ساعت ۸:۴۴ دقیفه شب
از ساعت ده صبح از خواب بلند شدم که درس بخونم، تنها کاری هم که تا به حال نکردم درس خواندن است. فکرش را بکنید بعد از دو سال دوری بخواهی امتحان بدهی و اولین امتحانت هم معارف باشد. البته یک امتحان هفته پیش دادم که شفاهی بود. فکرش را بکنید دانشجو باید در دانشگاه امتحان شفاهی بدهد!!!؟؟؟ داشنگاه آزاد است دیگر چه کارش می شود کرد. همه چیزش به همه چیزش باید بیاید.
خلاصه اینکه از صبح تا حالا که دائما کتاب دستم بوده موفق شده ام ۱۵ صفحه بخوانم. خلاصه تا صبح باید بیدار بمانم که این واحد را هر جور شده پاس کنم
ساعت ۱۰:۰۹ دقیقه شب
آدم چطوری یادش میاد!!؟ این واحد را(معارف) همان ترمی داشتم که بازداشت شدم. ترم اول سال ۸۳٫ یعنی می شود اینطور فرض گرفت که من می توانستم این واحد را دو سال پیش پاس کنم و امروز بابت خواندن هر صفحه به بدبختی نیافتم.
وای خدا تا حالا ۲۷ صفحه شده. کتاب ۱۷۲ صفحه است.
ادامه دارد…
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه شب
داشتم فکر می کردم به دانشگاه آزاد. مخصوصا دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز. یعنی دانشگاه خودم. در دانشگاه آزاد پول همه چیز را داشنجو می دهد، یعنی هزینه ی تحصیل با خود دانشجو است. حقوق اساتید را دانشجو می دهد و بعد دنبالشان می دود که نمره بگیرد و وای به روزگاری که یک استاد با یک دانشجویی لج کنند. همینطور رئیس دانشگاه و مدیر گروه و کارمندان دانشگاه اعم از دفتر دار و مستخدم و خلاصه هر کسی که فکرش را بکنید از شهریه ی که داشنجویان پرداخته اند سهمی دارند حتما.
این ها را گفتم تا دو نکته را که ذهنم را در گیر کرده بگویم:
اول اینکه با این که دانشگاه آزاد با وجود اینکه تمام هزینه هایش توسط دانشجو تامین می شود چطور به دانشجویان حق هیچ انتخابی نمی دهد. در واقع دانشجویان در این دانشگاه کاملا در شرایطی نابرابر با دانشجویان دانشگاه سراسری به تحصیل ادامه می دهند . مثلا انتشار روزنامه و یا تشکیل انجمن در دانشگاه آزاد بسیار سخت است و از هفت خان باید رد شوی و یا چرا نباید رئیس دانشگاه و مدیر گروه به انتخاب دانشجویان انجام پذیرد. که البته این بحث مفصل تری را می طلبد که در فرصتی جداگانه به آن خواهم پرداخت.
دوم اینکه خب قاعدتا هزینه ی حقوق کارمندان حراست هم توسط دانشجویان دانشگاه آزاد تامین می شود. خوب این جالب نیست که که ما به آن ها پول می دهیم که با ما برخورد کنند.؟؟
ادامه دارد……
ساعت ۱:۲۲ دقیقه بامداد
من هنوز نمیدونم چرا باید از اول راهنمایی تا حالا این کتاب رو هی هر سال بخونم؟؟؟!!!
تا حالا ۷۰ صفحه شده…
ادامه دارد….
ساعت ۲:۲۸ دقیقه بامداد
اوائلی که آمده بودم سه هفته مانده بود به امتحانات. دوستان نصفه و نیمه در ترمی که می گذشت مرا در دانشگاه ثبت نام کرده بودند. از وقتی که آمدم شروع به رفتن سر کلاس ها کردم و مشغول جمع کردن جزوه و کتاب و دیدن استاد ها شدم. اما یک مشکل پیش آمد: مدیریت دانشگاه اجازه ی ثبت نام کامل من را به نامه ی بلامانع حراست دانشگاه حواله کرد! ربطش را نفهمیدم، به ناچار به حراست دانشگاه رفتم. من را به هیات مرکزی دانشگاه در خیابان اسکندری پاس داد که نامه را از آنجا بگیرم! ناچار به آنجا رفتم.آقای س. مسئول حراست آنجا که گفتگوی چند دقیقه ای با او داشتم مرا به حراست مرکز در پاسداران پاس کرد: مدیر کل حراست. باز هم مجبوری تا آنجا رفتم. دیدن رئیس جمهور از دیدن این آقا ساده تر بود. منشی خوش خدمتش که بسیار با احترام برخورد می کرد و حرف می زد و اصلا گوشی تلفن را قطع نمی کرد!!! برای یک ماه آینده یعنی بعد از امتحانات وقت ملاقات داد. هر کار کردم فایده نداشت. سر آخر از طریق یک دوست شماره همراه آقای مهندس م. را پیدا کرده و با خودش تماس گرفتم. کاش قیافه اش را می دیدم، صدایش که شنیدینی بود. برای سه روز دیگر وقت داد. سر ساعت آنجا بودم، نیامد. دو ساعتی نشستم نیامد. رفتم و برگشتم و یکساعت دیگر نشستم اما نیامد. دفتر دارش با او تماس گرفت و بالاخره با این آقا تلفنی حرف زدم. بنده خدا دلش خیلی پر بود و حرف های جالبی زد که خب متعاقبا جواب هایم را نیز شنید. تهدید م کرد و تهدیدش کردم. گفت صلاحیت تحصیل نداری گفتم خودت صلاحیت نداری که چینین حرفی بزنی.سر آخر این شد که نامه ای بنویسم و درخواستم را مطرح کنم تا آقا بررسی کند و جواب بدهد.جواب این نامه ۱۵ روز طول کشید و کتبی هم داده نشد . تلفنی گفت که چون در طول ترم در کلاس ها حضور نداشتی نمی توانی در امتحانات شرکت کنی. گر چه می دانستم از جای دگیری آب می خورد و خودش هم اشاره کرده بود که از کجا با وی تماس گرفته اند. هر چه بود از امتحانات محروم شدم. یعنی از یک ترم تحصیلی .حضور یا عدم حضور من در کلاس ها چه ربطی به حراست دانشگاه آزاد داشت هنوز هم نفهمیدم. بیایید خوش بینانه نگاه کنیم:
می شود اینکه بنده خدا ها می خواستند من درسم را به طور کامل یاد بگیرم و پایه ی درسیم قوی شود. این ها را گفتم که بگویم همین آقایان از پول من و دانشجویان حقوق می گیرند و آنوقت برای خودمان خط و نشان می کشند و چه کار های دیگر که…این دانشگاه آزاد است دیگر پول می دهیم که از درس محروممان کنند.
خب تا حالا شده ۱۰۳ صفحه . مثل اینکه موتورم همچین روشن شده
ساعت ۳:۲۰ دقیقه بامداد
بدجوری غرق خواندن کتاب شدم و از اینکه چه کتاب شیرینی را می خوانم لذت می بردم که یک دفعه به ذهنم می رسد که این نوشته ها که ربطی به معارف ندارد.حواسم که سر جایش می افتد و کتاب را نگاه می کنم می بینم رو ی جلدش نوشته هدف ادبیات ماکسیم گورکی
خلاصه اینکه چند صفحه ای بیشتر جلو نرفتم. چه کتابی است این کتاب معارف.در صد و خورده ای صفحه به راحتی آب خوردن تمامی مکاتب فکری و عقیدتی را دو سه باری به مسلخ می برد و آنجا به سلابه می کشد و بر می گردد. من چه گناهی کردم که باید این کتاب را بخوانم نمی دانم. حالا هر شب هم تا صبح بیدار بودم نمی فهمیدم خواب یعنی چی، اما حالا نابود خواب شدم…
ادامه دارد….
ساعات ۹:۰۰ صبح
گند زدم رفت. نمی دونم کی خوابم برد. دو ساعت بیشتر تا امتحان وقت ندارم…..
ادامه دارد…
ساعت۱۱:۵۹ دقیقه ظهر
آخه یکی نیست بگوید آدم برای چی آخرین جلسه ی کلاس رو نمیری تا وقت می فهمی استاد ۲۰ تا سوال داده گفته همین ها رو بخونید و امتحان از این ها میاد نزنی توی سرت که از دیروز تا حالا چه بدبختی کشیدی. ساعت ۹ که رفتم دانشگاه بچه ها رو که دیدم اصلا درس خواندن یادم رفت ،ساعت رو نگاه کردم دیدم ۲۰ دقیقه به امتحان مانده رفتم سر جلسه دیدم به به بچه ها هر کدوم یک کاغذ آچار دستشون دارند ۲۰ سوال را می خوانند. تند تند شروع کردم بیست تا سوال را خواندن و امتحان شروع شد… به هر حال پیش به سوی مشروط شدن:(
پایان
این
پتیشن برای نمایش فیلم آفساید ساخته شده