گفت و شنود با حسین رونقی ملکی

تهران است، حالا دیگر قدیم است، عمری گذشته از جهان مجازی، تازه دارم عادت می‌کنم خانه که رسیدم با شصت پا کامپیوتر را لباس از تن در نیاورده روشن کنم و آیکون کانکت را بزنم تا صدای وصل شدن دیال آپ بپیچد در خانه. شوق دارم که با این سرعت ناباور و دل‌گیر صفحه‌ی وبلاگ‌ام باز شود و ببینم کامنت‌های‌اش را…
از همان روزهای اول سر و کله‌ات میان کامنت‌ها پیدا می‌شود. آخر هر کامنت می‌نویسی «زنده باد ایران، زنده باد آزادی بابک خرمدین»… اما لهجه‌ی شیرین‌ات از پشت این کامنت‌ها پیدا نیست….ه
تهران است، دیروز است، دیگر یکی دو سالی هست که وبلاگ‌ می‌نویسیم، همیشه در کامنت‌ها هستی، همیشه در مسنجر هم هستی. صدا می‌کنم بابک، فیلتر شکن قبلی از کار افتاد، جدید داری؟ یک لیست بلندبالا از آدرس‌های مختلف می‌فرستی… نفس راحت می‌کشم و دوباره وبلاگ می نویسم…
تهران است، دیروز است، معترضی، به همه چیز معترضی… چیزهایی می‌نویسی که رنگ صداقت دارند، و فیلترشکن می‌سازی، بی‌امان می‌سازی….ه
تهران است، پاییز تلخ ۸۳ است، برای من، تبریز سرد است برای تو… بازداشت می‌شوم… می‌روم اوین، فکر می‌کنم این‌جا دیگر حضور نداری، اما سر و کله‌ات پیدا می‌شود. روی برگه‌های تک‌نویسی، روی دست‌های سنگین بازجو، روی آوار صدای پشت
چشم‌بند، در سوال پشت‌سر: بابک خرمدین کیست؟ کجا است؟ آدرس‌اش چیست؟ نشان‌اش کجا است؟

تهران است، دیروز است، پارک لاله، از چند هفته قبل برنامه‌اش را ریختی، وسط پارک لاله، من و تو هستیم و {…} و آغوشی است که جدا نمی‌شود… حالا لهجه داری. با لهجه‌ی شیرین آذری‌ات حرف می‌زنی. می‌گویی مدیار توی تمام این دو سال برای‌ات کمپین درست کردم، نوشتم… می‌گویم می‌دانم بابک همه‌شان را خوانده‌ام. حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم… به کامپیوتر و اینترنت که می‌رسیم، لباس نابغه می‌پوشی… یک چیزهایی می‌گویی که سر در نمی‌آورم… می‌گویم آآ بابک یاواش این‌ها که می‌گویی یعنی چی؟ می‌خندیم…
زنجان است، برای تو، آن‌جا درس می‌خوانی، آخر هم نفهمیدم دانشگاه چه رشته‌ای درس می‌خواندی، هر چه بود ربط به کامپیوتر داشت. دیدن گاه و بی‌گاه‌ات عادت شده. از تبریز و زنجان که راه می‌افتی یک اس ام اس می‌زنی که دارم می‌آیم، ببینیم هم را؟ می‌بینیم همدیگر را.
تبریز و زنجان و تهران و ایران است، برای تو و دیگر نه برای من، باز هم ارتباط‌مان مجازی شده، لینک یک شرکت خصوصی را می‌فرستی. می‌گویی مدیار این‌ سایت دولتی است، می‌گویم این که یک سایت معمولی است. می‌گویی ظاهرش را نگاه نکن، همه چیزشان را درآورده‌ام، کارشان این است که … می‌ترسم، نگران‌ام می کنی….
ایران است برای تو، همین امروزها است، همین امروزهایی که مردم در خیابان‌اند، همین‌ امروزهایی که ندا در خیابان به خون دراز کشید و سهراب به ضرب گلوله پر، همین امروزها که همه‌ی آن‌ها که می‌شناختیم، یک به یک بازداشت می‌شوند و می‌روند. هر روز فیلتر‌شکن است که می‌فرستی و … هنوز داری بی‌امان فیلترشکن می‌سازی…
همین امروزها است، یک باره غیب می‌شوی، یکی می‌گوید بازداشت شدی، یکی می‌گوید نه، سرگیجه است، می‌آیی پای مسنجر یک‌باره، می‌گویم کجایی، چرند می‌گویی، آن‌قدر چرند می‌گویی که بی‌خیال‌ات می‌شوم… چقدر لعنت فرستادم بعد از آن بر خودم که چرا نفهمیدم بابک نبود و بازجوی‌اش بود….ه
سه ماه عذاب آفرین است که بازداشتی و بی‌خبر، سه ماه آزگار، سه ماه تنهایی… آذر رفته‌ای و تازه اسفند می‌فهمم که نیستی. باید بنویسم‌ات، نام بابک و وبلاگ‌اش را نمی‌شود نوشت، می‌نویسم حسین رونقی ملکی فعال دانشجویی… و کیهان دو روز بعد به طعنه می‌نویسد بابک بلاگر که در یکی از سایت‌ها فعال دانشجویی معرفی شده…..
تهران نیست، هر چه هست اوین است، ۱۰ ماه انفرادی‌ات، ۱۵ سال زندان‌ات، بیماری‌ات… مدام آوار می‌شود، هی منتظرم که بیایی و مثل خودت تمام این نوشته‌ها را نشان‌ات بدهم، صدای همیشه بغض‌آلود پدرت و مادری که حالا مثل مادر است، نوید پایان این انتظار به این روزها نمی‌دهند…
اوین است، اما سلام‌ات که می‌رسد، پیغا‌م‌های‌ات است که آشنا است… و دلی که تنگ است بی‌امان

  • حسین رونقی ملکی از روز شنبه هفته جاری دست به اعتصاب غذا زده است. حسین امروز با خانواده‌اش در زندان اوین دیدار داشته است و وضعیت‌اش از نظر جسمی بد بوده است. او گفته که از خواسته‌های خود کوتاه نخواهد امد و اعتصاب‌اش را ادامه خواهد داد…

مدیار

 

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

  • photo from Tumblr

    يك هفته پيش اين درخت‌ها همه خشك بودند در #اسلو نمي‌دونم تو يك هفته چي شد!


    05/21/13

  • photo from Tumblr

    در راه برگشت از #پاريس #paris


    05/19/13