعصابام را ریختند به هم با این مزخرفاتشان. حوصلهی نوشتنش را الان ندارم. شاید صبح نوشتم…
اول مهر ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد ۳ ـ بند ۹ ـ اتاق ۳
مدیار
Posted on ۰۱ مهر ۱۳۸۴ by مجتبی سمیعنژاد
۳۱۰ روز…
تابستان ۱۳۸۴ تمام شد، روزهای بلند و پر افت و خیزی برایام داشت. نمیدانم که از تابستان ۱۳۸۴ چهگونه یاد میکنم؛ شاید به عنوان بدترین تابستان عمرم که در آن همواره با دستبند و پابند به دادگاهها برده میشدم و پشت سر هم در دادگاههای مختلف بودم. شاید هم جزور خاطرههای شیرین! هر چه بود گذشت از فردا مهر آغاز میشود. ماه من که متولد ماه مهرم. ماه مدرسه و دفتر و مداد و کتابهای مدرسه که بوی ماه مهر دارند. ماه نوستالوژیها…
صبحی نشسته بودم در حال خواند کتاب بودم که صدای فریاد و نعرهی «حزبالله» و «الله اکبر» از کریدور زندان همراه با کوبیدن پاها روی زمین آمد. در سالن یک دفعه باز شد و «بند» منفجر شد. از ترس پریدم از اتاق بیرون. تازه فهمیدم که سربازهای زندان هستند که برای «بازرسی کردن» به بند آورده شدهاند. البته بازرسی کردن که چه عرض کنم؛ به هم ریختن محل زندهگی زندانیان، چون به طرز خیلی جالبی هیچ چیزی که داشتنش خلاف باشد، پیدا نکردند! در بندی که مرکز عمده ی فروش «مواد مخدر» در زندان است، حتا یک گرم مواد پیدا نشد! چرا؟ خب به طور کامل مشخص است؛ هیچزندانییی به هیچ عنوان از اینکه قرار است امروز بازرسی شود، اطلاع نداشت، یا بهتر بگویم اطلاع نیافته بود! خودشان را مسخره کردهاند؛ اول خبر میدهند، بعد میریزند داخل سالن.
بعد از بازرسی رفتم دنبال کتابی که برایام مادر به زندان آورده بود. نشد. برای نهمین روز یک جلد کتاب را نمیتوانم داخل زندان بیاورم. به خدا اگر قرار بود «کراک و هروئین» بیاروم، یک ساعت هم طول نمیکشید. شاکی شدم و برگشتم بند. یک نامهی تند و آتشین نوشتم برای روسای زندان و همین مسائل را نوشتم. نوشتم همه ی هنرتان در زندانبانی این است که به خلافکاران زندان خبر بدهید که برای بازرسی میآیید تا آنها جنسهایشان را پنهان کنند. بچههای «زیر هشت» (نگهبانی) عصر برایام خبر آوردند که رئیس و معاون بسیجی و خشناش بدجوری عصبانی شدهاند. شدهاند که شدهاند کتابام را بدهند.
با آرش حرف میزدم. حدود شش سال است که در زندان است. به جرم چاقوکشی. به گفتهی خودش ۱۰ سال حبس دارد. جز من با کسی در بند حرف نمیزند. به قول خودش عمری را اینجا هدر می دهد. ۲۵ سال دارد و کارهای همه را در بند انجام میدهد تا پولی به دست بیاورد.
بیش از ۹۵ درصد کسانی که اینجا زندانی هستند به حکمی محکوم شدهاند که متانسب با جرمشان نیست، حال چه کمتر و چه بیشتر. فقط زندانیان سیاسی نیستند که مورد ظلم قرار میگیرند و حقوقبشر در موردشان نقض میشود. متهمانی که در اینجا هستند به مراتب بیشتر مورد ظلم قرار میگیرند؛ چه در دوران بازداشت و بازجویی، چه در نحوهی برگزاری دادگاه و صدور حکم و چه نحوهی رفتاری که در زندان با آنها میشود. تاسفآور است با بیشتر اینها رفتار انسانی و قانونی صورت نمیگیرد. با چه کسی میگیرد؟
با صادق تماس گرفتم. خبر از کاری که خانم دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی، برایام کرده داد. شوکه شدم. با وجودی که همسر خودش در زندان و سلول انفرادی است باز هم به فکر من بوده و چنین محبتی کرده است. امیدوارم عبدالفتاح سلطانی سریعتر آزاد شد و به کانون گرم خانودهی گرامی و مهرباناش بازگردد.
سیویکم شهریور ماه ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد سه ـبند ۹ ـ اتاق سه
مدیار
Posted on ۳۱ شهریور ۱۳۸۴ by مجتبی سمیعنژاد
۳۰۹ روز…
که هر هفته ساعت ده که شد دلام گر بگیرد و هی بگویم که «لحظهی دیدار نزدیک است». که بیاید و با همان چهرهی مهربان روی صندلی بنشیند و از پشت شیشهی کابین اول نگاهام کند و سیر که شد، چهره و صدایام را با تمام وجود طلب کند. لبخندی روی لبهایاش بنشیند که رد غم صورت را پنهان کند، که نفهمم که درد دارد…
و بفهمم و بدانم و بگویم آنچه از دروغ برای دلگرمی میدانم. که اگر دروغ گفتنم نگاهشان میدارد بهتر از بیان حقیقت…
پدر و مادر هر دو برای ملاقات امروز آمده بودند زندان. یک ساعتی حرف زدیم و غمگین و نگران رفتند. دلام نمیآید هر هفته این همه راه از تهران تا کرج بیایند. بارها هم گفتم که نیایید، خسته میشوید. ولی خب کو گوش شنوا.
کلی برای امضا و مهر نامههایی که به گفته وکلا برای هیات تشخیص نوشته بودم، دوندهگی کردم. انگار میخواهی اطلاعات محرمانه زندان را بیرون بفرستی که این هم سنگ میاندازند. چیزی بخواهم بفرستم بیرون که سراغ شما نمیآیم! بالاخره به دست پدر و مادر رساندم تا برسانند به وکلا. هر چی فکر میکنم بقیهی امروز چهگونه گذشت، چیزی به ذهنام نمیرسد. برخی اوقات زمان گم میشود اینجا. مادر گفت شیوا (نظرآهاری) تماس گرفته بود. تماس گرفتم. گلایه میکرد که چرا کم تماس میگیرم…
بروم باز شاهنامه را بخوانم
سیام شهریور ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـواحد سه ـ بند ۹ ـ اتاق سه
مدیار
Posted on ۳۰ شهریور ۱۳۸۴ by مجتبی سمیعنژاد
۳۰۸ روز…
ده ماه گذشت. روزهای زندان قزلحصار عادی و تکراری سپری میشود. تکرار هر روزهی زندان به هیچ وجه مسالهی جالبی نیست. در حقیقت یکی از سختیها ومصائب زندان همین است؛ اینکه مجبور باشی هر روز با یک عده آدم ثابت حرف بزنی، بخندی، صحبت کنی، گریه کنی، غذا بخوری، شاهد دعواهای هر روزه باشی و… یک جورایی قشنگ نیست. هر چهقدر سعی میکنم تا حد امکان هم شده از این «تکرار» رها شوم، نمیشود. چون باز هم همان کارها تکراری از آب در میآید.
بیشتر آدمهایی که در اینجا هستند به طور معمول یا کمسواد هستند یا بیسواد، از پایینترین سطوح جامعه از لحاظ اقتصادی و فرهنگی. البته که همهشان اینطور نیستند. در صحبت کردن بیشتر در مورد حیطهی کاری و رفتاری خودشان صحبت میکنند، به چیزی خارج از این موضوعات اهمیتی نمیدهند و همین کار را مشکل میکند. مثل همین«سید محمد» هم اتاقی خودم که سر و ته حرفهایاش یا دربارهی مشروبخوری سا یا در مورد زن سابقاش و یا در مورد مغازهی جیگرکیاش که من بیچاره باید بنشینم و مکرر در مکرر این حرفها را گوش بدهم. «محسن» هم دست کمی از این یکی ندارد؛ یا در مورد نامزدی که ندارد صحبت میکند یا دربارهی مرخصییی که به او نمیدهند! دلام برایاش میسوزد؛ بیستویک سال بیشتر ندارد و به خاطر عدم توان پرداخت دیهی ۹ میلیونی ده ماه است که در زندان به سر میبرد. جرمی که به خاطر آن زندان آمده هم جالب است. به خواهر ۱۳ سالهاش یکی در خیابان متلک انداخته است، محسن هم زده به قول خودش «دماغ طرف را پایین آورده». یعنی همان غیرت مردانهی ایرانی خودمان.
امروز با اینکه تا ظهر خواب بود به نظرم طولانی آمد. از خواب که بلند شدم به مادر و صادق (شجاعی) زنگ زدم. خبر قبول نشدن فرید (برادرم) را در دانشگاه دادند. مثل پتک خورد توی سرم. خود را مقصر میدانم. در این ده ماه گذشته فرید هم حال خوبی نداشت و به خاطر زندانی بودن من از درس افتاد.
از بعد از ناهار «شاهنامه» را میخواتم تا همین الان که ساعت ۱۲ شب است. نامهیی را که وکلایام، دکتر سیفزاد و دکتر فریدون شامی گفته بودند برای «دیوان عالی کشور» بنویسم را به سه صورت مختلف نوشتم. تا هر کدام بهتر بود، به «هیات تشخیص» بدهند. هر دو به قضاوت در دیوان عالی امید دارند، بلکه محکومیت ۲ ساله پروندهی دادگاه انقلاب کمتر شود. برایام زیاد فرقی نمیکند که بشود یا نشود. ولی برای خیلیهای دیگر مهم است؛ برای خانوادهام، برای دوستان و وکلایام و البته برای بازجوهایام و برای قضای مرتضوی و قاضی مقدس و دیگر عوامل…
راستی که بازی جالبی شده است؛ من در زندانام. یک عده تمام توان و تلاششان را به کار میگیرند تا آزادم کنند، در مقابل یک عده با تمام توان و قدرت تلاش میکنند، بیشتر در زندان بمانم. عجبا!
بدجوری سرما خوردم. حال به هیچ وجه خوب نیست. در قزلحصار هم که مریض شدن مکافات است. مثل مریضی که دو شب پیش فرستادم بهداری زندان. حال «سعید» خیلی بد بود و حتا راه نمیتوانست برود. برای بردن به بهداری با کمک بچهها روی چرخ سوارش کردیم. بعد از نیم ساعت دیدم درب و داغونتر از قبل برگشت. پرسیدم سعید چی شد؟ از جواباش یخ کردم. به علت مریضی یکی از مامورین زندان و پزشک زندان کتکاش زده بودند. مریض رو به موت را گفته بودند «تمارض کرده» و «مزاحم اوقات» شریفشان شده است! این چندمین بار است که این نوع رفتار با مریضها را میشنوم. دو بار تا به حال با «سیاوشی» رئیس واحد به خاطر این کار اعتراض کردهام. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است. مانده بودم با سعید چه کنم؟ رفتم از بچهها قرص مسکن گرفت و دادم تا بخورد تا فردا دوباره برود بهداری.
حالا هم که خودم مریض هستم و بهداری هم نمیروم. تا به حال نرفتهام، هیچ وقت هم نخواهم رفت. خدا را چه دیدی شاید این بار به جرم مریض بودن به یک حبس سه ماهه محکوم شدم که حوصلهاش را ندارم.
زندان قزلحصار ـبیستونهم شهرویور ماه ۱۳۸۴ ـ واحد ۳ـ بند ۹
مدیار