پنجاه و شش سال گذشت از روزی که آذرمان را قربانی کردند پای بیگانه. پنجاه و شش سال گذشت از روزی که جزوهی آزادی را با خون نوشتند. این همه سال گذشت از سوراخ شدن سینههای سه یار دبستانی با گلولهی کودتاچیان.
هنوز طنین صدای مصطفی بزرگنیا در دانشکدهی فنی دانشگاه تهران میپیچد وقتی که حملههای وحشیانه را دید و طاقت از کفت داد و با سوز و گذار فریاد زد «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه» و هنوز جملهاش پایان نیافته سه گلوله بر سینهاش نشست… و ۱۶ آذر برای همیشه سرخ شد.
هنوز صدای سفیر گلولهیی که مهندس شریعت رضوی را برای بار دوم هدف قرار میداد در ذهن دانشگاه تهران است. هنوز دانشگاه تهران به یاد دارد احمد قندچی را که در مقابل یورش نظامیان در دانشگاهی که با گذشت ۵ دهه هنوز پادگانی است، یک قدم حتا عقب برنداشت و گلوله خورد. لولههای شوفاژ آب از دشنهی گلولهها زخم برداشتند و آب داغ صورت گلگون قندچی را سوزاند. صورت گلگونی که تا ۲۴ ساعت بعد روشنی چشماناش را از دست داد و اما روشنی دلاش را برای همیشه به یادگار گذاشت.
پنجاه و شش سال گذشت از آن روز که دانشگاه پادگانی شد و تا به امروز پادگانی مانده است. ۵ دهه گذشت از روزی که جزوهی آزادی را با خون نوشتند. آزمایشگاه دانشگاه تهران هنوز به خاطر دارد که از آن حملهی وحشیانه اشکها و نالههای دانشجویان چون دشنهیی بر دلها فرومیآمد.
امروز باید مینشستیم و یاد قندچی و شریعترضوی و بزرگنیا گرامی میداشتیم، اما نمیدانم چه شده است که هنوز آن نظامیان در دانشگاه ماندهاند و هنوز آن دانشجویان را زخمی بر دل است. امروز باید مجسمههایی از این سه یار دبستانی در میان دانشگاه بود، اما نمیدانم چه شده که بعد از ۶۰ سال پاره استخوانی را به اسم شهید به دانشگاه میآورند و شبیه قبرستاناش می
کنند و آن نظامیان در دانشگاه سینهزنان دانشجویان را میزنند. باید شمع روشن میکردیم و خاطرهشان را برای تازه وارد شدههای دانشگاه میگفتیم. باید به جای اینکه خیابانهای تهران را به نام تروریستهای کشورهای دنیا نامگذاری میکردیم، نام این سه یار دبستانی را زینت تابلوها میکردیم. باید از حماسهشان فیلم میساختیم و نام جشنوارههای فیلم تئاترمان را به نامشان میگذاشتیم، اما…
پنجاه و شش سال پیش بود که آذرمان را پای بیگانه قربانی کردند؛ سالها گذشت، آدمها آمدند و رفتند، سوداگران و قدرتمندان و حاکمان و نظامیان آمدند و رفتند و نشستند و ماندند. آذرمان را بارها قربانی کردند. اگر آن روز آذرمان را پای بیگانه قربانی کردند، این روزها آذر را پای خودی و بدتر از بیگانه قربانی کردند. پای فاشیستها، پای باز هم کودتاچیها…
۱۶ آذر که میشود یادمان به یاد آذروشان اهورایی پر میکشد و یاران دبستانی، سرودخوان با سینههایی سرخ از برابر چشمانمان گذر میکنند. آذر که میشود جشنوارههایی از درد بغضمان میدهد.
در سزمینی که از این روزهای آذری زیاد داشته است؛
روزهایی بود که آذر نبود، اما شبیه آذر بود، خرداد بود. دانشگاه تهران نبود، خود تهران بود، ایران بود. من و تو و ما و همه بودند. ندا هم آمده بود، اشکان بود، سهراب بود، خیلی خیلی خیلی بودند. آن نظامیان هم بودند، آن گلولههاشان هم بود، آن سینهها را دوباره دیدند، آن سینهها دوباره سرخ شدند. خردادمان شبیه آذر شد؛ اهورایی شد.
از وقتی که خردادمان اهورایی شد؛ از وقتی که سینهی ندایمان را، سینهی سهرابمان را گلولههای نظامیان شکافت و از وقتی که ایران در غرق نظامیان شد؛ صدایی به گوش میرسد که میگوید «دست نظامیان از ایران زمین کوتاه»
فردا ۱۶ آذر است، پنجاه و شش سال گذشته است، باید برسیم به روزی که دیگر جزوهی آزادی را در کلاسهای درس دانشگاه با خون ننویسیم و امتحان با گلوله ندهیم و برگهی امتحان سینههای قندچیها، بزرگنیاها و شریعت رضویها نباشد. همه با هم فردا در ۱۶ آذر که قرار است سبز سبز سبز باشد.
- به یاد اکبر محمدی، عزت ابراهیمنژاد و تمام دانشجویانی که در این سالها زندانی شدهاند، شکنجه شدهاند، زندان رفتهاند و اکنون در سردابههای سرد زندان هستند. دانشجویانی که سال گذشته و سالهای گذشته در دانشگاهها با هم بودیم؛ سلمان سیما، عبدالله مومنی، سورنا هاشمی، علیرضا موسوی، حسن اسدی، میلاد اسدی، محمد صادقی، مهدیه گلرو و… تمام دانشجویانی که اکنون در زندان نظامیان هستند
- لینک در بالاترین
مدیار



آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۵ ق.ظ
تا امروز قاتلان دستی باز برای آزار و قتل بهترین فرزندان ایران داشته اند و فقط یکبار به جرم سرقت ریش تراش بدام قانون افتاده اند. ولی دانشجویان هرگز از حق طلبی برای مردم آزاده ایران باز نایستاده اند. ایرانیان, آزادگان جوانمرد, پیروزی در دسترس است, امسال با حمایت حداکثری از هم اکنون به استقبال شانزده آذر میرویم و این نبرد سرنوشت ساز را با درایت و استفاده بهینه از تکنولوژی به سرانجام نیک میرسانیم
مرگ بر سازشکار و مزدوران ولایت فقیه دست نشانده اجنبی