زندان اصطلاحات خودش را دارد، مثل هر جایی. بیشتر اصطلاحاتی که در زندانهای ایران در بین زندانیان مرسوم است از زندان «قصر» که حالا تبدیل به موزه شده پدید آمده است. از جمله آن اصطلاحات «زیر هشت» است. در زندان قصر؛ یک سقف «هشتی» مانندی وجود داشته که زندانیان سیاسی محکوم به اعدام یا آنها که مورد بازجوییهای مجدد قرار می گرفتند، از این هشتی عبور می کردند و یا در همانجا مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند.«زیر هشت» نامی بوده که زندانیان را همیشه به هراس میانداخته است. اما امروز این اصطلاح کمی دگرگون شده است، معمولن به «نگهبانیها» و جایی که افسران و مأمورین زندان هستند و یا نزدیک سالن ملاقات است گفته میشود. [بر اساس تجربهی شخصیام در زندان قزلحصار]
زیر هشت اکنون در زندانهای ایران جای خوبی نیست، همانجا است که برگههای دادنامه و حکمها «ابلاغ» میشود، همانجا است که زندانیان اعم از عادی و سیاسی ضرب و شتم میشوند، آنچنان که ضیاء نبوی در بدو ورودش به زندان کارون اهواز مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.[۱] کسی که از زندانی بودناش هراسی ندارد، اما به خاطر آنچه که در زندان است، نگرانی دارد، به خاطر اتهامی جعلی و دروغ؛ همین است که وقتی به رئیس قوه قضاییه نامه مینویسد، میگوید: «اگر در طی یک دادرسی قانونی و حقوقی، به واسطهی فعالیتهای ام یک بار دیگر به ۱۰ سال حبس محکوم شوم هیچ اعتراضی نخواهم داشت. البته به شرط آنکه با هویت واقعی خودم{محکوl شوم}، یعنی {به عنوان} یک فعال دانشجویی و مدافع حق تحصیل محکوم شوم، نه با عنوان مجعول معاند، محارب و مرتبط با منافقین»[۲]
سیدضیاءالدین نبوی[۳] متولد سال ۱۳۶۴ در قائمشهر در همان شروع «انتقامگیری» و «کودتا»ی انتخاباتی دولت احمدینژاد در ۲۵ خرداد ماه ۸۸ بازداشت شد، دانشجویان محروم از تحصیل که پیش از انتخابات همچون آواری بر سر دروغهای احمدینژاد بودند، در لیست ستاد کودتا و انتقام قرار گرفته و یک به یک بازداشت شدند. او از اولینها بود و از همان ابتدا به سلولهای بند ۲۰۹ زندان اوین فرستاده شد. جایی که موهای سر وی را تراشیدند [۴] و به شدت تحت فشارهای روحی و جسمی قرارش دادند.[۵] انتقام به سبک احمدینژاد معجونی بود از شکنجههای جسمی و روحی که زندانیان بازداشت شده هر یک سهمی از آن داشتند و نبوی محروم از تحصیل را ماهها سهمی از آن بود.
ضیا نبوی دانشجوی رشتهی مهندسی شیمی ورودی سال ۸۱ دانشگاه صنعتی نوشیروان بابل است که در سال ۸۶ برای مدتی بازداشت و به لطف وزارت علوم دولت احمدینژاد از تحصیل به مدت دو ترم مرحوم شد.[۶] کنکور کارشناسی ارشد سال ۸۷ آغازی بود برای ادامهی تحصیل این دانشجوی فعال در مقطع کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی، اما علیرغم کسب نمره و رتبهی خوب وزارت علوماش از ورود او به دانشگاه ممانعت به عمل آورد و از همینجا نام او و دیگر محرومان از تحصیل «ستارهدار» شد.[۷]
عضویت در «شورای دفاع از حق تحصیل» محلی شد برای دفاع از حقوق قانونی او و دیگر دانشجویان در برابر دولتی که رسم نخبهکشی را مذهب و قبلهی خویش قرار داده و در برابر هر نخبه به عربدهکشان و قدارهبندان بها میداد. ضیاالدین نبوی در ۲۵ خرداد ماه بازداشت شد و به زندان اوین رفت، چیزی نزدیک به ۷ ماه بعد از بازداشت که در دستگاه قضایی روی آن نام «موقت» میگذارند، حکم ۱۵ سال حبس خود را از قاضی پیرعباسی شعبهی ۲۶ دادگاه انقلاب دریافت کرد[۸] که برای دانشجویان دست دولت انتقامجوی احمدینژاد از آستین او بیرون آمده است.
او در نامهای که برای لاریجانی، رئیس دستگاه قضایی نوشته اتهامات خود را «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور که برای آن ۳ سال حبس تعزیری، تبلیغ علیه نظام که برای آن یک سال حبس تعزیری، اخلال در نظم عمومی که برای آن یک سال حبس تعزیری، تشویش اذهان عمومی که برای آن ۷۴ ضربه شلاق و ارتباط و همکاری با گروهک منافقین که برای آن ۱۰ سال حبس تعزیری در شهرستان ایذه» دریافت کرده است،[۹] عنوان میکند.
حکم سنگین ۱۵ سال زندان و تبعید به شهر ایذه که از سوی قاضی پیرعباس صادر شده بود، چیزی نبود که به باور عقل بنشیند، امید آن بود که این حکم در دادگاه تجدید نظر شکسته شود، به ویژه آنکه اتهام «محاربه» برای نبوی اتهام غریبی بود،[۱۰]اما آنچه که اتفاق میافتد و صادر میشود، همان حکم سنگین ضیاءنبوی مبنی بر ۱۰ سال زندان و تبعید به شهر ایذه است.[۱۱] در دادگاه تجدیدنظر، ضیاء نبوی را از هیچ اتهامی تبرئه نکردند. تنها با تجمیع تمام اتهامات در ذیل عنوان اتهامی محاربه از طریق همکاری با سازمان مجاهدین خلق، حکم ۱۰ سال حبس در تبعید برای او صادر کردند. ژینوس شریف وکیل وی میگوید: «در جلسهی دادگاه، قاضی به من گفت که برای من محرز است که ایشان محارب نیست و شما از سایر اتهاماتشان دفاع کنید. با وجود این، ما در لایحه و دفاعیاتمان راجع به محاربه هم به اندازهی کافی صحبت کردیم و آن روزی هم که در دادگاه بودیم، با این حرف قاضی خیالمان راحت بود. حتی آقای نبوی خودشان هم تعجب کرده بودند که چه قدر دادگاه ظاهراً خوب برگزار شده، اما در نهایت این حکم صادر شد.»[۱۲]
نبوی خود در همان نامه به رئیس دستگاه قضایی و اعتراض به حکم خود چندین سوال و مسأله واضح را به صراحت در رد و جعلی بودن این حکم عنوان میکند. در یکی از بندها میگوید: «هنگامیکه قاضی دادگاه بدوی، در جلسهی دادگاهاتهام محاربه را وارد نمیداند و حتی وکیل پرونده را از ایراد دفاع در مورد اتهام مربوطه به علت برائت متهم منع میکند و سپس همین قاضی نزدیک به ۵۰ روز پس از جلسهی دادگاه، در حالیکه شایعاتی مبنی بر اختلاف نظر و کشمکش میان قاضی و وزارت اطلاعات در مورد پرونده به گوش میرسد، در رای صادرهاتهام محاربه را وارد میداند؛ آیا به حق نیست اگر این شبهه برایمان ایجاد شود که استقلال قاضی و نظام قضایی در رای صادره مخدوش شدهاست؟»[۱۳]
نبوی در پایان این نامه میگوید: «صادقانه و صریح خدمتتان عرض کنم که به باور بنده، حکم صادر شده در دادگاه بدوی و تجدیدنظر، دقیقا بهاین دلیل که علیرغم همهی ادله و شواهد و مدارک اتهام محاربه را وارد دانسته است، حکمیقضایی نیست و در نتیجهی فشار نهادهای امنیتی صادر شده است که این نکته نیز خود در سیاسی شدن مسئله محرومین از تحصیل در جریان انتخابات ریاست جمهوری ریشه دارد…»[همان]
هنگامی که احمدینژاد در مناظرههای تلویزیونی پردهی حیا را درید و منتقد، مخالف، دشمن نداشته و دشمن فرضی را به یک چوب راند، همانجایی که آمارهای اقتصادی دروغ میداد و وجود «دانشجویان ستارهدار» را که زائیدهی وزارت علوم دولتاش بود، انکار میکرد، به فردای ریاست دولت دهم میاندیشید که اکنون میدانیم از همان هنگام نتیجهاش را میدانست. نتیجهیی که اساساش بر «کودتا» بود و ماحصلاش ایجاد بستری برای «انتقام».
احمدینژاد را علاوه بر خصلت «دروغگویی»، خصلتی چون «کینهجویی» نیز بود. در خاطرهی جمعی ما هست که حضور او در پلیتکنیک با چه اعتراضی از دانشجویان این دانشگاه روبهرو شد و کینهی او بر سر دانشجویان این دانشگاه با «چاپ نشریات» جعلی چهگونه جلوهگر شد. در همان مناظرههای تلویزیونی بود که محسن صفایی فراهانی یکی از بزرگترین منتقدان اقتصادی و ورزشی دولت نهم را متهم به «فساد مالی» کرد و عجب نیست که اکنون صفایی فراهانی با وجود مریضی زندان و بیمارستان را با هم میگذراند. هر چه هست کینه است و انتقام از کسی که ریاست دولت کودتایی دهم را فرصتی برای انتقام از همهی آنانی دانست که منتقد و مخالفاش در سالهای گذشته بودهاند.
این است که یک گروه «دانشجویی»ی معترض به سیاستهای غیرقانونی و ناقض حقوق بشری وزرات علوم دولت وی، توسط نهادهای امنیتی و نظامی او سرکوب میشوند و ماشین ناقض حقوق بشر دستگاه قضاییی در خدمت دولت و نهادهای نظامی و امنیتی، حکمهای «سفارشی»ی ساکنان این گروه کوچک را «دو رقمی» انشا میکنند و دستور بازداشت آنها را پیاپی صادر و «قرار بازداشت»شان را پیاپی تمدید میکنند.
این است که مشعل این انتقام را با اتهام «همکاری با سازمان مجاهدین» روشن میکنند و بر خرمن زندهگی دانشجویانی که تنها عملشان پیگیری «حق تحصیل»شان بود، آتش زندان میکشند و چون اژدهایی چند سر آتش خشم و کینهی دل ناپاک خود را خالی میکنند.
ضیاء نبوی که ناباورانه حکم تحمل حبس را همراه با تبعید به شهر ایذه با سفارش و درخواست «وزارت اطلاعات»[۱۴]گرفته بود، با تغییر محل تبعید از ایذه به اهواز در اول مهر ماه در روزی که باید مانند بسیاری از دانشجویان سر کلاسهای دانشگاه باشد، مجبور شد در حالی که خانوادهاش چنین انتظاری نداشتند[۱۵]چشم از دیوارهای سرد اوین برگیرد و راهی سرزمین گرم اهواز شود[۱۶] تا در همان بدو ورود در زندان و در زیر هشت حریف نگهبانان و مأموران تازهای باشد که با خشم به انتظارش نشسته بودند.[۱۷]
حالا و این روزها به ضیاء به جای کلاسهای دانشگاه در بند امنیتی قرار داد که «تنها یک سرویس دستشویی و حمام سالم وجود دارد و هوای بند بهشدت گرم است. تهویه وجود ندارد و زندانیان دسترسی مناسب و کافی به آب آشامیدنی ندارند.»[۱۷]این است سزای کسی که خواستهاش درس است و دانشگاه؟ شاید تنها باید مثل همبندیهای ضیاء در بند ۳۵۰ زندان اوین بگوییم که «ما انتقام میگیریم ضیاء، ما لبخندمان و پوسیدهگیشان را به رخشان میکشیم، که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند.»[۱۸]
مدیار
پیشتر
- یک زندانی: رها ثابت، محکوم به حبس در بازداشتگاه پلاک ۱۰۰ شیراز
- یک زندانی: شبنم مددزاده که سهماش از زمین خدا آسمانی زندانی است
- یک زندانی: ارژنگ داوودی، پیرمرد و اعتصاب غذاهایاش
- یک زندانی: عالیه اقدام دوست، که عادت دارد به اعتراض
- یک زندانی: حبیبالله لطیفی از پسران طبیعت آفتاب با حکم اعدام
- یک زندانی: منصور اسانلو که انقلاب کرد تا آزادی داشته باشد
- یک زندانی: شورای دفاع از حق تحصیل
- یک زندانی: محمد پورعبداله در بند مجرمان خطرناک
- یک زندانی: وضعیت مبهم و خطرناک حسین درخشان
- یک زندانی: قصه تلخ جعفر اقدامی
- یک زندانی: علی صارمی، پیرمد ۶۲ ساله با حکم اعدام
- یک زندانی: مهدی خدایی که همهی زندانیان را میشناخت
این نوشته تقدیم به مجید دری که امیدوارم ضیاء را در زندان اهواز نبیند و هر دو آزاد در تهران یکدیگر را ببینند













