Tag Archive | "اعتصاب غذا"

Tags: , , , ,

ساعتی در اسلو برای نسرین


چهارمین هفته است به لب فرو بستن بر هر چه غذا. و انفرادی هم‌چنان بانو را عرصه تنگ کرده است؛ نسرین را. نسرین ستوده. وکیل. فعال حقوق بشر. فعال حقوق زنان و کوشنده‌ی پرتلاش برای کودکانی که حکم مرگ گرفته‌اند. آن‌چه خوبان دارند، همه یک جا. خوبی را بغل گرفته، آغوش داده به خوبی‌ها. هَرای پر غروری به دشت درد دهندگان. آنان‌که زمستانی کردن هوا؛ پیشه‌شان. زمستان است.

اسلو را هوا زمستانی است؛ سردی و سوز و برف. تیغ سرمای برنده‌. از خانه تا سفارت ایران را ۳۰ دقیقه‌ می‌رسم. قرار را جوانان امنستی در غرب کشور نروژ گذاشته‌اند. بانی‌ها نروژی‌اند و از ایرانی‌ها دعوت کرده که همراه‌شان برای نسرین ستوده دم بگیرند؛ ساعت ۱۱، روز جمعه در چهارمین هفته‌ی اعتصاب غذای نسرین.

حدود ۱۵ هزار ایرانی در نروژ زنده‌گی می‌کنند. ۸۰ درصد رمیده و رمانده شده از نبود آزادی آمده‌اند. اکثریت را دلیل همین است. از این تعداد ۵ هزار نفری دور و نزدیک اسلو روزگار می‌گذرانند. چهارمین هفته‌ی اعتصاب غذای نسرین است؛ سوال می‌آید که چند نفر صدای نسرین می‌شوند امروز برای ساعتی؟ جواب نمی‌دانم تا برسم.

مهراوه و نیما چه حالی دارند؟ آقای خندان این روزها خنده را کجای دل‌اش می‌نشاند؟ شاید آن‌جا که به روی کودکان آگاه از رنج مادرشان را به دل‌گرمی  لب‌خندی محو می‌آورد، شاید از سر اجبار و نه از انتهای دل. شاینده نیست چنین وکیلی روزگارش به زندان سپرده و خلیج نگاه کودکان‌شان را طناب تلخ دوری افکنده باشند.

می‌رسم. سفارت ایران، سفارت جمهوری اسلامی ایران. ساختمانی سفید و سه طبقه. در خیابانی شیک. پرچم جمهوری اسلامی بر فراز میله‌ای روبه‌روی سفارت افراشته شده، بادی اما به آن نمی‌وزد، با این که باد در اسلو هست و سردی هوا را برنده‌تر می کند. نگاه‌ام از ساختمان که بر بلندی هست تا پایین سُر می‌خورد؛ به نفراتی که روبه‌روی ساختمان ایستاده‌اند و سرما هر لحظه بیش‌تر بر تن‌شان چیره می‌شود. اسلو سردتر است یا انفرادی بدون غذا در اوین؟

نفرات را می‌شود شمارش کرد؛ ۱۵ نفر. چه کم! آشناها را سلامی و احوال‌پرسی و دیگران را دستی به آشنایی. بچه‌های امنستی هنوز نیامده‌اند. پرسش که کجایند و تماس می‌گیرم. چیزی نمی‌کشد که می‌آیند. چند نفری دیگر هم. باز هم می‌شود شمارش کرد؛ حالا نزدیک به ۳۰ نفر از ۵ هزار نفر. ساعت میانه‌ی روز است و هنگام کار. دلیل موجه برای نیامدن. گر چه این اگر نبود باز می‌شد شمارش کرد؛ شاید به زحمت نزدیک به ۴۰ نفر می‌شدند. سوال می‌آید در ذهن‌ام که توقع چند نفر، چند صدا را داشتم؟ جواب نمی‌دانم اما.

عکس‌ها و نام نسرین زینت خیابان شیک می‌شود. سه مأمور پلیس هم آمده‌اند. یک زن و دو مرد. صحبتی می‌کنند و توصیه‌هایی می‌کنند و کناری می‌روند. مارتا از جوانان امنستی بیانیه‌ای در مورد نسرین می‌خواند. ریزه دختری است و چهره‌ی آسیای شرقی دارد. تلاش‌های‌اش برای آزادی نسرین ستوده را در این دو سه ماه اخیر شاهد بوده‌ام. قلبی پر تپش دارد برای نسرین. صدای‌اش تنها یک صدا نیست انگار. با بلندگو می‌خواند، میان صحبت‌ها پلیسی می‌آید و می‌گوید که حق استفاده از بلندگو نیست. آن را کناری می‌گذارد و ادامه می‌دهد.

یکی روی پلاکاردی برای «ستار بهشتی» نوشته است؛ «ستار جان راهت ادامه دارد». غمی است نام ستار بهشتی این روزها. غمی فزون از تحمل. جوان ۳۵ ساله چرا باید به اوین برود و هرگز برنگردد؟ جان‌اش چرا گرفتند؟ تصاویر دیگری هم از دیگر زندانیان، بهاره هدایت یکی‌اش.

رو به ساختمان سفارت بر می‌گردانند. مارتا بانگ بر می‌دارد که «FREE NASRIN» و تکرار می‌شود. قرار است صدای نسرین باشند. تکرار می‌شود. دوباره و چند باره. ساختمان سفارت انگار قلعه‌ای خاموش و قدیمی است که ساکنی ندارد. چندباری یکی دو نفری کنار پنجره می‌آیند نگاهی می‌کنند و می‌روند. فکر می‌کنم که بی‌شک این‌ها «جمهوری اسلامی» نیستند. کارمندانی هستند. مثال خیلی‌ها. اما این‌ها این‌جا آمده و هیبت و شکل «نماینده» بودن به خود گرفته‌اند؛ شاید باشد کسی و کسانی آن‌جا که دل به دل این‌ها که پایین‌اند هم بسپارد!

مارتا به سفارت تلفن می‌زند و با کسی صحبت می‌کند و درخواست می‌کند که مسئولی از سفارت بیاید و به سوال‌های امنستی و جمعیت حاضر در مورد نسرین ستوده پاسخ بگوید. می‌دانم که نمی‌آیند. منِ شهروند ایران شاید هرگز این کار نکنم؛ چون امیدی ندارم، باور نداشته‌ام، این را آموزش که نداده‌اند هیچ، دریغ‌اش کرده‌اند به هر روش. اما این شهروند نروژی با اعتماد به نفس خاصی اینکار را می‌کند. توقع پاسخ دارد؛ در کشورش این‌گونه است؛ مسئول باید پاسخ بدهد.

خسته می‌شود انگار، دوستی ایرانی گوشی همراه را می‌گیرد و هم‌کلام می‌شود با کسی که پشت خط است؛ او هم خسته می‌شود و گوشی را به من می‌دهد. پشت خط خانمی است که پارسی را مسلط صحبت نمی‌کند. برای‌ام عجیب است. لهجه‌‌اش ناآشنا است. شاید به به لهجه‌ی افغان‌ها نزدیک بود. گفت‌وگو بی‌حاصل. می‌گوید درخواستی و سوالی اگر دارید به صندوق پست بیاندازید! میانه‌ی صحبت بی‌ادبانه قطع می‌کند. بهتر!

دوباره صدای خواندن نام نسرین و خواست آزادی‌اش و شعارهای دیگر. دو سه تن از بچه‌های نروژی و چند تن از ایرانی‌ها راه می‌افتند طرف در اصلی سفارت که در کوچه‌ی است؛ همراه با درخواست‌هایی برای آزادی نسرین. مارتا پیش‌قدم زنگ در سفارت را می‌زند. کسی پاسخ نمی‌گوید. چندین و چندبار. ده دقیقه‌ای هست که آن‌جا هستند و کسی به پاسخ از درون سفارت نمی‌ایستد و در نمی‌گشاید. از مارتا برگه‌ای که نام نسرین دارد را می گیرم و می‌گذارم روی تابلوی سفارت جمهوری اسلامی ایران! بچه‌ها عکس می‌گیرند از آن.

در حال بازگشتیم که یک نفر از نیروهای پلیس می‌آید. به دنبال‌اش هم آن زن دیگر پلیس. می‌گوید نباید تا این‌جا می‌آمدید. می‌گوید که از درون سفارت با پلیس تماس گرفته‌اند و گفته‌اند که دم سفارت شلوغ کرده‌اید و خواسته‌اند خسارتی چیزی وارد کنند. چهره‌ی متعجب همه‌ی ما که آرامِ آرام ده دقیقه جلوی در سفارت بودیم! اپیدمی دروغ در جمهوری اسلامی؛ از تهران تا اسلو، از تهران تا نیویورک! رد می‌کنیم. پلیس هم می‌داند، باور می‌کند. خود بودند و دیدند، می‌خواهد که بر سر جای‌مان بازگردیم و خودمان در حال همین‌کار بودیم. بر می‌گردیم. عقب را نگاه می‌کنم؛ چند نفری از سفارت بیرون آمده‌اند و با جو دارند با مأمور پلیس صحبت می‌کنند. مشخص است که دارند دروغ می‌گویند. دوربین‌ام را بالا می‌برم که عکسی از آن‌ها بگیرم. می‌بینند و دو نفر به سرعت به داخل بر می‌گردند؛ ترسوها!

چند دقیقه‌ای دیگر و تمام. سرمای اسلو افزوده شده و درد و رنج انفرادی بدون غذای نسرین هم. به چه فکر می‌کند حالا؟ به بچه‌های‌اش که روزگاری برای آن‌ها نوشته بود: «می‌دانم شما به آب، غذا، خانه، خانواده، پدر و مادر، محبت خانواده و دیدار با مادرتان نیاز دارید اما به همان اندازه به آزادی، امنیت اجتماعی، قانون مداری و عدالت نیاز دارید و بدانید که این مفاهیم در هیچ کجای دنیا راحت به دست نیامده‌اند.»{۱}

یا شاید به موکلان‌اش فکر می‌کند؛ همان‌ها که خوش‌حال بود که بیش‌تر از آن‌ها حکم گرفته است: «از اینکه حکم حبس‌ ام را بیش از موکلانم صادر کردید، بسیار سپاسگزارم. رهایی از زندان قبل از موکلانم برایم بسیار دردناک بود.»{۲}

تمام. بر می‌گردیم و هر کسی یله سوی کار خود. فکر می‌کنم که حالا کارمندان سفارت می‌آیند کنار پنجره، خیابان خلوت و زمستان زیبای اسلو را از پنجره نگاه می‌کنند. چایی می‌نوشند و قهوه‌ای شاید و دوباره مشغول به کاری که بوده‌اند؛ وصول و پاراف نامه‌ها و ارسال و درخواست و یا شاید هم گزارشی به ایران؛ به سازمان ذی‌صلاح؛ «۳۰ نفر کم‌تر بودند، یک ساعتی بودند، کاری هم نکردند، شعار دادند و چیزی خواندند؛ عکس و پوستری از نسرین ستوده داشتند؛ ده دقیقه‌ای هم آمدند در سفارت زنگ زدند و در باز نکردیم. زنگ زدیم پلیس که دارند شلوغ و خراب‌کاری می‌کنند. بعد هم رفتند.»

فکر می‌کنم اگر این باشد خوب است، نه؟ صدا است دیگر؛ می‌خواستیم برسد؛ می‌رسد این‌جور. و یا شاید هم اصلا ننویسند. چیزی نبود آخر. اصلا بنویسند. چیزی می‌شود مگر؟ نسرین است که چهارمین هفته‌ی اعتصاب غذا است. فکر می‌کنم این صداها زیادی پایین است یا آن دیوارها زیادی بلند؟ کدام یک؟ نمی‌دانم.

یله می‌دهم خود را در خیابان‌های اسلو. نسرین ستوده هم‌چنان اما در اعتصاب غذا است.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

همه‌ی ظلم‌هایی که رفت، همه‌ی رکوردهای حسین رونقی ملکی


قصه این‌جا که رسید، همین‌جا که ایستاده‌ایم به تماشا؛ خبر داریم که «حسین رونقی ملکی اعتصاب غذای خشک‌اش را آغاز کرده است». کسی شنید و گفت: «حسین رونقی با این‌کارش به خودش شلیک» کرده است. اما این نبوده و نیست. چه کسی و کسانی به حسین شلیک کرده‌اند؟ همه چیز از ۲۲ آذر ماه ۱۳۸۸ شروع می‌شود:

ـ چهارده مأمور اطلاعات سپاه پاسداران وابسته به مرکز جرائم سازمان یافته شب هنگام به خانه حسین رونقی ملکی یورش می‌برند و با توهین و تهدید وارد خانه می‌شود. به محض ورود شروع به تهدید و بازرسی خانه کرده و به ترفندی برادر حسین رونقی ملکی را هم به خانه می‌کشند. هر دو برادر را بازداشت می‌کنند. حسین رونقی ملکی را بدون این‌که اجازه دهند لباس خانه‌اش را عوض کند همراه برادرش می‌برند به بازداشتگاهی در تبریز و یک روز به بند ۲ الف زندان اوین تهران که زیر نظر اطلاعات سپاه پاسداران و خارج از نظارت سازمان زندان‌ها است منتقل می‌کنند، بدون این‌که اطلاعی به خانواده مبنی بر محل نگهداری بدهند.

ـ خانواده حسین رونقی ملکی به شدت نسبت به اطلاع‌رسانی تهدید می‌شوند و مورد ارعاب قرار می‌گیرند، این مسأله باعث آن می‌شود که سه ماه دست‌گیری حسین رونقی در سایه‌ی بی‌خبری بماند. با استقاده از همین موضوع بازجویان پرونده از طریق آی دی‌های حسین رونقی ملکی با دوستان وی در فضای سایبر ارتباط برقرار می‌کنند تا بتوانند مواردی را علیه او کسب و ضبط کنند.

ـ سه ماه بعد از بازداشت حسین، اولین خبر از بازداشت او در تاریخ ۲۲ اسفند ماه ۱۳۸۸ منتشر می‌شود. دو روز بعد از آن روزنامه‌ی کیهان «در گزارشی اختصاصی» که معلوم نکرد آن زمان اطلاعات آن را از کجا به دست آورده گزارشی همراه با اتهامت سنگین علیه حسین رونقی مطرح و منتشر می‌کند. بعدها به خوبی مشخص می‌شود که این گزارش اختصاصی کیهان از کجا به دست آمده است؛ جملگی اتهاماتی که کیهان علیه این وبلاگ‌نویس منتشر کرده در کیفرخواست دادگاه مطرح و وی به خاطر همان اتهاماتی که روزنامه‌ی کیهان در مورد وی منتشر کرده به ۱۵ سال زندان محکوم می‌شود. گزارش اختصاصی کیهان می‌شود کیفرخواست حسین رونقی ملکی.

ـ حسین رونقی ملکی و برادرش در طول ماه‌های بازداشت به شدت مورد شکنجه قرار می‌گیرند. برادر وی، حسن رونقی که هیچ فعالیت سیاسی ندارد، در اثر شکنجه‌ها از ناحیه مهره‌های گردن آسیب می‌بیند. خانواده‌ی رونقی شکایتی را در این زمینه و هم‌چنین مطلبی که کیهان نوشته تنظیم و به مراجع قضایی شکایت می‌کنند، شکایتی که به هیچ جایی نمی‌رسد و تا به امروز هم نرسیده…

ـ عدم همکاری برای اعتراف تلویزیونی در ده ماه اول بازداشت سبب می‌شود که حسین رونقی ملکی در هفت ماه اول تنها سه بار ملاقات داشته باشد، از داشتن و دیدار با وکیل تا ماه هشتم ـ نهم بازداشت محروم باشد، تهدید به حبس‌های طولانی مدت شود، برای او حکم محاربه و اعدام در نظر گرفته شود، باعث می‌شود که ۱۰ ماه تمام در سلول‌های انفرادی بند ۲ الف در انفرادی یا سلول‌های دو یا سه نفره به سر ببرد، به گفته خانواده‌اش باعث می‌شود که بر اثر فشارها و شکنجه‌ها این وبلاگ‌نویسی که سالم به زندان رفته بود با ناراحتی و بیماری کلیوی روبه‌رو شود، این مسأله موجب آن شد که حسین رونقی ملکی تا به امروز هرگز به مرخصی نیاید، مورد رسیده‌گی پزشکی کامل قرار نگیرد و توصیه پزشکان متخصص و پزشکی قانونی مبنی بر آن‌که وی قادر به تحمل کیفر نیست نادیده گرفته شود.

ـ خانواده‌ی حسین رونقی ملکی برای دیدار با فرزندشان یا پی‌گیری پرونده باید هر هفته دست کم یک بار یا در بسیاری مواقع دو یا حتا سه بار مسافتی طولانی از شهر ملکان تبریز تا تهران را طی کنند و بازگردند. مسیر رفت و برگشت در حالت عادی یک شبانه روز کامل وقت می‌برد. آن‌هم تنها برای ۲۰ دقیقه ملاقات و یا مراجعه به مراجعی که هیچ‌گاه پاسخ‌گو هم نبوده‌اند. در حالت‌های دیگر این مدت زمان افزایش می‌یابد، مانند شب عید سالی که در آنیم و پدر حسین به خاطر پیدا نکردن وسیله‌ای برای برگشت به تبریز مجبور به ماندن چندین ساعت شب تا صبح در سرمای تهران شد و نوروز امسال را با بیماری از سر گذراند.

ـ حسین رونقی ملکی تنها ۲۰ دقیقه در هر هفته امکان ملاقات با خانواده‌اش را دارد و به غیر از این مانند همه‌ی زندانیان سیاسی در بند ۳۵۰ از حق تماس تلفنی با خانواده‌ی خود که در شهر ملکان تبریز زنده‌گی می‌کنند محروم است. اخبار حسین رونقی در طول یک سال و نیم گذشته حول و حوش بیماری وی و مواردی از اعتصاب غذاهای‌اش می‌چرخیده است، شاید تنها یک مادر بتواند درک کند حال مادری را که دورترها از فرزندش همواره دارد این اخبار را می‌شنود و دنبال می‌کند، پس عجیب نباید باشد بیماری گاه و بی‌گاه این مادر نگران و دور از فرزند…!

ـ حسین رونقی ملکی اکنون بیش از ۹۰۰ روز است که در زندان اوین بدون مرخصی به سر می‌برد، با مرخصی او ابتدا به ساکن اطلاعات سپاه پاسداران و مرکز جرائم سازمان یافته و در وهله‌ی بعدی قاضی پیرعباسی و منشی‌ دفترش که فردی به نام ستاری است مخالفت می‌کنند و هر بار به بهانه‌های واهی، هم‌چون فرار این وبلاگ‌نویس بعد از مرخصی، عدم اعتراف تلویزیونی و همکاری با بازجویان و… مخالفت می‌کنند.

ـ خانواده‌ی حسین رونقی در طول این ۹۰۰ روز تقریبن هر هفته به یکی از مراجعه قضایی دست کم یک نامه در مورد حسین نوشته و درخواست رسیده‌گی و کمک کرده‌اند که به جرأت می‌توان گفت ۹۸ درصد آن‌ها بدون پاسخ بوده و در ۲ درصد باقی‌مانده که پاسخ داده شده کمک و رسیده‌گی آن‌چنانی انجام نگرفته است.

ـ حسین رونقی ملکی این روزها در چهارمین اعتصاب غذای خود به سر می‌برد، فشار برای اخذ اعتراف‌های تلویزیونی، صدور حکم ۱۵ سال زندان، تهدید و فشار بر روی اعضای خانواده، نگهداری طولانی مدت در سلول‌های انفرادی و اطاله‌ی دادرسی، عدم رسیده‌گی پزشکی و ندادن مرخصی از جمله موارد اعتراضی این وبلاگ‌نویس برای شروع اعتصاب غذا بوده است، وی از روز گذشته اعتصاب غذای خشک خود را آغاز کرده است.

ـ خانواده‌ی حسین رونقی از ابتدای بازداشت تاکنون بارها مورد تهدید چه به صورت تلفنی  چه به صورت احضار به اداره‌ی اطلاعات قرار گرفته‌اند. برادر رونقی که حدود یک ماه در ابتدا بازداشت شده و مورد شکنجه قرار گرفته بود، با قید وثیقه‌ی ۸۰ میلیونی از زندان آزاد شد در حالی که دارای هیچ فعالیت سیاسی نبود. وی چندین بار مورد تهدید قرار گرفته و طی روزهای گذشته نیز بار دیگر از طرف اطلاعات سپاه پاسدران تهدید شده است. مادر حسین رونقی به خاطر مصاحبه و اطلاع‌رسانی در مورد فرزندش بارها با تماس مأموران امنیتی مواجه و دوبار به اداره‌ی اطلاعات احضار شده است. پدر حسین رونقی ملکی بارها به خاطر پی‌گیری پرونده‌ی حسین رونقی ملکی و دفاع از حقوق قانونی فرزندش تهدید به بازداشت شده است و به اداره اطلاعات احضار شده است. طی روزهای گذشته وی بار دیگر برای بازجویی به اداره‌ی اطلاعات احضار شده بود.

ـ حسین رونقی ملکی به خاطر ناراحتی کلیه از اواسط دوره‌ی بازداشت در سلول‌های انفرادی بند ۲ الف سپاه پاسداران دچار مشکل جسمی شد، عدم رسیده‌گی پزشکی کامل در ماه‌های ابتدایی موجب حاد شدن وضعیت وی شد. با این‌که وی نیاز به عمل جراحی زیر نظر پزشکان متخصص داشت، اما اعزام وی به بیمارستان با تأخیری چهار ماهه مواجه شد و همین مسأله موجب از بین رفتن یکی از کلیه‌های این وبلاگ‌نویس به طور کامل شد. وی تاکنون چهار بار مورد عمل جراحی قرار گرفته که هر کدام با تأخیر صورت گرفته است. اصرار بر نگهداری وی در زندان، هر چند که به صورت گاه و بی گاه به بیمارستان اعزام و مورد آزمایش قرار می‌گرفت، موجب حادتر شدن وضعیت کلیه‌های وی شد و کلیه دیگر وی نیز آسیب دید. با این همه‌ اصرار خانواده برای گرفتن مرخصی در مقابل اصرار مرکز مبارزه با جرائم سازمان یافته اطلاعات سپاه پاسداران بی‌نتیجه ماند.

ـ حسین رونقی ملکی از درون زندان به دادستان تهران، رئیس قوه قضاییه، محمود احمدی‌نژاد  و رهبر جمهوری اسلامی ایران نامه نوشته و شرح وضعیت خود را بازگو کرد، اما به هیچ‌کدام از این نامه پاسخی داده نشد و به جای آن وی در زندان تهدید به گشایش پرونده‌ی تازه شد و تحت فشار قرار گرفت.

ـ در میان وبلاگ‌نویس‌های اپوزوسیون و منتقد جمهوری اسلامی حسین رونقی ملکی سنگین‌ترین حکم زندان(نه اعدام) را تاکنون گرفته است. به گفته‌ی خود بازجویان حسین رونقی ملکی صدور این حکم سنگین به علت عدم همکاری حسین رونقی ملکی با آن‌ها بوده است.

ـ در طول دو سال و نیم گذشته رونقی تنها ۵ ـ ۶ بار ملاقات حضوری داشته است و با وجود این‌که خانواده‌ی وی در شهرستان هستند، امکان این حق قانونی به طور مرتب برای وی فراهم نبوده است. سه مورد از این ملاقات‌ها در ده  ماه اول بازداشت بوده که دلیل آن نیز نبود حسین رونقی در بند عمومی و امکان ملاقات کابینی بوده است. وی هم اکنون در حالی در بیمارستان به سر می‌برد که از روز گذشته ملاقات‌های وی تنها به روزهای از پیش تعیین شده‌ی ملاقات زندان تغییر پیدا کرده بود…

ـ  و آخرین خبر این‌که حسین رونقی ملکی به درخواست پزشکان‌اش اعتصاب خشک خود را شکسته و به اعتصاب غذای‌اش در حالت تر اداده می‌دهد…

بعد نوشت:

  • سیزدهمین رو اعتصاب غذای حسین است، اعتصاب غذا برای آدم سالم خطر دارد چه برسد به کسی که بیماری هم دارد. دو تن از دوستان عزیزم ساعتی قبل با حسین در بیمارستان ملاقات  کردند، وضعیت عمومی‌اش در حال حاضر خوب بوده، اجازه ملاقات ابتدا نمی‌دادند و نمی‌گذاشتند دوستان وارد شوند، خود حسین بلند می‌شود بیرون از اتاق می‌آید و خوش‌بختانه امکان ملاقات فراهم می‌شود. دوستان از حسین می‌خواهند که اعتصاب‌اش را بشکند و از طرق دیگر حقوق قانونی خودش را مطالبه کند، متأسفانه قبول نکرده و هم‌چنان به اعتصاب غذای‌ ترش ادامه می‌دهد.

مدیار

 

 

 

Posted in حقوق بشر, وبلاگستان

Tags: , , , ,

انتقال دو ساعته حسین رونقی ملکی به بیمارستانی خارج از زندان


حسین رونقی ملکی وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر که از شنبه‌ی هفته‌ی گذشته دست به اعتصاب غذا زده بود، ظهر امروز در پی وضعیت بد جسمی به بیمارستانی خارج از زندان منتقل و با وجود وضعیت بد جسمی و علی‌رغم توصیه‌ی پزشکان مبنی بر بستری شدن و انجام مراحل درمانی به زندان اوین بازگردانده شد.

این وبلاگ‌نویس که در هشتمین روز اعتصاب غذا به سر می‌برد، امروز به بیمارستان هاشمی‌نژاد تهران منتقل شد. مأموران امنیتی با رفتار اهانت‌آمیز  و تهدیدهای مکرر موجب رنجش و آزار حسین رونقی و خانواده‌اش شدند.

با وجود این‌که بنابر توصیه پزشکان رونقی از سه ماه پیش باید بستری شده و مراحل درمانی‌اش را طی کند، مأموران امنیتی اجازه‌ی بستری شدن مجدد را به وی نداده و او را پس از دو ساعت به زندان بازگرداندند.

رونقی طی روزهای گذشته نیز به علت وضعیت بد جسمی شبانه به بیمارستان طالقانی تهران منتقل و پس از انجام آزمایشاتی به زندان بازگردانده شده بود.

وی شنبه‌ی هفته‌ی گذشته با انتشار نامه‌ای خطاب به رهبر جمهوری اسلامی از آغاز اعتصاب غذای خود خبر داده بود. رونقی در قسمتی از نامه نوشته بود: «اینجانب در اعتراض به این رویه های غیر قانونی از تاریخ ششم خرداد ۱۳۹۱ اعلام اعتصاب غذا می کنم و مسوولیت حفظ جان من بر عهده مسوولان جمهوری اسلامی است. این اعتصاب غذا در اعتراض به ناروایی ها و شکایت از دخالت های سازمان اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات در امور قضایی و سلب استقلال این قوه و تلاش برای احیای قانون اساسی، آیین دادرسی، استقلال قضایی و احیای حقوق زندانیان سیاسی و خانواده هایشان نظیر برخورداری از مرخصی، تلفن، ملاقات و غیره است.»

این وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر هم اکنون دو سال و نیم است که بدون مرخصی در زندان اوین به سر می‌برد. وی در تاریخ ۲۲ آذر ماه ۱۳۸۸ در شهر ملکان در نزدیکی تبریز بازداشت و بلافاصله به بند ۲ الف زندان اوین منتقل شد. وی مدت ۱۰ ماه را در سلول‌های انفرادی این بند زندان اوین تحت فشارهای روحی و جسمی برای اخذ مصاحبه و اعترافات تلویزیونی قرار گرفت و سرانجام از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی به ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم شد.

این حکم از سوی دادگاه تجدید نظر استان تهران به تأیید رسیده و این وبلاگ‌نویس هم اکنون با وجود بیماری و نیاز مبرم به درمان پزشکی در حال سپری کردن دوران محکومیت خود در بند ۳۵۰ زندان اوین است. وی بیش‌ از ۹۰۰ روز است که بدون حتا یک ساعت مرخصی به صورت مداوم در زندان به سر می‌برد.

پایان پیام

 

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , ,

ربابه رضایی: جرم رضا شهابی کارگر بودن است


مجتبی سمیع‌نژاد: رضا شهابی از اعضای سندیکای کارکنان شرکت واحد که حدود ۱۹ ماه است که در زندان اوین در بازداشت به سر می‌برد، از چهارم آذرماه در اعتراض به «بلاتکلیفی» و ادامه بازداشتش دست به اعتصاب غذا زده است.
ربابه رضایی همسر این فعال کارگری در گفت‌وگو با «خانه حقوق بشر ایران» با ابراز نگرانی از وضعیت همسرش گفت: «روز گذشته به خاطر وخامت وضعیت جسمی او را از زندان به بدترین بیمارستان ممکن منتقل کرده‌اند. در بیمارستان امام خمینی تهران به هیچ عنوان به وضعیت او رسیدگی نمی‌کنند. انگار که می‌خواستند از سر خودشان باز کنند، او را آورده‌اند این بیمارستان به امید خدا ول کرده‌اند، هیچ رسیدگی نمی کنند.»
ربابه رضایی در مورد آخرین وضعیت وی گفت: «با او ملاقات کردیم، وضعیت جسمی‌اش همانطوری است که در زندان بود و اعتصاب غذای ۲۲ روزه‌اش وضعیت‌اش را بسیار نگران کننده کرده است. ما به بسیار نگرانی سلامتیش هستیم.»
خانم رضایی به وضعیت جسمی همسرش اشاره کرده و گفت: «رضا از ناراحتی کبد و کلیه رنج  می‌برد و چهار مهره گردن او از بین رفته است و باید تحت عمل قرار گیرد. به علاوه‌ی این‌ها بازداشت طولانی مدت او را از نظر روحی و روانی تحلیل برده است.»
بنابر گفتهٔ پزشکان غضروف بین تعدادی از مهره‌های ستون فقرات‌ رضا شهابی از بین رفته و به دلیل فشار مهره‌ها روی اعصاب نخاعی، احتمال از کار افتادن دست و پای چپ او وجود دارد. این مسأله سبب شد که وی در اواخر آبان ماه ۱۳۸۹ جهت انجام معاینات پزشکی به بیمارستانی خارج از زندان منتقل شود..
همسر این فعال کارگری ‌که نزدیک به ۱۹ ماه است در بازداشت به سر می‌برد و با اشاره این‌که خرداد ماه دادگاه وی برگزار شده و هنوز حکمی صادر نشده است، گفت: «در این چند روز که در اعتصاب غذا است، به هر کجا  و هر مسئولی که فکرش را بکنید مراجعه کرده‌ایم، همه گفته‌اند که به وضعیتش رسیدگی می‌کنیم، اما همه در حد حرف بود و هیچ‌کس رسیدگی نکرده است. تنها کاری که کردند، همین بود که دیروز او را به بیمارستان منتقل کردند.»
ربابه رضایی ادامه داد: «مسئولین تنها می‌گویند که بگویید اعتصابش را بشکند. آخر باید توجهی کنند و تکلیفش را مشخص کنند که اعتصابش را بشکند. آزادش کنید بعد از این همه مدت. فقط او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند و انگار که نه انگار. فکر کنم زندان بود وضعیت بهتری داشت.»
رضا شهابی فعال کارگری و عضو هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد است. این فعال کارگری سال ۱۳۸۴ به دلیل فعالیت‌ در سندیکای کارگران شرکت واحد از کار تعلیق شد.
شهابی در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ در محل کارش توسط مأموران امنیتی بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. برای این فعال کارگری در مهر ماه سال گذشته قرار وثیقه صادر شد، اما مسئولین قضایی از قبول وثیقه خودداری کرده بودند. بازجویان شهابی به خانواده وی گفته بودند دلیل آزاد نشدن او به خاطر «همکاری» نکردنش بوده است و «تا زمانی که به  این وضعیت ادامه دهد، آزاد نخواهد شد.»
خانم رضایی گفت که اتهام وی «ارتباط با بیگانه» عنوان شده و به بازداشت طولانی مدت همسرش اشاره کرد و گفت: «کاری انجام نداده که بخواهند حکمی برای آن صادر کنند و بتوانند آن را ثابت کنند. بی‌جهت او را در زندان نگه داشته‌اند تا ببینند می‌توانند اتهامی در بیاورند و آن را به او بزنند یا نه. وگرنه یک راننده شرکت واحد چه کاری می‌تواند انجام بدهد که جرم باشد؟ یک رانندگی که صحب تا شب با راننده‌های دیگر و مسافران سر و کار داشته است چه کاری می‌خواهد بکند که مصداق جرم باشد؟»
طی روزهای گذشته تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی از با انتشار نامه‌ای از رضا شهابی خواسته بودند که به اعتصاب خود پایان دهد. همسر شهابی با بیان این‌که آقای شهابی از این درخواست‌ها مطلع شده است گفت: «در جریان این پیام‌ها قرار گرفته است، اما اعتصابش را نشکسته است. او می‌خواهد تا زمانی که آزاد نشده به اعتصاب غذایش ادامه بدهد. وقتی قرار باشد که اعتصابش رابشکند، اما به وضعیتش رسیدگی نشود هیچ فایده‌ای ندارد.»
ربابه رضایی از مسئولان می‌خواهد که «اول از همه او را به یک بیمارستانی منتقل کنند که به وضعیتش رسیدگی شود». او گفت: «همسر من گوشت قربانی نیست که او را به چنین بیمارستانی فرستادند که فقط او را از این بخش به آن بخش پاس بدهند، دست کم او را به بیمارستان خوب منتقل کنند که هم به وضعیتش رسیدگی شود و هم  مورد عمل جراحی قرار گیرد. من از مسئولان قضایی می‌خواهم که همسرم را آزاد کنند، چرا که هیچ جرمی مرتکب نشده است، تنها جرم او کارگر بودنش است. مسئولان باید او را از زندان آزاد کنند، فکر نکنند که او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند همه چیز تمام شده است، به وضعیت جسمی  او رسیدگی کنند و او را از زندان آزاد کنند.»

این مصحبه در خانه حقوق بشر ایران منتشر شده است.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

حسن ذهابیان: به جای کمک به فرزندم بعد از اعتصاب غذا، او را به سلول انفرادی بردند


مجتبی سمیع‌نژاد: اشکان ذهابیان دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه فردوسی مشهد در اعتراض به ادامه بازداشت، نگهداری وی در بند مجرمان خطرناک و قانلان، عدم رسیدگی پزشکی و وضعیت نامناسب در زندان بابل از روز شنبه دست اعتصاب غذای نامحدود زده است.

حسن ذهابیان پدر این زندانی با اعلام این خبر به «خانه حقوق بشر ایران» گفت: امروز نیز از زندان تماس داشتیم و فهمیدم که به جای این‌که به وضعیت او رسیدگی کنند و صدای‌اش را بشنوند، از صبح امروز او را به سلول انفرادی منتقل کرده‌اند. از موقعی هم که به سلول انفرادی منتقل شده دیگر خبری از وضعیت‌اش نداریم و به شدت نگران وضعیت‌اش هستیم.

از حسن ذهابیان پدر این فعال دانشجویی در مورد دلیل اعتصاب غذای فرزندش سوال کردم که وی گفت: « با توجه به آخرین ملاقاتی که هفته گذشته با وی در زندان داشتم و وی صحبت کرد، چندین دلیل برای اعتصاب‌اش وجود دارد. اولین اعتراض اشکان به این مسأله بود که به چه دلیلی ایشان در بند قاتلان و مجرمان خطرناک نگهداری می‌شود، شرایط بد زندان از نظر بهداشتی و امکانات، نامناسب بودن وضعیت جسمی و روحی اشکان که با عدم رسیدگی لازم مواجه شده است. اشکان از وضعیت جسمی بدی برخوردار است، خونریزی معده دارد، اما مسئولان زندان هیچ‌گونه ترتیب اثری نسبت به این قضیه نمی‌دهند. بارها هم خود من مراجعه کردم به مسئولین برای این قضیه اما متاسفانه هیچ‌گاه جوابی به من ندادند.»

وی در ادامه به «خانه»ی ما گفت یکی از علت‌های دیگری که اشکان دست به اعتصاب غذا زده و در واقع مهم‌ترین دلیل آن هم هست این مسأله است که اشکان سه ماه از دوران محکومیت‌اش را سپری کرده است که یعنی نیمی از دوران محکومیت اما با آزادی مشروط او موافقت نمی‌کنند. این در حالی است که در همین چند روز زندانیانی با استفاده از قانون آزادی مشروط از زندان آزاد شدند. خودشان اعلام کردند که ۱۰۰ زندانی با استفاده از آزادی مشروط از زندان آزاد می‌شوند. پس چرا این آزادی برای زندانی ما اتفاق نمی‌افتد؟ کجا است این آزادی که وعده‌اش را داده بودند؟ اشکان زندانی‌ای است که واقعا بی‌گناه در زندان است»

حسن ذهابیان در مورد علت بازداشت فرزندش گفت: «من واقعا نمی‌دانم، پسر من مگر چه کاری انجام داده است که این کارها را با او می‌کنند؟ برای من جای سوال است این‌ها؟ اشکان را بازداشت کردند و حدود ۵۰ روز بردند در بازداشتگاه ساری و در انفرادی نگاه داشتند بدون هیچ دلیل خاصی. حتا در پرونده اشکان هیچ دلیل خاصی برای بازداشت دوباره اشکان نبود. حتا وکیل اشکان هم بعد از مطالعه پرونده گفته بود که هیچ مدرک و سندی دال بر مجرمیت در پرونده نیست و هیچ دلیلی برای صدور حکم شش ماه زندان برای وی وجود ندارد.»

از پدر اشکان ذهابیان در مورد پیگیری‌هایی که در مورد وضعیت فرزندش انجام داده سوال پرسیدم که وی به خبرنگار «خانه حقوق بشر » گفت: «من بارها به مسئولین قضایی مراجعه کردم، به آن گفتم نکنید این‌ کارها را. این پسر را هل ندهید و او را ته دره نیاندازید با این کارها. بگذارید درس‌اش را بخواند. شما اشکان را محروم از تحصیل، محروم از حقوق اجتماعی، اصلا محروم از همه چیز کردید.  پس پسر من باید چه کار کند؟ چگونه در این کشور زنده‌گی کند؟ من همه‌ی این حرف‌ها در اداره‌ی اطلاعات هم زده‌ام، همان‌جا گفتم وقتی او را از همه چیز محروم می‌کنید یعنی این که زنده‌گی برای این پسر نه. چرا این کارها را با بچه‌ی من می‌کنند؟ چرا او را انقدر اذیت می‌کنند؟ مگر بچه‌ی من چه گفته  و چه کار کرده است»

وی در مورد اتهامات اشکان ذهابیان گفت: «یک‌سری اتهاماتی مبنی بر این که مصاحبه کرده است و چه چه که برای هیچ کدام هم سندی وجود نداشته است. اتهام زده‌اند و پرسیده‌اند که برای چه رفته با مراجع تقلید دیدار کرده است! چرا پیش آیت‌الله صانعی و وحید خراسانی رفته است؟ پرسیده‌اند که چرا با این آقایان ملاقات داشته است؟ سوال من این است که چرا نباید داشته باشد؟ مگر این‌ها مراجع تفلید ما نیستند؟ من نمی‌دانم این حرف‌ها و سوال‌ها یعنی چه و چرا چنین سوالات و مسائلی در پرونده بوده است. مگر دیدار کردن با مراجعه تقلید و هر کسی تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت است؟ چگونه چنین چیزهایی را مطرح می‌کنند؟»

این فعال دانشجویی رای اولین بار در تاریخ ۲۶  خرداد سال ۸۸ تنها چهار روز پس از انتخابات پرمناقشه ریاست جمهوری در ایران، در جریان تجمع دانشجویان دانشگاه مازندران، در اثر ضرب و شتم شدید نیروهای انصار بی هوش و سپس توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شد. پدر وی در این خصوص می‌گوید: «در انتخابات سال ۸۸ اشکان در ستاد آقایان کروبی و موسوی بوده و فعالیت داشته است، که برای آن هم بازداشت شده بود. آن مسائل و قضایا گذشت، بعد از آن اشکان داشت زندگی‌اش را می‌کرد، اما باز هم او را بازداشت می‌کنند چنین وضعیتی برای وی رقم می‌زنند که حالا در زندان دست به اعتصاب غذا بزند. امروز هم که او را به زندان انفرادی دوباره منتقل کردند. آن هم بعد از یک ماه یک روزه گرفته بود و حالا در اعتصاب غذا هم هست. وضعیت جسمی مناسبی هم که ندارد با این وجود به جای این که بیایند مساعدت کنند او را دوباره به سلول انفرادی برده‌اند.»

پدر اشکان ذهابیان در آخر از مسئولین قوه قضاییه  می‌خواهد که:

«من از رئیس محترم قوه قضاییه و مسئولین کشور تقاضا می‌کنم با توجه به این‌که بی‌گناهی فرزند من ثابت شده و روشن است، فرزندم را آزاد کنند. من هیچ‌گاه مصاحبه‌ای نداشتم و هیچ سخنی جایی نگفته‌ام و به کسی هم توهین نکرده‌ام، ولی حالا به همه خواهم گفت که فرزند مرا بی‌گناه بازداشت کرده‌اند و در زندان با این وضعیت نگه داشته‌اند.

مادر اشکان دیروز نامه‌ای نوشت و من همان دیروز این نامه را به مدیر کل اداره اطلاعات استان، به داستان محترم، به اداره اطلاعات بابل و به هر جایی که می‌شد دادم، اما حتا یک ملاقات به من نمی‌دهند به من که بروم و حرف‌ام را بزنم. یعنی این است عدالت محوری؟ عدالت محوری‌شان این بود؟ ده بار می‌روم به هر کدام از این ادارات و می‌خواهم که یک مسئول بیاید و جواب من را بدهد، اما هیچ‌کس جواب ما را هم نمی‌دهد. ما را مثل توپ فوتبال پاس می‌دهند به یک‌دیگر. می‌روم پیش رئیس زندان، می‌گوید برو پیش رئیس اداره اطلاعات، پیش رئیس اداره اطلاعات می‌روم می‌گوید من اصلا خبر ندارم که رئیس زندان چه می‌گوید. می‌روم پیش قاضی، قاضی می‌گوید دادستان، دادستان می‌گوید فلان‌جا. سر آخر هم کسی جواب ما را نمی دهد. من از آن‌ها که می‌توانند می‌خواهم به داد فرزند من برسند. فرزند من در زندان خونریزی معده کرده است، دارد توی زندان از بین می‌رود. او را آزاد کنید.»

اشکان ذهابیان عضو شورای عمومی دفتر تحکیم ۱۲ اردیبهشت ماه سال جاری در پی احضار و مراجعه به اداره اطلاعات ساری بازداشت شد. وی ۴۳ روز در سلول‌های انفرادی در بازداشتگاه اطلاعات شهر ساری به سر برد و سپس برای سپری کردن دوران محکومیت راهی  زندان متی کلا بابل شد.

این مصاحبه در خانه حقوق بشر ایران منتشر شده است.

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , ,

فاطمه عرب‌سرخی: ترجیح می‌دهیم پدر در اعتصاب غذا بماند تا به هدفش برسد


فیض‌الله عرب‌سرخی، عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است که هم اکنون در زندان به همراه ۱۱ تن دیگر در سومین روز اعتصاب غذا به سر می‌برد.

فیض‌الله عرب‌سرخی،  به همراه ۱۱ زندانی سیاسی دیگر در بند ۳۵۰ زندان اوین از روز ۲۸ خرداد ماه اعلام کرد که در اعتراض به کشته شدن هاله سحابی و هدی صابر دست به اعتصاب غذای«نامحدود» می‌زنند. آن‌ها در بخشی از بیانه خود آورده بودند: « ما ضمن اعلام تسلیت و همدردی با خانواده همه ی این شهدا، به ویژه خانواده های هم زندانیان عزیز از دست رفته‌مان، هاله سحابی و هدی صابر و مردم متین و صبور ایران، از روز ۲۸ خرداد (شنبه)اعتصاب غذای اعتراضی خود را آغاز می کنیم. امید که به مثابه روزه داری، مورد رضایت خداوند و مردم عزیز و بازماندگان همه شهدای جنبش قرار گیرد.»

فیض‌الله عرب‌سرخی که یکی از اعتصاب کنندگان است در تاریخ ۱۶ تیر ماه سال ۱۳۸۸ در ادامه‌ی بازداشت گسترده فعالین سیاسی و مطبوعاتی که بعد از انتخابات آغاز شده بود، دستگیر و به سلول‌های انفرادی زندان اوین منتقل شد.  دادگاه وی در بهمن ماه همان سال برگزار و وی با اتهامات «اقدام علیه امنیت کشور و تبلیغ علیه نظام» به شش سال زندان محکوم شد که این حکم در دادگاه تجدیدنظر عینا به تایید رسید.

در خصوص آخرین وضعیت این عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در سومین روز اعتصاب غذا با دختر وی فاطمه عرب‌سرخی گفت‌وگو کرده‌ام.

روز جاری عرب‌سرخی و برخی دیگر از زندانیان با خانواده‌های خود ملاقات کردند، فاطمه عرب‌سرخی در این خصوص به خانه حقوق بشر ایران گفت: «مادرم امروز به ملاقات پدرم در زندان رفته بودند، فضایی که در ملاقات دیده بودند از روحیه‌های قوی و خوب زندانیان حکایت می کرد. پدر کمی رنگ‌شان پریده و زرد شده بود، اما از نظر روحی بسیار سرحال و خوب بودند. ایشان علاوه بر اعتصاب غذا روزه هم هستند و روزه هم در شرایط زندان از نظر روحی هر کسی را قوی می‌کند.»

یکی از شاخصه‌های اعتصاب غذای ۱۲ زندانی زندان اوین این است که در بیانیه خود برای آغاز اعتصاب غذا هیچ خواسته‌ای مطرح نکرده و تنها گفته‌اند که اعتصاب غذا را نامحدود ادامه خواهند داد. از عرب‌سرخی در مورد خواسته و یا پیام این ۱۲ زندان سوال کردم که وی پاسخ داد: «حقیقت این است که اصل این اعتصاب غذا، اعتراض به مجموعه اتفاقاتی است که در مورد خانم هاله سحابی و هدی صابر بود شروع شد، درخواستی که در بیانه‌ی اول هم شاید به عنوان درخواست مطرح نشد، ولی این بحث مطرح بود که این زندانیان خواهان پیگیری ماجرای شهید شدن این دو عزیز هستند.»

زندانیان که دست به اعتصاب غذا می‌زنند نیاز به مراقبت پزشکی به صورت دائم دارند، کما این‌که عدم توجه به چنین مساله‌ای از سوی مسئولین زندان اوین منجر به درگذشت هدی صابر شد. اتفاقی که در زندان اوین مرسوم بوده و از نمونه‌ی آن در سال‌های قبل می‌توان به اکبر محمدی اشاره کرد که در نهمین روز اعتصاب غذا جان خود را از دست داد. در مورد رسیدگی پزشکی از فاطمه عرب سرخی سوال می‌کنم که آیا به صورت دائم هست و این زندانیان که در اعتصاب هستند مورد رسیدگی دائم پزشکی قرار می‌گیرند یا خیر؟

«بله این‌طور که پدر امروز عنوان کردند، روزی دو بار به این دوستان سر می‌زنند و آن‌ها را معاینه‌ی پزشکی می‌کنند، ولی به هر حال ما حدس‌مان این است که فعلا این معاینه صورت می‌گیرد که ببینند آیا این ۱۲ نفر در اعتصاب غذا هستند یا نه؟ در هر صورت تا امروز که روزی دوباره چک شده‌اند.»

فیض‌الله عرب‌‌سرخی و ۱۱ زندانی دیگر زندان اوین اعلام کرده‌اند که اعتصاب غذای خود را به صورت نامحدود ادامه خواهند داد، فاطمه عرب‌سرخی نیز می‌گوید که پدرش امروز گفته است که قصد شکستن اعتصاب غذا را نداشته و آن را تا زمانی این اتفاقات پیگری نشود آن را ادامه خواهند داد.

فاطمه عرب‌سرخی در مورد وضعیت جسمی پدرش قبل از این اعتصاب غذا به “خانه” ما گفت: «بیماری خاصی که نداشتند، اما به هر حال پدر من ۵۳ سال سن دارند و دو سال است که در زندان است و این زندان برای ایشان از نظر جسمی فرسایشی بوده است. چرا که ایشان در شرایط عادی نبوده‌اند. مدت زیادی در انفرادی بند ۲ الف سپاه بوده‌اند. بعد از هم که از انفرادی خارج شده‌اند در اتاق‌های چند نفره  بوده‌اند. در واقع ایشان زمانی که برای اجرای حکم بازداشت شدند به بند عمومی منتقل شدند. به مرخصی هم که آمدند سعی کردند که به درمان بپردازند، اما در واقع پدر مشکلاتی پیدا کرده‌اند در این دو سال. در این‌جا حالا فقط بحث پدر من مطرح نیست، بقیه دوستانی که در اعتصاب غذا هستند مثل آقای قدیانی مشکل جدی قلبی دارند که حتا روزه هم نمی‌توانند بگیرند به خاطر قرص‌هایی که باید مصرف بکنند. خیلی از این عزیزان با توجه به سنی که دارند اعتصاب غذا خطر جدی می‌تواند برای‌شان به همراه داشته باشد.»

روز گذشته مریم قدس همسر فیض‌الله عرب‌سرخی با انتشار نامه‌ای از همسرش خواست که به اعتصاب غذا ادامه بدهد، از عرب‌سرخی سوال می کنم که دلیل این درخواست چه بوده و آیا ایشان نیز با ادامه‌ی اعتصاب غذای پدر موافق هستند؟ وی به خانه حقوق بشر ایران در این مورد گفت: «حقیقت این است که برای من دو موضوع سر این قضیه وجود دارد، نخست این که ایشان پدر من هستند و به لحاظ عاطفی و احساسی هر روزی که می‌گذرد من هر یک لقمه غذایی که می خواهم بخورم، مدام به این فکر می‌کنم که پدرم و دوستان‌شان الان در چه موقعیتی هستند و سر این موضوع اذیت می‌شوم. به همین دلیل دوست دارم که پدرم اعتصابش را بشکند.»

وی ادامه داد: «اما موضوع دیگر این است که در این دو سال هر باری که پدر حتا به مرخصی آمدند، آن‌قدر شرمنده دوستان دیگری که در حال هزینه داده بودند شدیم، چه دوستانی که عزیزی را از دست داده‌اند و چه کسانی که عزیزی را در زندان دارند و در این دو سال حتا یک روز به مرخصی نیامده‌اند که ترجیح می‌دهیم پدر در اعتصاب غذا بمانند تا به هدف‌شان برسند. در واقع هدف‌شان آن‌قدر برای ما پررنگ است که چنین مساله‌ای را عنوان کردیم. خانواده هاله سحابی و هدی صابر از دوستان نزدیک بودند و آن‌قدر این غم برای ما ملموس بود که روزی که برای آقای صابر چنین اتفاقی افتاد من فکر می‌کردم برای پدر خودم این اتفاق افتاده است. به همین خاطر احقاق حق ایشان از هر چیزی در این میان مهم‌تر است.»

و سخن آخر: «ما بعد از انتخابات سال ۸۸ با حجم بالای زندانی در ایران مواجه شدیم، اما قبل از آن هم خیلی از دوستان بودند که در جریانات مشابه بازداشت می‌شدند، سال‌ها در زندان می‌ماندند، نمونه‌ آن همین آقای باقی است که امروز در سومین روز اعتصاب غذا آزاد شد. به نظرم آن دوره در بسیاری از موارد برخوردی که با اعتصاب غذا می‌شد متفاوت بود. من حتا در خاطرات آقای سازگارا می‌خواندم که وقتی کسی وارد اعتصاب غذا می‌شد، آن‌قدر مراقب بودند که منجر به فوت کسی نشود، چرا که فکر می‌کردند حتا اگر مساله‌ای انسانی را بگذاریم کنار چنین مساله‌ای برای خودشان هم بد شود. البته در مواردی هم برخوردهای مشابه این دیده شده بود اما شاید برایمان تا این حد ملموس نبود اینگونه که حالا می‌بینیم که آقای صابر در اعتراض به یک اتفاق واقعا تکان‌دهنده، اتفاقی که برای هاله سحابی افتاد اتفاقی نیست که به سادگی بتوان از آن گذشت، اعتصاب غذا می‌کند و آن‌ها با یک اعتصاب کننده این‌چنین برخورد می‌کنند. نه تنها ایشان را مداوا نمی‌کنند، بلکه ایشان را به بهداری منتقل می‌کنند و آن‌جا ایشان را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند و با آن وضعیت ایشان را به بند باز می‌گردانند. جای تاسف عمیق دارد، ما جاهایی دیگر فکر می‌کردیم که  یک خط قرمزهایی وجود دارد که از آن جلوتر دیگر کسی قدم نمی‌گذارد. ولی الان فکر می کنم که ما اگر حتا بخواهیم در زندان هم اعتراضی بکنیم به یک برخورد غیرانسانی، برخورد غیرانسانی‌تری  با ما می‌کنند. دیگر نمی‌دانیم راه چاره چیست و با این اتفاقات دیگر هیچ باب صحبت و مذاکره‌ای باز نمی‌ماند. با بستن این راه‌ها است که ما می‌رسیم به اعتصاب غذای عده‌ایی در زندان که ما نمی‌دانیم به کجا منجر می‌شود و چه سرنوشتی در انتظار اعتصاب کنندگان است. این‌قدر این قضیه غیر قابل پیش‌بینی است که ما را دچار سردرگمی کرده است و ما حتا امروز نمی‌دانستیم که می‌توانند خانواده‌ها ملاقات کنند یا نه. من نمی‌دانم که این قضیه به کجا می‌انجامد، اما امیدوارم که کمی عاقلانه‌تر در این مورد فکر شود تا به آن نقطه‌ای که برای همه بهتر است برسیم، چرا که این قضیه تنها برای ما نیست و سوی دیگر آن بخشی از حکومت قرار دارد و سود و زیان این اتفاق دو طرفه خواهد بود که در واقع از همه‌ی جهات هم بد خواهد بود.»

این مصاحبه برای خانه حقوق بشر ایران گرفته شده و در آن‌جا منتشر شده است

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , ,

هنوز اسب سیاه و سرکش به این نطع سیاه می‌راند


هنوز اسب سیاه و سرکش به این نطع سیاه می‌راند، شرزین قصه را می‌گویم، همان که گفتند «خردنامه» انکار کن و پاسخ داد که چون «خردنامه» نخوانده‌اید، بر انکار چون ایستاده‌اید. همان که از «شرف اهل قلم» لقب‌اش داده‌اند، نشانی درست برگزیده‌اند.

دو سال از زندانی بودن احمد زیدآبادی گذشت، بی‌آنکه اعترافی کند به خواست‌شان، بدون یک روز مرخصی، بی‌آنکه وضع و حال‌اش در زندان رجایی‌شهر به از اینی باشد که هست. من مبهوت فکر می‌کنم چه‌گونه زندان حضور مردی چو او را می‌تواند تحمل کند؟ بی‌راه و اغراق نیست، روضه‌خوانی برای یک زندانی  و قهرمان سازی کلیشه‌ای هم نیست، بعضی‌ها آن‌قدر دارند در چنته که هر مکانی تحمل‌شان را ندارد. اینان که این روزها به خاطر عقیده به زندان‌اند، همه و همه در ظرف تحمل کوچک جمهوری اسلامی جای نگرفته‌اند. زندان اوین و رجایی‌شهر و کهریزک و غیره هم ظرف دیگر تحمل جمهوری اسلامی است و این ظرف نیز تحملی دارد، چه‌گونه زیدآبادی را تحمل می‌کند من نمی‌دانم. اما می‌دانم که آن دیوارها را درد می‌دهد حضورش و این دردها می‌رسد به تن آن‌ها که باید برسد.

گر چه خودش درد دارد و همسر و فرزندان‌اش در این دو سال سختی‌ها و ملامت‌ها کشیده‌اند. این روزها را چه‌گونه باید جبران کرد؟ نوشتن و گفتن دو سال زندان شاید حتا راحت باشد، اما چشیدن طعم زندان حتا برای یک روز حکایتی است که نوشتن‌اش به مثنوی می‌زند.

احمد زیدآبادی هنوز زندانی است، این روزها سال روز بازداشت خیلی‌ها است که از دو سال قبل به زندان هستند و هنوز طعم یک روز آزادی را هم نچشیده‌اند، احمد زیدآبادی، ضیا نبوی و عاطفه نبوی و مجید دری که همین روز ۲۵ خرداد سالروز بازداشت‌شان است. پیمان عارف به همچنین. عبدالله مومنی که این روزها مریض است و ناخوش احول و تا چند روز دیگر دو سال از زندانی بودنش  می‌گذرد. و بسیاری دیگر و بسیاری دیگر

زندانی که با زندانی فرق ندارد در نقض حقوق. همه‌شان در یک روند قضایی بازداشت، بازجویی، محکوم و زندانی می‌شوند. قاضی همان قاضی است و روند همان روند. اما میان این‌ها برخی چه آزاد باشند و چه زندانی برای هر کس فرق دارند. احمد زیدآبادی از آن‌ها است، از آن‌ها که ذهن‌ات بیرون نمی‌رود که این شخص زندانی است، آن‌قدر که هر بار که نام‌اش می‌شنوی و عکس‌اش می‌بینی. چیزی شبیه بغض در گلوی‌ات می‌آید و چیز شبیه اشک چشم‌ات را تار می‌کند. دستان‌ات را از شاید خشم و از شاید ناتوانی مشت می‌کنی و روی پای‌ات می‌کشی و می‌خواهی همه‌ی حرص دنیا را با چند بار کشیدن روی پای‌ات خالی کنی. مگر می‌شود زیدآبادی زندانی باشد؟ این را مدام می‌پرسی. و هر بار موضوعی ‌می‌بینی که جای یک قلم زدن ناب در آن خالی است، آه و حسرت می‌کشی که ای کاش بود و می‌نوشت و لذتی می‌بردی از خواندنش…

امروز دو سال گذشته از بازداشت خیلی‌ها و دو سال گذشته از روزی که چندین نفر جان‌شان را از دست دادند. کسانی که دو سال قبل از خانه‌ها به خیابان آمدند و هرگز برنگشتند. سهراب را می‌گویم مثال، که از امشب دیگر هرگز برنگشت و چشمان مادر نگران ماند که ماند… و همراهان‌شان امروز نیز به خیابان آمدند، اما همان‌ها که باتوم و اشک‌آور و گلوله مرام‌شان است و سرکوب آزادی مسلک‌شان، حضورشان دوباره بود و این روزها چه جای مردن و زندان رفتن که اردو اردو داده‌ایم و بس‌مان است به خدا…

مهدی خدایی، آرش صادقی و احمد شاهرضایی از روز ۱۵ خرداد دست به اعتصاب غذا زدند. جای نوشتم که «زندانیان در زندان دست به اعتصاب غذا می‌زنند. اگر مطمئن بودند اعتصاب نمی‌کردند. من از اعتصاب غذای زندانیان می‌ترسم و مهدی خدایی دست به اعتصاب غذا زده است. برای اعتراض به قتل هاله سحابی. آن‌جا هم که هست از پیگیری حقوق زندانیان دست بر نمی‌دارد. کاری که همیشه در حال انجام بود اما در سکوت خودش… اما این‌ها دلیل نمی‌شود. من از اعتصاب غذای زندانیان دیگر می‌ترسم…»

در طرف دیگر جمعی از بزرگان از پیمان عارف، شاهین زینعلی، جواد علیخانی و مهدی خرمی خواسته‌اند که به همرا دیگران اعتصاب‌شان را بشکنند. غم کشته شدن هدی صابر از اعتصاب غذا همین روزها دارد آزارمان می‌دهد. کاش بشکنند همه اعتصاب‌شان را…

و سایه انداخته این درد بی‌امان بر آن‌چه که کرامت انسانی‌اش می‌خوانیم، پنج فعال محیط زیست به شلاق محکوم شدند و سه تن از آنان جلیل علمدار میلانی، علی سلیمی و سعید سیامی شلاق‌اش را هم خوردند! در نی‌ریز یک نفر را اعدام کردند و با همه‌ی این‌ها رئیس دولت کودتا نیز گفته است که در ایران کسی غم نان ندارد! غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه….

میان همه‌ی این‌ها که تلخ‌اند و تلخی می‌دهند، تاج‌زاده برای سه روز به مرخصی آمد و صدف ثابتیان و سهیل قنبری آزاد شدند.

و نامه نسرین ستوده برای هاله سحابی: گل زنبقی که از حیاط زندان چیده بودی، پژمرد: «سه روز است ناباورانه، باور می‌کنیم غم از دست دادن‌ات را. ناباورانه سوگواری می‌کنیم برای خبری که دعا می‌کردیم دروغ باشد. سه روز بند زنان سیاسی زندان اوین نام تو را با هر آواز مهر و محبت و آزادگی تکرار می‌کنند.»

آخر این که اراکی ها از آلودگی با مرگ خاموش دست و پنجه نرم می‌کنند…. نگاهی به اخبار نقض حقوق بشر در ایران، ۲۵ خرداد ماه ۱۳۹۰

یاد و نام سهراب اعرابی که در چنین روزی در دو سال قبل کشته شد گرامی باد.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , , ,

سیلی‌های اول صبح


نگاهی به اخبار نقض حقوق بشر در ایران؛ ۲۲ خرداد۱۳۹۰

گر داغ دل بود، ما دیده‌ایم/ اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم
اگر دل دلیل است، آورده‌ایم / اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه / همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

به خبر مرگ عادت کرده‌ایم، نه عادت‌مان داده‌اند، نمی‌دانم دقیقا از کی و کجای تاریخ ما آغاز شد که وقتی چشم باز می‌کنیم و آفتاب روز را می‌بینم، خبری به این تلخی سیلی اول صبح باشد روی صورت‌مان، آن‌چنان که گر بگیرد صورت‌مان و درد بگیرد دل‌مان و بغض گلوی‌مان را فشار بدهد. روز بلند شود و کش بیاید و مدام دست‌مان را حرکت بدهیم و ندانیم کجا باید بگذاریمش. روی سرمان! زیر چانه‌مان! روی پیشانی‌مان… تا شب شود و کز کرده یک گوشه‌ای اختیار کنیم و پناه آخر قلم و کاغذی باشد برای خالی شدن…

نمی‌دانم این تلخ خبر از کی و کجا به بالین‌مان آمد تا با سیلی‌اش از خواب بیدارمان کند؟ نمی‌دانم این وظیفه از کی و کجا به او داده شد تا کوبش‌اش را دمی فراموش نکنیم و اختیار گرفت که شمع‌آجین‌مان کند. نمی‌دانم از همان سال‌های اولیه انقلاب با روزهای دار و درفش‌اش شروع شده یا از نامه‌هایی که از سنگرهای بی‌سنگر آنانی که هشت سال جان‌شان را در کف دست گرفته بودند. آن‌ها که نامه‌شان می‌رسید، دوست‌شان می‌رسید، پلاک‌هاشان می‌رسید و خودشان نمی‌رسیدند. شاید از سال ۶۷ و شاهد از ۱۸ تیر ۷۸٫ شاید از شب‌های بی‌صبح زندان و شاید از صندلی‌های خونین بازجویی و شاید…

برای من از اکبر محمدی شروع شد، ساعت ۷ صبح خبرش آمد که بعد از ۹ روز اعتصاب غذا درگذشت. از همان روز این تلخ خبر بر بالین‌ام نشسته تا چشم باز کنم و سیلی‌اش را بنوازد و دل بیازارد و برود. از محمدی شروع شد تا به امروز که به هدی صابر رسیده است.

هدی صابر را دیروز از اعتصاب غذای‌اش کشتند و به خانواده‌اش اطلاع ندادند تا امروز که چشم باز می‌کنند سیلی‌اش را خورده باشند، سیلی‌اش را همه خورده باشند. هنوز جای سیلی هاله سحابی درد می‌کرد. سیلی‌یی که خیلی درد داشت، آن‌قدر که احساس می‌کردی کسی به غرورت تجاوز کرده، حرمت‌ات را شکسته و خسته و زخمی رهایت کرده به حال خود. سیلی که آن‌قدر امید از ما گرفته بود که سیلی هدی صابر را در بی‌حسی کامل بخوریم.

اما درد داشت، کشتن هدی صابر با اعتصاب غذا خیلی درد داشت. اصلا دارد در این سیلی‌ها دردناک‌تر می‌شود. مثل آن شکنجه‌ی در زندان می‌ماند که روی سرت آرام آرام قطره آب کوچکی می‌چکد. اول فقط آب است، اما هر چه می‌گذرد درد می‌گیرد، آن‌قدر در می‌گیرد که احساس می‌کنی هر قطره دیگه پتکی است که دارد بر سرت فرو می‌آید. دیگر درد این سیلی ها را تحمل کردن سخت است.

رضا هدی‌صابر متولد ۲۶ اسفند سال ۱۳۳۸ روزنامه نگار، مترجم، فعال ملی مذهبی، عضو جنبش مسلمانان مبارز، زندانی سیاسی و از گردانندگان مجله توقیف شده «ایران فردا» بود. که از دوم مرداد ماه سال ۱۳۸۹ برای چندمین در طول حیات جمهوری اسلامی بازداشت و در روانه‌ی زندان اوین شد. صابر ۱۰ روز قبل به خاطر کشته شدن هاله سحابی توسط ماموران امنیتی دست به اعتصاب غذا زد و روز گذشته در اثر اهمال و عدم رسیدگی پزشکی توسط مسئولین زندان اوین و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی جان‌اش را از دست داد.

اما جمهوری اسلامی بیش‌تر از این می‌نوازد، به همین یک سیلی راضی نیست، به همین یک مرگ راضی نیست، به خواب آرام‌مان راضی نیست؛ امروز دومین سالی بود که کودتا آغاز می‌شد. دو سال قبل در چنین روزی بود که رای‌هامان را دزدیدند و قصد جان‌مان کردند. قصد بود که امروز راه‌پیمایی شود، خاموش و ساکت در پیاده‌روها، اما شهر بوی ادوات نظامی گرفت و صدای پوتین گزمه‌ها گوش‌ها را آزاد می‌داد و صورت‌ها را نشانه رفته بود. پیاده‌روی شد در هوای سرکوب.  در سالگرد شروع دردهای مضاعف در خیابان‌ها همان گذشته که این اواخر گذشته بود، اندکی بیش‌تر و اندکی کم‌تر. بسیاری گارد بوده و مقداری باتوم۰ و سر سوزن درگیری و خرده هوشی سکوت… و این‌چنین از کودتا دو سال گذشت.

اما جمهوری اسلامی می‌نوازد در تبریز با بازداشت نیما یعقوب‌پور و شاهرخ زمانی و در اصفهان با بازداشت فرید صلواتی، با اعدام دو تن در دزفول و با تلاش برای صدور حکمی برای سعید ملک‌پور و صدور حکم دوباره برای محمدامین عبدالهیان فعال کرد.

و حال عبدالله مومنی‌مان بد است. از ناراحتی قلبی و کمردرد در زندان اوین رنج می‌برد. و رسیده‌گی پزشکی؟ جمهوری اسلامی دارد خاموش اعدا می‌کند. بی‌صدا. مانا کشیده آن را. به درد زندانیان نمی‌رسد، برای درمان آن‌ها در زندان‌های‌اش راهی نگذاشته و تدبیری نیاندیشیده و نمی‌اندیشد. باید ترسید از این خبرها. این خبر سیلی می‌شوند. درد می‌شوند. و امیر خسرو دلیرثانی که با هدی صابر اعتصاب غذا آغاز کرده بود. صابر رفته و سیلی اش بر صورت‌مان مانده. دلیرثانی اما هست. با همان اعتصاب غذایی که صابر را با آن کشتند.

و دیگر از سن روسپیگری در ایران بشنویم که ۱۰ سال کاهش داشته و از ۱۲ تا ۱۸ شده است که دردی است برای خودش. شاید برای همین است که چنین در اصفهان می‌افتد که عده‌ای به زن‌ها تجاوز کنند.

و با تمام این دردها  سایت الف از شرایط بد زندان کالیفرنیا در آمریکا می‌نویسد…

مدیار

 

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , ,

یک زندانی: ارژنگ داوودی، پیرمرد و اعتصاب غذاهای‌اش


این صحیح است که به دلال سیاسی بازداشت شده است، این صحیح است که «تشکیل و اداره جنبش آزادی ایرانیان به منظور براندازی، نوشتن و انتشار مانیفست جمهوری سکولار به منظور تشویش اذهان عمومی، سازماندهی محکومان و فعالان سیاسی به منظور تداوم مبارزه علیه حکومت و تهیه فیلم مستند “ایران ممنوع” به منظور سیاه نمایی چهره حکومت»[۱] از جمله اتهامات مطروحه در پرونده‌ی او است، اما قصه‌ی سخت‌گیری‌هایی که او را به اعتصاب‌ غذاهای طولانی برای چندین بار وادار کرده است، تنها به خاطر فعالیت‌های سیاسی او نیست، او در جنگ نابرابری در مقابل افرادی قرار گرفته است که اموال‌اش را به صورت غیرقانونی «مصادره» کرده‌اند.[۲]

شاید برای همین است که حالا جز «شناسنامه» دیگر چیزی ندارد و می‌گوید: «فعلا این‌جانب بعد از ۵۰ و اندی سال زندگی فقط مالک شناسنامه‌ام هستم که آن را هم در سال ۸۲ همراه با بقیه اثاثیه که توقیف کرده‌ بودند، در سال ۸۶ بعد از ۴ سال تلاش به من بازگردند.»[۳]

ارژنگ داوودی [۴] زندانی نام آشنای زندان رجایی‌شهر که هر چه در گوگل نام‌اش را گوگل کنید، نام‌اش همراه با دو واژه‌ی «اعتصاب غذا» عجین شده است، این روزها در حالی در دومین ماه اعتصاب غذای خود را می‌گذارند[۵] که در دهه‌ی ششم زنده‌گی‌اش، جز میله‌های زندان و طعم گرسنگی نکشیده است، از آبان ماه ۱۳۸۲ دوره بازداشت خود را شروع کرده است، از ابتدای سن ۵۰ سالگی.

ساعت یک بعد از ظهر روز ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۸ در تقاطع بلوار کشاور و خیابان کارگر شمالی، چند نفر «لباس شخصی» به شیوه‌ای که داوودی آن را «بسیار زننده» توصیف می‌کند او را از ماشین‌ شخصی‌اش پیاده کرده و با «ضرب و شتم و فحاشی در انظار عمومی با دست بند و چشم بند» به محل نامعلومی می‌برند و «بدون تفهیم اتهام» چندین روز متوالی در بازداشتگاهی که از آن خودش به عنوان «غیر قانونی» یاد می‌کند، نگهداری می‌کنند.

ارژنگ داوودی معلمی که مدرسه‌اش را بستند، نویسنده‌ای که قلم‌اش را گرفتند، شهروندی که خانه اش را مصادره کردند، مردی که حالا اجبارش کرده‌اند تا نان و آب را خود از دهان برگیرد، برای تمای این سال‌های زندان و انفرادی درس معلمی دارد و قلم نوشتن؛ فردای بازداشت او را به خانه و محل کار می‌برند و هر آن‌چه دارد از اسناد و  مدارک ضبط می‌کنند، بیش‌تر از سه ماه در سلول‌های انفرادی بند نام آشنای ۲ الف سپاه زندان اوین می‌ماند. حکایت آن روزها را این‌چنین تعریف می‌کند: «در مدت بیش از سه ماه تحمل  {سلول} انفرادی به علت مقاومت و امتناع از هر گونه بازجویی چه کتبی و چه شفاهی و در اثر شکنجه‌های گونا گون جمعا ۶ بار به بیمارستان اعزام شدم که چهار مرتبه تحت نام‌های مستعار؛ محسن قربانی، خسرو آبادانی، محمد عاشوری و اکبر لک به بیمارستان بقیة‌الله متعلق به سپاه پاسداران واقع در خیابان ملاصدرای تهران اعزام و جمعا به مدت ۱۷ روز در طبقه ۱۰ یعنی طبقه‌ی بیماران امنیتی بستری شدم.»[۶]

دادگاه انقلاب، جایی که این روزها «قاضی صلواتی» برای روزنامه‌نگاران حکم زندان و برای شهروندان حکم اعدام صادر می‌کند، پیش‌تر قاضی معروفی داشت که این روزها مشکل بازداشتگاه «کهریزک» دامان‌اش را گرفته است. قاضی حداد یا  همان حسن زارع دهنوی، داوودی را به اتهاماتی که در ابتدا ذکر شد به ۱۵ سال زندان محکوم می‌کند.[۷] کسی که داوودی در نامه‌های خود او را مسئول اصلی «مصادره و پلمب» خانه و اموال‌اش یاد می‌کند.[۸]

اسناد و مدارکی از خانه و مدرسه «پرتو حکمت» که مدیریت‌اش را بر عهده داشته، ضبط شه دردسرهای فراوانی برای داوودی و خانواده‌اش ایجاد می‌کند، خانه‌ی او پلمب شده و خانواده از خانه بیرون رانده شده‌اند، از همان زندان پیگیر بازگرداندن مدارک و خانه می‌شود اما «به علت پیگیری سر سختانه اسناد و مدارک مورد بحث، در سال ۸۳ به زندان رجائی شهر و متعاقبا در سال ۸۴ به زندان مرکزی بندر عباس تبعید» می‌شود.

در سال ۱۳۸۵ ارژنگ داوودی که در زندان بندرعباس و در تبعید دچار بیماری است و وضعیت جسمی بسیار بدی دارد با «تلاش سازمان‌های بین‌الملی» به مرخصی استعلاجی اعزام می‌شود، در روزهای مرخصی او که بعد از چند سال طعم آزادی را چشیده مجبور است، دنبال مدارک و اسناد از دست رفته باشد و خانه‌ای که از او گرفته شده را پس بگیرد، اما پیگیری‌های او سرانجام خوشی ندارد و پایان‌اش زندان است: « اصرار این‌جانب مبنی بر تحویل گرفتن تمام اموال و اسناد و امتناع از دریافت دو  سام سونت مذکور به طور ناقص موجب بر افروختن {قاضی} حداد و دارو دسته اش شد. به طوری که فورا در همان محل دفتر معاونت امنیت واقع در طبقه‌ی سوم دادگاه انقلاب دستور بازداشت مرا صادر نموده و دوباره پس از گذشت چهار سال به بند امنیتی ۲ – الف مستقر در زندان اوین فرستادند.»[۹]

ورود دوباره او به بند ۲ الف مشکلات جدیدی ایجاد می‌کند: «در این بند امنیتی دوباره بازجویی‌های طاقت‌فرسا، سئوالات بی‌ربط و تهدیدها توسط همان بازجوها به سرکردگی بازجو مصطفوی شروع شد که نهایتا منجر به تشکیل پرونده دوم مطروحه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب شد که هنوز پس از سه سال در دست رسیدگی قرار دارد.»[همان]

برای همین است که در شهریور ماه ۱۳۸۶ او بار دیگر دست به اعتصاب غذا می‌زند و به علت «تداوم» آن وضعیت جسمی‌اش به شدت رو به بدی می‌گذارد. اعتصاب غذای دیگر او در سال ۱۳۸۷ اتفاق می‌افتد که بیش‌تر از ۶۰ روز به درازا می‌کشید و داوودی را تا آستانه‌ی مرگ پیش می‌برد.[۱۰]

پیرمرد ۵۷ ساله که در «مبارزه در زندان» جوان می‌نُماید عمده‌ی دلائل اعتصاب غذای سال ۸۷ را این‌چنین بر می‌شمارد: «امتناع از تحویل یک نسخه از کیفرخواست ۳۶ صفحه ای صادره از سوی شعبه ۱۲ و یک نسخه از دادنامه هفت و نیم صفحه ای شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب بعد از چهار سال، عدم امکان معالجه خون‌ریزی لثه‌ها ناشی از ضربات وارده به دهان و دندان تحت شکنجه در سال  ۸۲، صدور حکم نفی بلد ، تبعید به زندان بندرعباس، انحلال مجتمع آموزشی و فرهنگی پرتو حکمت و مصادره ملک موصوف به مدرسه پس از ۲۳ سال سکونت مستمر وبلامعارض، امحای مغرضانه بخشی از اسناد ضبط شده توسط نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و عدم استرداد وسائل و…»[۱۱]

حالا و در شهریور ماه ۱۳۸۹، همکار کارگردان خانم کانادایی «جیم هوکان» در تهیه و ساخت فیلم «ایران ممنوع» که در آن به صراحت سعید مرتضوی دادستان سابق تهران را متهم می‌کند و از پرونده‌ی «زهرا کاظمی» در این فیلم سخن می‌گوید[۱۲]، بار دیگر و این بار در زندان رجایی‌شهر دست به اعتصاب غذا زده است.  تاریخ اعتصاب غذای آخر پیرمردِ جوان ۲۳ مرداد ماه ۸۹ بوده که با این حساب او حالا در شصت و یکمین روز اعتصاب غذا در ۵۷ سالگی و در هفتمین سال زندان است.[۱۳]

از او دفاع نشده، آن‌طور که باید دفاع نشده است، شاید این‌که نام‌اش، آشنای بسیاری نیست و شاید به خاطر لحن «بی‌پروا و جسورانه‌اش» که آن‌چه را که می‌خواهد می‌گوید و از حاکمان به نام «خونخوار» و «ضحاک» یاد می‌برد.[۱۴] شاید هم سال‌های طولانی زندان گرد فراموشی بر نام‌اش انداخته است و صاحب رسانه‌ها و فعالین  زیاد نشنیده‌اند از پیرمردی که کنار نام‌اش دو واژه «اعتصاب غذا» بی‌رحمانه زنده‌گی می‌کنند.[۱۵] شاید باید به او که به عنوان یک زندانی عقیدتی که هفت سال رنج زندان دارد و هفت سال میله ودیوار زنده‌گی‌اش بوده و خانه‌اش ویران شده و اعتصاب غذای مکرر تنها سلاح‌ مبازه‌اش، نگاه بیش‌تری داشت، نگاه انسانی‌تری، نگاهی که به او «غیر خودی» نیست.

«همه یکسان‌اند، با هم یک‌سان باش.»

نازنین داوودی همسر وی در روزهایی که حال همسرش‌ بدتر از همیشه است می‌نویسد: «سوال این است آیا در سن ۵۶ سالگی زندگی آرام و خاموش پشت میله‌های زندان، همراه با رنج و عذاب باقیمانده از شکنجه‌ها را هم بر ایشان می‌خواهند حرام کنند؟ آیا نمی‌خواهند دست از سر ایشان بردارند بعد از این‌همه بلایی که سر ما نازل کردند؟ اعتراف می‌کنم برای نجات همسر آزاده‌ام که از همه دستگاه‌های قضایی و حکومتی درخواست کمک نموده‌ام ولی مثل این‌که مسئولین آن‌قدر سرگرم نجات مردمان داغ‌دیده، ستم‌دیده و رنج کشیده اقصی نقاط جهان و نیز نجات جامعه جهانی از ظلم و ستم استکبار هستند (که البته بسیار قابل تقدیر است) متاسفانه فراغتی برای رسیدگی به امور پیش پا افتاده مردم و کشور خود ندارند. بدین‌وسیله از تمامی آزادی‌خواهان و آزاداندیشان برای رهایی همسرم از این وضعیت بسیار بحرانی استمداد می‌طلبم.»[۱۶]

مدیار

قدیمی‌تر

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندی, یک زندانی

Tags: , , , , , , ,

خبر غمگین آبان: همکلاسی من در اعتصاب غذا است


دو ما پیش بود که استادمان غم‌گین و جسورانه نوشت: «خبر غم‌گین مهر: دانش‌جوی من زندانی است». گر چه خبر تلخ زندانی بودن فریبا پژوه یک ماه قبل بود و استاد دیرتر دیده و شنیده بود، اما از شهریور و مهر غم‌گین گذشت و حالا آبان، ماه تلخ‌تری است. دانش‌جوی استاد و هم‌کلاسی من در پنجمین روز اعتصاب غذا است. فریبا پژوه دست به اعتصاب غذا زده است. امیدوارم که وقتی این نوشته‌ها را می‌نویسم او دیگر  اعتصاب‌اش را شکسته باشد، امیدوارم روی ماه آزادی را ببیند و امیدوارم راهی خانه‌ایی شود که مادر و پدرش و همسرش بسیار مشتاق و نگران به انتظار آمدنش نشسته‌اند.

اما اکنون، خبر غم‌گین آبان همین است، «هم‌کلاسی من در اعتصاب غذا است» فریبا اعتصاب غذا کرده است چون هیچ دلیلی برای زندانی بودنش وجود ندارد، فریبا پژوه اعتصاب کرده است چون بدون هیچ اتهامی او را در زندان نگاه داشته‌اند تا بتوانند پرونده‌یی بسازند یا شاید اعترافی بگیرند. وگرنه سوال کردن از یک روزنامه‌نگار که با روزنامه‌ی «ال موندو» چه رابطه‌یی داشته‌ایی؟ «احمقانه‌ترین» کار دنیا است که بازجویان فریبا خیلی راحت در حال انجام آن هستند. یک روزنامه‌نگار اگر با یک روزنامه در ارتباط نباشد، پس با faribaکجا باید در ارتباط باشد؟

فریبا را در همان اولین روزهای دانش‌گاه دیدم. در یکی از کلاس‌ها با استادی بر سر مسائل سیاسی روز بحث می‌کردم. طبق معمولی که بعدها دیدم همه ساکت بودند، میان بحث فریبا رشته‌ی صحبت را گرفت و با پخته‌گی خاصی صحبت کرد. همان جلسه شد آغاز دوستی ما. استاد محدثی درست می‌نویسد که جای دانش‌جوی «چیزفهم  و آگاه و مسئول من زندان نیست.» فریبا به راستی دارای این خصلت‌ها بود. بسیاری از کلاس‌های‌مان با هم بود و هر دو هم عادت داشتیم دیر به دیر به دانش‌گاه بیاییم؛ از هر پنج شش جلسه و شاید هم بیش‌تر، یک‌بار. در کلاس‌هایی که بحث‌های روز سیاسی می‌شد، وقتی فریبا بود خیال‌ام راحت بود که تنها نیستم و یکی هست که به قول معروف پایه باشد. اعتماد به نفس خوبی داشت و روزنامه‌نگار توانایی هم بود و هست. البته اگر هم‌کاری با روزنامه جرم نباشد.

نگذاشتند که از آن دانش‌گاه فارغ التحصیل شوم و شش سال وقت بی‌هوده صرف شد که از برکات نظام است، این‌طور که استاد نوشته فریبا هم بعد از شش سال هنوز ورقه‌ی امتحان‌اش صحیح می‌شود. با این تفاوت که هم‌اکنون در زندان است و در اعتصاب غذا.

سه ما است که بازداشت است و سه ماه است ک خود و خانواده‌اش را آزار می‌دهند، بازپرسی بیگی در شعبه ۲ دادگاه انقلاب هیچ جواب درخوری نمی‌دهد و وکیل‌اش نیز اجازه‌ی دیدار او را پیدا نمی‌کند. یک هفته ممنوع الملاقات‌اش می‌کنند و یک هفته تنها اجازه‌ی ملاقات از پشت شیشه‌ی کابین را دارد. در بازجویی‌ها اتهامات بی‌معنی می‌زنند، بدون هیچ مصداقی، وقتی هم که چیزی نداشته باشند برای پرونده‌سازی «اعتراف دروغین» می‌خواهند. نوشته‌های کسانی که برای زندانی بودن او نوشته‌اند را نشان‌اش می‌دهند و آن را چماق می‌کنند. شرایط روحی و روانی را در زندان برای وی به بدترین شکل ممکن مهیا کرده‌اند تا روحیه‌اش را از دست بدهد و با بازجویان شکنجه‌گر زندان اوین هم‌کاری کند. بازجویان به زندان‌بانان دستور داده‌اند هر روز به وی هتاکی و فحاشی کنند تا روحیه‌اش بشکند و این عمل هر روز از سوی چند زندانبان زن انجام می‌شود. مدام در بازجویی تهدید می‌شود که اگر هم‌کاری نکند برای خانواده‌اش مشکل ایجاد خواهد شد و زنده‌گی شخصی وی را دچار مشکل خواهند کرد.از اتهام‌های غیراخلاقی رسیده‌اند به اغتشاش و از اغتشاش رسیده‌اند به جاسوسی، و از جاسوسی به… وقتی بدون دلیل و غیرقانونی بازداشت می‌کنند همین‌طور می‌شود؛ ده‌ها اتهام می‌زنند تا برای یکی سندی ب دروغ مهیا کنند.

بعد از این همه فشار و توهین فریبا پژوه مجبور شده که اعتصاب غذا کند، هر زندانی‌یی باشد همین کار را می‌کند، همین‌طور که هنگامه شهیدی دست به این‌ کار زده است. زندانی وقتی به اعتصاب غذا می‌رسد که تمام را‌ه‌های قانونی و حقوقی را بر رویش بسته باشند و او را از اولین حقوق خود محروم کرده باشند. در پس پرده‌ی اعتصاب هر زندانی؛ دنیای از فشارهای روحی و جسمی وجود دارد که کار را بدین نقطه رسانده است و در این زمینه تنها بازجویان و مسئولان پرونده مقصر هستند. نکته‌ی بدتر این‌که در قبال ۵ روز اعتصاب غذای فریبا و هنگامه تا به حال هیچ واکنشی نشان نداده‌اند! منتظر چه چیزی هستند؟

شکنجه‌گاه اوین جای کسانی هم‌چون فریبا پژوه نیست. استاد خوب می‌نویسد: ‌«دانش‌جویان و استادان را آزاد کنید. جای آنان در قفس نیست. آن‌ها گل سر سبد جامعه‌اند. زندان جای جانی‌ها و آدم‌های خطرناک است نه جای آدم‌های چیزفهم و مسؤول.»

اما شکنجه‌گران اوین و دستگاه قضایی بی‌عدالت ما آن‌قدر چیزفهم و مسئول هست که این مساله‌ی ساده را بفهمد؟ امیدوارم که همین روزها بفهمند این مساله را، وگرنه روزی چنین مسائلی به طریقی دیگر به آن‌ها فهمانده می‌شود.

مدیار

Posted in حقوق بشر

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

  • photo from Tumblr

    يك هفته پيش اين درخت‌ها همه خشك بودند در #اسلو نمي‌دونم تو يك هفته چي شد!


    05/21/13

  • photo from Tumblr

    در راه برگشت از #پاريس #paris


    05/19/13