Archive | فروردین, ۱۳۸۸

Tags: , , ,

جواد علیزاده زندانی‌ی کم خبر زندان سنندج


زندانی بودن هر زندانی‌ی سیاسی ـ عقیدتی درد عظیمی است و از موارد مسلم نقض حقوق‌بشر. صدها زندانی‌ی سیاسی ـ عقیدتی در جمهوری اسلامی وجود دارد؛ برای برخی از آن‌ها خبررسانی در حاد کافی و خوب وجود دارد و بر اساس همین خبررسانی گروه‌های مدافع حقوق‌بشر توجه شایانی را به آن‌ها می‌کنند، اما متاسفانه این امر در مورد اقلیتی از زندانیان سیاسی ـ عقیدیتی صدق می‌کند.
بسیاری از زندانیان سیاسی ـ عقیدتی به ویژه آن‌ها که در شهرستان‌ها هستند، بی‌گناه و مظلوم در زندان هستند و هر خطری آن‌ها را تهدید می‌کند. وقتی در زندان اوین و زندان رجایی‌شهر که در پایتخت هستند، به خاطر کم‌بود امکانات پزشکی و عدم وجود مسئولین و پزشکان باوجدان، زندانیانی مثل امیدرضا میرصیافی و امیرحسین حشمت‌ساران سر بر خاک می‌گذارند‌، آن‌وقت است که باید نگران زندانیانی بود که در شهرستان‌ها و مناطق دور افتاده زندانی هستند و از همه چیز محروم.
یکی از این زندانیان جواد علیزاده است که در روندی غیرقانونی و بدون هیچ دلیلی بازداشت و در پی آن در یک دادگاه عجیب یک ساعته بدون داشتن وکیل به یک سال زندن محکوم شده است و هم‌اکنون در زندان مرکزی سنندج مجبور به گذراندن دوران محکومیت خود است.

جواد علیزاده یک فعال حقوق‌بشر است و تنها عملی که انجام داده هم‌دردی با خانواده‌ی یک زندانی سیاسی‌ی در زندان در گذشته است. این عمل نه زندان دارد و نه هیچ چیز دیگر. زندانی بودن جواد علیزاده ازمصادیق بارز نقض حقوق‌بشر در جمهوری اسلامی است. خواهان آزادی جواد علیزاده هستم.

پیش از این

  1. فعال حقوق‌بشر در زندان

Posted in حقوق بشر

Tags: ,

Alwayse: persian golf


This is a Persian Gulf , you can not change a name of a place , its been the same name for thousands of years .
nobady can change persian gulf. LONG LIVE IRAN AND PERSIAN GULF.

هذا هو الخلیج الفارسی ، لا یمکنک تغییر اسم مکان ، وکانت تحمل نفس الاسم منذ آلاف السنین.

这是波斯湾,你不能改变一个名称的一个地方,它是相同的名称几千年来

Il s’agit d’un golfe Persique, vous ne pouvez pas changer le nom d’un lieu, son été le même nom pour des milliers d’années

Si tratta di un Golfo Persico, non è possibile cambiare il nome di un luogo, il suo stato lo stesso nome per migliaia di anni

Это Персидского залива, вы не можете изменить название места его было одно и то же имя для тысяч лет

Este es un Golfo Pérsico, no puede cambiar un nombre de un lugar, su nombre fue el mismo desde hace miles de años

これは、ペルシャ湾岸の場合、場所の名前を変更することはできませんが、何千年ものされ、同じ名前

Dette er en persiske golf, kan du ikke endre navnet på et sted, det er samme navn i flere tusen år

Bu, Basra Körfezi, bir yerin adını değiştirmek mümkün değil, binlerce yıl için daha önce aynı isim

Dies ist ein Persischen Golf, können Sie nicht ändern, einen Namen eines Ortes, seiner seit den gleichen Namen für Tausende von Jahren

خلیج پارس/فارس همیشه خلیج فارس/پارس است و هیچ کس نمی‌تواند نام آن‌را تغییر دهد. از هزاران سال پیش نام این دریا همین بوده و خواهد بود.
حتا زمانی که سردمداران حکومت افراد نالایقی باشند که برای این سرزمین دل نمی‌سوزانند.

Posted in ایران

Tags: , , , , ,

تاریخ و شبه تاریخ و نامه‌ی آیت‌الله خمینی


خبرگزاری ضدبشر و گاهی و بیش‌تر کمدی فارس در اقدامی بی‌مناسبت برای مردم و با مناسبت برای خودشان که بهتر از هر کسی می‌دانند، نامه‌ی «تاریخی» آیت‌الله خمینی به فقیه عالی قدر آیت‌الله منتظری را در باب «عدم صلاحیت وی برای رهبری» منتشر کرده است، تا مبادا «شبح تاریخ» جای تاریخ بنشیند و خدایی نکرده «دست‌کاری» در آن صورت بگیرد.
حال که این نامه را بر فرض صحت آن و عدم دست‌کاری در آن درست بدانیم، مسائلی که در نامه به عنوان خطا یا گناه یا هر چیزی دیگری نسبت به آیت‌الله منتظری مطرح می‌شود، آدم را به افسوس وا می دارد که چرا این شخص در چرخه‌ی قدرت جایی ندارد.
البته بعید می‌دانم یک روده‌ی راست در شکم این خبرگزاری حامی عمر البشیر وجود داشته باشد و نامه بدون دست‌کاری انتشار یافته باشد، زیرا که لحن نامه را لحن یک «رهبر» که انقلابی را به دست گرفته است، نمی‌بینیم.
نکته‌ی جالب این نامه را در مبحث لیبرال و این‌که آیت‌الله منتظری از لیبرال‌ها حمایت می‌کند، دیدم. آن زمان هم در کشور بحث لیبرالیسم بود؟ قدیمی‌ها بهتر می‌دانند.

Posted in تاریخ معاصر

Tags: , , , ,

وبلاگ‌نویسان چه‌گونه گرفتار آمدند


این مطلب را یکی از دوستان فرستاده، از این ماجرا خبر دارم و از آن پیش از این هم نوشته بودم. خواسته بود نشر یابد. خواندنش خالی از لطف نیست:

درمورد وبلاگ‌نویسانی (سایت‌هایی که سپاه مدعی انهدام آن‌ها است) که گرفتار شدند می خواهم برای‌تان بگویم که چه‌گونه و به چه طریقی گرفتار شدند و اگر دوست داشتید این متن را در هر جای که بشود مطرح کنید.

در مورد وبلاگ‌نویسان از آن‌جایی که وبلاگ را نمی شود مثل سایت کنترل کرد و به هویت صاحب وبلاگ پی برد، این‌ها دیدند که نمی‌شود وبلاگ‌ها را کنترل کرد، آمدند آن‌ها را فیلتر کردند و باز هم از آن‌جای که بچه‌های ایرانی از هوش بالای برخوردار هستند از آنتی پروکسی استفاده کردند و به نوشتن در وبلاگ‌ها ادامه دادند. وقتی دیدند که چاره‌یی ندارند؛ ازسال ۸۳ شروع به گرفتن وبلاگ‌نویسان کردند که به رهبری قاضی مرتضوی بود و زیر نظر اطلاعات کشوری و اطلاعات قوه قضاییه که یک پای‌گاه ویژه‌یی در دادسرای ۲۱ تهران تشکیل دادند.

آن‌ها به وسیله‌ی خانومی که خودش را با اسامی مختلف به نام‌های (محبوبه– پریسا- آنیتا و مهتاب…) معرفی کرده بود، که اسم اصلی‌اش بعد از تحقیقاتی که کردم «مریم شیرین سخن» بود، اقدام به شناسایی وبلاگ‌نویسان کردند. این خانوم هم از نظر اخلاقی به شدت مشکل داشت. خودش می‌گفت که من سایت دارم و بیاید با هم سایت درست کنیم آدرس سایت‌اش هم www.zoghal.com بود که مطالبی در مورد سایست و ضد دین و سکسی می نوشت. فکر کنم این سایت هم توسط همان گروه درست شده بود .

این خانوم با وبلاگ‌نویسان قرار می‌گذاشت یا شماره موبایل‌اش را به وب‌لاگ‌نویسان می‌داد و طرح دوستی می‌ریخت. بعد از یک هفته شبانه نیروی امنیتی به خانه وبلاگ‌نویس مورد نظر یورش میبردند و کلیه‌ی وسایل شخصی طرف و خودش را با چشم‌بند به زندان اوین بند ۳۵۲ یا ۲الف منتقل می‌کردند و حتا من هم که در {…}(۱) بودم به همین روش گرفتار شدم.

و بقیه ماجرارو که خودتان می دانید که بازجویی‌ها چه‌طور بود. در زمان باز‌جویی «یوزر و پسورد» را از وبلاگ‌نویس به زور شکنجه می‌گرفتند. آن تیمی که تشکیل داده بودند یک وبلاگ به نام «گروه هکری حدید» درست کرده بودند که تمام مطالب شما رو پاک می‌کردند و مطلب خودشان رو در آن می نوشتند.

این هم لینک آن‌ها (http://hadid-group.blogspot.com) این وبلاگ را نگاه کنید و خنده‌تان می گیرد.

بعد از بگیر و ببند‌هایی که برای وب لاگ نویسان پیش آمد و شکنجه‌هایی که شدند، بعد از آزادی شکایت کردند به آقای شاهرودی و او دستور پی‌گیری داد و باز هم نتیجه نداشت .

نقل قول از مطالب قبلی خودت: «این وبلاگ «گروه حدید» چیست؟ مال کیست؟ هدف‌شان چیست؟ پسورد آن‌ها هم در دوران بازداشت گرفته شده و لذا اصلن هیچ هک شدنی در کار نبوده؟ آیا دست «دفتر اینترنت» دادستانی در کار است؟ باید بگویم بله. آیا این آخرین لج‌بازی مجموعه دادستانی با وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسان است و حالا که شاهرودی با آن‌ها برخورد مختصری کرده، بنا دارند عوض‌اش را سر این وبلاگ نویس بیاورند؟ نویسنده‌گان آن وبلاگ‌ها کجا هستند، در زندان یا بیرون؟ آیا این «گروه هکری حدید» دومین تجربه همان تیمی است که آن مسخره‌بازی‌های سپاه اسلام و ارهابیون و لیست مرتدین و ملحدین را برپا کرده بودند؟»

http://islamic-army.blogspot.com این هم لیست اسامی وبلاگ‌نویسانی که به قول خودشان مرتد هستند و باید اعدام شوند.

من هیچ قضاوتی نمی‌کنم، هیچ خبر ویژه و پشت پرده‌‌‌یی هم ندادم و ندارم. فقط می‌دانم که برای این وضعیت اسفناک باید توضیحی وجود داشته باشد که بر عهده جناب مرتضوی، دادستان تهران است.

بفرمایید؛ پاسخ بدهید که این چه وضعیتی است.
با تشکر
وبلاگ‌نویس بی‌گناه

پانویس
۱٫ این قسمت را حذف کردم تا برای این دوست هم‌بندی‌ام مشکلی پیش نیاید. واقعیت این است که در طول ۳ ماه بودنم در سلول انفرادی ۱۹ وبلاگ‌نویس بازداشت و به سلول های بند ۳۵۲ آورده و برده شدند که اسامی آن‌ها هیچ‌گاه بنا برخواست خودشان یا دلایل دیگر مطرح نشد. البته یک نفر از آن‌ها خبر بازداشت خود را که به وسیله‌ی من منتشر شده بود، تکذیب هم کرد.

پیش از این نوشته بودم

  1. داستان قمار عاشقانه (۱)
  2. داستان قمار عاشقانه (۲)

Posted in وبلاگستان

Tags: , , , , ,

فلاحیه‌زاده هم‌چنان در سلول انفرادی است


محمد حسین فلاحیه‌زاده از دهم اسفند ماه گذشته به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده است و تا کنون هیچ خبری از وی در دست نیست. فلاحیه‌زاده مدیر مسئول روزنامه توقیف شده اقلام الطلبه و خبرنگار اخراجی تلویزیون العالم جمهوری اسلامی و با رادیو و روزنامه‌های برون مرزی از جمله المستقبل لبنان و رادیو دبی هم‌کاری داشته است. وی قدیمی‌ترین روزنامه‌نگار حال حاضر زندانی در ایران است. محمد حسن فلاحیه‌زاده که از بیماری “تالاسمی” رنج می‌برد، از آذرماه ۱۳۸۵ در زندان اوین به سر می‌برد.
وی که تا قبل از این در بند ۳۵۰ زندان اوین بوده است، به خاطر فعالیت مطبوعاتی‌اش به ۳ سال زندان و جریمه‌ی مالی دو برابر دست‌مزدش محکوم شده است؛ رقمی معادل ۳۰ هزار دلار. حال کدام روزنامه‌نگار ایرانی تا به حال چنین دست‌مزدی گرفته بازجوی پرونده بهتر می‌داند، چرا که دادگاه بر اساس گزارش‌های او چنین حکمی صادر کرده است.
فلاحیه‌زاده در دادگاه بدوی به سه سال زندان و جریمه‌ی ۲۰۰۰۰ هزار دلاری محکوم شده بود، اما در دادگاه تجدیدنظر این جریمه زیاد هم شد. دادگاه این روزنامه‌نگار خرمشهری بدون حضور هیات منصفه و بدون داشتن وکیل برگزار شد. در واقع فلاحیه‌زاده تا کنون حق استفاده از وکیل را نداشته است. به طوری که از در ۱۴ مهرماه ۱۳۸۷ به خاطر اعتراض به نداشتن وکیل و دیگر فشارهای وارده با وجود داشتن بیماری تالاسمی مجبور به اعتصاب غذا شد.
اتهام‌های وی عبارت بودند از: ۱- تماس با بیگانگان ۲- افشای اسرار نظام به واسطه روزنامه نگاری ۳- داشتن حس ناسیونالیستی!
همسر و کودک ۴ ساله‌ی وی اکنون در بی‌خبری کامل از وضعیت فلاحیه‌زاده در خرمشهر زنده‌گی می‌کنند. تا قبل از انتقال وی به سلول انفرادی ممنوع‌ از دیدار با خانواده بود و شرایط سخت بند ۳۵۰ زندان اوین را تحمل می‌کرد. وی قبل از آن در ۵ بهمن ۱۳۸۷ به خاطر اعتراض به رفتار غیرقانونی پاسدار بندی به نام حسین اسدی که مدت طولانی زندانیان را در زیر برف و باران و سوز سرمای شدید نگه داشته بود، به مدت ۳ هفته به بند ۲۰۹ منتقل شده بود. اما دوباره از ۱۰ اسفندماه گذشته این اتفاق تکرار شده و هم‌چنان خبری از او در دست نیست.
روند پرونده وی چنان‌که خود هم در نامه‌یی خطاب با آیت‌الله شاهرودی می نویسد، روندی غیرقانونی و بر خلاف موازین حقوق‌بشر است. یک بیمار تالاسمی احتیاج به خون زدن مرتب و استفاده‌ی منظم از “دسفرال” و دیگر قرص‌ها دارد. نگه‌داری وی در سلول‌های انفرادی زندان اوین سلامت این زندانی را با مخاطره‌های جدی مواجه می‌کند. خواستار آزادی محمد حسن فلاحیه‌زاده هستم و معتقدم زندانی بودن یک روزنامه‌گار به خاطر فعالیت‌های مطبوعاتی مصداق بارز نقض حقوق‌بشر در ایران است.

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , ,

تصویر پیکر بی‌جان میرصیافی و ابهام‌های بیش‌تر


پیکر بی‌جان امیدرضا میرصیافی هم‌اکنون در پزشک قانونی برای کالبدشکافی است. پیکری که آثار ضرب و شتم را روی خود دارد. پیکری که در بهداری‌های زندان اوین و بیمارستان لقمان که شک است قبل از فوت به آن‌جا رسیده باشد، ‌معلوم نیست چه وضعی داشته است. تیم پزشکی زندان اوین،‌ مسئولین زندان اوین، دادگاه انقلاب و قاضی حداد به عنوان کسی که باعث عدم اعطای مرخصی به امیدرضا میرصیافی شد و قاضی صلواتی شعبه‌ی ۱۵ دادگاه که حکم محکومیت را برای امیدرضا میرصیافی صادر کرد، هنوز پاسخ‌گو نشده‌اند و هنوز هیچ یک از اینان مورد بازپرسی و تحقیق قرار نگرفته‌اند. هنوز هیچ اظهار نظری نکرده‌اند و غرق در گناهان خود سکوت کرده‌اند.
پرسش‌های قبلی را پاسخ نداده باید پاسخ‌گوی سوال‌های جدید باشند؛ چرا در ناحیه‌ی گوش چپ امیدرضا جای خون‌ریزی وجود دارد؟ چرا او از ناحیه بینی دچار خون‌ریزی شده است؟ چرا پشت بدن میرصیافی جای کبودی است؟ چرا او از پشت سر دچار خون‌ریزی شده است؟
این مساله مورد جدیدی نیست. پیکر زنده یاد اکبر محمدی نیز به همین گونه بوده است و اجازه‌ی کالبد شکافی را به خانواده‌ی وی ندادند. اکبر محمدی با جسم بیمارش و نه روز اعتصاب آب و غذا از زندان مخوف اوین آزاد شد. امیدرضا میرصیافی که بنابر گزارش‌های پزشکی دکتر حسام فیروزی در هنگام حضور در بهداری، فشارش منفی ۷ بود است و از نظر جسمی در بدترین وضعیت جسمی بوده، با چه رفتاری مواجه شده است؟
کیست که جواب دهد امیدرضا میرصیافی جوان که بارها خود را شخصی فرهنگی معرفی کرده بود و بارها گفته بود با سیاست کاری ندارد، چرا در زندان اوین جان خود را از دست داده است؟ کیست که پاسخ بگوید از وقتی که زندانیان حاضر در بهداری از اتاق بیرون رانده شدند، چه بلایی سر امیدرضا میرصیافی آمده است؟
با پخش تصویر پیکر امیدرضا میرصیافی و دیگر اطلاعات موجود درگذشت وی از حالت یک اتفاق معمولی خارج شده است. مقصران و عاملان باید مورد پی‌گرد قضایی قرار گیرند و محاکمه شوند. این کم‌ترین اقدامی است که برای تسلای دل خانواده‌ی امیدرضا میرصیافی ممکن است وجود داشته باشد.

پی نوشت
تصویر پیکر بی‌جان امیدرضا میرصیافی. توصیه نمی‌کنم که ببینید.

Posted in حقوق بشر

Tags: , , ,

جان یک زندانی سیاسی در خطر است


بعد از مرگ سه زندانی سیاسی؛ امیرحسین حشمت ساران،امیدرضا میرصیافی و علی بادوزاده، که طی سه هفته‌ی متوالی اتفاق افتاد و هر سه هم در شرایط عادی رقم نخورد، دیگر باید نگران جان زندانیان سیاسی باشیم. از بازداشت‌گاه اطلاعات اردبیل خبرهای بسیار ناخوش‌آیندی به گوش می‌رسد. یک زندانی سیاسی به نام رامین صادقی تحت شکنجه‌های قرون وسطایی قرار دارد و برای سلامت جانی وی بیم و هراس بسیار جدی وجود دارد.
«رامین صادقی اصل، از فعالین مدنی آذربایجانی در اردبیل که روز ۱۷ بهمن ۸۷ در خانه پدریش بازداشت شده است، کماکان در شرایط وخیم و زیر شدیدترین شکنجه‌ها در بازداشت‌گاه وزارت اطلاعات اردبیل به سر می برد.» این اتفاق خوش‌آیندی نیست. شکنجه هیچ‌گاه نمی‌تواند اتفاق خوش‌آیندی باشد. زندانیان بی‌شمار سیاسی در ایران همیشه و به طور سیستماتیک مورد شکنجه قرار می‌گیرند. آنان از همان بدور ورود به زندان و بازداشت‌گاه در معرض شکنجه هستند، چرا که به سلول انفرادی که از مصادیق بارز نقض حقوق‌بشر است منتقل شده و به دور از همه‌چیز و بی‌ارتباط با دنیای خارج مجبور به تحمل هر رفتاری از طرف “بازجو” که آزادی عمل بی‌حسابی دارد، هستند. طبق اخبار شکنجه‌هایی که رامین صادقی تحمل می‌کند از حد تصور خارج است و در هیچ قانون و مرامی جای نمی‌گیرد. «دادن شوک الکتریکی به آلات تناسلی و سایر نقاط حساس بدن، ضرب و شتم شدید، زدن شلاق با استفاده از کابل، سلول انفرادی، بی‌خوابی دادن و توهین و تحقیر» از نمونه‌ شکنجه‌هایی است که رامین صادقی تحمل کرده و می‌کند. رفتاری به غایت ضدبشری که نمونه‌های آن را تا به حال بسیار داشته‌ایم. بسیاری از زندانیان گم‌نام در شهرستان‌های ایران به علت کم‌بود امکانات خبررسانی با این رفتار “وحشیانه “روبه‌رو هستند؛ از جمله رامین صادقی و برادرش محمد صادقی که به تازه‌گی آزاد شده است و خود در معرض این شکنجه‌ها بوده است. شکنجه‌هایی که به خاطر گرفتن اقرارهای دروغین از متهمان بازداشتی گرفته می‌شود و از آن‌ها خواسته می‌شود که زیر برگه‌های بازجویی اثر انگشت بزنند و بنویسند “مطالب فوق را در صحت سلامت جسمی و روانی تایید می‌کنم”.
جان این زندانی در خطر است. زندانی کردن رامین صادقی و این رفتار وحشیانه با او در زندان محکوم و از نمونه‌های نقض گسترده‌ی حقوق‌بشر در ایران است. خواهان آزادی رامین صادقی و محاکمه‌ی بازجویان او هستم که رفتارشان چیزی به غیر از رفتار انسانی است.

مرتبط

  1. Omid Reza Mir Sayafi, Iranian blogger Dies in Prison

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , ,

امیدرضا میرصیافی


اطلاعات شخصی :

نام : امید رضا

نام خانوادگی : میرصیافی

سن : ٢٩

تاریخ تولد : اول آگوست ١٩٨٠

شغل : روزنامه نگار آزاد

سوابق کاری : (روزنامه جوان ) ٢٠٠۵ تا ٢٠٠۶ ) – روزنامه آینده نو ( ٢٠٠٧ ) – رادیو ھمصدا در سوئد ( ٢٠٠۴ تا ٢٠٠۶ (رادیو زمانه ( ٢٠٠٧ ) – سایت ھنر و موسیقی ( ٢٠٠۴ تا ٢٠٠٧

از سال ٢٠٠٣ وبلاگ‌نویسی را ھم زمان با کار روزنامه‌نگاری ام آغاز کردم. بیش‌تر مطالبی که در وبلاگ‌ام می‌نوشتم ماھیت فرھنگی و ھنری داشت و در لابه‌لای آن گاھی مطالب طنز سیاسی ھم می‌نوشتم. از سال ٢٠٠۶ نیز فعالیت‌ھای فرھنگی خودم را نیز آغاز کردم. در سال‌ھای گذشته در مورد موسیقی اصیل و ادبیات کلاسیک ایران تحقیق کرده‌ام و ھیچ‌گاه وارد فعالیت‌ھای سیاسی نشدم و اعتقادی ھم به آن ندارم. تنھا در سال ٢٠٠١ بود که به دلیل شرکت در یک تجمع اعتراضی در تھران دستگیر شدم و به مدت بیست روز در زندان اوین بازداشت بودم اما دادگاه مرا گناھ‌کار ندانست و رای به برائت من داد.

در تاریخ سوم اردیبھشت امسال چھار ماموران امنیتی دادسرای انقلاب تھران با مراجعه به منزل، من را دستگیر و به ھم‌راه وسایل‌ام (از قبیل کامپیوتر، اسناد و مدارک شخصی، دست نوشته‌ھا، آرشیو موسیقی و ..) به زندان اوین منتقل کردند بدون آنکه دلیل دستگیری من را اعلام کنند. یک روز بعد من را از زندان اوین با دست‌بند به دادگاه انقلاب بردند و بازپرس پرونده اتھامات من را اقدام علیه امنیت کشور از طریق وبلاگ‌نویسی، توھین به رھبران جمھوری اسلامی و توھین به مقدسات اسلام عنوان کرد و قرار بازداشت موقت صادر کرد. در مدتی که در یک سلول انفرادی در زندان اوین بازداشت بودم بیش از بیست بار در مورد اتھامات وارده مورد بازجویی قرار گرفتم بدون آنکه به وکیل دست‌رسی داشته باشم.در مدت بازداشتم تحت فشار روانی زیادی بودم و متھم به بر اندازی رژیم از طریق ھم‌کاری با گروه‌ھا و احزاب مخالف رژیم جمھوری اسلامی، انتشار مطالب توھین آمیز علیه دین اسلام و مقدسات اسلامی در وبلاگ، توھین به رھبران و مسئولان رژیم، داشتن روابط گسترده با مخالفان رژیم در خارج از کشور و غیره می‌کردند که در نھایت مجبور شدم تحت ھمین فشارھا به اکثر اتھاماتی که آن‌ھا عنوان می کردند اعتراف کنم. پس از ۴١ روز با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی (صد ھزار دلاری) آزاد شدم. در آخرین روز بازداشت، از من اعتراف تلویزیونی گرفته شد. اقدامی که در این سال مرسوم شده است. گرفتن چنین اعترافات و اقرار ھایی از این جھت است که اگر زمانی لازم دانستند آن‌را از تلویزیون دولتی پخش کنند و این اقدام آن‌ھا به منزله ارعاب و تھدید تلقی می‌شود.

در نھایت در تاریخ ١٢ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توھین به رھبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شدم که این حکم در تاریخ بیست و ششم آذر به من ابلاغ شد. روز گذشته نیز ( ١۴ بھمن) وکیل بنده آقای دادخواه با مراجعه به دادگاه متوجه شد که قاضی پرونده را برای دایره اجرای احکام فرستاده است بدون اینکه حکم به وکیل پرونده ابلاغ و مورد اعتراض قرا گیرد.

پس از آزادی موقت من از زندان بود که توانستم به وکیل دسترسی پیدا کنم. در حال حاضر وکالت پرونده مرا آقای محمد علی دادخواه بر عھده دارند. در تاریخ دوم نوامبر ٢٠٠٨ بود که دادگاه رسیدگی به اتھامات‌ام در شعبه ١۵ دادگاه انقلاب برگزار شد. دادگاه بدون حضور نماینده دادستان برگزار شد و به مدت چھل و پنج دقیقه طول کشید. در نظر کارشناسان دادگاه انقلاب تھران، وبلاگ روزنگار بازدید کننده زیادی نداشته است و از این رو نمی توان آنرا نشر یا تبلیغ علیه نظام بکار برد و مھم‌تر اینکه اقدامات من ھمراه با سوء نیتی ھم‌راه نبوده است. اما بر خلاف ھمه این موارد، قاضی دادگاه در تاریخ ششم دسامبر ٢٠٠٨ رای به محکومیت من داد و مرا به علت آن‌چه که تبلیغ علیه رژیم و توھین به بنیان‌گذار جمھوری اسلامی (آیت الله خمینی) و رھبر فعلی نظام (آیت الله خامنه‌یی) خواند به ٣٠ ماه زندان محکوم کرد. این در حالی است که من پرونده دیگری در باب توھین به مقدسات اسلامی نیز دارم. حکم دادگاه در تاریخ ٢۶ دسامبر به من ابلاغ شد اما تا الان دادگاه، بر خلاق قانون، حکم را به وکیلم ابلاغ نکرده است.

روز ١٠ ژانویه بود که از دادگاه با من تماس گرفتند و گفتند که مھلت بیست روزه من برای ارائه لایحه دفاعیه به دادگاه و درخواست تجدید نظر در حکم تمام شده است و من در جواب آن‌ھا گفتم که ھنوز حکم به وکیلم ابلاغ نشده است و برای ھمین است که ایشان تا الان لایحه دفاعیه را به دادگاه ارائه نداده‌اند. آن‌گونه که آقای دادخواه به من گفت از آن‌جا که به احتمال زیاد حکم صادره در دادگاه تجدید نظر تایید خواھد شد لذا دادگاه تصمیم گرفته است که حکم را به وکیل پرونده ابلاغ نکند تا ھر چه سریع‌تر حکم محکومیت من به اجرا گذاشته شود. این است سرگذشت من.

منبع: سازمان گزارش‌گران بدون مرز

Posted in حقوق بشر

Tags: , , ,

قلبی دیگر نیز در زندان ایستاد


سه هفته، سه مرگ، هر سه نیز در زندان؛ امیرحسین حشمت‌ساران، امیدرضا میرصیافی و حالا علی بادوزاده. اولی از دو نفر بعدی نامی آشناتر و مطرح‌تر در عرصه‌ی نقض حقوق‌بشر بود. این حادثه اتفاق افتاد و هیچ کس مقصر و مسئول شناخته نشد. میرصیافی نیز از بادوزاده نامی آشناتر بود. در پایتخت زندانی بود و در زندانی مطرح و نام‌آشنا به نقض حقوق‌بشر در ایران و سراسر جهان. با مرگ دومی نیز هیچ‌کس محاکمه و محکوم نشد، در حالی‌که بنابر گزارش‌ها و مستندات موجود مقصران و مسئولان مرگ به تمامی معرفی و شناخته شده بودند.
و سومی علی بادوزاده در یکی از شهرستان‌های ایران، بدون حضور چشم مدافعان حقوق‌بشر و نشر اخبار وی، مرگ را بدتر از دو نفر دیگر پذیرا شده است. قتل‌های زنجیره‌یی را به یادمان می‌اندازد؛ که هر هفته یکی دو نفر در نقاط مختلف کشور به طرزی مشکوک جان می‌دادند و شاید هنوز هم جان می دهند…
پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌یی را هنوز به خاطر داریم؛ بازجو و متهم و شاکی و وکیل همه متهم بودند و مجرم. حالا این‌جا ماجرا کمی تفاوت دارد و به روند همیشه‌گی است،‌ یک نفر بی‌گناه مثل میرصیافی راهی زندان می‌شود، یک نفر مثل حشمت‌ساران به خاطر تشکیل یک گروه که حق هر شهروندی است زندانی شده بود و یک نفر مثل علی بادوزاده به عنوان مطلع، با محکومیت و بی محکومیت راهی زندان می‌شوند. اما سرنوشت‌شان چیست؟ تنها مرگ!
علی بادوزاده درست در زمانی که امیدرضا میرصیافی در زندان در حالتی بحرانی بود و هنوز خانواده‌ی حشمت‌ساران سوگوار از دست رفته‌اش بود، به عنوان مطلع به دست اشخاصی مجهول بازداشت می‌شود و به رسم همیشه به زندانی نامعلوم منتقل می‌شود. بلایایی نامعلوم بر سرش می‌آید، و رفتاری نامعلوم با وی می‌شود. بعد از چند روز بی‌خبری، پیکر بی‌جان‌اش در محلی دور افتاده پیدا می‌شود.
مگر بازداشت نشده بود؟ مگر به عنوان مطلع او را از منزل به زندان نبردند؟ پس پیکر کوفته و زخمی‌اش در اطراف شهر چه می کرد؟

مرگ هر زندانی در زندان بدون این‌که مسئولان و ماموران دست‌گاه قضایی پاسخ‌گوی آن شوند، تکرار دوباره‌ی این قبیل اتفاق‌ها را رقم می‌زند. تجربه‌ی سال‌ها اخیر نشان داده است که هیچ‌کس بر سر این اتفاق‌ها مجرم شناخته نشده و مورد پیگرد قرار نگرفته است. اما پرونده‌ی این اعمال ضدبشری که در حال افزایش هستند، باید به طور مستمر و همیشه‌گی روی میز مدافعان حقوق‌بشر باشد و تا به مرحله‌ی روشن‌گری نرسیده‌اند، باید رویه‌ی افشاگرانه را ادامه دهند. چند روز پیش نوشتم و دوباره تکرار می‌کنم:

پرونده‌ی اکبر محمدی، ابراهیم لطف‌الهی، امیرحسین حشمت ساران، امیدرضا میرصیافی، زهرا کاظمی، زهرا بنی یعقوب، عبدالرضا رجبی، هاشم رمضانی، ولی الله فیض مهدوی، کاوه عزیز پور و… از نظر فعالین حقوق‌بشر هنوز باز است و مسئولان زندان‌ها باید پاسخ‌گو کم‌کاری‌شان در مقابل حفظ جان این عزیزان باشند.و حالا علی بادوزاده نیز

و بر فعالین حقوق‌بشر است که با عبرت گرفتن از این وقایع دردناک نسبت به وضعیت سلامتی و جانی زندانیان، چه عادی و چه زندانیان سیاسی، نگاه دقیق‌تر و ویژه‌تری داشته باشند.

Posted in حقوق بشر

Tags: , , ,

روز جهانی همبسته‌گی با وبلاگ‌نویسان آزار دیده


حمید تهرانی – DigiActive: وبلاگ‌نویس ایرانی امیدرضا میرصیافی روز ۱۸ مارس به طرز فجیعی در زندان جان باخت. این حقیقت به نمایش گذاشته شد که استبداد می تواند زنده‌گی یک وبلاگ نویس را به راهی فیلتر شدن یک وبلاگ پایان ببخشد [...]
به همین دلیل ما علاقه‌مندیم که ۱۸ مارس هر سال را به نام روز جهانی همبسته‌گی با وبلاگ‌نویسان آزار دیده بنامیم. ما می‌توانیم به یاد بیاوریم و احترام بگذاریم به وبلاگ‌نویسانی که تهدید، زندانی، شکنجه یا کشته شده شده‌اند به خاطر عقاید سیاسی، اجتماعی، قومی و یا مذهبی‌شان.هم‌چنین می‌توانید در مورد میزان حمایتی که باید از وبلاگ‌نویسان تحت فشار انجام پذیرد صحبت کنیم.
اگر می‌خواهید به ما بپوندید لطفن با این ایمیل helpforbloggers@gmail.com تماس بگیرید. تاکنون واکنش‌های بسیار مثبتی از کمیته حمایت از وبلاگ نویسان ، مدافع صداهای جهانی ، فریکریم ، جوانان خاورمیانه و برخی از وبلاگ‌نویسان دریافت نموده‌ام. برای دریافت نظرات، ابتکارات و پیش‌نهادها شما در این مورد آماده‌گی دارم.

Posted in وبلاگستان

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه