روز گذشته به معنای واقعی کلمه ۱۴ ساعت با نام بهنود شجاعی زندهگی کردم، ساعت به ساعت نزدیک شدن به اعدام را میشمردم. هر چه نزدیکتر شدیم این سایهی سنگین دقیقهها بود که سر میخورد روی نگاهام و خطی از تیرهگی و سیاهی میکشید. دیروز این مصرع از شعر شاملو تا عمق جانام نفوذ کرد که «یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد میکشد» همهی قصهی پر
غصهی دیروز بهنود شجاعی در همین یک مصرع برایام معنی میشد. بهنود دیروز به راستی شاخهی جوانی بود که برای رهایی و زندهگی از جان جان فریاد میکشید به سوی نور.
و آن شاخه شکست، بهنود اعدام شد و نور ندید. نور به سیاهی زندان اوین راهی ندارد. نمیتوان مادری را سرزنش کرد به خاطر اینکه نبخشیده است، نمیتوان خانوادهیی را شماتت کرد که راضی به کشیدن صندلی از زیر پای یک اعدامی شده است.
اما میتوان با تمام توان قانونی را محکوم کرد که به اعدام میگوید «قصاص». قانونی که با بیشرمی تمام تعهدات بینالمللی خود را دور میزند و شرطهایاش را پیش میکشد. جمهوری اسلامی به قانون کنوانسیون منع اعدام کودکان پیوسته است. از سالها پیش. اما در کمال بیقانونی برای کودکان در سن زیر ۱۸ سال دادگاه برگزار میکند و حکم اعدام را هم صادر میکند. درست در زمانی که کودک هستند و این به طور مشخص نقض تعهد ایران به دنیا برای این قانون است. اما در کمال قساوت کودک را تا سن ۱۸ سالهگی در زندان نگاه میدارد و بعد از آن پای چوبهی دارد میفرستد.
سیستم قضایی جمهوری اسلامی میگوید که کنوانسیون را با «شرط» قبول کرده است و برای آن شرط دارد. اما به طور مشخص در مادهی ۲۷ کنوانسیون منع اعدام کودکان آمده است هر گونه شرط اعضا که منجر به سلب «حق حیات» بشود از دیدگاه کنوانسیون باطل و ملغا است. در این موارد جمهوری اسلامی با ایجاد شرط و رعایت آن به طور مشخص و صریح تعهدات بینالمللی را نقض و حق حیات را از یک کودک سلب میکند.
این سیستم قضایی با این وصف هم ناقض تعهدات بینالمللی خود است و هم یک ناقض حقوقبشر. چرا که هیچچ تعهدی به هیچ موردی ندارد. بهانهی قصاص به خاطر اجرای حکم اعدام نه پایبندی به به احکام اسلام که به طور مشخص دهنکجی به انسانیت و دین و قانون و همهی خوبیهای این عالم است.
و بهنود شجاعی که بسیار آدمها از رفتنش دلشکسته و غمگین شدند، حالا با عدم گذشت اولیای دم جان داده است و نور آسمان امروز را ندیده است. در آخرین مصاحبهاش که وکیل پرتلاشاش آن را منتشر کرده گفته دوباره دوست دارم که آسمان را ببینم. آسمان را در آزادی و من هنوز به این مصرع شاملو فکر میکنم که «یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد میکشد»
- پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم/ نامه جمعی از وبلاگنویسان برای آزادی علی پیرحیسنلو
مدیار



مهر ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۱ ب.ظ
مدیار عزیز
چه موثر نوشتی و چه می توان گفت که گوش ناشنوای این حق خواهی ها دولتی ست که مایه مستیش خون آدمیزاد است و جام خوشیش دار برگرن افکندن و تیر به سینه انداختن. وقتی به لحظه چندش آور و خشن برخورد طناب با آن الیاف زخیم به پوست تکیده یک پسر جوان فکر می کنم دیگر نای ماندن برایم نمی ماند. نه اینکه چون از این زندان ایران رها شده و به ایوان بی مرز و پاسبان رفته؛ بلکه از اینکه اگر ایران ما هم مرزبانان و مسئولانی با فکر و قلب انسانی داشت، بهنود امروز چه می کرد ؟ به قول خودت این شاخه دیگر نمی شکست؛ جوانه می زد با ترانه هایی از مصراعهای نور.
مهر ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۸ ق.ظ
سلام. بسیار بهجا و موثر نوشتید. امیدوارم که رفتن تلخ و سخت بهنود راهی بگشاید برای محکومکردن مجازات اعدام.
این را هم من نوشتهام در همین باره
http://1architect.ir/persian/released/369-for-behnoud-shojaei.html