شب ندارد سر ِ خواب.
میدود در رگ ِ باغ
باد، با آتش ِ تیزاباش، فریادکشان.
پنجه میساید بر شیشهی در
شاخ ِ یک پیچک ِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.
□
من ندارم سر ِ یاءس
با امیدی که مرا حوصله داد.
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.
گلکو میآید
گلکو میآید خندهبهلب.
□
گلکو میآید، میدانم،
با همه خیرهگی ِ باد
که میاندازد
پنجه در داماناش
روی باریکهی راه ِ ویران
شنیدن حکم ۸ سال حکم زندان عبدالله مومنی احساسی است از خشم و نفرت و کینه. خشمی که می خواهد خود را بر سر این مایه از ظلم و این اندازه از ستم خالی کند. حکایتی است جمهوری اسلامی و ولایت مطلقهی فقیهاش در جهان متمدن و آزاد امروز، حکایتی که از انتهای ستمگری سخن میگوید و با زبان ظلم و زور. حکم ۸ سال زندان عبدالله مومنی فقط کینه میکارد و بس. کینه از جمهوری اسلامی زیاد در دل داریم. سی سال است که بذر کینه و تخم نفرت میپاشد و روزگاری میرسد که آتش درو میکند و طوفان به مزرعهاش به قهر میآید. کینه از جمهوری اسلامی زیاد در دل است. بازداشت و زندانی کردن یاران و دوستان بسیاری را دیده و چشیدهایم؛
با دوستی صبح دیداری میکردیم و شب خبرش میآمد که در راه دانشگاه بازداشت شده، برای دوستی دلتنگ میشدیم و وقتی تماس میگرفتیم نشانی نبود، و به دنبال که میرفتی از سلولهای انفرادی اوین خبرش میآمد. چه صبحها که با اس ام اس بازداشت از خواب برنخاستیم. خاطرم است که ۷ صبح بود که خبر درگذشت اکبر محمدی در زندان روی گوشی همراهم نقش بست و دنیا روی چشمهایام تیره و تار شد. از این ۷ صبحها زیاد در خاطر دارم. دوستان زیادی را اینگونه، ماهها فرصت دیدنشان را از کف دادهام. خبر بازداشت امیدرضا میرصیافی را در یکی از همان صبحها بود که شنیدم و زیر آوار اشک برایاش نشستم. امیدرضایی که دو ماه بعد از این خبر تلخ، خبر تلختر مرگ او را شنیدم. راستی خاطرتان هست که این سال را با مرگ امیدرضا شروع کردیم؟ سالی که با مرگ امیدرضا شروع شد تا اینجای کار با مرگ خیلیها ادامه یافته است، خیلیها که شعلهی نگاهشان ردای راه ما است. «سال اشک پوری، سال آه مرتضی»
کینه زیاد به دل دارم از جمهوری اسلامی، اما عبدالله مومنی و ۸ سال حبساش کینهیی بدتر در دلام میکارد. ۸ سال حبس عبدالله مومنی تحمل نمیشود. با ضرب و شتم شدید و به بدترین شکل ممکن بازداشتاش کردندد و به سلولهای انفرادی مخوف اوین بردند، آن هم عبداللهی را که طاقت سلول انفرادی را نداشت و از تنهایی بیزار است. در سلولهای مخوف زندان اوین به بدترین شکل شکنجهاش کردند و آماده برای اعتراف. و سر آخر در آن دادگاههای استالینیستی و نمایشی و مضحک که تنها به درد همان بسیجیهایی که هر زبانی را میفهمند به جز زبان انسانیت میخورد، به اعترافهایاش از پس شکنجهها گوش دادند، و ۸ سال حبس؟ تحمل نمیشود، همانطور که حکم زندان هیچ زندانییی تحمل نمیشود، همانطور که دولت کودتایی احمدینژاد تحمل نمیشود، همانگونه نیروی سپاه و بسیج به عنوان دو نیروی نظامیی خشن ضد مردمی تحمل نمیشود، همانگونه که حکمرانی یک نفر به نام ولایت فقیه تحمل نمیشود.
عمر رهبری به هشت سال زندان عبدالله مومنی کفاف میدهد یا عمر دولت کودتایی احمدینژاد؟ خیال خامی است که با این حکمها بترسانید مردمی را که ماهها است در خیابانها اسیرتان کردهاند و برای حذفشان حتا کمر به قتلشان بستهاید. آنقدر میآیم و میرویم، آنقدر مینویسیم و آنقدر مینویسیم و آنقدر مینویسم و رسوایتان میکنیم، آنقدر شعار میدهیم، آنقدر این نقض حقوق انسانها و شکستن حرمت انسانیت را توی سرتان میزنیم که یا از رو بروید و به خواست یک ملت توجه کنید یا خودتان سایهی دیکتاتوریتان را جمع کنید.
- هشت سال حبس برای عبدالله مومنی و بازداشت سلمان سیما؛ شنیدن همین دو خبر کافی است که طاقت از کف بدهی. بیقرارم برای عبدالله و بیقرارم برای سلمان، بیقرارم برای تمامی زندانیانی که اکنون در زندان اوین هستتند و با اینکه از صبح تا شب برایشان مینویسم، باز هم خجالتزدهشان میشوم که دستهایام بیش از این توان ندارند.
- بیقرارم، آتش به جانام میزند وقتی یک لحظه یاد عبدالله و بچههایاش میافتم که حتا از شنیدن صدایاش هم روزها است محروماند. بی قرار میشوم و طاقت از کف میدهم. امروز هزاران بار مردم با شنیدن خبر حکم سنگین عبدالله
- بیقرارم، بیقرار شنیدن خبری که بگوید عبدالله آزاد شده و آمده است. بیقرار داشتن یکی از همان اس ام اسهای «بازداشت شد» و «آزاد شدی» هستم که نام عبدالله را برایام به آزادی بگوید. بیقرارم برای فروریختن دیوارهای اوین، بیقرارم، بیقرار
مدیار






آبان ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۵ ب.ظ
سلام … کاملا درکت میکنم اما به این نکته توجه کن: سیاستشان کاشت بزر کینه در سینه ها هست!!!!
[Reply]