Archive | مهر, ۱۳۹۰

Tags: , , ,

سانسور خبر «تمام شدن کتاب گزارش یک آدم‌ربایی» در خبرگزاری مهر


ساعتی پیش خبرگزاری مهر خبری با عنوان «اوضاع بازار کتاب مثل همیشه/ اثر مارکز در یک هفته تمام شد» در خروجی خود قرار داد. این خبر اشاره داشت به تمام شدن کتاب «گزارش یک آدم‌ربایی» اثر گابریل گارسیا مارکز که در هیچ کتاب‌فروشی دیگر پیدا نمی‌شود.

کتاب را میرحسین موسوی رهبر سبز ایران که در بازداشت خانگی به سر می‌برد، در آخرین ملاقات خود با خانواده‌اش پیشنهاد داده برای خواندن. موسوی گفته بود که اگر می‌خواهید از وضعیت ما مطلع شوید کتاب گزارش یک آدم‌ربایی را بخوانید.

در بخشی از این خبر آمده بود: «اما این فروشنده درباره کتاب «گزارش یک آدم ربایی» گابریل گارسیا مارکز حرف‌های جالبی دارد. او می گوید: خیلی‌ها دنبال این کتاب می‌آیند ولی چاپش در یک هفته به اتمام رسید. در حالی که دو ناشر چاپش کرده‌اند. در حال حاضر همه نسخه‌های این کتاب در فروشگاه ما به فروش رفته است. این وضع در همه کتابفروشی‌های انقلاب وجود دارد و تقریبا نمی‌توان فروشگاهی را پیدا کرد که از «گزارش یک آدم ربایی» یک نسخه داشته باشد. در کتابفروشی‌ خجسته هم همین سخنان شنیده می‌شود که می‌گویند: روزی ۵۰ نفر به دنبال این کتاب می‌آیند اما ما نسخه ای از آن نداریم. فروشنده کتابفروشی خسجته می‌گوید: این هفته، خوب نبود. بعد از ماه رمضان، اوضاع کمی بهتر شد ولی کم کم دوباره ورق برگشت و این هفته هم با هفته گذشته تفاوت چندانی نداشت. «روان‌ درمانی اگزیستانسیال»، «درباره عشق»، « تفسیرهای جدید بر فیلسوفان سیاسی مدرن»، «فلسفه و آینه طبیعت»، «نبرد سمیرم» و «کارهای نامعقولانه‌ای که پدر و مادرها با انجام آن‌ها فرزندانشان را آشفته می‌کنند» از کتاب‌هایی هستند که به نسبت دیگر عناوین، این هفته در این کتابفروشی بهتر به فروش رفته‌اند.»

اما به فاصله کوتاهی این خبر از روی خروجی خبرگزاری مهر حذف و با حذف این قسمت خبر دیگری در باره‌ی کتاب‌ها جایگزین آن شد. خبری با عنوان «اوضاع بازار کتاب مثل همیشه/ فقط ۴ تا آ مانده» و خبر مربوط به تمام شدن کتاب مارکز دیگر در این خبر جایی ندارد!

این‌جا است که می‌گویند زهی اخلاق رسانه‌ای و زهی سانسور در رسانه‌های ایران

مدیار

Posted in رسانه

Tags: , , , , , , ,

انتقام انتقاد از رهبری از بی بی سی؛ بازداشت مستندسازان


مستند «خط و نشان رهبر» که طی چند روز گذشته از شبکه‌ی خبری بی بی سی فارسی تبلیغ آن صورت می‌گرفت، با واکنش سریع نهادهای امنیتی وابسته به حجت‌الاسلامِ خامنه‌ای روبرو شد و رهبر جمهوری اسلامی که انتقادی از خود را به هیچ عنوان بر نمی‌تابد، به سرعت با بازداشت چندین نفر که «همکار» این شبکه‌ی خبری در ایران خوانده می‌شدند واکنش نشان داد.

باشگاه خبرنگاران جوان دو روز قبل از پخش مستند «خط و نشان رهبر» در خروجی خود خبری با عنوان «یک شبکه‌ی همکاری بی بی سی فارسی شناسایی شد» اولین تهدیدها را آغاز کرد و با نزدیک شدن به پخش این مستند و در آخر پخش مستند خبرهای مربوط به بازداشت بیش‌تر و تهدیدها رنگ جدی‌تری به خود گرفتند و اتهامات بازداشت شدگان سنگین‌تر شد.

باشگاه خبرنگاران جوان که مرتب در این مورد خبر منتشر می‌کرد، امروز از انتشار اسامی این افراد که شش نفر هستند خبر داد و اسامی آن‌ها را به اختصار «آقایان: م.م ط /  م.ز / ن.ص /  ه.ا / م.ش/ و خانم ک.ش» اعلام کرد.

بر اساس خبرهایی که به دستم رسیده این افراد مجتبی میر طهماسب مستندساز، هادی آفریده فیلم‌ساز سینمای مستقل ایران، کتایون شهابی مستندساز و عضو هیئت مدیره انجمن تهیه‌کنندگان سینمای مستند، مهرداد زاهدیان مستندساز و ناصر صفاریان مستندساز و منتقد سینما هستند. گویا محمد شیروانی مستندساز هم نفر ششم این عده است که قربانی انتقام سریع رهبر از مستندی که سیر دیکتاتور بودن وی را نشان می‌داد شدند.

از مجتبی میرطهماسب، ناصر صفاریان، هادی آفریده و کتایون شهابی فیلمی در برنامه آپارات تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی که هر هفته فیلم‌های مستند پخش می‌کند، نمایش داده شده است.

خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی به خوبی با بازداشت یک عده هنرمند برای انتقام‌جویی نشان داده است که هیچ انتقادی از خود را بر نمی‌تابد و کوچک‌ترین انتقاد را با سخت‌ترین انتقام پاسخ می‌گوید.

مطالب مرتبط:

بعد نوشت: طبق اخبار منتشر شده که همچنان هم موثق نیستند، گویا نام محمد درویش و مهرداد زاهدیان در بین بازداشت شده‌گان نیست و نام محسن شهرنازدار یکی دیگر از مستندسازان به چشم می‌خورد.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , ,

علیرضا روشن شاعر و فعال فرهنگی در زندان اوین


مجتبی سمیع‌نژاد: علیرضا روشن، حمید مرادی سروستانی، رضا انتصاری، علی کرمی، مهدی اسنالو، مهدی حسینی، علی آسترکی، نصرت طبسی، علی معظمی مصطفی عبدی و مهران رهبر که از تاریخ ۱۳ اردیبهشت ماه در بازداشت به سر می‌برند، روز جاری وکالت‌نامه‌ی وکیل خود را در زندان دریافت و آن را امضا کردند.

یکی از اعضای خانواده‌ی علیرضا روشن با اعلام این خبر در خصوص آخرین وضعیت وی به «خانه‌ی حقوق بشر ایران» گفت: «وکیل ایشان و دیگر بازداشت شدگان که آقای املشی هستند، برگه‌ی وکالت را در چند روز گذشته برای هر ۱۱ نفر بازداشت شدگان ارسال کردند که امروز این برگه به دست ایشان رسیده و آن را امضا کرده‌اند.»

وی گفت: «در حال حاضر آقای املشی وکیل رسمی ایشان شدند که قرار است فردا به دادگاه مراجعه کرده تا بتواند با آن‌ها دیداری در زندان داشته باشد و وضعیت آن‌ها را پیگیری کند. در حال حاضر هم نمی‌دانیم ایشان و بقیه همکارانش در کدام بند اوین هستند، اما تا آن‌جا که می‌دانیم به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده‌اند.»

علیرضا روشن شاعر  و داستان نویس و مسئول صفحه کتاب روزنامه‌ی شرق است که در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ماه در منزل یکی از دوستان خود همراه با چندین نفر دیگر بازداشت و به زندان اوین منتقل شده است. روشن متولد سال ۱۳۵۷ و دارای لیسانس ادبیات نمایشی است.

روشن  مجموعه‌ی شعری به نام «کتاب نیست» منتشر کرده که این مجموعه به چاپ سوم رسیده است و همچنین مجموعه‌ای از شعرهای وی نیز به زبان فرانسه منتشر شده است.  ناشر فرانسوی کتاب وی طی روزهای گذشته و بعد از بازداشت این فعال فرهنگی نامه‌ای را در حمایت از وی منتشر کرد. در بخشی از این نامه آمده است: «روشن، شاعر جوان ایرانی که اولین مجموعه شعرش “تا تو چند شعر باقی ست” به تازگی ترجمه و چاپ شده، در روز پنجم سپتامبر دستگیر و در زندان اوین اسیر است، همچون نه نفر از رفقایش، همه مدیران سایت مجذوبان نور، سایت دراویش نعمت اللهی گنابادی، دراویشی که سال‌ها است به دست حکومت سرکوب می‌شوند و تنها جرمشان پرداختن به امور معنوی است یعنی همان که روح اسلام ایرانی را تشکیل می‌دهد.»

در ادامه نامه‌ی انتشارات «ارس» آمده است: «در بهترین صورت آن‌ها به چند ضربه شلاق و در بدترین حالت به چندین سال زندان محکوم می‌شوند. اموال و عبادتگاه‌شان با بولدوزر ویران می‌شود.

علیرضا روشن دارای همسر و فرزندی خردسال است. صفحه گودر او، آن‌جا که هر روز تولیدات ادبی خود را منتشر می‌کند، بیش از سه هزار و پانصد مشترک دارد. از آن‌جا ما او را کشف کردیم. بر خلاف برخی از هموطنانش، از چنان شهرتی که او را از خطر نظامی که چشم بسته سرکوب می کند، حفظ کند، برخوردار نیست. بنابراین تنها ما، همراهان کوچک نجواهای شاعرانه اش، هستیم تا سعی کنیم با صدای‌مان و فریادمان مانعی شویم بر این بی عدالتی بزرگ.»

این در حالی است که ناشر ایرانی کتاب علیرضا روشن تاکنون واکنشی به بازداشت وی نشان نداده است. خانواده‌ی علیرضا روشن نیز با اشاره به این مطلب گفتند: «خوشبختانه یا متاسفانه ناشر ایرانی تا کنون واکنشی صورت نداده است و بسیار عجیب هم هست که ترسیده‌اند از این موضوع. این در حالی است که کتاب روشن سیاسی نبوده است و با مجوز وزارت ارشاد به چاپ سوم رسیده است. اما ناشر گفته است که فعلا برای کتاب دست نگه می‌دارد تا ببیند چه می‌شود!»

وی با بیان این‌که هیچ‌کدام از فعالیت‌های این شاعر ایرانی سیاسی نبوده است و همواره کارهای فرهنگی انجام می‌داده گفت: «آقای روشن مسئول صفحه کتاب روزنامه‌ی شرق بود. وی پیش‌تر با  روزنامه‌های شرق، همشهری، فرهنگ آشتی و بسیار جراید دیگر همکاری داشته است. سال‌ها پیش با مجله‌ی آدینه همکاری می‌کرد و برای خیلی از مطبوعات و جرائد مطالب فرهنگی می‌نوشته است. حقیقت این است که ایشان همیشه در حوزه‌ی فرهنگ و ادب و کتاب مشغول به فعالیت بوده و هیچ فعالیت سیاسی نداشته است.»

وی با اشاره به این‌که فردا وکیل وی درخواست ملاقات حضوری با وی را می‌کند گفت: «خانواده‌ی روشن مایل هستند این قضیه حتما بازگو شود که ایشان هیچ فعالیت سیاسی نداشته است و همواره فعالیت فرهنگی داشته است. او یک شاعر است که به خاطر اتفاقاتی که در چند روز گذشته برای دراویش افتاده بازداشت شده است.»

لازم به ذکر است که در پی حمله نیروهای بسیجی و لباس شخصی در روز جمعه ۱۱ شهریور به دراویش نعمت اللهی گنابادی در شهرستان کوار از توابع استان شیراز که به شلیک گازاشک‌آور و تیراندازی انجامید  تعدادی از دراویش بازداشت و زخمی شده بودند. پس از این واقعه تعداد زیادی از افراد مرتبط با دراویش بازداشت و به زندان منتقل شده بود.

این مصاحبه در «خانه حقوق بشر ایران» منتشر شده است

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

یک زندانی؛ به احترام مهدی محمودیان …


وقتی می‌خواهی بنویسی‌‌اش، حکایت‌اش کنی، راوی رنج‌های‌اش باشی، قصه‌گوی دردهای‌اش باشی،[۱] از تنهایی‌های تکیه داده‌اش  بر دیوارهای انفرادی اوین‌ بگویی، از ساعت‌های لخت ایستادن‌اش در هوای سرد بگویی،[۳] از ریه‌ای که دیگر کار نمی‌کند؛[۴] از روزنامه‌نگاری که از زندان گزارش می‌کند؛[۵] از فعال حقوق بشری که انسان‌ها را به سیاسی و غیرسیاسی تعریف نمی‌کند[۶] که بزرگ‌ترین هنرش همین بود بگویی، «تیتر» قبل از متن می‌آید، تیتر نوشته‌ات حماسی می‌شود، تیترت مهم‌تر از متن می‌شود، هنوز ننوشته، روایت نکرده و سخن نگفته می‌خواهی چیزی را در همان یک خط بالا بگویی، نه ناله‌اش کنی، نه صدای‌اش کنی، می‌خواهی که همان یک‌ خط را آوار کنی، بکوبی روی سر دیوانه‌ای که او را دیوانه خطاب می‌کند[۷]،‌ می‌خواهی تیترت رساترین صدای دنیا باشد.

نام‌اش «تیتر» است، آن‌چه کرده «تیتر» است، آن‌چه بر او رفته نیز، آن‌چه می‌خواهد برود هم. با این همه کوچکِ دل‌بندش را در آرامشی غریب خطاب می‌کند که «صبور باش و به انتظار دمیدن صبح آزادی در دل تاریکی شب به دعا برخیز».[۸] برای دختری که شش ماه او را ندید [۹] تا مادر از بال بال زدن‌های‌اش بگوید.

قهرمان سازی نیست، بت ساختن هم نیست، افسانه‌سرایی و چسباندن یک اسطوره به پیشانی این هوای زخم‌ خورده‌ی سرزمینِ خسته برای تسکین آلام و دردها هم نیست، این روایت مردی است که تنها «انسان را رعایت کرده است»، انسان را انسان دیده و انسان را به نام انسان تعریف می‌کند؛ تنها برای همین وقتی نام‌اش می‌آید باید بلند شد و ایستاد؛ و به احترام‌اش کلاه از سر برداشت، به خاطر مهدی محمودیان [۱۰]که با جمهوری اسلامی همه‌ی عمر را زنده‌گی کرده و سن و سالی دارد به همان اندازه.

روزنامه‌نگار و دارای کارت بین‌المللی خبرنگاری که از انواع اتهامات یکی همین می‌شود تحت عنوان «جعل کارت»[۱۱]، فعال حقوق بشری که همراه عمادالدین باقی در «انجمن دفاع از زندانیان» کار می‌کند و نخست افشا کننده شرایط بازداشت کهریزک می‌شود[۱۲] و در سال ۸۶ در نامه‌ای به «آیت‌الله» آن‌چه بر کسانی که تحت نام «اراذل و اوباش» در همین بازداشتگاه رفته روایت می‌کند.

کسی که در حوادث کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸ اولین بار طعم زندان و انفرادی و اوین را برای دو ماه می‌چشد؛ در سن ۲۱ سالگی.[۱۳] و بعد از انتخاباتی که در سال ۸۸ کودتا شد، قربانی کودتا شد.  ۲۵ شهریور ماه ۱۳۸۸ بازداشت [۱۴] و راهی انقرادی‌های اوین، جایی که باعث شد در سنت ۳۲ ـ۳۳ سالگی یک ریه‌اش را از دست بدهد. مادرش این شکنجه را چنین روایت می‌کند؛ «در سردترین شب‌های دی‌ماه سال ۱۳۸۸ و در ادامه بازجویی‌های غیرانسانی فرزندم، مهدی محمودیان را به مدت هشت ساعت و صرفا با یک زیرپیراهنی در دمای بیش از ۱۰ درجه زیر صفر اوین در فضای باز نگه داشتندکه احتمالا آن‌چه بازجویان می‌پسندند انتخاب کند که نتیجه این عمل غیرانسانی این شد که به بیماری عفونت ریه مبتلا شد…»[۱۵]

مادرش می‌گوید: «مهدی بر اثر همان فشارها ، شکنجه های روحی و جسمی که در انفرادی به او داده شد ریه اش آسیب جدی دید و تقریبا یک ریه اش از بین رفته است»[۱۷] و خودش در شکایتی به آیت‌الله می‌نویسد: «…مواد مخدر در حد مصرف نزدیک به هزار نفر در یک زندان وارد می شود و بدون اینکه مزاحمتی برای وارد کنندگان مجاز ایجاد شود…»[۱۸] مادرش می‌گوید: «در حال حاضرمهدی ناراحتی صرع گرفته است، گفته شده که بر اثر شکنجه‌هایی که در انفرادی اوین دیده مشکل صرع پیدا کرده، این مشکل نیز به مشکل ریه‌اش اضافه شده است، مرخصی هم که به اوندادند…»[۱۹] و خودش در شکایتی به آیت‌الله می‌نویسد: «حداقل ۶ نفر از جمله ۲ نفری که در روزهای پس از حوادث روز عاشورا اعدام شدند اساسا قبل از انتخابات بازداشت شده بودند و هیچ فعالیتی در انتخابات نداشتد که سه نفر از آن‌ها هم اینک زندانی هستند و یکی از این ها نیز زیر اعدام قرار دارد…»[۲۰]

مادرش می‌گوید: «سوم بهمن ماه ۱۲ ساعت بیهوش بوده است یعنی ۱۲ ساعت ، ۸ ساعت، ۱۰ ساعت … در زمان‌های مختلف بیهوش می‌شود، و از حدود دو یا سه ماه پیش که به او دارو دادند هنوز بیهوش نشده است.»[۲۱] و خودش در شکایتی به آیت‌الله می‌نویسد: «طبق مشاهده یک زندانی سیاسی به یک جوان در طول یک شب ۷ مرتبه تجاوز شده است و وقتی صبح به زندانبان شکایت می‌کند به انفرادی منتقل می‌شود بدون این‌که هیچ‌کدام از متجاوزین حتی مورد سوال واقع شوند.»[۲۳]

مادرش می‌گوید: «پسرم از زمان دستگیری تا کنون که ۲ سال می‌شود علی رغم پیگیری‌های مستمر من نتوانسته است به مرخصی بیاید.»[۲۴] و خودش در شکایتی به آیت‌الله می‌نویسد: «حداقل ده نفر از زندانیان شهادت می‌دهند که در زمان بازجویی‌ها آن ها را مجبور کرده‌اند که برهنه شوند و یا با لباس زیر ساعت‌ها در بازجویی بایستند و حداقل سه نفر از این افراد شهادت می‌دهند که با باتوم و یا وسیله‌ای شبیه آن مورد تحقیر جنسی قرار گرفته‌اند.»[۲۵]

مادرش در نامه‌‌ای به دادستان تهران از رنج‌ها و دردها و مشقت‌هایی[۲۷] که در این مدت از سر گذارنده می‌نویسد[۲۸] و خودش در نامه‌ای به آیت‌الله از رنج‌ها و دردها و مشقت‌‌هایی که در اوین و کهریزک و رجایی‌شهر و شهید کچویی در این سال‌ها بر زندانیان رفته است سخن می‌گوید.[۲۹] مادرش فاطمه الوندی بدین خاطر تهدید به بازداشت می‌شود[۳۰] و خودش مهدی محمودیان به سلول انفرادی منتقل می‌شود.[۳۱]  و اعتصاب غذای خشک‌اش را آغاز می‌کند[۳۳] تا با وخیم شدن وضعیت‌اش به بهداری منتقل می‌شود.[۳۴] چند روز پس از آن دوباره دست به اعتصاب غذا می‌زند[۳۵] و بار دیگر برای چند روز راهی سلول‌های انفرادی زندان رجایی‌شهر می‌شود.[۳۶]

با سلول انفرادی بی‌گانه نیست. نزدیک به پنج ماه[۳۷]، یعنی چیزی حدود ۱۵۰ روز را در سلول‌های سرد اوین به شکنجه و ضرب و شتم روزگار گذارنده است[۳۸]، که از این مدت ۸۰ روز را در سلول‌های تک‌نفره روزگار گذرانده است. با اعتصاب غذا[۳۹] هم بی‌گانه نیست؛ یک بار در اردیبهتش ۸۹ در اعتراض به اعدام زندانیان[۴۰] و دیگر بار در فرودین [۴۱] امسال. کلیه‌های‌اش به دلیل تعزیر در روزهای نخست دستگیری، آسیب جدی دیدند و همین موجب شده بود که وی نیاز به استفاده مکرر از دست‌شویی داشته باشد و به دلیل اعتراض‌اش به نوبت‌های دست‌شویی از نگهبانان زندان به شدت کتک می‌خورد و که همین مساله هم زمینه‌ساز نگهداشتن او به مدت ۶ ساعت در هوای سرد بدون لباس می‌شود.»[۴۲]

با همه‌ی این ناراحتی و با گذشت دو سال از زندانی بودن، نه حق استفاده از مرخصی دارد[۴۳] و نه مورد رسیدگی‌ پزشکی قرار می‌گیرد.[۴۴] این‌ها را که نمی‌کنند هیچ، به همسر سابق او فشار می‌آورند که از او شکایت کند، تا بتوانند علاوه بر ۵ سال حکم زندانش بین ۱۰ تا ۱۵ سال دیگر او را در زندان نگه دارند.[۴۵]

در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب جایی که مقیسه نامی ردای قضاوت را تبدیل به شنل جلادی کرده محاکمه شد و قاضی مقیسه پنج سال حبسی را صادر کرد[۴۶] که زرگر دادگاه تجدیدنظر در تأیید کامل آن مثل همیشه‌ چون کودکی حرف شنو عمل کند.[۴۷]

مصائب این روزنامه‌نگار هنور در جای خود باقی است[۴۸]، هنوز جایی در سلول‌های سقف کوتاه زندان رجایی‌شهر یک روزنامه‌نگار به دقت و موشکافانه دارد اتفاقات و نقض حقوق انسان‌ها را یک به یک ثبت و ضبط می‌کند. هنوز دارد شکنجه‌ها و تجاوزها را می‌بیند و شاید دوباره به آیت‌الله بنویسد که پیش‌تر برای‌تان نوشته بود از «ده‌ها نفری که در زمان نگهداری این افراد در کهریزک کشته شده بودند، از رفتارهای زشت و نامناسب و غیر انسانی دادستان وقت با خانواده‌های‌شان،… از مجبور کردن زندانیان به برهنه شدن و کابل زدن بر بدن یکدیگر، از جادادن بیش از ۴۰ نفر در یک کانتینر ۳۰ متر مربعی به مدت چندین هفته، از شکستن دست و پاهای زندانیان واز کابل زدن بر بدنهای خیس زندانیان…»[۴۹]

و بعد از آن برای دختر دل‌بندش بنویسد که «این نبردی است برای رسیدن به آرمان‌های مقدس به نام «آزادی» که بی شک سال‌ها بطول خواهد انجامید. تو و دیگر همسالانت شاید دیگر پدران خود را نبینید و یا سال‌ها از پشت میله‌های زندان و یا روی ویلچر و تخت بیمارستان ببینید. هر چه ‌هست باید بدانید که شما از نسل شیرانی هستید که حتی در غل و زنجیر نیز، غرش‌شان لرزه بر اندام آن‌ها انداخته است.»[۵۰]

آری مهدی محمودیان هنوز زندانی است؛ مردی که به اتهام گفت‌وگو با رسانه‌های مختلف در مورد اعلام نام و شمار کشته شدگان حوادث بعد از انتخابات و پافشاری بر دفن غیرقانونی آن‌ها در بخش‌های مختلف بهشت زهرا بازداشت شد. مردی که بازجویان از او خواستند تعهد بدهد برای چهار سال از تهران خارج شود و روزنامه‌نگاری را برای همیشه کنار بگذارد تا از زندان رهایی یابد،[۵۱] اما تعهد نداد. مردی که فشار شدیدی را برای اعتراف علیه عمادالدین باقی تحمل کرد، اما اعتراف نکرد و درخواست عفو نکرد[۵۲]. مردی که با همه‌ی این‌ها از رهبران جنبش سبز خواست که از مواضع خود دست برندارند[۵۳] و خطاب به مردم گفت ما از حقوق خود کوتاه نمی‌آییم، شما پشتیبان ما باشید[۵۴]…

این مرد هنوز زندانی است؛ زندانی که انسان را رعایت کرده است…

روز گذشته تولد مهدی محمودیان بود. تولدش مبارک

این گزارش برای روزنامه‌ی اینترنتی میهن نوشته شده است

مدیار

Posted in حقوق بشر, یک زندانی

Tags: , , , ,

امنیت خود را در وب بالا ببرید، توصیه‌های امنیتی را جدی بگیرید


به احتمال زیاد در مورد جعل گواهی‌نامه و سرقت  جمهوری اسلامی از شرکت «دیجی‌نوتار» و جاسوسی اینترنتی شنیده‌اید، سرقتی که به قول نیما راشدان «فاجعه ای است که در دنیای مجازی به انفجار بمب هسته ای یا وقوع زلزله نه ریشتری در مرکز شهر تهران می ماند.»

اگر در این باره شنیده‌اید و تاکنون پشت گوش انداخته و امنیت کامپیوتر و اکانت‌های خود را چک نکرده و آن را بالا نبرده‌اید، در سریع‌ترین زمان ممکن این کار را بکنید، این توصیه‌هایی که از طرف دوستانی مثل نیما راشدان صورت گرفته و ارئه شده است را به دقت مطالعه کرده و انجام دهید. لطفا این توصیه‌ها را جدی بگیرید

مطالب خوبی دیدم به این پست اضافه می‌کنم، این توصیه‌ها را جدی بگیرید

مدیار

Posted in حقوق‌ شهروندی, در اینترنت

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

روز وبلاگى‌نویسی پارسی و وب‌نگاران زندانی؛ چشم‌هایم را سند می‌گذارم تا فرزندم به مرخصی بیاید


مجتبی سمیع‌نژاد: از روز شانزدهم شهریور ماه ۱۳۸۰ به عنوان روزی یاد می‌شود که وبلاگ‌ستان پارسی متولد شد و بسیاری از شهروندان ایرانی پس از آن با روی آوردن به وبلاگ‌نویسی به نوشتن دغدغه‌ها و مسائلی که برای‌شان مهم بود، روی آوردند.

از هنگامی که وبلاگ و وبلاگ‌نویسی خیلی زود و سریع در میان ایرانیان جای باز کرد و خود را به عنوان یک «رسانه» معرفی کرد، تلاش نهادهای قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی برای سانسور این رسانه‌ی نوپا نیز آغاز شد و هر چه بر تعداد وبلاگ‌نویسان افزوده شده، بازداشت، تهدید، سانسور و فیلترینگ وبلاگ‌نویس‌ها و وبلاگ‌های‌شان نیز فزونی گرفت.

رفتار حکومت جمهوری اسلامی با وب‌نگاران در طول ۱۰ سالی که از عمر آن می‌گذرد، همواره برخوردی قهری بوده و بسیاری از وبلاگ‌نویسان به بازداشت و زندان گرفتار آمده‌اند. امیدرضا میرصیافی از جمله‌ی همین وبلاگ‌نویسان بود که در سال ۱۳۸۷ در زندان اوین جان خود را به خاطر اهمال مسئولین زندان در رسیدگی پزشکی به وی از دست داد، تا وبلاگ‌ستان پارسی یکی از تلخ‌ترین خاطره‌ها را در ذهن خود برای همیشه داشته باشد.

با همه‌ی این‌ها جمهوری اسلامی همچنان به برخورد با وبلاگ‌نویسان مصر بوده و همچون چند سال گذشته تعدادی از آن‌ها در زندان نگاه داشته است. برخی از وبلاگ‌نویسانی که هم اکنون در زندان به سر می‌برند، مستقیما به خاطر وبلاگ‌نویسی و برخی دیگر به دلیل فعالیت‌های سیاسی‌شان در زندان به سر می‌برند. در ادامه گفت‌وگویی داشته‌ام با چند تن از خانواده‌های زندانیان وبلاگ‌نویس و نگاهی کرده‌ام به آخرین وضعیت برخی از آن‌ها.

حسین رونقی ملکی ۱۵ سال زندان بدون یک روز مرخصی؛ چشم‌هایم را سند می‌گذارم تا فرزندم به مرخصی بیاید

حسین رونقی ملکی که هم اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می‌برد، دوران محکومیت ۱۵ ساله‌ی خود را سپری می‌کند. رونقی از تاریخ ۲۲ آذر ماه ۱۳۸۸ در خانه‌ی پدری‌اش در شهر ملکان در نزدیک تبریز بازداشت و یک روز پس از آن به زندان اوین منتقل شد. این وبلاگ‌نویس به مدت ۱۰ ماه در سلول‌های انفرادی بند ۲ الف زندان اوین تنها و با زندانیان دیگر در آن‌چه که به زعم دستگاه قضایی «بازداشت موقت» است، در بازداشت بود، تا این‌که در مهر ماه سال گذشته ۱۵ سال حبس تعزیری برایش از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب صادر و محکوم به ماندن در زندان اوین شد.

خانواده‌ی رونقی در مورد آخرین وضعیت وی می‌گویند که وی نیاز به مرخصی استعلاجی برای درمان خود در بیرون از زندان دارد، اما مسئولان قضایی با آن مخالفت می‌کنند.

احمد رونقی ملکی پدر حسین ملکی در این رابطه به «خانه حقوق بشر ایران» گفت: «هفته‌ی گذشته نیز دادستان تهران را ملاقات کردیم، نامه‌های پزشکی قانونی را که برای ادامه‌ی درمان حسین در بیرون از زندان صادر شده است را برای ایشان ارسال کردیم، اما هنوز جوابی نگرفته‌ایم.»

پدر این وبلاگ‌نویس زندانی گفت: «حاضرم برای این که حسین به مرخصی بیاید و بتوانم پسرم را در بیرون از زندان درمان کنم، چشم‌های‌ام را به عنوان سند بگذارم. من نمی‌خواهم سلامتی فرزندم در زندان به خطر بیافتد. می‌گویند حسین اگر مرخصی بیاید فرار می‌کند و دیگر بر نمی‌گردد، اما من چشم‌های‌ام و اعضای بدن‌ام را به عنوان وثیقه می‌گذارم. فقط بگذارند حسین به مرخصی بیاید.»

این وبلاگ‌نویس از ابتدای بازداشت تا کنون که نزدیک به ۲۰ ماه از آن می‌گذرد بدون یک روز مرخصی در زندان به سر می‌برد. پدر و مادر وی هر هفته برای ملاقات با او از تبریز مسافتی طولانی را تا تهران سفر کنند.

عماد بهاور و ۱۰ سال زندان به خاطر عضویت در نهضت آزادی

عماد بهاور زندانی دیگری است که در زندان به سر می‌برد، هر چند که اتهامات وی به خاطر وبلاگ‌نویسی نبوده است، اما یکی از فعالیت‌های وی قبل از زندان وبلاگ‌نویسی بوده است. بهاور برای چهارمین در سال ۱۳۸۸ در تاریخ ۲۲ اسفند ماه بازداشت و از آن هنگام تاکنون در زندان به سر می‌برد. این فعال سیاسی و وبلاگ‌نویس با محکومیت ۱۰ سال زندان روبرو شده و هم اکنون دوران محکومیت خود را در بند ۳۵۰ زندان اوین سپری می‌کند.

طاهره طاهریان مادر عماد بهاور در خصوص آخرین وضعیت فرزندش به «خانه»ی ما گفت: «عماد همچنان ممنوع از مرخصی در زندان به سر می‌برد و با درخواست مرخصی او موافقت نمی‌شود. ما بارها تفاضای مرخصی کرده‌ایم، اما همچنان عماد از مرخصی محروم است. مدت‌ها بعد از بازداشت عماد دادستان با تقاضای مرخصی موافقت نمی‌کرد، بعد از این‌که دادستان موافقت کرد، گفتند که باید جواب استعلام از وزرات اطلاعات بیاید، اما مدت‌ها است که جواب این استعلام نیامده است.»

طاهریان ادامه داد: «چند ماه قبل که بسیاری از زندانیان به خاطر عید به مرخصی آمدند، ما باز درخواست مرخصی عماد را ارائه کردیم، اما باز می‌گویند که منتظر استعلام وزارت اطلاعات هستند.»

از مادر عماد بهاور در خصوص وضعیت پرونده‌ی فرزندش پرسیدم که پاسخ داد: «بعد از تأیید حکم در دادگاه تجدیدنظر به حکم اعتراض شده که پرونده به دیوان عالی کشور ارجاع شده و در دست بررسی است. هنوز جواب آن اعلام نشده است»

وی وضعیت روحی و جسمی فرزندش را در زندان اوین «خوب» توصیف کرد و با اشاره به تقاضای «عفو و بخشش» زندانیان سیاسی و اعلام قوه قضاییه برای آزادی ۱۰۰ زندانی بدین خاطر گفت: «در این مورد اصلا به سراغ عماد بهاور در زندان نیامده‌اند، نوشتن چنین درخواستی حتا با او مطرح نشده است. خیلی‌هایی که آزاد شده‌اند کسانی بوده‌اند که چند هفته و چند ماه بیش‌تر از محکومیت‌شان باقی‌ نمانده بود و یا نیمی از دوران محکومیت را پشت سر گذاشته بودند. مساله هم این است که تقاضای عفو و بخشش معنی ندارد، زندانیان سیاسی باید آزاد شوند. منی که این را می‌گویم یک مادر هستم، بچه‌ها ما کاری نکرده‌اند که بخواهند در زندان باشند. آن‌ها همگی باید آزاد باشند. چرا باید درخواست عفو کنند. حرف من این است که این‌ بچه‌ها خطایی نکرده‌اند و هر کاری که کرده‌اند به خاطر کشورشان بوده است، حرفی را زده‌اند که باید می‌زدند. ما امیداور هستیم که همه‌ی زندانیان را آزاد کنند، این‌ها سرمایه‌های کشور ما هستند.»

طاهریان در ادامه‌ی گفت‌وگو با «خانه»ی ما به اتهامات وحکم ۱۰ سال زندان فرزندش اشاره کرد و گفت: «۹ سال از ۱۰ سال حکمی که برای عماد صادر کرده‌اند به خاطر عضویت در نهضت آزادی بوده است. چهار سال به خاطر عضویت و پنج سال به خطر برگزاری جلسه با سران نهضت آزادی. یک سال هم که به خاطر اتهام «تبانی علیه نظام» حبس گرفته است که به خاطر نوشته‌هایش در روزنامه‌ها و سایت‌ها و وبلاگش بوده است.»

وی  در پایان گفت: «این حکم بر اثر غرض‌ورزی‌شان و این‌که عماد در بازجویی با آن‌ها کنار نیامده صادر شده است. برای من به نه به عنوان مادر عماد به عنوان یک شهروند جای سوال است که آیا عضویت و برگزاری جلسه با سران نهضت آزادی یک حزب است ۹ سال زندان دارد؟ من همیشه و همه‌جا گفته‌ام روزی که آمده‌اند عماد را ببرند، بازجو همان‌جا در منزل و در جلوی ما گفت که ۱۰ سال به عماد حکم می‌دهیم. بعد از یک سال و نیم که طول کشید تا دادگاهی شود و حکم صادر شود، دیدیم که همان حرف بازجو درست از آب درآمده است. این‌ها در دادگاه هم مطرح شد،‌ مشخص بود که صدور این حکم برنامه‌ریزی شده بوده است.

ما کاری جز دعا کردن برای همه‌‌ی زندانیان نداریم، امیدوارم که هر چه زودتر مشکلات برطرف شود و آن‌ها به آغوش خانواده‌شان برگردند، همه‌ی ممکلت خانواده‌ی زندانیان سیاسی است.»

حسین درخشان گرفتار ۱۹ سال و نیم زندان

حسین درخشان که از وی به عنوان پدر وبلاگ‌نویسی فارسی یاد می‌شود نیز هم اکنون دوران ۱۹ سال و و نیم زندان خود را سپری می‌کند. نویسنده‌ی وبلاگ «سردبیر خودم» از ۱۰ آبان ماه ۱۳۸۷ پس از بازگشت به ایران بازداشت شد و مدت‌ها در سلول‌های انفرادی بند ۲ الف، بند ۲۰۹ و بند ۲۴۰ زندان اوین تحت بازجویی و بازداشت موقت قرار داشت.

اولین محاکمه حسین درخشان پس از ۱۶ ماه بازداشت موقت در تاریخ دوم تیر ماه ۱۳۸۹ در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی صلواتی برگزار شد و وی به اتهام همکاری با دولت‌های متخاصم، تبلیغ علیه نظام اسلامی، تبلیغ به نفع گروهک‌‌های ضد انقلاب، توهین به مقدسات و راه‌اندازی و مدیریت سایت‌های مبتذل و مستهجن، به ۱۹.۵ سال حبس تعزیری، پنج سال محرومیت از عضویت در احزاب و فعالیت در رسانه‌ها و بازگرداندن وجوه اخذشده به مبلغ ۳۰هزار و ۷۵۰ یورو، دوهزار و ۹۰۰ دلار و ۲۰۰ پوند انگلیس محکوم شد.

درخشان اولین بار پس از ۲۶ ماه حبس با تودیع وثیقه‌ی یک میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومانی برای دو روز به مرخصی آمد و پس از آن چندین بار دیگر نیز توانست از مرخصی استفاده کند.

آرش هنرور شجاعی؛ روحانی وبلاگ‌نویس ۱۰ ماه بازداشت موقت

آرش هنرو شجاعی از جلمه زندانیان بند ۳۵۰ زندان اوین است که ماه‌ها است در بازداشت موقت به سر برده و در وضعیت بسیار بد جسمی به سر می‌برد. هنرور شجاهی به بیماری صرع مبتلا است و از ناراحتی قلبی نیز رنج می‌برد.

آرش هنرور شجاعی در تاریخ ششم آبان ماه سال گذشته در محل کارش در حوزه‌ی علمیه قم دستگیر شد. اتهامات وی تبلیغ علیه نظام و نشر اکاذیب از طریق وبلاگش اعلام شده اما هنوز دادگاهی برای وی تشکیل نشده است. وی چندین بار در طول ماه‌های بازداشت به خاطر بیماری صرع در زندان تشنج پیدا کرده و یا با وضعیت جسمی بسیار وخیم مواجه شده که با کمک همبندیان خود به بهداری زندان منتقل شده است.

یکی از همبندیان وی که به تازگی از زندان آزاد شده است در مورد وضعیت او به خانه حقوق بشر ایران گفت: «وضعیت آرش هنرور بسیار نگران کننده است در زندان، با این وضعیت جسمی واقعا توانایی ماندن در زندان را ندارد. تا آن‌جا که مشخص بود اتهامات سنگینی هم در پرونده‌ی او آمده است و برای هر کدام از آن‌ها ممکن است مدت طولانی در زندان بماند که با توجه به وضعیت جسمی‌اش بسیار نگران کننده است.»

وی ادامه داد: «چندین بار وی در زندان دچار تشنجه و حمله شد که ما او را به بهداری رساندیم. او باید بیرون از زندان باشد تا بتواند تحت نظر مداوم پزشک باشد.»

کوهیار گودرزی در بازداشتی نگران کننده

کوهیار گودرزی وبلاگ‌نویس دیگری است که هم اکنون و بر اساس شنیده‌ها در بند ۲۴۰ زندان اوین به سر می‌برد. گودرزی در تاریخ ۹ مرداد ماه ۱۳۹۰ در تهران بازداشت شد، اما فردای همان روز مادر وی پروین مخترع نیز بازداشت و راهی زندان کرمان شد، تا بازداشت خود و مادرش در سکوت خبری باشد.

بعد از یک هفته از بازداشت کوهیار گودرزی خبر داده شد، اما همچنان و با گذشت بیش از یک ماه از بازداشت مادر وی آزاد نشده و مسئولین قضایی هیچ‌گونه توضیحی در مورد این وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر ارائه نداده‌اند.

گودرزی در سال ۱۳۸۸ نیز بازداشت و به یک سال زندان محکوم شده بود که با سپری کردن دوران محکومیت در تاریخ ۳۲ آذر ماه ۱۳۸۹ از زندان آزاد شده بود.

در حال حاضر از علت بازداشت و وضعیت وی و مادرش در زندان اطلاعی در دست نیست و دوستان و نزدیکان این وبلاگ‌نویس در نگرانی شدیدی به سر می‌برند.

فواد شمس و محکومیت شش ماه

فواد شمس وبلاگ‌نویس دیگری در زندان اوین است که برای اجرای حکم شش ماه زندان خود از ماه گذشته در نزدان به سر می‌برد. شم در تاریخ ۱۲ آذر سال ۸۸ بازداشت و تا تاریخ ۱۸ اسفند ماه همان سال در زندان اوین در بازداشت بود. بعد از آزادی از زندان در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی محاکمه و به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۶ ماه حبس تعزیری و ۶ ماه حبس تعلیقی محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدید نظر هم به تأیید رسید.

این وبلاگ‌نویس نیز در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می‌برد.

علیرضا فیروزی وبلاگ‌نویسی در بند مجرمان خطرناک

علیرضا فیروزی فعال دانشجویی و وبلاگ‌نویس از روز هفتم خرداد ماه سال جاری برای اجرای حکم شش ماه زندان خود به زندان اوین رفته  و به اندرزگاه هشت زندان اوین منتقل شده است.

خانواده‌ی این وبلاگ‌نویس با اشاره به وضعیت نامناسب وی در میان مجرمان خطرناک در زندان اوین به «خانه‌»ی ما گفت: «مدتی قبل زندانیان محکوم مالی به اندرزگاه چهار زندان اوین منتقل و مجرمان شرور و خطرناک به جای آن‌ها وارد اندرزگاه هشت این زندان شدند. حضور این زندانیان شرور و خطرناک موجب عدم امنیت این فیروزی و هاشمی شده است. آن‌ ها هر روز شاهد درگیری‌های متعدد و بعضا خونین این زندانیان هستند.»

وی ادامه داد: «هم اکنون بر اساس قانون درخواست آزادی مشروط علیرضا را نوشته‌ایم، اما به ما گفتند که باید به زنجان و نزد قاضی شعبه‌ی صادر کننده‌ی حکم بروید. امروز مادر علیرضا به زنجان رفته است، اما آن‌جا گفته‌اند که باید به تهران بروید و درخواست را آن‌جا ارائه کنید.»

علیرضا فیروزی به خاطر حکم شش ماه خود در زندان اوین است و نیمی از دوران محکومیت خود را نیز سپری کرده است. فیروزی در دادگاه بدوی به یک سال و نیم زندان محکوم شده بودند که این حکم بعد از بررسی در دادگاه تجدید نظر به شش ماه زندان کاهش پیدا کرد. وی یک ماه نیز به خاطر این پرونده در بازداشت به سر برده بودند.

دیگر زندانیان وبلاگ‌نویس

سیما دیدار وبلاگ‌نویس آذربایجانی است که به شش ماه زندان محکوم شده و از ۲۹ فروردین ماه برای اجرای حکم به زندان تبریز منتقل شده است. بر این اساس وی باید تا پایان شهریورماه از زندان آزاد شود.

اما از وبلاگ‌نویسان زن می‌توان به هانیه فرشی شتربان و لادن مستوفی در زندان اوین اشاره کرد که اولی به هفت سال زندان محکوم شده است. هانیه فرشی اتهامات زیادی در پرونده‌ی خود دارد که از جمله‌ی آن‌ها وبلاگ‌نویسی و فعالیت در فیسبوک بوده است. فرشی از ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۹ بازداشت شده و بدون مرخصی تا کنون در زندان به سر می‌برد. لادن مستوفی نیز با اتهاماتی چون هانیه فرشی روبرو است، اما هنوز دادگاهی برای وی تشکیل نشده است. گفته می‌شود از جمله اتهامات وی «سب النبی» است.

علی جمالی و علی ملیحی دو عضو سازمان دانش آموختگان ایران نیز هر چند به خاطر اتهامات سیاسی در زندان به سر می‌برند، اما هر دو وبلاگ‌نویس بوده و مدت‌ها به وبلاگ‌نویسی پرداخته‌اند.

این مصاحبه و گزارش برای خانه حقوق بشر ایران تنظیم شده است

مدیار

Posted in حقوق بشر, وبلاگستان, یک زندانی

Tags: , , , , , ,

هشت سال از این ۱۰ سال وبلاگستان پارسی؛ هنوزم مست با این «یو آر ال» خیال‌پرست


انگار که عمر جهان بر ما گذشته باشد و خاطره‌مان، خاطره‌ی قرن‌ها باشد؛ هفته‌ی وبلاگ‌ستان پارسی و روز وبلاگ‌نویسی پارسی در شهریور ماه هر سال دیگر ما را یله می‌دهد در هزاران خاطره شخصی و جمعی که هر کدام‌اش در این وبلاگ‌ستان بارها نگارش شده و خوانده شده و ثبت شده است.

دیگر دست کم همه ما خُره‌های یو.آر.ال‌ پرست می‌دانیم که اولین‌مان که سلمان جزایری باشد، چه روزی و چه تاریخی آغاز «خلقت» را پُست اَند پابلیش کرد و نوشت که «وب نوشت بر وزن دست نوشت یک اصطلاح من در آوردی است! خیلی جدی نگیرید! اما weblog به وب سایت یا homepageای میگن که شامل نوشته‌های شخصی یک نفر راجع به چیزها و نکات جالبی که میبینه یا بهشون فکر میکنه هست.» و وبلاگ‌ستان پارسی آغاز شد. چنین روزی؛ ۱۶ شهریور ماه ۱۳۸۰٫

حالا ده سال گذشته است و هنوزم مست با این یو آر ال خیال‌پرست اسب قلم می‌دوانیم از اندیشه و خبر و روزگار خودمان؛ گاهی به نثر، گاهی به شعر، گاهی طنز، گاهی از سر احساس و گاهی از سر خشم. ما در این ۱۰ سال حرف زده‌ایم، خندانده‌ایم، به اندیشه وا داشته‌ایم، انگشت حیرت‌ خوانندگان را به دهان‌شان نزدیک کرده‌ایم، مثل امیدرضا میرصیافی جان داده‌ایم، مثل حسین رونقی ملکی زندانی هستیم، بار سفر از کشور بستیم، از این وبلاگ‌ها به بالا بالاها رسیدیم، از این وبلاگ‌نویسی‌ها روزگار سیاه از سرگذرانده‌ایم، آری عمر جهان بر ماه گذشته است.

آبان ماه، ماه مهم‌ترین اتفاقات زنده‌گی من است، ماهی پر از خاطره‌های نه چندان خوب؛ ماه اولین بازداشت‌ام و ماه خروج از ایران. اما از این‌ها جلوتر ماه آغاز مستی و خیال‌پرستی با این یو آر ال دوست داشتنی هم هست. ۳۰ مهر ماه  و یک آبان ماه ۱۳۸۲ متولد شدم در این وبلاگ‌ستان و چه متولد شدنی.

آن روزها هنوز نچسبیده بودم به این یو آر ال‌ها و هنوز زنده‌گی چیزی کم داشت انگار. آن روزها آغاز جوانی بود و شروع پرسه‌های بی‌هوا در هر مهلکه. شروع بوسه‌های عاشقانه بود و شروع تلخی‌های عشق که تازه طعم‌‌اش زیر زبان می‌رفت، روزهای تجربه‌های شعری و روزهای کتاب پشت کتاب خواندن و فیلم پشت فیلم دیدن، روزهایی که می‌شد چند ساعت روزنامه و کتاب خواند، می‌شد با دوست، دوست بود و بی‌مقدمه آخر شب از تهران تا شمال را یک سره به آواز خوانی به صبح رساند، آن روزها شب‌های شب زنده‌داری بود و شروع روزهایی که از ظهر با سیگار و چایی آغاز می‌شد… هنوز نچسبیده بوده‌ایم به یو.آر.ال‌ها و دیدن صفحه‌ای پر نور شب و روزمان نشده بود. هنوز از انگشتی که مدام کلیک می‌کند خبری نبود و هنوز دست‌های‌ام هنگام نوشتن نمی‌باریدند، قلمی بود و تکه کاغذی برای مستی و خیال پردازی و انفجار قلب در سکوت نوشتن….

دو سه شبی بیش‌تر نبود که دیگر میزی آبی‌رنگ گرفته بودم؛ که هنوز در خانه و در تهران است و مونیتور و کیس نقره‌یی را رویش گذاشته بودم. از همه‌ی این یو.آر.ال‌های اینترنتی دو سه تای‌اش را بیش‌تر بلد نشده بودم و با کهکشان جست‌وجوی «گوگل» به این طرف و آن طرف پرتاب می‌شدم. برای خودم همین‌طور «واژه» جست‌وجو می‌کردم و جایی لنگر می‌انداختم، «قطره» را که گوگل کردم، پرت شدم به وبلاگی به اسم «یک قطره از دریا»، دو سه روزه به اینترنت آمده نمی‌دانستم وبلاگ چیست و غیره چیست، مطلبی خواندنی نوشته بود عزیزی به نام «کیمیا» در این وبلاگ. مطلب با حال و هوای آن روزهای من جور بود و تسکین غمی که داشتم، پایین مطلب جایی نوشته بود «نظر بگذارید»، دیدم چند نفری چیزکی نوشته‌اند و همان جا چیزکی نوشتم. ساعتی نگذشته بود که نویسنده ایمیلی زده و پرسید که «شما وبلاگ‌ دارید؟» بی‌خبر از همه جا و قبل از پاسخ گوگل کردم که وبلاگ چیست و کمابیش چیزکی فهمیدم، پاسخ دادم «ندارم» و کیمیا تشویق کرد که وبلاگی درست کن و آدرس ساخت وبلاگ هم که مشخص بود: وبلاگ «سردبیر خودم» حسین درخشان و بخش توضیح ساخت وبلاگ در وبلاگ‌اش.

آن روزها کتاب کلیدرِ دولت‌آبادی را می‌خواندم، «مدیار» عیارِ عاشق پیشه‌ی بی‌پروایی بود که شخصیت‌اش سِحرم کرده بود و دل به او بسته بودم. خود کتاب و قلم این استاد قلم به جای خود، آن‌چه بیش‌تر می‌کشاندم سوی خواندن کتاب عشق یله‌ی «مدیار» بود به «صوقی» و این‌که سرانجام‌اش چه می‌شود، غافل که داستان روایت شخصی دیگری است و مدیار همان اول از اسب به زمین می‌افتد و کسی می‌خواند:

کجا برم این غم، گوزن کوهی، مدیار من جوانم ، رشیدم ، عیارم ، عیار بی پروایم
مدیار من
خون تو مدیار به رویه گیوه پسر بلقیس نشت کرده است
خونت گرم است، هنوز گرم
پای من، پای گل محمد، گرما گرفته است گرما
از خون کاکل تو مدیار
کاکلت خونین است

به راه‌نمایی ابوالبلاگر وبلاگ را که ساختم، نام مدیار راهم  پای نوشته‌ها گذاشتم. هیچ نمی‌دانستم که این مدیار ۱۰ سال بعد نام‌ام می‌شود و به این اسم می‌خوانند دیگر مرا. وبلاگ زنده‌گی ما را تغییر داد! نه؟ این اولین تغییری بود که برای من گذاشت. از همان چند ماه بعدش گوش‌ام عادت کرد به مدیار. اولین پستی که نوشتم در وبلاگ «من نه منم» غزلی بود از مولانا:

باز آمدم چون عید نو تا قفل و زندان بشکنم
وین چرخ مردم‌خوار را چنگال دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کاین ماکیان را می‌خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

آن روزها خیال‌ام این بود، که تجربه‌‌های شعری و نویسندگی و احساساتم را در یو.آر.الی که دیگر خودم به تنهایی صاحب‌اش بودم، بنویسم، چیزهایی که فکر می‌کردم و… من جایی برای حرف زدن پیدا کرده بودم، جایی برای زیستن، جایی برای خالی شدن، جایی برای نفس کشیدن…

نه فعال سیاسی بودم، نه فعال حقوق بشر، نه چیز دیگری، نمی‌خواستم هم باشم، وبلاگ‌ام جایی بود که در آن زنده‌گی می‌کردم، عقایدم را، احساساتم را، اما خیلی زود در نوشته‌ها روی موضوعی حساس شدم؛ «زندانیان سیاسی» و چراغ این وبلاگ در این هشت سال به خاطر همان‌ها روشن مانده و می‌ماند. آن روزها نوشتن از زندانیان سیاسی برای‌ام به عنوان شهروندی بود که نسبت به نقض حقوق انسانی افراد بی‌تفاوت نیست و پس از زندان نوشتن و نوشتن و نوشتن از زندانیان سیاسی بر مبنای عهدی است بسته شده در یک هفته اول سلول انفرادی در زندان اوین.

وبلاگ دیگرم بعد از آزادی از سلول‌های انفرادی زندان اوین آغاز به کار کرد، همان شب که آزاد شدم وبلاگی به نام «استیجه» را راه انداختم، وبلاگی که دو هفته بیش‌تر دوام نداشت و با بازداشت‌ام برای دوره‌ی زندان کنار گذاشته شد، پس از آزادی در سال ۸۵ هم با این «قمار عاشقانه» مست و خیال‌پرست قلب‌ام در «وبلاگ‌ام» می‌تپد.

ره‌آورد وبلاگ‌نویسی غیر از دو سال زندان و تبعید اجباری از ایران، دوستان و عزیزان بسیاری بود در این سال‌ها که آوردن نام همه‌شان بی‌شک امکان‌پذیر نیست: سرزمین آفتاب، بیلی و من،  شبنم فکر، ف. م.سخن، زیتون، سیبستان،  دختر همسایه، سرزمین رویایی، گیله مرد، رویای آریایی، عبدالقادر بلوچ، فردای روشن، هرمز ممیزی و مگر می‌شود همه را در خاطر داشت و نام برد. همه آن‌ها که کلاسیک‌های این وبلاگ‌ستان پارسی هستند در وبلاگ «بیلی و من» هست، نام‌ها و خاطره‌هایی آشنا. ده سالگی وبلاگ‌ستان پارسی مبارک، ده سالگی‌ ما مبارک. یادم باشد این روزها کسی از من پرسید چند سال داری بگویم؛ دو سال از خدا کوچک‌ترم.

مدیار

Posted in Uncategorized, وبلاگستان

Tags: ,

تحریم یا شرکت در انتخابات، مساله شاید این نیست


بی‌مقدمه این‌که دو شکل را داریم برای خودمان:

یکی این‌که شما در خارج از ایران هستید، می‌توانید بنویسید، اعتراض کنید، تجمع کنید، داد بزنید، فریاد بزنید، تشویق به انقلاب و اصلاح کنید، سازمان ملل بروید، فحش بدهید، دری وری بگویید، حرف خوب بزنید، آموزش بدهید، زمینه‌های دموکراسی در آینده ایران را بچینید، و…. در واقع شما هر چند خارج از ایران اما منفعل نبوده و نیستید و دارای مشارکت سیاسی هستید. کشور جدید این امکان را به شما داده است.

شکل دوم این‌که شما در ایران هستید، نمی‌توانید بنویسید یا اعتراض کنید، یا تجمع کنید یا فریاد بزنید، شاید فقط در خانه‌تان بتوانید فحش بدهید و یا در تاکسی (البته اگر خوش‌شانس باشید و گیر کسی نیافتید)، اما با توجه به نتواستن‌های‌تان شما از کم‌ترین مشارکت سیاسی برخوردارید، با انجام هرگونه عمل سیاسی سلول‌های زندان اوین انتظار شما را می‌کشد. در واقع شما هر چند در داخل ایران هستید اما منفعل بوده و دارای مشارکت سیاسی نیستید، حکومت شما را از این کار منع کرده است.

عدم شرکت در انتخابات از سوی شکل اول؛ یک «حرکت» است، همان مشارکت سیاسی است و در ادامه‌ی همان حرکت‌هایی که پیش از آن انجام داده است، اما عدم شرکت در انتخابات در شکل دوم، یعنی کسانی که داخل ایران هستند، یعنی تداوم عدم مشارکت سیاسی و تداوم همان منفعل بودن و همان که از قبل بالاجبار بدان مجبور بودند.

خیلی روشن است که مردم داخل ایران طیف خیلی وسیع‌تری نسبت به افرادی هستند که در خارج از ایران به سر می‌برند و مشارکت‌شان بیش‌تر مصداق مثل «دستی از دور بر آتش» است. تاثیرگذاری مشارکت سیاسی افراد داخل ایران به مراتب بیش‌تر و دارای اهمیت است. در واقع سرنوشت کشور دست آن‌ها است.

بگذارید با یک مثال دیگر برویم جلو، در یک سالن نمایش شما و گروه مخالف‌تان روی سن هستید، تماشاگران زیادی هم در سالن نشسته‌اند و چشم‌شان به سن دوخته شده است. شما با گروه دیگر اختلاف پیدا می‌کیند، اصلن دعوا می‌شود و آن گروه شما را از سن کنار می‌گذارد، بعد میکروفون را می‌گیرد دست‌اش و شروع به اجرای برنامه می‌کند، جایی که شما و گروه‌تان می‌توانستید حرف بزنید، ایستاده به جای شما حرف می‌زند، برنامه اجرا می‌کند، سرود می‌خواند، شعر می‌خواند، سخنرانی می‌کند… آن‌گاه سرنوشت ساعاتی که تماشاچیان آن‌جا نشسته‌اند، دست آن‌ها است، می‌توانند آن‌ها را بخندانند، برقصانند، بگریانند، ساکت نگاه دارند، حتا حوصله‌شان را سر ببرند و…. این کارها را آن‌ها می‌کنند، چرا که شما در صحنه حضور ندارید…

مردم داخل ایران، به ویژه نیروهای سیاسی داخل ایران، مثال همان گروه هستند که از صحنه رانده شده‌اند، مادامی که در این صحنه نباشند، کاری از پیش نمی‌برند، چرا که همان‌طور که در شکل دوم گفتیم هیچ کاری از دست‌شان بر نمی‌آید، حالا آن‌ها باید همین‌طور منفعل باقی بمانند یا بروند و در صحنه شرکت کنند؟

صحنه‌ی انتخابات جایی است که گروه پیروز خواه ناخواه، کم یا زیاد، خوب یا بد، مجبور می‌شود جایی برای گروه رانده شده در سن باز کند، خب قرار نیست که حتمن و همیشه، فقط به فردای انتخابات نگاه کرد، پیش از انتخابات هم فرصت زنده‌گی هست، ستادهای انتخاباتی هست، فرصت‌هایی کم یا زیاد برای طرح مطالبات است، فرصتی برای امکان ایجاد ارتباط چهره به چهره و یادآوری خاطرات جمعی گذشته هست، شبکه‌های اجتماعی در فضای واقعی رنگ و روی بهتری به خود می‌گیرند، و این‌که نیروی منفعل دیروز، تبدیل به نیروی فعال، دست کم برای دوره‌ای کوتاه مدت می‌شود. هنر این است که تا چه اندازه می‌شود از آن بهره گرفت.

و این‌که همه‌ی این‌ها که کوتاه گفته شد هست یا نه! حکم دادن زودهنگام برای تحریم یا شرکت بیش‌تر شبیه ژست‌های آرمان‌گرایانه است، به خصوص اگر از جانب شکل اول باشد که از دور دستی بر آتش دارد و از الان برای چند ما دیگر فتوی می‌دهد، می‌شود صبر کرد، هنوز…

همین دیگر

این را بخوانید:

انتخابات مجلس نهم؛ آزمون هوش سیاسی در اردوگاه مخالفان نظام ولایی

مدیار

Posted in ایران

Tags:

آیفون نوشت


تصمیم داشتم که وقتی در طول روز در اتوبوس یا مترو هستم مشغول به نوشتن بشوم. در واقع این خطوط که می بینید یک تست است که ببینم می توانم این کار را انجام بدهم یا نه که خب تا اینجای کار که مشکلی نیست.
از آن دسته افراد هستم که وقتی در ماشین یا اتوبوس یا مترو می نشیند نمی تواند کتاب بخواند. حالم بد می شود. البته در مترو باز وضعم بهتر است. مشکل دیگر هم کمبود کتاب است. گرچه می شود با کتاب های الکترونیکی و این آیفون سر کرد….
البته اینجور وبلاگ نویسی مشکلات خاص خودش را دارد که الان متوجه شدم. آن هم این که وسط نوشتن یک دفعه یکی زنگ می زند و رشته کلام از دستت می پرد.
خلاصه تست بود دیگر این. از این به بعد اگر موفقیت آمیز بود کوتاه کوتاه برای خودم اینجا دلی دلی می کنم.
راستی کسی یک اپلیکیشن خوب برای باز کردن فایل پی دی اف می شناسد؟
مدیار

Posted in آيفون نوشت

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

My Twitter