حالا نشستهای در یک گوشه از آن چهار گوشه ممکن که برایات و برایمان ساختهاند و رویایات را، رویاهای شریف پنهان شدهات را، پنهان شده در دفتر شعر را یله دادهای آن سوی آن در آهنی و آن سوی آن پنجره کوچک که ماه را مشبک میکند و خورشید را کم نور.
حالا غذا از آن دریچهی پایینی میگیری و گاهی از خوردناش امتناع میکنی و گاهی به خوردنش قناعت. روزگار غذا از دریچه گرفتن و از دریچه ردپای نگهبان را دنبال کردن و روزگار سلول و دیوار. روزگار دریچه کوچک چشمی و روزگار لحظههای عذابآفرین…
حالا نشستهای و دستخطهای قدیمی را که شعر شدهاند، چوب خط زدهاند، دعا کردهاند، نیایش نوشتهاند، شور و شهامت شدهاند و تاریخ به یادگار گذاشتهاند؛ که تا روزی عبرت شود و موزه، که دیدگانی پستر از ما ببینند و بر زندان و زندانبان خردهها بگیرند، یک بار کردند و نشد، شاید بار دیگر آن موزه اتفاق اقتد و رویاهای تو، رویاهای ما در ۲۰۹، در ۲۴۰، در ۲ الف که آنجا هستی و آنجا بودم و آنجا بوده و هستند و خواهند بود، اسیر نشوند دیگر…
حالا گاهی در یک گوشه از آن چهار گوشه ممکن مامن و ماوا نمییابی و صدای آن آواز ناخودگاهی روحانی سیرابات نمیکند و پاهایات میخواهد بیشتر از آن دو قدم که «هست» بردارد و چون نمیتوانی میچرخی. آنقدر میچرخی که مضطرب میشوی و صبر تمام میشود.
نیمه شب که میشود با انگشتری، سکهای، چیزی به در میزند، نگهبان در را باز میکند و نام تو است که تکرار میشود، هشت ماه است که تکرار شده، شب، روز، نیمه شب و… رو به دیوار، بستن چشمبند، پوشیدن دمپایی، از آن سلول که هستی و بودم، تا آن در که به حیاط میخورد، ده قدم بیشتر راه نیست. وقتی میبیندت، بسته به شباش دارد، سرخوش باشد یا ترشرو… تشکری از نگبهان و اول کار بازوهایات را میگیرد که از آن پنج پله بروی پایین و دیگر آنقدر ماندهای که از حفظ باشی و تا آن اتاقهای بازجویی رو در رو، بی بازو گرفتن بازجو بروی…
اعتراف کن حسین، آنچه که کیهان نوشته باید اعتراف کنی، کیهان قاضیالقضات است و تو مجرمی قبل از شروع هر دادگاهی. کیهان نوشته و تو باید دم بدهی به دم بازجویی که خدا است و خدایی میکند و تا حرفاش نرود، سلام کردن به خورشید حتا در خیال آن رویا که یله میدهی نمینشیند.
اعتراف کن حسین، بازجویات میخواهد فرمان کیهان و کیهاننشینان را اجرا کند و قاضی محکمه حکم دریافتی از کیهان بخواند و عدالت انشای خواستهشان کند. اعتراف کن حسین که بیدادگاه و بی ملاقات و بیتلفن نمانی. چشمهای مادر است و قلب پدر، که میدوند و میمانند، میریزند و درد میدهند.
اعتراف کن حسین، اعتراف کن که «بیرون کشیدن آجری از دیوار دروغ و سانسور» برای بردن چشمها بود به خوانش کلمه، برای بردن دستها بود به ساخت واژه، برای تپیدن قلبها بود به یاد دوست، برای دریدن سکوت بود از پرده روی قلمها، برای زدودن غبار بود از معنا، برای دمیدن معنا بود بر شعور و برای برچیدن دروغ بود از خبر…
اعتراف کن حسین که بیرون کشیدن آجری از دیوار دروغ و سانسور بر دیوارسازان سخت گران آمده و به جای آن آجر دیوار خانهات را بالا رفتهاند. اعتراف کن که رسانهشان گوشهایی برای شنیدن از دیواری دارد که هنوز هیچ آجرش بیرون کشیده نشده است. دیواری که خشت و درزش دروغ است و سانسور. اعتراف کن که پشت این دیوار قلم نمیشکند و صاحب قلم زندانی نمیشود. اعتراف کن که پشت این دیوار فرزادها اعدام نمیشوند و نشان از بینشانیهاشان دیگر کسی نمیجوید. اعتراف کن که پشت این دیوارها حقیقت تلنبار نشده و از سوراخ آجری که بیرون کشیدی خبر رسوایی دروغی بیرون نیامده…
اعتراف کن که پشت آنچنان دیواری امیرها و محسن، زیر ضرب شکنجهها، برای پوشش دروغها، جانشان سانسور نشد. اعتراف کن که سانسور شود، دهها کشته و صدها زندانی، اعتراف کن پشت آن دیوارها راییی جابهجا نشد و به نام ملت حرفی زده نشد، اعتراف کن که بیرون کشیدن آجری از دیوار دروغ و سانسور گناهی است نابخشودنی که تو بازیگوشانه انجامش دادهای.
اعتراف کن حسین که بیرون کشیدن آجری از دیوار دروغ و سانسور، ده «یو.آر.ال» (url) تو را صد پله از آقای خدا دور کرده و صد پله شیطانی که همواره «بیگانه» است نزدیکتر. اعتراف کن که از آن دسته یو.آر.ال بازهایی بودی که خشت بر خشت دیوار دروغ و سانسور نمیگذاشت.
مدیار


