مادر هنگامه شهیدی نگران فرزندش است، از محل نگهداری فرزندش خبر ندارد، با چشمانی اشکآلود این زندان و آن دادگاه میرود و خبری نمیگیرد، حتا الفاظ رکیک به اصطلاح مجریان و ضابطان قانون را به جان میخرد، اما مادر است و نگران هنگامهاش که از بیماری قلبی رنج میبرد و خود یک مادر است و دور از فرزندش…
مادر شیوا نظرآهاری در میان خانهی خالییی که شیوا در آن است خاطرات کودکی شیوا را در ذهن جستوجو میکند و یاد میآورد روزهایی را که او مریض بوده و برایاش مادری کرده است و حالا که نیست به سان همان روزها هر دقیقه برایاش قرنها میگذرد…
مادر سادهی مجید دری نگران فرزندش است. مادری است آرام، مادری آن قدر مظلوم که حتا دوری از فرزندش را نمیتواند بیان کند، وقتی با یکی از شبکههای تلویزیونی مصاحبه میکرد موج بر موج غم و نگرانی در صدایاش بود، اما با آن سادهگی معصومانهاش نمیتوانست بگوید مجیدم نیست، از فرزندم خبر ندارم، نمیدانم کجا است و با او چه میکنند، فرزندم نیست، مجیدم نیست….
مادر مهسا امرآبادی که فرزند باردارش را در زندان دارد و اینهمه مادر که نگران دنبال فرزندان خود هستند و هر روز این راهروهای دادگاهها و دادسراهای بیقانون را به امید خبری از فرزند خود طی میکنند و در مقابل درهای زندان منتظر هستند تا آن درها باز شود و از آن دریچههای کوچک خبری از فرزند خود بشنوند…
اگر به قانون پایبندی ندارید، اگر نمیفهمید حقوقبشر به چه معنی است و اگر آن را دستپروردهی غرب و اجنبی میدانید، اگر برای بی قانونیها و دشمنیهایتان هزاران توجیه و دروغ و تزویر و ریا دارید، اگر میخواهید عزیزان این کشور را به بند بکشید، در این دنیا یک قانون نانوشته وجود دارد، که خدا آن را در دلهای مادران نوشته است؛ که نگران فرزندانشان باشند و کوچکترین آسیبی به عزیزانشان بزرگترین ضربه به آنان باشد… این چه قساوتی است که این مادران نگران را با دشنام در دادگاههایتان که همه بیدادگاه است نگرانتر باز میگردانید و اجازهی یک صحبت تلفنی ساده را که حق هر زندانی است، از این مادران دریغ میکنید…
بیرحمی و قساوت این حکومت را از این رفتارها است که میفهمیم





