
برایاش نوشتم نکن برادر
نکن رفیق، نکن دوست، نکن بچه محل، نکن هم کلاسی، نکن همخدمتی، نکن همکار، نکن همپیاله، نکن ۱۷ سال از روزهای زندهگیام…
یادت هست صادق؛ مدرسهمان را، محلهمان را، خدمت سربازیمان را، درس خواندنهای دانشگاهمان را، زندان رفتنمان را، کار کردنمان را، کتاب منتشر کردنمان را…
یادت هست صمیمیی روزهای انفرادی؟ گفتمات نکن برادر…
حالا که کردی نخواه و بگو نخواهند که قلمام را، سلاحام را، شرفام را، ناموسام را، توتمام را روی صورت ۳۰ سال دیکتاتوری نگیرم و فریاد نزنم که رفیق ۱۷ سالهام، همکلاسیام، هم محلهام، هم خدمتیام، همکارم، عزیزم در بند شما است…
نخواه و بگو نخواهند که قلمام را روی صورت هر چه دیکتاتور است نگیرم و فریاد نزنم که آزادش کنید.
یادت هست شوخیهایمان را روی آن تنها دو صندلی راحتی دفتر که اکنون بی تو خالی است و میدانی که از من نیز. چهقدر به شوخی فحش میدادیم به هم و میخندیدیم. حالا هر فحشی که مزدوران دیکتاتوری ۳۰ ساله به تو میدهند، گریهام میگیرد، اشکام میریزد. ابرم صادق. ابر، که به هر بادی میریزد…
یادت هست صمیمی برادر، شبهای شاملو خوانیمان را، فیلم دیدنهایمان را. صادق “چه رویاهایی که میگذرند”، عشق های “فارست گامپی” در “بوسهی طولانی شب”…
یادت هست با “زمستان” اخوان یخ میبستیم و با “آن روزها رفتند” فروغ “ایمان میآوردیم به آغاز فصل سرد” و “در آستانه”ی شاملو “زاده میشدیم”.”نه به هیات گیاهی، نه به هیات پرنده ای، نه به هیات برکه ای
به هیات ما، به هیات پرشکوه انسان”…
آری صادق جان “انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود”
نخواه از من صادق و بگو نخواهند که قلمام را روی صورت اولین شخص و آخرین شخص مملکت نگیرم وقتی تو در زندانی و من در این خانهی رسوا به انتظار آزادیات نشسته ام…
نخواه از من و بگو نخواهند که وقتی که نمیدانم در کدام شکنجهگاه اوینی ۳۰ سال دیکتاتوری را بالا نیاورم و نگویم گور … هر چه دانشجو … و هرچه محروم از تحصیل سه نقطه.
گفتمات نکن صادق جان که اصلاح طلبها فاشیست اند و اپوزوسیون دنبال رسوایی یکدیگر. گفتمات که تنها میمانی و دیدی که تنها ماندی. کجا بودند در آن ۳ روز که کشان کشانات میبردند فعالان و دلالان و یاران دعوت از خاتمی و دیگر دانشجویان محروم از تحصیل…
پس حالا نخواه و بگو نخواهند که قلمام را روی دیکتاتوری جمهوری اسلامی نگیرم و با سیلی قلمام صورت سیاه ولایت فقیه را سرخ نکنم و” فتحی” شکنجهگر دانشگاه علامه را رسوا نکنم. نخواه که حمید سیدیی بسیجیی مسجد جامع نارمک را پیش خلق به آونگ شعر خویش آویزان نکنم…
اما بخوان برادر، دوست، عزیز، همکلاسی… سرود ای ایران را بخوان در آن چهاردیوار انفرادی شکنجهگاه اوین، بخوان که آوایات را دوست میدارم…
سهم تو باشد آواز خواندن در یک گوشه از چهار گوشهی ممکنات و سهم من باشد فریاد در یک گوشه از هزاران گوشهی این زندان بزرگ…
تا آزادی صادق شجاعی و سه یار دبستانی دیگر