Archive | آبان, ۱۳۹۰

Tags: , , , , , , ,

واکنش‌های ویرانگر؛ تاختن به جای پرداختن و تبعاتی سهمگین


کم می‌شود که بازی‌های پرسپولیس را تماشا کنم، اما از قضا بازی پرسپولیس و داماش گیلان از جمله‌های بازی‌هایی بود که تماشا کردم. در خلال بازی هیچ چیزی متوجه نشدم و فردای بازی بود که از طریق بالاترین و دیگر شبکه‌های اجتماعی لینک‌ها و نوشته‌های فراوانی دیدم که حکایت از حرکتی غیراخلاقی؛ غیر فرهنگی، غیر شرعی و غیر… در این بازی می‌کرد که از سوی دو بازیکن پرسپولیس بعد از دو گل این تیم اتفاق افتاده است.

من نمی‌دانم و نمی‌توانم قضاوت کنم که انجام چنین حرکتی آیا غیر اخلاقی و غیرفرهنگی بوده است یا نه؟ و نمی‌دانم که چنین حرکتی اگر در جای دیگر دنیا اتفاق می‌افتاد، آیا همین شکل رفتاری جامعه‌ی ما را به همراه داشت یا نه؟ در میان مسائلی هست که گنگ و نامفهوم جلوه می‌کند و سوالاتی مطرح است که پاسخی درخور و شاینده به آن داده نمی‌شود؛ این‌که آن‌ها که می‌گویند این حرکت غیراخلاقی است و حتا مثل عادل فردوسی‌پور از واژه‌ی «شنیع» برای یاد کردن از آن استفاده می‌کنند، چه چیز این مسأله را غیراخلاقی می‌دانند؟ و این‌که آن‌ها که می‌گویند حرکتی غیرفرهنگی است در لیگ حرفه‌ای فوتبال کشور این ماجرا از چه پیامد غیرفرهنگی سخن می‌گویند؟

قبل از هر چیز سوالاتی مطرح است در قبال جامعه‌یی (اعم از ورزشی و غیرورزشی که در این ماجرا ورود کرده‌اند) که این‌چنین گسترده و عجیب به این مساله پرداخته و به دقت تمام ماجراهای آن را پیگیری می‌کند. جامعه‌یی که همین چند ماه قبل در یکی از بازی‌های خارجی استقلال تهران چند ده هزار نفرش به صورت یک صدا فریاد می‌زدند «بسیجی ک… ننه‌ات» و بخشی دیگر از این جامعه آن را به سرعت رسانه‌یی کرد و بخشی دیگر از دیدن آن شور و شعف گرفت، از کدام حرکت اخلاقی و حرکت فرهنگی سخن می‌گوید که این دو بازیکن پرسپولیس آن را زیر پا گذاشته‌اند؟

جامعه‌یی که تا به حال بارها و بارها رکیک‌ترین الفاظ ممکن را در هنگام پخش مسابقات تلویزیونی که نسبت به داوران، بازیکنان و حتا خود تماشاگران به هم سر داده شده را شنیده است، از کدام حرکت غیر اخلاقی و غیر فرهنگی در این ماجرا سخن می‌گوید؟ این جامعه که سال‌ها است که این شعارها را از تلویزیون شنیده، همراه بچه‌هایش و همراه همسر شنیده، چطور شده که از این مسأله این‌چنین برآشفته شده است؟

همان جامعه‌ای که فرزندان کوچکش را به ورزشگاه می‌برد و چندین ساعت تمام باعث می‌شود فرزند کوچکش هر آن چه از واژه‌های رکیک است را بشنود، دغدغه کدام مسأله اخلاقی و فرهنگی را دارد؟

این بحث را باید بیش‌تر تعمیم داد، بخش بزرگی از این جامعه درگیر داستانی شده که هر چه آن را بالا و پایین می‌کنی در می‌مانی که این ماجرا چرا انقدر بزرگ شده، چرا می‌گویند غیرفرهنگی و چرا می‌گویند غیر اخلاقی و پاسخی در نمی‌یابی.

همین جامعه، همین تماشاگران، همین‌ مسئولین فوتبال، همین شبکه‌ی خبری بیست و سی، همین رسانه‌های ورزشی و غیرورزشی، همین برنامه‌ی نود و همین مردمی که با وجود دوری از فوتبال برای این مسأله سرکشیده‌اند به مستطیل سبز و از این کار غیرفرهنگی و غیراخلاقی و غیرشرعی فریاد واسفاها سرداده‌اند، آیا می‌دانند که در زندان‌های کشور ایران هر روز و هر روز به نمی‌دانم چقدر آمار دقیق؛ زندانی تجاوز می‌شود، بدون آن‌که پیگیری از سوی مسئولان انجام شود؟ این‌که ندانند چیز بعیدی است، اما واکنش‌شان چه بوده است؟ رسانه‌های‌اش جرأت داده‌اند که بنویسند؟ مردمش پیگرش بوده‌اند آن‌چنان که پیگیر چنین ماجرایی بوده‌اند؟ مسئولانش قول برخورد «سریع و قاطع» داده‌اند؟ یا ساده از آن گذشته‌اند؟ یا خوانده‌اند آن را و سر به افسوس تکان داده‌اند و دقایقی بعد فراموشش کرده‌اند؟

کدام یک از این‌ها سنگین‌تر و بدتر است؟ اگر ماجرای آن حرکت بعد از گل «بد» است، پس این ماجرای تجاوز در زندان به جوانان چه چیزی است و چه حکمی دارد؟ آیا این جامعه به تبعات این واکنش‌های بی‌معنای‌اش توجهی دارد؟ آیا این جامعه وقتی این‌چنین در رسانه‌هایش، این‌چنین در شبکه‌های اجتماعی و دنیای مجازی‌اش به هر نوعی که دل‌اش می‌خواهد به این ماجرا «می‌تازد» تا به آن بپردازد از تبعات واکنش‌اش آگاه است؟ این جامعه حریم امن خانواده‌ی این دو بازیکن را نشانه نرفته  و آن را مخدوش و ناامن نکرده است؟ این جامعه آگاه است که خانواده و نزدیکان این دو نفر این تاختن‌ها، این تقبیح کردن‌ها، این شوخی‌ها و این نوع نوشتن‌ها را می‌بیند؟ و می‌داند که چه زخمی می‌زند بر روح آن‌ها و خانواده و نزدیکان و خودشان؟ آیا این جامعه از خود می‌پرسد که تبعات این تاختن‌ها چیست و چه‌گونه زنده‌گی‌ی اجتماعی و ورزشی آن‌ها و خانواده‌های‌شان را تحت تأثیر قرار می‌دهد؟

از جامعه‌یی که می‌بیند رفتار با زنان و دختران را در خیابان‌ها و اماکن عمومی و تاکسی و دم نمی‌زند، از جامعه‌یی که فیلم سکس یک هنرپیشه زن را پخش می‌کند، می‌فروشد، می‌خرد و تماشا می‌کند و در مورد آن با دوستان‌اش صحبت می‌کند، از جامعه‌یی که در درون خودش پر است از این شوخی‌ها و از این الفاظ‌ها پرسش این است که تبعات «سوژه»‌یابی و تاختن به بهانه‌ی پرداختن شما را چه کسی و کسانی باید بپردازند؟

قاتل روح‌الله داداشی که زیر ۱۷ سال سن داشت و در ملاء عام اعدام شد به فاصله‌ی کوتاهی پس از حکم، حاصل همین «سوژه‌یابی» و واکنش‌های عجیب و غریب نبود؟ چرا که سوژه مورد نظر یک قهرمان به نام ورزشی بود. تبعات این حادثه چه بود؟ جز یک اعدام در ملاء عام و اضافه شدن به آمار یک فهرست مجازات ناعادلانه؟ اعدام چهار نفر در پرونده‌ی خمینی‌شهر در اصفهان در ملاء عام محصول همین «تاختن به جای پرداختن» نبود؟ فعالین حقوق زنان این جامعه و فمینیست‌های این جامعه جز این «تاختن» واکنش دیگری داشتند بر این ماجرا؟ و ثمره این واکنش احساسی و آنی که محصول همان خصلت «سوژه‌یابی» است، چیزی جز اعدام بود؟  دست‌آوردی هم از آن واکنش‌ها داشتند؟

در برنامه‌ی نود این هفته فردوسی‌پور در همه جای برنامه تا توانست تاخت و دم از حرکتی غیرفرهنگی، غیراخلاقی و غیرشرعی کرد. در جایی از برنامه تفاوت اتفاق افتاده در بازی استقلال و بازی پرسپولیس را زمین تا آسمان دانست و گفت که «این کجا و آن‌کجا». اشارت به دعوای لفظی آندو تیموریان و حنیف عمران‌زاده از استقلال را داشت که سبب اخراج آندو تیموریان از استقلال شد، حتا مدیر باشگاه استقلال نیز این دعوای لفظی را غیرقابل قیاس دانست و گفت که مساله‌ی که در تیم ما اتفاق افتاد به قول معروف «فوتبالی‌‌تر» بود و یک دعوای لفظی دو بازیکن بود فقط.

کجا است این جامعه که این چنین می‌تازد به سوژه‌های‌اش، پیگیری کند که چرا آندو تیموریان از بازی اخراج شده است و کجا است این جامعه تا فریاد بزند که آندو تیموریان آیا طبق خبر منتشر شده مورد «توهین نژادپرستانه و مذهبی» قرار گرفته است یا نه؟ و چرا نباید این جامعه واکنشی در خور این موضوع داشته باشد که آری اتفاقی که در بازی استقلال افتاد صدها برابر بدتر است از اتفاقی که در بازی پرسپولیس افتاد. چرا که اگر چنین توهینی حنیف عمران‌زاده کرده باشد، کاری غیرفرهنگی، غیراخلاقی و غیرشرعی انجام داده که سنگینی آن غیر قابل هضم است…

مدیار

Posted in جامعه, ورزش

Tags: , , , , ,

صدور حکم اعدام دوباره و هفت‌سال و نیم زندان برای سعید ملک‌پور


گزارش جدیدی است که با دریافت خبر تازه از وضعیت سعید ملک‌پور برای خانه حقوق بشر ایران نوشتم:

مجتبی سمیع‌نژاد:حکم اعدام سعید ملک پور که توسط دیوان عالی کشور نقض شده بود بار دیگر در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به وی ابلاغ شد.

سعید ملک‌پور که روز چهارشنبه هفته گذشته  به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب منتقل شده بود،  برای بار دوم حکم اعدام خود را از  سوی قاضی مقیسه دریافت کرد. همچنین در حکم تازه وی به هفت سال و نیم زندان محکوم شده که حکمی سنگین‌تر نسبت به حکم اولیه است.
یک منبع مطلع که نخواست نامش فاش شود به «خانه حقوق بشر ایران» گفت: «متاسفانه این خبر درست. حتا وکلا هم از شنیدن این خبر شوکه شدند. این حکم در حالی صادر شده که قاضی مقیسه حتی وقت نداشت لایحه دفاعیه را بخواند.»

وی ادامه داد: «در دادگاهی که در شعبه ۲۸ تشکیل شد پنج تن از بازجوهای سعید ملک‌پور نیز حاضر بودند که پنج  نفر شاهد هم همراه خود آورده بودند. شاهدانی که در دادگاه حاضر شدند، همان کسانی بودند که در سایت گرداب اسم‌شان را به عنوان مدیر زیر اسم سعید آورده بودند.  طبق قانون هم بخواهیم در نظر بگیریم شهادت آن‌ها غیر قابل قبول است. تمام حرف‌های‌شان در دادگاه ضد و نقیض بود. بازجوها هم به عنوان کارشناس در دادگاه حاضر شده بودند. آن‌ها به هیچ کدام از سوال‌های فنی وکلا در دادگاه به ویژه آقای قاجار نتوانستند جواب بدهند. کل دادگاه و صدور این حکم دو هفته طول کشید.»

این در حالی است که پیش‌تر خانواده و وکیل سعید ملک‌پور در خواست کرده بودند «کارشناسان بی‌طرف» در دادگاه حاضر شده و در مورد مسائل فنی نظر بدهند.

پیش‌تر دیوان عالی کشور حکم سعید ملک پور را که به جرم مدیریت سایت‌های مستهجن به اعدام محکوم شده بود، لغو کرده و دستور برگزاری مجدد دادگاه را صادر کرده بود. این پرونده به دادگاه بدوی صادر کننده حکم یعنی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب بازگردانده شده بود.

ملک‌پور متولد خرداد ماه ١٣۵۴، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالورژی از دانش‌گاه صنعتی شریف با سابقه‌ی کار کارشناسی در شرکت ایران خودرو، مرکز تحقیقات رازی‌ و یکی‌ از بازرسان شرکت گرما فلز بوده است. وی  موفق به اخذ پذیرش از دانش‌گاه ویکتوریا کانادا جهت ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد شده بود.

سعید ملک پور، که پیش از بازداشت در سال ۱۳۸۷ مقیم کشور کانادا بود، متخصص کامپیوتر است و وکیل و خانواده او گفته بودند که از برنامه‌ای که او نوشته، بدون اطلاعش برای طراحی سایت‌های مستهجن استفاده شده است. اتهاماتی که خود سعید ملک‌پور نیز آن‌ها را با انتشار نامه‌ای از درون زندان تکذیب کرده بود.

ملک‌پور حدود ۹ ماه است که از بند ۳۵۰ زندان اوین به سلول‌های بند ۲ الف زندان اوین منتقل شده است، جایی که از ابتدای بازداشت تا حدود یک سال بعد از آن در آن‌جا نگهداری می‌شد. اکرم اسماعیل‌زاده مادر وی در خصوص دلیل نگهداری ملک‌پور در این بند پیش‌‌تر به خانه حقوق بشر ایران گفته بود: «حدود ۹ ماه قبل سعید را دوباره به بند ۲ الف منتقل کردند، گفته بودند چون از بند ۳۵۰ نامه به بیرون از زندان داده است. برای همین دوباره او را به آن‌جا بردند. البته الان در سلول انفرادی نگهداری نمی‌شود. با چهار نفر دیگر در آن‌جا است که شرایط خوبی هم از نظر غذایی و دیگر مسائل دارند.»

مادر سعید ملک‌پور که خود نیز از وضعیت جسمی خوبی برخوردار نیست و بسیار نگران فرزندش در ادامه گفته بود: «من یک مادر دل‌سوخته‌ام، در این مدت که سعید زندانی بوده بسیار سختی کشیده‌ام، هم خودم هم دیگر فرزندانم و هم پدرش که فوت کرد. پدر سعید سرطان داشت، حدود یک سال بعد از بازداشت سعید جانش را از دست داد. زندانی بودن سعید خیلی به او فشار آورد و مریضی‌اش را سخت‌تر کرد.»

اسماعیل‌زاده در حالی که اشک می‌ریخت گفت: «این وصله‌ها به پسر من نمی‌چسبد، من آدمی نیستم که به فرزندانم دروغ یاد داده باشم. مسائلی که برای سعید مطرح  کردند نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. سعید من پسر مظلومی است، همیشه حامی ما بوده است، برادر و خواهرش را او به دانشگاه فرستاد و حالا هر دو تحصیل کرده هستند. این دوران خیلی به ما سخت گذشته است. من یک مادرم، نمی‌توانم تحمل کنم که سعید من در زندان باشد. باورم نمی‌شود که دیگر نزدیک چهار سال است که سعید در اوین زندانی است. تحمل این موضوع برای ما خیلی سخت است، نمی‌دانم باید چه کار کنم.»

مادر سعید ملک‌پور در ادامه در خصوص حکمی که قرار است در دادگاه برای فرزندش صادر شود به «خانه»ی ما گفت: «خدا نکند که دوباره حکم اعدام به سعید بدهند، من دیگر نمی‌توانم این را تحمل کنم. من در این مدت به خیلی جاها نامه نوشتم، از نمایندگان مجلس تشکر می‌کنم که جواب من را دادند و گفتند پیگیری می‌کنند. من به همه جا نامه نوشته بودم، به رئیس‌جمهوری، به آقای خامنه‌ای، به همه مراجع قضایی و مسئولان. مجلس فقط جواب ما را داد. من از آن‌ها ممنونم. ما با هیچ‌کس مشکل نداریم. ما اصلا خانواده سیاسی نیستیم. فقط می‌خواهم که فرزندم آزاد شود و بیرون برگردد. من یک مادر دل‌سوخته‌ام، فرزندانم را با سختی بزرگ کردم. پدرش مریض بود و من خودم کار می‌کردم تا فرزندانم بتوانند درس بخوانند. من خودم سواد آن‌چنانی ندارم، اما بچه‌های‌ام را طوری بزرگ کردم که به کسی آسیب نزنند و برای جامعه‌شان مفید باشند.»

اکرم اسماعیل‌زاده همچنین در مورد نحوه ملاقات‌های خود با فرزندش در زندان گفته بود: «الان نسبت به اوائل خیلی بهتر شده است، هر دو ماه یا یک ماه یک بار ملاقات می‌دهند و می‌توانیم سعید را در زندان ببینم. اوائل خوب نبود. خیلی دیر به دیر او را ملاقات می‌کردم، هر چهار ماه یا پنج ماه یک‌بار. گاهی اوقات اجازه می‌دهند تماس هم از زندان بگیرد. برخوردهای‌شان هم بسیار خوب است. در اتاق خوبی در زندان به ما ملاقات می‌دهند و حتا پذیرایی می‌کنند از ما. خیلی رفتارشان با ما خوب است و احترام می‌گذارند. برادر و خواهرش هم او را ملاقات می‌کنند، اما آن یکی دخترم را نمی‌توانم برای ملاقات به زندان ببرم، افسردگی دارد از زندانی بودن سعید. زندان هم که بیاید حالش بدتر می‌شود.»

مادر سعید ملک‌پور در ادامه در مورد نحوه بازداشت فرزندش گفته بود: «تازه به ایران برگشته بود به خاطر مریضی پدرش، آن روز رفته بود که که داروهای پدرش را بگیرد. هر چقدر صبر کردیم برنگشت تا شب. بعد دیدیم که همراه چند نفر به خانه برگشت. آن‌ها شروع کردند به بازررسی خانه. البته رفتارشان خوب بود و هیچ رفتار بدی با ما نداشتند. بعد یکی سری لوازم را با خودشان بردند. لوازمی مثل کامپیوتر و حتا داروها و کتاب‌ها را. البته همه آن‌ها را بعد دوباره به ما برگرداند. بعد از سه روز بود که سعید با گریه از زندان تماس گرفت و گفت “حلالم کنید”. تا چند ماه نمی‌دانستیم که کجا است و به چه دلیلی بازداشت شده است. بعد از چهار ماه بود که در دادگاه انقلاب به ما گفتند که در اوین است و ما توانستیم بعد از چند ماه برای اولین بار با سعید در زندان ملاقات کنیم.»

ملک پور که در سال ۱۳۸۳ به کشور کانادا مهاجرت کرده بود، سال ۱۳۸۷و در حالی که برای عیادت از پدر بیمارش به ایران سفر کرده بود، در چارچوب پرونده‌ای با عنوان «مضلین ۲» توسط نیروهای سپاه پاسداران ایران بازداشت شد و حدود یک سال از دوران بازداشتش را در سلول‌های انفرادی گذراند. زهرا افتخاری همسر  ملک پور در نامه‌ای که یک حدود یک سال پیش منتشر کرد گفت در هنگام ملاقات با او در زندان اوین، آثار شکنجه بر روی بدنش مشهود بوده است.

ملک‌پور خود در نامه‌ای که از درون زندان ارسال کرده و منتشر شده بود، در قسمتی از آن در خصوص این شکنجه‌ها در بند ۲ الف زندان اوین در سال اول بازداشت نوشته بود: «اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم بند و دست بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می‌زدند. این کارها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آن‌چه توسط بازجویان دیکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توام با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی که چشم بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند. در همان روزها و در یکی از بازجویی‌ها شدت ضربات مشت و لگد و کابل که به سر و صورتم زده می‌شد به قدری زیاد بود که تمامی صورتم ورم کرده و چندین بار زیر کتک بی‌هوش شدم که هر بار با پاشیدن آب به صورتم مرا به هوش می‌آوردند.»

تبلیغ علیه نظام از طریق مدیریت سایت‌های مستهجن، توهین به مقدسات، توهین به رهبری، توهین به رئیس جمهور، ارتباط با گروه‌های معاند نظام، و فساد فی الارض از جمله اتهاماتی بود که برای سعید ملک‌پور در نظر گرفته شده و در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب بابت آن حکم اعدام صادر شده بود.

پایان پیام

Posted in حقوق بشر

Tags: , , ,

گفت‌وگو با مادر سعید ملک‌پور زندانی محبوس در بند ۲ الف


این مصاحبه را برای خانه حقوق بشر ایران نوشته‌ام

مجتبی سمیع‌نژاد:در حالی‌که روز گذشته و امروز اخبار نگران کننده‌ای مبنی بر تأیید حکم دوباره اعدام سعید ملک‌پور زندانی که در بند ۲ الف زندان اوین نگهداری می‌شود از سوی برخی منابع خبری منتشر شد، مادر سعید ملک‌پور از صدور چنین حکمی ابراز بی‌اطلاعی می‌کند.

پیش‌تر دیوان عالی کشور حکم سعید ملک پور را که به جرم مدیریت سایت‌های مستهجن به اعدام محکوم شده بود، لغو کرده و دستور برگزاری مجدد دادگاه را صادر کرده بود. این پرونده به دادگاه بدوی صادر کننده حکم یعنی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب بازگردانده شده بود.

اکرم اسماعیل‌زاده مادر سعید ملک‌پور با اظهار بی‌اطلاعی از صدور چنین حکمی به «خانه حقوق بشر ایران» گفت: «من پنج‌شنبه‌ای که گذشت با سعید در زندان ملاقات کردم، به  من گفت که روز قبل او را برای محاکمه به دادگاه برده بودند و قرار است که حکم دادگاه حدود ۱۵ روز تا یک ماه دیگر اعلام شود. صبح روز جمعه هم سعید از زندان با من تماس تلفنی گرفت، از روحیه خوبی برخودار بود و در صحبت‌هایش گفت که من دیگر غصه نخورم، چون سختی‌ها دیگر تمام شده است و در حال حاضر از وضعیت و شرایط مناسبی در زندان برخوردار است.»

با این حال برخی از منابع اظهار کرده‌اند که روز چهارشنبه حکم اعدام دوباره سعید ملک‌پور در دادگاه بدوی بار دیگر صادر شده و وی به تحمل هفت سال و نیم زندان و اعدام محکوم شده است. یک منبع مطلع در این زمینه گفته است که اعضای خانواده برای رعایت حال و وضعیت روحی و جسمی مادرش این مساله را با وی در میان نگذاشته‌اند.

ملک‌پور متولد خرداد ماه ١٣۵۴، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالورژی از دانش‌گاه صنعتی شریف با سابقه‌ی کار کارشناسی در شرکت ایران خودرو، مرکز تحقیقات رازی‌ و یکی‌ از بازرسان شرکت گرما فلز بوده است. وی  موفق به اخذ پذیرش از دانش‌گاه ویکتوریا کانادا جهت ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد شده بود.

سعید ملک پور، که پیش از بازداشت در سال ۱۳۸۷ مقیم کشور کانادا بود، متخصص کامپیوتر است و وکیل و خانواده او گفته بودند که از برنامه‌ای که او نوشته، بدون اطلاعش برای طراحی سایت‌های مستهجن استفاده شده است. اتهاماتی که خود سعید ملک‌پور نیز آن‌ها را با انتشار نامه‌ای از درون زندان تکذیب کرده بود.

ملک‌پور حدود ۹ ماه است که از بند ۳۵۰ زندان اوین به سلول‌های بند ۲ الف زندان اوین منتقل شده است، جایی که از ابتدای بازداشت تا حدود یک سال بعد از آن در آن‌جا نگهداری می‌شد. اکرم اسماعیل‌زاده در خصوص دلیل نگهداری ملک‌پور در این بند گفت: «حدود ۹ ماه قبل سعید را دوباره به بند ۲ الف منتقل کردند، گفته بودند چون از بند ۳۵۰ نامه به بیرون از زندان داده است. برای همین دوباره او را به آن‌جا بردند. البته الان در سلول انفرادی نگهداری نمی‌شود. با چهار نفر دیگر در آن‌جا است که شرایط خوبی هم از نظر غذایی و دیگر مسائل دارند.»

مادر سعید ملک‌پور که خود نیز از وضعیت جسمی خوبی برخوردار نیست و بسیار نگران فرزندش در ادامه گفت: «من یک مادر دل‌سوخته‌ام، در این مدت که سعید زندانی بوده بسیار سختی کشیده‌ام، هم خودم هم دیگر فرزندانم و هم پدرش که فوت کرد. پدر سعید سرطان داشت، حدود یک سال بعد از بازداشت سعید جانش را از دست داد. زندانی بودن سعید خیلی به او فشار آورد و مریضی‌اش را سخت‌تر کرد.»

اسماعیل‌زاده در حالی که اشک می‌ریخت گفت: «این وصله‌ها به پسر من نمی‌چسبد، من آدمی نیستم که به فرزندانم دروغ یاد داده باشم. مسائلی که برای سعید مطرح  کردند نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. سعید من پسر مظلومی است، همیشه حامی ما بوده است، برادر و خواهرش را او به دانشگاه فرستاد و حالا هر دو تحصیل کرده هستند. این دوران خیلی به ما سخت گذشته است. من یک مادرم، نمی‌توانم تحمل کنم که سعید من در زندان باشد. باورم نمی‌شود که دیگر نزدیک چهار سال است که سعید در اوین زندانی است. تحمل این موضوع برای ما خیلی سخت است، نمی‌دانم باید چه کار کنم.»

مادر سعید ملک‌پور در ادامه در خصوص حکمی که قرار است در دادگاه برای فرزندش صادر شود به «خانه»ی ما گفت: «خدا نکند که دوباره حکم اعدام به سعید بدهند، من دیگر نمی‌توانم این را تحمل کنم. من در این مدت به خیلی جاها نامه نوشتم، از نمایندگان مجلس تشکر می‌کنم که جواب من را دادند و گفتند پیگیری می‌کنند. من به همه جا نامه نوشته بودم، به رئیس‌جمهوری، به آقای خامنه‌ای، به همه مراجع قضایی و مسئولان. مجلس فقط جواب ما را داد. من از آن‌ها ممنونم. ما با هیچ‌کس مشکل نداریم. ما اصلا خانواده سیاسی نیستیم. فقط می‌خواهم که فرزندم آزاد شود و بیرون برگردد. من یک مادر دل‌سوخته‌ام، فرزندانم را با سختی بزرگ کردم. پدرش مریض بود و من خودم کار می‌کردم تا فرزندانم بتوانند درس بخوانند. من خودم سواد آن‌چنانی ندارم، اما بچه‌های‌ام را طوری بزرگ کردم که به کسی آسیب نزنند و برای جامعه‌شان مفید باشند.»

اکرم اسماعیل‌زاده در مورد نحوه ملاقات‌های خود با فرزندش در زندان گفت: «الان نسبت به اوائل خیلی بهتر شده است، هر دو ماه یا یک ماه یک بار ملاقات می‌دهند و می‌توانیم سعید را در زندان ببینم. اوائل خوب نبود. خیلی دیر به دیر او را ملاقات می‌کردم، هر چهار ماه یا پنج ماه یک‌بار. گاهی اوقات اجازه می‌دهند تماس هم از زندان بگیرد. برخوردهای‌شان هم بسیار خوب است. در اتاق خوبی در زندان به ما ملاقات می‌دهند و حتا پذیرایی می‌کنند از ما. خیلی رفتارشان با ما خوب است و احترام می‌گذارند. برادر و خواهرش هم او را ملاقات می‌کنند، اما آن یکی دخترم را نمی‌توانم برای ملاقات به زندان ببرم، افسردگی دارد از زندانی بودن سعید. زندان هم که بیاید حالش بدتر می‌شود.»

مادر سعید ملک‌پور در ادامه در مورد نحوه بازداشت فرزندش گفت: «تازه به ایران برگشته بود به خاطر مریضی پدرش، آن روز رفته بود که که داروهای پدرش را بگیرد. هر چقدر صبر کردیم برنگشت تا شب. بعد دیدیم که همراه چند نفر به خانه برگشت. آن‌ها شروع کردند به بازررسی خانه. البته رفتارشان خوب بود و هیچ رفتار بدی با ما نداشتند. بعد یکی سری لوازم را با خودشان بردند. لوازمی مثل کامپیوتر و حتا داروها و کتاب‌ها را. البته همه آن‌ها را بعد دوباره به ما برگرداند. بعد از سه روز بود که سعید با گریه از زندان تماس گرفت و گفت “حلالم کنید”. تا چند ماه نمی‌دانستیم که کجا است و به چه دلیلی بازداشت شده است. بعد از چهار ماه بود که در دادگاه انقلاب به ما گفتند که در اوین است و ما توانستیم بعد از چند ماه برای اولین بار با سعید در زندان ملاقات کنیم.»

ملک پور که در سال ۱۳۸۳ به کشور کانادا مهاجرت کرده بود، سال ۱۳۸۷و در حالی که برای عیادت از پدر بیمارش به ایران سفر کرده بود، در چارچوب پرونده‌ای با عنوان «مضلین ۲» توسط نیروهای سپاه پاسداران ایران بازداشت شد و حدود یک سال از دوران بازداشتش را در سلول‌های انفرادی گذراند. زهرا افتخاری همسر  ملک پور در نامه‌ای که یک حدود یک سال پیش منتشر کرد گفت در هنگام ملاقات با او در زندان اوین، آثار شکنجه بر روی بدنش مشهود بوده است.

ملک‌پور خود در نامه‌ای که از درون زندان ارسال کرده و منتشر شده بود، در قسمتی از آن در خصوص این شکنجه‌ها در بند ۲ الف زندان اوین در سال اول بازداشت نوشته بود: «اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم بند و دست بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می‌زدند. این کارها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آن‌چه توسط بازجویان دیکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توام با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی که چشم بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند. در همان روزها و در یکی از بازجویی‌ها شدت ضربات مشت و لگد و کابل که به سر و صورتم زده می‌شد به قدری زیاد بود که تمامی صورتم ورم کرده و چندین بار زیر کتک بی‌هوش شدم که هر بار با پاشیدن آب به صورتم مرا به هوش می‌آوردند.»

تبلیغ علیه نظام از طریق مدیریت سایت‌های مستهجن، توهین به مقدسات، توهین به رهبری، توهین به رئیس جمهور، ارتباط با گروه‌های معاند نظام، و فساد فی الارض از جمله اتهاماتی بود که برای سعید ملک‌پور در نظر گرفته شده و در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب بابت آن حکم اعدام صادر شده بود.

پایان پیام

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

نگرانی از وضعیت امیرعلی علامه‌زاده در بند ۲ الف زندان اوین


این مصاحبه‌ای است که با زینب علامه‌زاده خواهر روزنامه‌نگار زندانی امیرعلی علامه‌زاده برای خانه حقوق بشر ایران صورت گرفته است:

امیرعلی علامه‌زاده ۳۰ ساله دبیر سابق سرویس دیپلماتیک خبرگزاری ایلنا، استاد دانشگاه علمی کاربردی و دانشجوی کاردانی به کارشناسی حقوق از تاریخ ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۰ بازداشت و در بند ۲ الف زندان اوین که زیر نظر سپاه پاسداران است، نگهداری می‌شود.
علامه‌زاده که تاکنون هیچ اتهامی برای بازداشت وی اعلام نشده است در طی این یک ماه تنها یک تماس تلفنی و یک ملاقات حضوری کوتاه با خانواده‌اش داشته است و خانواده‌یوی در نگرانی از وضعیتش به سر می‌برند.
زینب علامه‌زاده خواهر این روزنامه‌نگار در گفت‌وگو با «خانه حقوق بشر ایران» در مورد آخرین وضعیت برادرش گفت: «اولین و آخرین تماس تلفنیش یک هفته بعد از بازداشتش بود که خیلی کوتاه در حد شاید دو دقیقه یا کمتر‬ بود. که در آن تماس گفته بود من حالم خوبه شماها حالتون چطوره و تک تک بچه‌ها را اسم برد و حالشان رو پرسید، همین‬. بعد از آن تماس دوشنبه ۱۸ مهرماه بود که فقط به پدر اجازه ملاقات دادند.»
‫علامه‌زاده که این ملاقات را غیرعادی توصیف کرد، گفت: «قبل از ملاقات به پدر گفتند که هیچ سوالی از امیرعلی نمی پرسی، که کجایی؟ اتهامت چیه؟ انفرادی هستی یا نه؟ چی ازت می پرسن؟ فقط فقط احوالپرسی‬. که پدر هم دقیقا همین کار را کرد. پدرم می‌گفت که امیرعلی از وضعیت روحی خوبی برخوردار نبوده و مدام گریه می کرده است، ولی گفته است که  حالم خوب است و نگران نباشید. این‌ها با من بد رفتاری نمی کنن‬د. ولی من فکر نمی‌کنم از شرایط خوبی برخوردار باشد و وضعیت مناسبی داشته باشد.»

زینب علامه‌زاده در مورد محل ملاقات گفت: «ملاقات در یک اتاق در زندان اوین صورت گرفته است. پدرم را قبل از ملاقات حتا بازرسی نکردند و تلفن همراهش را هم نگرفته بودند. این مسأله برای ما عجیب و غیرعادی آمد. ولی می‌دانیم که برادرم در بند ۲ الف زندان اوین نگهداری می‌شود.»

خواهر این روزنامه‌نگار زندانی در مورد پیگری‌هایش برای کسب اطلاع از وضعیت برادرش گفت: «امروز رفتم شعبه ۱۴ ناحیه ۲۸ بازپرسی که پرونده‌اش آن‌جا است. از آن‌ها خواستم که عنوان اتهام برادر چیست، اما جوابی ندادند. گفتند که نمی‌توانند بگویند. اما بیان کردند که اتهاماتش امنیتی است. حتا بعد از چهار ساعت و نیم که منتظر بازپرس شدم آخر هم  نتوانستم باها او ملاقات داشته باشم‬. ولی‬ درخواست ملاقات من را به عنوان خواهرش فعلا قبول کرد‬. باید ببینم که امکان این ملاقات در زندان اوین فراهم می‌شود و این دستور را قبول می‌کنند یا نه؟»

خواهر امیرعلی علامه‌زاده در مورد نحوه بازداشت برادرش به «خانه»ی ما گفت: «روز ۲۷ شهریور ماه صبح که داشت می رفت سر کار‬. گویا نزدیک منزل جلوی‌اش را در خیابان می‌گیرند.
‫من خود هم داشتم حاضر می شدم بروم سر کار‬. امیرعلی زودتر از من برگشت و گفت لباس بپوشید حکم دارند خانه را بگردند و من را هم با خودشان می برن‬د. سه نفر بودند که مشغول بازرسی منزل شدند. هیچ صحبتی نکردند و اجازه هم ندادند که ما با هم صحبت کنیم.»

وی در ادامه گفت: «همان روز بازداشت به امیرعلی در خانه گفتند که یک هارد هزار گیک هم داری، آن را هم بیاور. امیرعلی در پاسخ‌شان گفت که آن در هارد در خانه‌مان در بابل هست. همین  مساله باعث شد که یک ماه بعد برای پیدا کردن آن هارد به خانه‌مان در بابل بروند و آن‌جا را بازرسی کنند. در بابل ریسور ماهواره و ال ام بی و دیگر وسائل را برداشتند و با خود بردند و ما را هم تهدید کردند.»

زینب علامه‌زاده در مورد تهدید خودش و برادرش در بابل گفت: «در بابل وقتی خانه را به هم ریختند و هارد را پیدا نکردند، با بردار ۱۷ ساله‌ام که در مدرسه بود تماس گرفتند و گفتند بیاید خانه. برادرم را تهدید کردند که هم خودش و هم خواهرش، یعنی من را بازداشت می‌کنند. آن‌ها حق نداشتند که چنین کاری انجام دهند. این کار غیرقانونی بود که بخواهند خانواده من را تهدید کنند. آن‌ها جو خانه ما را متشنج کردند و بعد هم رفتند.»

خواهر وی در پایان گفت: «ما نگران وضعیت امیر هستیم. هیچ حرف راستی به ما نمی‌زنند. اتهامات و دلیل بازداشتش را هم حتا اعلام نکرده‌اند. پدر و مادر من از ناراحتی وضعیت بسیار بدی دارند و خانواده ما دارد رنج می‌کشد. ما می‌خواهیم که هر چه زودتر وضعیتش مشخص شود و آزاد شود. هیچ دلیلی برای بازداشت برادرم وجود ندارد. برادرم مبتلا به دیسک کمر شدید است. نمی‌توانست بنشیند و خیلی سخت بود انجام کارها به خاطر مریضی‌اش. اما حالا مشخص نیست در بند ۲ الف زندان اوین چه وضعیتی دارد. ما نگرانش هستیم.»

پایان پیام

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , ,

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


حالا سالی می‌شود که از سالِ تنهایی اول رفته به میان عموم دیوارها و اتاق‌هایی که طعم سیگار و چایی و صدای رادیو دارد. اعتراف نکرد و حالا بدن رنجور می‌کشد گاهی روی سر خط خبرها تا چوب خط این ۱۵ سال را یادآوری کند.

حالا مادرش می‌ریزد اشک را و پدرش می‌دود غم را و این‌طرف ما نشسته ـ خسته از این همه لحظه لحظه‌های بی‌بازگشت، پایان هر خبر جای نقطه می‌نویسیم که برسد روزی که اشک و غم بشود روزگارشان. نفرین که نیست این، هلهله‌ی درمانده‌گی است برای دوستی که روزهای‌اش سخت است و حکایت‌اش رنج و تن‌اش میزبان درد.

این روزها را شمرده‌ام، همه را و همه را. تا حالا شده ۶۷۶ روز. خبرهای‌اش دارد عادت صفحات مجازی می‌شود، دردهای‌اش دارد عادت چند لحظه بعد از شنیدن خبر می‌شود. نام حسین رونقی حالا عادت شده به ترکیب‌های درد کلیه، بی‌مرخصی بودن، مورد رسیدگی پزشکی قرار نگرفتن، زندان اوین بودن، وبلاگ‌نویس بودن. آن‌قدر نام‌اش عادت شده به این ترکیب‌ها که می‌شود هر روز با آن یک خبر تازه‌ی تکراری نوشت و هفته‌ی دیگرهم دوباره  یادش افتاد. گاهی می‌شود صفتی مثل نابغه هم به اسم نابغه افزود و چیز تازه‌ای گفت و بعد به همان نابغه هم عادت کرد.

با همه‌ی این عادت‌ها روزهای زندانش یکی یکی دارد سپری می‌شود. ۶۷۶ روز امروز فردا می‌شود ۶۷۷ روز با تمام لحظه‌های‌اش در اوین. با همه‌ی این‌ها اما همچنان شوریده سر است و کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌دهد. دفتر دادستان که می‌رود کل کل می‌کند، بهداری که می‌رود کل کل می‌کند. بیمارستان را به شرطی می‌رود که پابند و دست‌بند نزنندش. نمی‌شود هم بگویی که نکن، همین شوریده‌سری است که حالا زندان تمام لحظه‌های‌اش را پر کرده است.

شده است مسئول کتاب‌خانه بند ۳۵۰٫ فیلم و کتاب می‌دهد دست این و آن زندانی. قیاس کنی انگار همان کاری است که بیرون داشت می‌کرد. این‌جا فیلترها را می‌شکست که مردم بخوانند. آن‌جا هم کاری می‌کند که مردم بخوانند.

پناه شعر حافظ است که می‌گوید وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور. روزهای فرساینده زندان  و بیماری حسین و سال‌های زیادی که زندان دارد را اما چه…

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه و اندیشه حذف مخالفان رهبری


این‌که در ساختار جمهوری اسلامی «شایسته‌سالاری» در مناصب اجرایی کشور وجود ندارد، امر تازه‌یی نیست و سال‌ها است مناصب مهم و حساس کشور در دست کسانی است که تجربه و تخصصی در آن ندارند و عدم صلاحیت‌شان در امور محول شده یک امر بدیهی است. اما هستند اشخاصی در مناصب جمهوری اسلامی که نه تنها صلاحیت بودن در آن منصب را ندارند، بلکه‌ها نحوه‌ی رفتار و گفتار و کردارشان فرسنگ‌ها با صندلی که به آن تکیه زده‌اند فاصله دارد و اندیشه و گفتارشان نقض حضورشان در آن منصب است.

از جمله‌ی برادران لاریجانی، یک تن‌شان، منصب «ستاد حقوق بشر قوه قضاییه جمهوری اسلامی» را چند سالی هست که تکیه زده و اعجاب پشت اعجاب می‌آفریند. گفته‌‌های و «دروغ‌گویی»‌های ایشان را در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل و موارد نقض حقوق بشر در ایران را دیگر مثال نمی‌آورم که همه‌گان آن را می‌دانند و دیدند که به همراه هیأت همراهش هر آن‌چه از نقض حقوق بشر در ایران روزانه و لحظه به لحظه روی می‌دهد را چگونه «انکار» کرد و به جای آن مانند دیگر مقامات کشوری و لشکری از نقض حقوق بشر در آمریکا و غرب سخن گفت.

محمد جواد لاریجانی در همایشی با اسم طولانی «نهضت روشنگری ناحیه مقاومت بسیج حضرت ولی عصر (عج) سپاه محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ» به عنوان «دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه» سخنانی بیان کرده که مصداق بارز «نقض حقوق بشر» است. ایشان همچون دیگر دولت‌مردان حکومت اسلامی در ابتدا از  فرهنگ «دشمن‌تراشی» برای مردم ایران داد سخن سر داده و سپس کشف کرده است که  این دشمن فرضی «در پنج جبهه علیه انقلاب اسلامی در حال فعالیت است.»

جناب دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه که سخنانی چند در مورد دشمن و دشمن‌تراشی به جای بیان سخنانی در مورد «صلح و دوستی» ارائه کرده است، نتیجه گرفته‌اند که «در همه این پنج جبهه باید هوشیار بود و گروه‌ها و شخصیت‌ها و شعار‌ها و روابط‌‌شان را در نظر گرفت. هر حزب و گروهی که موافق با سیاست‌ها و فرمایشات مقام معظم رهبری و مواضع ایشان باشد قبول کرد و اگر همخوانی نداشت باید دانست که دست دشمن در آن است و باید طرد شود.»

لاریجانی‌ی ستاد حقوق بشر قوه قضاییه  که باید مدافع حقوق بشر و آزادی بیان در ایران باشد، به صورت رسمی در قامت یک «دیکتاتور» توصیه می‌کند که همه‌ی «گروه‌ها و شخصیت‌ها و شعارها و روابط‌شان» باید تحت نظر گرفته شوند تا اگر مخالف «مقام رهبری» بودند، «دشمن» پنداشته شوند و «طرد» شوند.

وقتی شخصی که ستاد حقوق بشر قوه قضاییه را در اختیار دارد این‌چنین بی‌رحمانه از «حذف» و «خودی و غیرخودی» صحبت می‌کند، مشخص می‌شود که چه کسانی داعیه‌دار حقوق بشر در ایران‌اند و چه اندازه در نقض حقوق بشر فعال.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: ,

فیلم شرایط یا یک جیغ تصویری


بگذارید صحبت در مورد فیلم «شرایط» ساخته‌ی مریم کشاور را بدون مقدمه شروع کنم که فیلمی است تحت لوای رابطه‌ی عاشقانه بین دو دختر ایرانی که کارگردان با استفاده از آن می‌خواهد تمام شعارهای و با بهتر بگویم «عصبانیت» خود را از سرکوب، خفقان، دین و مذهب، نبودی آزادی بیان و… در فیلم خود «جیغ» بزند. فیلم شرایط یک «جیغ» به تمام معنا است، فیلمی کاملا ضعیف چه از نظر تصویری چه از نظر تکنیکی و چه از نظر محتوا. فیلم شرایط را می‌شود یک بیانیه «تند» سیاسی از یک گروهی که سال‌ها است از ایران دور مانده و دیگر از ایران شناختی ندارد، ولی همچنان نظر خود را نظر روز می‌داند در نظر گرفت، هر چند حول و حوش موضوع حساس و به نوعی تازه‌‌ی «دگرباشان جنسی» در ایران بگردد.

سکانس ابتدای فیلم همان‌جایی است که در ذوق بیننده می‌زند، جایی که دانش‌آموزان یک مدرسه دخترانه در صف ایستاده‌اند و «مدیر مدرسه» حضور و غیاب می‌کند! از همین‌جا اولین سوال کلید می‌خورد در کدام مدرسه از ایران دانش‌آموزان در صف درون حیات حاضر غایب می‌شوند و بعد هم به جای احضار به دفتر مدیر مدرسه به همان حیات نزد مدیر مراجعه می‌کنند که روی صندلی نشسته و نیمکتی روبروی‌اش است. دیالوگ‌های به شدت سطحی و بی‌معنی فیلم هم از همین سکانس آغاز می‌شود، دانش‌آموز احضار شده، اما دلیل احضارش مشخص نیست، اما مدیر مدرسه می‌گوید «دانش‌آموز غیر قابل اعتمادی چون شما…» به چه دلیل غیر قابل اعتماد است؟ سکانس اول فیلم بدجوری با این ضعف‌ها خیلی ابتدایی توی ذوق می‌زند.

عاطفه و شیرین دو همکلاسی در مدرسه‌ هستند. در همان سکانس ابتدایی آن‌ها را نشان می‌دهد که پشت به هم در صف ایستاده‌اند، شیرین که پشت عاطفه ایستاده، در حال درست کردن چیزی است و بعد آن را به عاطفه می‌دهد. چیزی که درست کرده یک قورباغه‌ی کاغذی است! چرا؟ چه چیزی را نشان می‌دهد این مساله! اگر شیطنت‌های دوران مدرسه است که این مسائل بیش‌تر درون کلاس است، در خاطرات جمعی و مشترک ایرانیان از دوران مدرسه، مسائل بسیار ملموس‌تری وجود دارد.

روی سکانس اول ریز صحبت کردم‌ تا بگویم فیلمی که با این همه ضعف‌ها از سکانس اول شروع می‌شود تا به انتهای‌اش باید منتظر چه چیزهای دیگری باشیم. مریم کشاور رابطه‌ی شیرین و عاطفه را به همین وضع کسل کننده آغاز می‌کند تا از خلال رابطه‌ی آن‌ها و حواشی آن برشی بزند به تمام مشکلات سیاسی اجتماعی ایران در یک فیلم. برای همین است که وقتی از جلوی فیلم بلند می‌شوی و دورتر می‌ایستی، می‌بینی که فیلم تشکیل شده است از تکه‌های روزنامه‌های اپوزوسیون خارج از کشور که با چسب به شکل ناجوری به هم چسبیده‌اند.

فیلم شرایط داستان عشق دو دختر ایرانی در جامعه‌‌ی ایرانی و مشکلات سیاسی اجتماعی کشور ایران است، اما به دور از فضای ایرانی. فیلم‌برداری در کشور لبنان است، به طوری که در خیابان‌ها مجبور شده‌اند تصاویر ماشین‌ها را محو کنند، اما نتوانسته‌اند ماشین‌های آخرین مدل را حذف کنند. فیلم در جایی بازی می‌شود که هیچ شباهتی به ایران ندارد، نه خیابان‌های‌اش و نه خانه‌های‌اش. حتا پوشاندن تولیدات «نیمانی» به تن بازیگران هم نتوانسته فضای ایرانی به تن فیلم بپوشاند. فیلم از این نظرها به جای نشان دادن فضای ایرانی دارد یک شوخی تصویری با مخاطب ایرانیش می‌کند.

دیالوگ‌های بی‌ربط و دور از ادبیات روزانه‌ی ایرانیان به شدت توی ذوق می‌زند و مشخص نیست که چرا کارگردان فیلم با کسانی که در ایران هستند برای ساخت این دیالوگ‌ها مشورتی نکرده‌ است. دیالوگ‌های به شدت مصنوعی فیلم و دور از ادبیات روزمره به خوبی نشان می‌دهد که شناخت کارگردان از جامعه تا چه اندازه دور است.دیالوگ‌های بی‌ربط فیلم که بدون هیچ دلیلی عنوان می‌شود جای جای فیلم آزار دهنده است. جایی هست که عاظفه با پدرش به کوهنوردی رفته است. یک دیالوگ بی‌معنی شروع می‌شود و در این میان ناگهان عاطفه می‌گوید: «پدر من همه‌ی این کارها را به خاطر تو کردم»! شاید تنها و تنها مریم کشاور بداند که عاطفه چه کاری برای چه چیزی برای پدرش انجام داده است و بس. چون بدون شک هیچ بیننده‌ای این جمله را درک نکرده و نخواهد کرد.

در فیلم آدم‌ها به راحتی از این رو به آن رو می‌شوند، فیلم پر است از انقلاب‌های روحی شخصیت‌ها که زمینه‌چینی خاصی برای توضیح این انقلاب‌ها و دگرگونی‌ها رخ نمی دهد. برادر معتادی که با دو بار مسجد رفتن بسیجیتر و اطلاعاتی‌تر از هر بسیجی و اطلاعاتی‌ می‌شود و خانواده و خواهر خود را هم دست ماموران اطلاعات می‌دهد تا حتا به خواهرش در بازداشتگاه هر چه می‌خواهند بگویند و به نوعی به او تجاوز هم بکنند. شیرین دیگر شخصیت فیلم که یک دختر ساده نشان داده می‌شود که زیاد اهل شر و شور نیست، اما با دو بار رفتن به پارتی ناگهان کسی می‌شود که در ماشین فریاد می‌زند «منو بکن» یا یقه پسر می‌گیرد که با او سکس کند! پدر لیبرال و سکولاری که به راحتی نمازخوان می‌شود!

فیلم پر از شعار است، پر از جیغ است، خانواده‌ای به شمال رفته‌اند و کنار دریا خانم‌ها نشسته‌اند کنار دریا و پدر و پسری که می‌خواهند به آب بزنند، پدر می‌ایستد و به خانم‌ها که نمی توانند به دریا بروند می‌گوید که «یک روز همه با هم می‌ریم تو آب». ای وای من.

شخصیت‌های فیلم فارغ از انسجام لازم‌شان هستند، بدین معنی که خود کارگردان هم نمی‌دانسته که چه چیزی باید از آن‌ها در بیاورد. دو دختر لزبین در فیلم هستند که فقط به عشق یک‌دیگر فکر نمی‌کنند و خارج از این قاعده هم کم فعال نیستند، پسری که در ابتدای فیلم مثل پدرخوانده نشان داده می‌شود که هر خلافی انجام می‌دهد حتا تا فرستادن یک «گی» به خارج از کشور، اما در میانه‌ی فیلم به یک‌ دوست‌پسر معمولی تبدیل می‌شود که در حال دوبله‌ی فیلم میلک شون پن همراه با عاطفه و شیرین است و کلی هم در این میان شاد است.

همین مساله سردرگمی در پردازش شخصیت افراد را باید به کلیت فیلم شرایط تعمیم داد، ماجرای عشقی عاطفه و شیرین پخته و عرضه نمی‌شود، شیرین و عاطفه بدون مقدمه‌ای اساسی عاشق هم می‌شوند،‌ آن هم نه عشقی ملموس که مثلا در فیمی مثل «اتاقی در رم» دیده‌ایم، بلکه یک عشقی که در نیمه‌های شب ناگهان پیدا می‌شود به یک سکس می‌انجامد. سردرگمی در بیان این موراد است که مریم کشاور را از پرداخت عشق شیرین و عاطفه رها می کند و بیش‌تر سر می‌کند در فیلم شعارهای سیاسی‌اش را بدهد. انگار عاطفه و شیرین و رابطه‌ی آن‌ها یک سکوی بلند است تا کارگردان روی آن بایسند و صدای‌اش را به آن طرف دیوار برساند؛ با جیغ‌های بلند و بلند‌تر.

پایان بندی فیلم و فرار عاطفه به شاید دبی یعنی همان سرزمین آمال و آروزهای دختران ایران که خانم مریم کشاور با حرارت خاصی آن را در میان فیلم و در خیال‌پردازی‌های شیرین و عاطفه گنجانده، دقیقا پایان‌بندی چنین فیلمی است. گر چه مشخص نمی‌شود که عاطفه آخر فیلم دارد سوار در ماشینی به کجا می‌رود، این مساله هم از همان نکته‌هایی است که تنها مریم کشاورز می‌داند و بس.

آخر این‌که بعد از سه سال برای اولین بار در سینمایی نشستم که یک فیلم ایرانی را تماش کنم، اما با گذشت ۲۴ ساعت هنوز صدای جیغ‌های خانم مریم کشاورز در گوش‌ام است.

مدیار

Posted in سینما

Tags: ,

در ستایش پذیرفتن نقد و پذیرش اشتباه


در ساختار سنتی جامعه‌ی ما ایرانیان که جامعه‌یی استبداد زده و ساکن مانده در گذار به دموکراسی است،  دیرزمانی است که فرهنگ دوسویه‌ی نقدشدن و نقد پذیرفتن دارای اشکالات بسیاری است. در این ساختار پر اشکال این فرهنگ دو سویه همراه با شعار همواره پذیرفته و ژست روشنفکرانه‌اش را هم به خود می‌گیرد، اما واقعیت امر خارج از قبول این فرهنگ از سوی نقد کننده و نقد شونده است. این واقعیت پر اشکال ما است چه بخواهیم و چه نخواهیم.

در هفته‌ای که گذشت، یکی از رسانه‌های ما که قدمتی چندین و چند ساله دارد از طرف دو تن از روزنامه‌نگاران‌اش مرتکب دو اشتباه شد که هر دو اشتباه نیز در شبکه‌های اجتماعی به نقد کشیده شد. یکی از نفدها جنجالی شد و یکی دیگر در فضای آرام‌تری پیش رفت، اما نقد شوندگان در هر دو مورد به جای پذیرش اشتباه اصرار بر کار اشتباه خود کرده و در مورد اول حتا نقد کننده را به چوب پاسخ تحکم‌آمیز خویش نواختند و نشان دادند که نقدپذیر نیستند.

خاطرم هستم در اولین روز دانشگاه که در یکی از کلاس‌های روزنامه‌نگاری نشسته بودیم، یکی از اساتید گفت،‌ روزنامه‌نگار باید «شهامت» داشته باشد، اگر شهامت ندارید، همین حالا عطای خواندن این رشته را به لقای‌اش ببخشید. این شهامت می‌تواند خصلت‌های گوناگونی در خود داشته باشد، بدون شک روزنامه‌نگاری که شهامت پذیرش اشتباه و نقد وارد شده را نداشته باشد، نمی‌توان دست کم روزنامه‌نگار حرفه‌ای و توانایی دانست.

علاوه بر این دو نقد، نقد خصوصی و ناخواسته نیز از طرف من نسبت به این رسانه مطرح شد. خلاصه ماجرا از این قرار بود که به خاطر تهیه گزارشی، گذارم به این سایت افتاد و موردی در سایت بود که پیدای‌اش نمی‌کردم، به مسئولانش به صورت خصوصی در ایمیلی مساله‌ را در میان گذاشتم، بعد از چند ایمیل متوجه شدم که گزارش مذکور از اساس یک دروغ بوده است، این مسأله را هم در همان ایمیل‌ها عنوان کردم، اما دریغ از واکنشی درخور و شایسته‌یی که در قامت «روزنامه‌نگاری حرفه‌یی» جایی داشته باشد. حتا آن گزارش «دروغ» که اشاره کردم یک «دروغ تبلیغی» است بر همان صورت در تارنمای مذکور همچنان موجود است.

اسم تارنمای مورد بجث را به سه دلیل که بر خودم با توجه به این دو  مورد و موارد گذشته ثابت شده است را نمی‌برم، نخست این‌که انتظار پاسخی در خور نقد با توجه به همین سه مورد بالا و موارد گذشته نیست و انتظار ندارم، دیگر این‌که باز هم بر اساس تجربه شکی ندارم که پاسخ دهندگان بحث را به حاشیه کشیده و حاشیه‌پردازی می‌کنند.

و دلیل سوم که مهم‌تر از دو دلیل اول است اشارت این بحث به فرهنگ نقد کردن و نقد پذیرفتن است و مثال سایتی که گفته شده نمونه‌ای از خروار اشکال این مساله در فرهنگ ما است. در لغت‌نامه‌ی دهخدا نقد کردن به معنای «سره از ناسره جدا کردن» آمده است. همین جدا کردن سره از ناسره است که حقیقت را نشان می‌دهد و دوای درد هوای مسموم این روزهای سرزمین ما مگر چیزی جز حقیقت است.

شهامت پذیرش نقد و اشتباه برتر از داشتن فرهنگ نقد‌ کردن است، شاید نقدی که وارد می‌شود حتا از سر کینه و عناد باشد و شاید نقد کننده دشمنی باشد که هوای دیگری جز شناساندن حقیقت دارد، اما آن‌گاه نقد شونده «شهامت» خویش را نشان می‌دهد که نقدی که وارد است را اگر حتا از طرف دشمن‌اش باشد، قبول کند و آن را بپذیرد و در رفع آن اشتباه بکوشد.

مدیار

Posted in جامعه

Tags: , , , , ,

شلاق و زندان و خلع لباس روحانیت برای آرش هنرور از هواداران آیت‌الله منتظری


مجتبی سمیع‌نژاد: آرش هنرور شجاعی وبلاگ‌نویسی است که بعد از یک سال بازداشت با حکم چهار سال زندان، ۵۰ ضربه شلاق، ۸۰۰ هزار تومان جریمه نقدی و خلع لباس از روحانیت به صورت مادام‌العمر از طرف دادگاه ویژه روحانیت روبرو شده است.

مادر این وبلاگ‌نویس از او به عنوان فردی یاد می‌کند که همواره در حال مطالعه، خواندن و تحقیق بوده است. هنرور به پنج زبان زنده‌ی دنیا مسلط است و دارای تحصیلات حوزوی و دانشگاهی در مقطع فوق لیسانس. یک سال زندان با وجود فشارهای گوناگون جسمی و روحی صدمات بی‌شماری بر وی وارد کرده است و وی در زندان از بیماری‌های سختی رنج می‌برد که این بیماری‌ها و وضعیت نامناسبش سبب نگرانی مادر شده است.

 

مادر آرش هنرور شجاعی در خصوص صدور حکم زندان برای فرزندش به خبرنگار «خانه حقوق بشر ایران» گفت: «این حکم هنوز به صورت کتبی ابلاغ نشده است. دیروز به ما به صورت شفاهی گفتند چهار سال زندان تعزیری به علاوه ۵۰ ضربه شلاق و ۸۰۰ هزار تومان جریمه نقدی و خلع لباس روحانیت برای همیشه. هنوز اطلاع ندارم که این حکم به وکیل ایشان هم ابلاغ شده است یا نه، اما روز گذشته از دادگاه ویژه روحانیت با ما تماس گرفتند که با آن‌جا برویم. ما آن‌جا رفتیم و خود آرش را در آن‌جا دیدیم که از زندان به آن‌جا آورده شده بود و به خودش این حکم را ابلاغ کرده بودند.»

هنرور شجاعی با اتهامات زیادی در پرونده‌ی خود روبرو بوده است، در شبی نیز که بازداشت شده بود، به او اتهام «محاربه با خدا» را اعلام کرده بودند. از مادر وی پرسیدم که این حکم بر اساس چه اتهاماتی صادر شده است که وی پاسخ گفت: «اتهامات زیادی در پرونده وجود داشت، اتهاماتی که ما فهمیدیم و وکیل ایشان هم آن را گفت، جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری، توهین به مقدسات، توهین به رحانیت،  جعل اسناد و مدارک تحصیلی و خیلی اتهامات دیگر. البته من که در دادگاه حضور نداشتم، اما وکیلش گفت که خیلی از این اتهامات مورد قبول قرار نگرفت و آرش از آن‌ها تبرئه شد که البته من الان حضور ذهن ندارم که دقیق بگویم از چه اتهاماتی تبرئه شد.»

مادر این وبلاگ‌نویس روحانی ادامه می‌دهد: «من به عنوان مادر آرش می‌توان صد در صد بگویم که اتهاماتی مثل جاسوسی، توهین به مقدسات و نظایر این‌ها به هیچ عنوان در مورد آرش مصداقی ندارد و چنین اتهاماتی به وی نمی‌چسبد. برای این‌که آرش شخصی است معتقد، اجتهاد کامل دارد، کسی است که تمام اصول دینش و اخلاق را رعایت می‌کند،چنین شخصی  نمی‌تواند جاسوس یا ملحد باشد. ولی به هر حال حرف من نه می‌توانست کمکی کند و نه تاثیری داشت و نه سندیتی داشت در دادگاه که بتوانم به او کمک کنم. اما قسم می‌خورم که فرزندم از این اتهامات مبرا است و این اتهامات بی‌جهت به وی تفهیم شده و به خاطر آن محکوم شده است.»

مادر این روحانی ۳۰ ساله کلیپی را تکذیب می‌کند که در برنامه‌ی خبری ۲۰:۳۰ در شبکه‌ی دو صدا و سیما جمهوری اسلامی پخش شده است: «در این کلیپ شخص دیگری به نام “آرش بی‌خدا” حضور داشت. این ویدئو مونتاژ شده بود. در این ویدئو با دیگرانی که تحت تأثیر آن شخص قرار گرفته بودند مصاحبه شده بود. در این ویدئو صدای آرش هنرور را اما گذاشته بودند و می‌خواستند این را القا کنند که “آرش بی‌خدا” در واقع “آىش هنرور” یعنی فرزند من است که آن افراد هم تحت تأثیر او قرار گرفته‌اند، اما بعد مشخص شد که آن شخص آىش هنرور نیست و شخص دیگری است.»*

اتهامات سنگینی به این روحانی جوان منتسب شده و بابت آن‌ها بازجویی شده و برایش حکم زندان و شلاق صادر شده است، مادر وی در خصوص این‌که آیا مصداقی برای این اتهامات وجود داشته است، به «خانه»ی ما گفت: «تا آن‌جایی که من می‌دانم و اشراف دارم به موضوع آرش با هیچ دسته و گروهی همکاری یا فعالیتی نداشته است، آرش عضور هیچ جایی نبود، اما وبلاگ‌نویسی می‌کرد، اکثر مقالاتی هم که در وبلاگش می نوشت، تا آن‌جل که من می‌دانم و بخشی از آن‌ها را فرصت می‌کردم بخوانم، بیشتر مقالات علمی و تحقیقی بود. او دوست داشت مطالبی را که یاد می‌گیرد برای استفاده‌ی دیگران هم روی وبلاگش بگذارد تا همه به راحتی به آن دسترسی داشته باشند.»

از اتهامات سنگین منتسب شده به هنرور «جاسوسی» است که مادر وی در این مورد گفت: «هیچ مصداقی برای این اتهام سنگین وجود نداشته و ندارد. در بازجویی از خود من هم که به عمل آمد از من پرسیدند که او چرا زبان‌های مختلف را بلد است، که پاسخ دادم خب آرش زبان آلمانی را بلد است. یک پسربچه‌ی ۱۵ ساله بود که من او را در موسسه «گوته» ثبت‌نام کردم. موسسه گوته وابسته به قسمت فرهنگی سفارت آلمان است و آرش آن‌جا درس می‌خواند. هر کسی می‌رود هر جایی درس می‌خواند که نمی‌توان به او اتهام جاسوسی زد. خب ۱۰ سال از این ماجرا گذشته است، من خودم رفتم آن‌جا که تحقیق کنم ببینم آیا آن‌جا فعالیت دیگری داشته است یا نه. با یکی از اساتیدش که صحبت کردم، که گفتند نه این‌جا هیچ فعالیتی صورت نمی‌گیرد، این‌جا کتاب‌هایی هست که ما خودمان در اختیار محصلین قرار می‌دهیم که این کتاب‌ها هم حتا از بیرون وارد نمی‌شود. تنها کاری که این جا می‌شود این است که درس دانشجو داده می‌شود و از او امتحان گرفته می‌شود. خیلی ساده. حالا آرش یک دانشجوی ممتاز بوده و همیشه بهترین نمره‌ها را می‌گرفته است. بعد از این‌که آرش مدرک زبان آلمانی را از موسسه گوته می‌گیرد دیگر هم به آن‌جا بازنگشته است.»

آرش هنرور در شرایطی در زندان به سر می‌برد که از وضعیت نامناسب جسمی حادی برخوردار است، مادر وی با اعلام این‌که وی قبل از زندان بیماری نداشته است، گفت: «این بیماری‌ها که الان آرش دارد، همه از انفرادی برای وی پیش آمده است. دچار تشنج‌های شدید می‌شود. برای او باید داروهای بسیار گرانی را تهیه کنیم، بعد از برگزاری دادگاهش به من نسخه دادند و گفتند که باید داروهایش را از بیرون از زندان تهیه کنیم. دلیل‌شان هم این بود که این داروها گران است و آن‌جا نمی‌توانند آن را تهیه کنند. در حال حاضر من هر هفته برایش دارو‌های ضد تشنج به زندان می‌برم.»

مادر وی ادامه داد: «همین برنامه بیست و سی را که دیده بود، از نظر روحی دچار حالت بسیار بدی شده بود و حالت سکته به او دست داده بود. قلبش هم بعد از این دچار ناراحتی شده بود که قرار بود او را آنژیو کنند، ولی بعد از معاینه پزشکان گفتند در حال حاضر نیازی به آن ندارد. روی کتفش یک بار جراحی صورت گرفته است. دو هفته پیش هم در ملاقات به من گفته بود که یک طرف سرش دچار دردهای شدیدی می‌شود که نمی‌دانم آن‌جا چقدر به وی رسیدگی می‌شود. از نظر این‌که پزشکان حاذقی آن‌جا هستند یا نه حرفی نمی‌زنم از این‌که چقدر تجهیزات آن‌جا برای چنین شخصی وجود دارد صحبت می‌کنم. بدون وجود دستگاه‌های ام.آر.آی و سی.تی.اسکن و دیگر تجهیزات او را معاینه کرده بودند و از مویرگ‌هایی عصبی صحبت کرده بودند که باعث میگرن در سر او می‌شود و گفته بودند ژنتیکی است. این در حالی است که آرش تا همین دو هفته پیش حتا سردرد عادی هم نگرفته بود. به هر صورت یک سری چیزها هست که آرش در زندان به آن‌ها مبتلا شده است. حالا یا ضربه‌های روحی است یا… نمی‌دانم. یک بار دیگر در اثر همین تشنج‌ها به خاطر این‌که داروهایش را به او نداده بودند، زمین خورده  و پایش آسیب دیده بود، و در روز ملاقات با عصا حاضر شد. خب همه‌ی این‌ها مسائلی است که نگران کننده است و….

مادر این هنرور که با تلخی این مسائل را بازگو کرد مکثی کرد و ادامه داد: «نمی‌دانم، امروز که در ملاقات او را دیدم، لرزش دستهایش دوباره بود، ولی گفت که تشنجم یک مقداری بهتر شده است.»

وی در مورد شرایط بازداشت اولیه آرش هنرور گفت: «از پنجم آبان ماه که بازداشت شد تا ۲۶ اسفند که من برای اولین بار ملاقاتش کردم در بند ۲۰۹ زندان اوین در سلول انفرادی به سر می‌برد. این حضور در بند ۲۰۹ انفرادی تا ۲۵ خرداد که روز دادگاهش بود ادامه داشت که دقیق نمی‌دانم دیگر چه اندازه آن را در انفرادی با سلول‌های چند نفره بوده است. بعد از آن هم چند روز در بند قرنطینه اوین به سر برد و سرآخر هم که منتقل شد به بند ۳۵۰ زندان اوین.»

هنرورشجاعی در دفتر آیت الله فقید منتظری فعال بوده و کتابی نیز نوشته است به نام «در مدار شریعت» درباره آیت الله شریعت مداری که به نظر همین مساله موجب برخوردها با وی شده است. همچنین از دیگر استنادات این اتهامات فتاوای شرعی وی در وبلاگ‌اش بوده است، مادر وی در این خصوص گفت: «آرش به آیت‌الله منتظری خیلی ارادت داشت و کتاب‌های ایشان را همیشه مطالعه می‌کرد و خدمت ایشان می‌رفت، حالا این‌که در دفتر ایشان کار و فعالیت می‌کرد برای من زیاد روشن نیست، اما همیشه به آن‌جا رفت و آمد داشت.»

وی در مورد این‌که آیا این فشاها و صدور این حکم سنگین به خاطر رفت‌وآمد و همکاری وی با دفتر آیت‌الله منتظری بوده است یا نه می‌گوید: «من واقعا نمی‌دانم این اتهامات به این دلیل صادر شده است. انقدر این پرونده اتهام داشت که نمی‌شود دقیق گفت. پرونده‌ی آرش یک پرونده‌ی ۸۰۰ ـ ۷۰۰ صفحه‌ای بوده است. که من اصلا نمی‌توانم تشخیص بدهم که این‌ها چه هست و نیست. حتا من از وکیلش پرسیدم که شما که فقط دو بار آن هم به مدت یک ساعت این پرونده را توانستید بخوانید چطور، این همه را خواندید. که گفتند که بسیاری از صفحات تکراری بود، اما از آن‌ها موضوعات گوناگونی استخراج شده بود و کسی که وارد باشد می‌داند که چه‌طور سریع آن را بخواند.»

آرش هنرور شجاعی از شب پنجم آبان ماه ۱۳۸۹ بازداشت و تاکنون در زندان اوین به سر می‌برد، مادر وی در خصوص نحوه‌ی بازداشت وی به خبرنگار «خانه حقوق بشر ایران» گفت: «درست یک هفته از چهلم پدرش گذشته بود که روز پنجم آبان، ساعت حدود ۱۰:۳۰ شب، یک دفعه در منزل شکسته شد و چند نفر ریختند داخل خانه، به آرش دست‌بند زدند، به من گفتند که دمر بخواب و هیچ حرفی نزن. یک سری کتاب و کتاب‌چه، نوشته‌ها، لوازم شخصی، کامپیوتر را جمع‌آوری کردند. تا ساعد حدود یک و نیم شب در منزل ما بودند. بعد هم او را بردند. تا چند وقت هم اصلا من نمی‌دانستم که آرش کجا است. البته یک کاغذ به من نشان دادند که من بدون عینک نتوانستم آن را بخوانم، به سرعت هم ان را از من پس گرفتند. ولی بند ۲۰۹ را که با خودکار نوشته بودند دیدم. از آن‌ها پرسیدم که به  ه اتهامی او را بازداشت می‌کنید؟ آیا اتهام سیاسی دارد؟ ک گفتند نه بالاتر از آن است، محاربه با خدا است.»

وی ادامه داد: من اصلا شوکه شدم، فرزند من و اتهام محاربه با خدا؟ همه‌ی زندگی آرش دین و مذهبش بود. به کتاب‌های او نگاه کنید، همه کتاب‌های بزرگان دین، نهج‌البلاغه و…. من نمی‌توانم اصلا این اتهام را بفهمم. ولی به هر حال بدین شکل بازداشت شد. یک مدت هم پرونده‌اش در دادگاه انقلاب بود، بعد چون دیدند که روحانی است پرونده‌اش را به دادگاه ویژه روحانیت منتقل کردند.»

وی در خصوص وضعیت ملاقات و تماس با فرزندش گفت: «بعد از محاکمه‌اش به هر هفته ملاقات کابینی داریم، اما تماس تلفنی نداریم، اما قبل از محاکمه هر دو هفته یک‌بار ملاقات داشتیم و هفته‌ای یک بار تلفن. ملاقات حضوری هم بعد از مدت‌ها دیروز داشتیم.»

مادر هنرور در خصوص تحصیلات و فعالیت‌های فرزندش می‌گوید: «پدر آرش روحانی نبود، خود آرش علاقه داشت. عاشق روحانیت و اهل بیت بود. درس‌های دانشگاهیش را هم خوانده و اعجاب کار آرش این بود که درس‌ها را با نوار و سی دی و کتاب خوانده و مورد تأیید قرار گرفته است. تحصیلات دانشگاهیش هم لیسانس حقوق،  فوق لیسانس فلسفه است. همچنین آرش مسلط به پنج زبان زنده دنیا است.»

خانم هنرور در پایان گفت: «من در مقام یک مادر، مادری که برای فرزندش زحمت کشیده، همه‌ی مادرها این حق را دارند و اصلا ذاتا این‌گونه است که حاضرند هر بلایی سر خودشان بیاید، اما سر فرزندان‌شان هیچ بلایی ندارند. وجود پدر و مادرها در وجود بچه‌های‌شان خلاصه می‌شود. و من سی سال برای این بچه زحمت کشیدم و خوشحالم بچه‌ای را تحویل جامعه دادم که سرباز جامعه نباشد. فرد تحصیل کرده و دانا باشد و بتواند برای جامعه مفید باشد. این که موفق شدم یا نشدم را نمی‌دانم، ولی می‌دانم مادرانی که فرزندان‌شان دربند هستند خیلی نگران هستند.»

 

  • *دستگیری شخصی با نام «آرش بی‌خدا» تاکنون چند بار از سوی مراجع امنیتی و قضایی اعلام شده است، اما بنابر اخبار و آن‌طور که مشخص شده وی بازداشت نشده است و اخبار منتشر شده از صدا و سیما کذب است. ویدئوی مورد اشاره و پخش شده در برنامه‌ی خبری ۲۰:۳۰ را می‌توانید از این آدرس ببینید.

لینک منبع در خانه حقوق بشر ایران

لینک در خبرنامه گویا

لینک در جرس

لینک در بالاترین

مدیار

Posted in حقوق بشر, وبلاگستان

Tags: , , , , , ,

آرش هنرورشجاعی وبلاگ‌نویس به چهار سال زندان و شلاق محکوم شد


خانه حقوق بشر ایران: آرش (محمدصادق) هنرورشجاعی وبلاگ‌نویس روحانی از سوی دادگاه ویژه روحانیت به چهار سال زندان و جریمه نقدی و پنجاه ضربه شلاق محکوم شد.

آرش (محمدصادق) هنرورشجاعی وبلاگ‌نویس روحانی  و مدرس حوزه ی علمیه،  امروز در دادگاه ویژه روحانیت به چهار سال حبس، هشتصد هزار تومان جریمه نقدی و پنجاه ضربه شلاق محکوم شد.

به گزارش «خانه حقوق بشر ایران» اتهامات اصلی وی اقدام علیه امنیت نظام، جاسوسی نظام جمهوری اسلامی و همکاری با سفارتخانه های اروپایی و … اعلام شده و این حکم بر مبنای این اتهامات صادر شده است.

این حکم پس ازحدود تحمل یک سال زندان که شامل ۶ ماه انفرادی در بند ۲۰۹ اطلاعات اوین و پنج ماه حضور در بند ۳۵۰ و تحمل شکنجه‌های فراوان گه عواقبی چون بیماری‌های متعدد و صعب العلاج برای وی به همراه داشته صادر شده است.

لازم به یادآوری است که پدر ایشان (مرحوم دکتر تقی هنرور شجاعی) یک سال پیش در اثر بیماری به رحمت خداوند رفته و مادر پیر و بیمار او نیز در انتظار آزادی فرزندش روز شماری می‌کند و کسی را ندارد و فرزند دیگرش نیز در ایران زندگی نمی کند.

ضمن آرش هنرور شجاعی دارای تحصیلات دانشگاهی لیسانس حقوق – فوق لیسانس فلسفه – مسلط به پنج زبان زنده دنیا است. وی در تاریخ ششم آبان ماه سال گذشته در محل کارش در حوزه‌ی علمیه قم دستگیر شده و هم اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می‌برد.

پایان پیام

Posted in حقوق بشر, وبلاگستان

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

  • photo from Tumblr

    يك هفته پيش اين درخت‌ها همه خشك بودند در #اسلو نمي‌دونم تو يك هفته چي شد!


    05/21/13

  • photo from Tumblr

    در راه برگشت از #پاريس #paris


    05/19/13