Tag Archive | "تجاوز"

Tags: , , , , ,

باز هم تجاوز در زندان


دوست وکیل جوانی دارم که برای پیگیری پرونده‌های موکلان‌اش (متهمان و مجرمان عادی) به دادگاه انقلاب رفت و آمد دارد و با قضات آن‌جا هم آشنا است. در رفت و آمدهای‌اش همیشه با زندانیان سیاسی مواجه می‌شود و مسائلی را به چشم می‌بیند. امروز بعد از چند ماه با هم صحبتی داشتیم، یکی از مواردی را که به چشم دیده بود، برای‌ام تعریف کرد که در زیر به نقل از او می‌آورم:

«حدود سه ماه پیش در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب برای پیگیری پرونده‌ی یکی از موکلان‌ام بودم و با قاضی«صلواتی» صحبت می‌کردم. دو مامور پسر جوانی را از زندان اوین آوردند که حال و روز خوبی نداشت. پسر جوان نیامده شروع کرد به التماس به قاضی صلواتی که تو را به خدا برای‌ام هر حکمی می‌خواهید صادر کنید که دیگر در انفرادی نمانم،‌ آن‌جا با من “همه کاری می‌کنند”. قاضی صلواتی سوال کرد که یعنی چه کاری و پسر جوان گفت: یعنی تجاوز، به من مدام تجاوز می‌‌کنند،‌ التماس می‌کنم من را از دست‌شان خلاص کنید. قاضی هم گوش می‌داد و چند سوال در مورد این‌که چه کسانی هستند،‌ پرسید. به مامورها هم گفت برش گردانید و زندان و به پسر هم گفت پی‌گیری می‌کنم.

بعد از این‌که پسر جوان را بردند، قاضی صلواتی که چهره‌ی بهت‌زده‌ی من را دیده بود، گفت ما خودمان هم می‌دانیم در زندان این اتفاق‌ها می‌افتد، اما کاری نمی‌توانیم بکنیم، همان‌طور که برای حکم‌ها و بازداشت‌ها کاری نمی‌توانیم بکنیم، همه‌ی این‌ها “دستور” است.»

در این چند ماه گذشته بسیار از این مسائل شنیده بودم،‌ چند نفری هم از زندانی‌های آزاد شده این مسائل را برای‌ام تعریف کرده بودند، با وجود این‌که می‌دانستم این مسائل در زندان اتفاق می‌افتد، اما همیشه به آن‌ها با دیده‌ی شک نگاه می‌کردم که مسائل مطرح شده خالی از غلو و دستکاری کردن،‌ بازگو نشده است. تا به حال این مساله هم با این درجه اعتبار و نزدیکی برای‌ام مطرح نشده بود. اما چند نکته:

آن پسر کیست و چند نفر دیگر این‌گونه هستند؟ چه بلایی سر آن‌ها می‌آید؟ به هر حال این‌ها شاهدان عینی هستند و آزاد شدن‌شان می‌تواند بسیار دردسرزا باشد. احتمال این نیست که این زندانیان به خاطر عدم بیان این مسائل و به خاطر گم‌نامی‌شان با خطر‌های جدی روبه‌رو شوند؟

این که قاضی صلواتی و به احتمال زیاد دیگر قضات با وجود اطلاع از این موارد، اقدامی نمی‌کنند و می‌‌گویند دستور بوده،‌ چیزی از گناه آنان کم نمی‌کند. مگر می‌شود چشم بر روی چنین جنایتی بست و گفت که «دستور» است و ما کاری نمی‌توانیم بکنیم؟

چه‌گونه باید از این افراد حمایت کرد؟ چه راه‌کاری برای دفاع و حمایت از آنان وجود دارد؟ اصلن چه‌گونه می‌شود از این افراد کسب خبر کرد؟ عدم وجود نهادهای مستقل که «ابزار نظارت»‌ در اختیار داشته باشند، بزرگ‌ترین معضل ممکن در این گونه موارد است. نگاه کنیم به گزارش کمیته پی‌گیری مجلس در هفته‌ی گذشته که بسیار ساده زندان اوین را بدون هیچ مشکلی اعلام کرد و مساله‌ی‌ «تجاوز» را «دروغ و کذب» اعلام کرد. گناه اینان که چنین مسائلی را «لاپوشانی»‌می‌کنند کم‌تر از آن کسانی که تجاوز می‌کنند نیست.

حتا مسئولان قضایی مجلس و غیره شاهدان عینی معرفی شده را انکار کردند و هیچ‌گاه توضیح مشخصی در مورد آنان ندادند. با طرح یک سناریو مثل سعیده پورآقایی و با استناد به همین دروغی که از جانب خودشان مطرح شده بود،‌ تمامی موارد دیگر را انکار کردند. با این شکل حتا در صورت پیدا کردن و معرفی کردن این اشخاص آنان از قبول چنین مواردی پرهیز کرده و طبق معمول «تکذیب» می‌کنند و می‌دانیم که تکذیب کردن چنین  موضوعاتی، نه تنها مشکل را حل نمی‌کند که زمینه‌ را برای ادامه‌ی‌ این‌گونه جنایت‌ها فراهم می‌کند.

آن کسانی که به قوه‌ی‌ قضاییه دستور می‌دهند چه کسانی هستند؟ قضات در ایران چه‌‌گونه استقلال خود را تا به این حد از دست داده‌اند؟ قضاتی تا حدود زیادی طبق قانون قدرت دارند، با چه تهدیداتی روبه‌رو هستند که نمی‌توانند مستقل عمل کرده و با چنین جنایت‌های بی‌بدیلی برخورد کنند؟

چه باید کرد برای این زندانیان؟ نمی‌دانم، با هزاران مشکل روبه‌رو هستیم، از همین ابتدا در نظر بگیریم،‌ چه‌گونه باید ثابت کرد که همین مطلب و همین نقل قولی که از دوست وکیل‌ام این‌جا بیان کردم،‌ صحت دارد؟

در یکی از دادگاه‌های‌ام در شعبه‌ی ۱۳ دادگاه انقلاب وقتی به قاضی سادات می‌گفتم که سه ماه تمام شکنجه شده‌ام، دو تن از بازجویان‌ام که در دادگاه بودند، گفتند دروغ است، چنین مسائلی به هیچ وجه نبوده است. قاضی سادات پرسید چه‌گونه می‌توانی ثابت کنی که شکنجه می‌شدی؟ گفتم در یک اتاق بازجویی بودیم  حتا چشمان‌ام را با چشم‌بند بسته بودند، من بودم و این آقایان و دوستان دیگرشان، من چه‌گونه باید ثابت کنم که آن‌جا شکنجه می‌شدم؟ فقط من بودم و اینان در جایی که من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم و همه چیز در اختیار آنان بود. گفتم جناب قاضی من الان باید از کجا آن خونی را که سه ماه پیش در اثر یک ساعت کتک خوردن از دهان‌ام بیرون آمده بود را نشان‌تان بدهم؟ آن خون را از کجا باید بیاورم برای سند؟

در همین رابطه

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , ,

این دولت است که جعلی است نه ادعای کروبی


اگر محسن روح‌الامینی در زندان کهریزگ با شکنجه‌ و بر اثر ضرب‌وشتم‌ها شهید نمی‌شد و یا فرزند یک سپاهی ارشد و باسابقه نبود، امروز و دیروزها تیتر رسانه‌های زنجیره‌یی دولت کودتا، این بود که ادعای شکنجه در کهریزک «دروغ پی‌درپی» است و برای «انحراف» افکار عمومی توسط «دشمنان» نظام اسلامی ساخته شده است و «نزدیکان موسوی و کروبی» می‌خواهند این دو را به زندان بیاندازند! و یا صدا و سیما یک شخص دیگر را پیدا می‌کرد و در بخش خبری ۲۰:۳۰ نشان می‌داد که شکنجه‌های مطرح شده در کهریزک «دروغ‌های دشمنان» است که در انقلاب مخملی شکست خورده‌اند.

بعد از افشای شکنجه‌ی زندانیان در کهریزک و زندان اوین ده‌ها کمیته تشکیل شد که نشان داده شود «نظام با این‌ها» برخورد می‌کند و چنین فجایعی برای نظام قابل قبول نیست! مهم‌ترین‌شان هم همان کمیته‌ی پی‌گیری مجلس بوده که تنها کار مثبتی که تا به حال انجام داده تکذیب خبرهای اعلام شده است. بعد از این همه تحقیق و بررسی هنوز یک نفر به مردم ایران معرفی نشده است که در زندان‌ها شکنجه شده باشد و هنوز یک نفر در صداوسیما نیامده که بگوید چه شکنجه‌هایی در این زندان‌ها  اعمال شده است، اما تا بخواهید هر شب یک نفر در صداوسیما می‌آید که بگوید کشته نشده‌ام و سایت‌های اینترنتی «دروغ» می‌گویند. نکته هم این‌که تمام این تحقیقات کمیته‌ی پی‌گیری و صداوسیما و رسانه‌های زنجیره‌یی (کیهان، جوان، فارس، رجانیوز و…) به سرعت انجام شده و به سرعت هم نتیجه اعلام می‌شود. اما این‌که چه کسی ندا آقاسلطان، اشکان سهرابی، سهراب اعرابی، امیر جوادی‌فر، محسن روح‌الامینی، آرمان استخری، سعید عباسی، بهمن جانبی و در کل چهل‌ویک‌ نفری که مرگ‌شان در زندان‌ها و خیابان‌ها محرز است، را کشته است، جوابی پیدا نشده و تحقیقات کامل نشده است!

هیات تحقیقی که برای موضوع تجاوز به زندانیان هم تشکیل شده بود با همین سرعت و به همین شکل به این نتیجه رسیده که ادعاهای کروبی «جعلی» بوده است، البته احتیاجی به تحقیق این هیات نبود چرا که کیهان و رجانیوز و روزنامه‌ی جوان قبل‌ از انتشار نتیجه‌ی تحقیق گفته بودند که ادعای کروبی جعلی است! حالا این همه مصاحبه با بازداشت شده‌گان شده است و ایkaroobi001ن همه گفته‌های زندانیان ثبت شده است، مهم نیست.

اما اصل مطلب در جای دیگری است؛ این‌که صلاحیت این هیات‌های حکومتی از کجا آمده است؟ این هیات‌ها برای بررسی وضعیت زندانیان فاقد صلاحیت هستند و گزارش‌های آنان که از ستاد کودتا و خواسته‌های کیهان‌نشینان نشات می‌گیرد فاقد وجهه‌ی قانونی است؛ چرا که حکومت و دولت ایران فاقد مشروعیت و مقبولیت است. محسنی اژه‌یی که خود یکی از فرماندهان سرکوب مردم در جریان اعتراضات بعد از کودتای ۲۲ خرداد بود چه صلاحیتی دارد برای بررسی وضع زندانیان؟ این شخص که خود در زمان وزارت‌اش در وزارت اطلاعات که یکی از اصلی‌ترین نهادهای ناقض حقوق‌بشر بوده است و ماموران وزارت تحت امرش مسئول بازداشت ده‌ها روزنامه‌نگار و فعالی سیاسی و … بوده‌اند، چه جای‌گاهی دارد برای بودن در چنین هیاتی و بررسی چنین موضوعی؟ آن دو دیگر نیز وضعی بهتر از این ندارند و در دستگاهی انجام وظیفه می‌کنند که یکی از عظیم‌ترین دستگاه‌های ناقض حقوق‌بشر در دنیا است؛ قوه‌ی قضاییه ایران.

در مثل است که چاقو دسته‌اش را نمی‌برد؛ حال چه انتظاری است که کمیته‌ی پی‌گیری مجلس و هیات ویژه‌ی قوه‌ قضاییه گزارشی بر خلاف سیستم مطبوع خود ارائه دهد و مگر کسی بر علیه خودش گزارشی منتشر می‌کند؟ مجلسی که به توصیه‌ی رهبری به کابینه‌یی که بیش‌تر اعضای آن را قبول ندارد و در میان مردم ایران به عنوان کابینه‌ی کودتا شناخته شده است، رای اعتماد می‌دهد، می‌خواهد از حقوق‌ مردم دقاع کند و یا قوه‌ی قضاییه که شاکیان را در زندان نگاه داشته و جانیان را امنیت داده است؟ صداوسیمایی که میلیون‌ها مردم معترض ایران را «عده‌یی آشوب‌گر» خطاب می کند و بعد از حضور میلیونی آن‌ها در انتخابات حرف می‌زند، می‌خواهد «دروغ سایت‌های اینترنتی» را بر ملا سازد؟ سازمانی که برای دروغ‌های‌اش احتیاج به افشا کردن نیست، نیاز به نگاه کردن برنامه‌های آن است.

ادعای کروبی که در واقع حقیقت محض است و متاسفانه بسیاری از زندانیان آن را تایید کرده‌اند، با ارائه‌ی گزارش دستگاه قضایی و به توصیه‌ی کیهان «دروغ» تلقی نشده و خللی بر آن وارد نمی‌شود، اگر قرار بود این‌ها را باور کنیم، باور می کردیم که احمدی‌نژاد با ۶ میلیون و خورده‌یی رای رئیس‌جمهوری ایران است و بیش‌تر از ۵۰ درصد در انتخابات تقلب نکرده است. ادعای کروبی دروغ نیست این دولت است که دروغ است، هیچ‌کس هیچ‌گاه باور نخواهد کرد که شش میلیون رای ۲۴ میلیون بوده است. تجاوز به زندانیان به دستور و خواست و با اطلاع کسانی صورت گرفته که چنین گزارش‌هایی را ارائه می‌کنند.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , ,

آقای توکلی برای مردن موارد مهم‌تری هم هست


احمد توکلی نامه‌یی را از سر «خیر» به کروبی نوشته و با احترامی که به طور کلی از نیروهای اصول‌گرا و حامی بعید است و مسبوق به سابقه نیست، مهدی کروبی را به زعم خویش «نقد»کرده است. نامه همان شکل مودبانه‌ی«سرمقاله‌های» کیهان است و با همان اتهامات. چیز جدید هم ندارد. karoobi001

«واسفاء از اینکه مهدی کروبی انقلابی و منشا خدمات ارزنده، به سمتی برود که سرکرده گروهک منافقین که دستش تا مرفق به خون هزاران مرد و زن وکودک این کشور آلوده است به تجلیل از او بپردازد و حرفهای این پیر انقلابی را به عنوان بهترین سند اباطیل خویش ارایه کند و البته گفتن این حرفها را به زعم پلید خویش، کفاره گناهان دیروز کروبی بشمارد! باید خون گریه کرد و از غصه جان داد.»

جناب توکلی که برای این مسائل ساده و طبیعی جان می‌دهند و از غصه می‌خواهند بمیرند، چه‌طور و چه‌گونه است که با این جنایت‌های غیر قابل کتمان اتفاق افتاده در این دو ماه اخیر تا به حال صدها بار جان نداده‌اند؟ چه‌گونه وقتی پیکر خونین ندا را دیدند جان نسپردند؟ چه‌گونه وقتی میلیون‌ها نفر را در خیابان‌ها می‌زدند و به ضرب کشت هم می‌زدند جان محترم‌شان را دو دستی تحویل عزرائیل نکردند؟

چرا با وجود این همه باز هم در مراسم تحلیف رئیس‌جمهوری‌یی که با کودتا و کشتار و سرکوب به ریاست دولت کودتا منصوب شد شرکت کردند و چرا همان روزها نگذاشتند صدای کلنگ مزارشان را ملت گوش کنند؟

این همه آدم کشته شده‌اند، این همه زندانی در زندان‌ها است، این همه دختر و پسر از تجاوز در زندان سخن می‌گویند، جناب توکلی به خاطر هواداری منافقین غصه‌دار شده‌اند. بسیار طبع لطیفی دارند ایشان گویا!

جناب توکلی در نامه‌، مهدی کروبی را از سرنوشت فقیه عالی‌قدر و مورد احترام ایرانیان ترسانده است. این نماینده‌ی مجلس گویا نمی‌دانند کسی را که حکومت نخواهد، مردم می‌خواهند و به او دل می‌بندند. بیست سال گذشته  و محبوبیت این فقیه عالی‌قدر روز به روز بیش‌تر می‌شود و آنان که بر وی غضب گرفته‌اند بیش از هر روز دیگر مورد غضب و تنفر ملت قرار می‌گیرند. سرنوشت آیت‌الله منتظری سرنوشت خوبی است برای کروبی، از همین اکنون به این مهم نائل آمده است و قلب بسیاری را در ایران ربوده است. اما کروبی از آیت‌الله منتظری وضعیت بهتری دارند، اگر بیست سال پیش هر جنایتی در این کشور می‌رفت و نبود رسانه‌ی آزاد سرپوش روی آن می‌گذاشت و اسب چموش قدرت را هر طور که به دل‌خواه بود، می‌شد راند، این ماجرا این روزها بسیار فرق دارد و توکلی این نمی‌داند و دولتی که وی دست‌آموز آن است نیز این نمی‌داند.

مدیار

Posted in کودتا و سرکوب

Tags: , , ,

Memories of Prison and Raped Prisoners


The practice of rape on prisoners, brought up by Karoubi in his letter to Rafsanjani, has existed for the last three decades in the Islamic Republic of Iran. Many prisoners have written about it in their memoirs, and rumors have always existed about the issue. Prisoner rape is one of the most horrific forms of human rights violations in Iran, but not much has been said about it until now, despite its widespread practice. Social stigmas have made people reluctant to discuss the issue, and an admission of the practice would have had grave implications for the Islamic Republic. However the taboo is broken now; Rafsanjani, the second most powerful figure of the regime, has now publicly been informed about rape in prisons. A door has been opened and the issue must now be discussed. I saw and heard about many rape cases during my prison term. With the issue now open for discussion, I want to retrieve from my memoires some of the stories and retell them, so we can better know who these rapists are.

What I saw in my own interrogators (of which there were more than ten) or heard from others proved to me the existence of sexual complexes among them for which I have no explanation. Maybe it is because of their profession or a result of the training they have received. Who knows? I just want to tell you about a few cases so that you know.
One. Perhaps you have heard about or remember the case of the bloggers in 2004. In a session with Ayatollah Shahroodi, the bloggers brought up the sexual nature of the questions asked of them in the course of their interrogations. The Ayatollah was so tormented by their trzendani siasieatment that he dropped all the charges against them. At the time when the bloggers were telling the head of the judiciary about their ordeals, I was in solitary confinement and was subjected to a similar line of questioning by my interrogators. The terms “coke bottle” and “baton” were constantly used by my interrogators, who were threatening to use these objects on me, but this was not important to me. What hurt me the most during that time was when they were questioning me about my sexual relationships with girls who were my classmates or coworkers. I was also questioned about my friends’ sexual relationships. This happened repeatedly during the long course of my interrogations.

Two. The interrogation unit of ward 352 of the IRGC prison consisted of 6 rooms. The rooms were located at the end of a short hallway that was used for recreation. Some nights all 6 rooms were occupied and other prisoners were being interrogated in them. Often one could hear their screams and cries, which mounted to the sky while they were being tortured (I say this for the attention of those who bring the prisoners to the court and tell them not to talk about torture). Some nights there were 6 bloggers in 6 interrogation rooms and we could hear the loud voices of the interrogators and the agonizing screams of our friends (during the first 40 days I was in solitary confinement, 20 other bloggers were brought in). Two of the bloggers were friends and had been arrested together. I will not name them since some people might recognize them. They were beating both of them to make them confess to having a sexual relationship with each other. One was asked if he was sexually involved with his friend’s girlfriend, and the other one was asked if he had ever had sex with two girls at the same time. This line of questioning had put extreme psychological pressure on both of them. As I was listening to their interrogations and beatings, I was frozen. I couldn’t even imagine what they were going through.

Three. One of the two friends (whom I will call A) was in a cell next to mine for almost 2 months. At night, when the guards were not around, we used to talk to other prisoners through the small hatch on the cell door. One night at about 3am I heard his cell door opened. I thought they had come to take him for interrogation (most of the interrogations took place at the early hours of the morning). I could hear A talk to the guard but could not completely figure out the content of their conversation, and, once in while, I could hear him begging. This went on for half an hour. A common system in the prison was to knock on the adjacent wall 3 times to call each other. When the other prisoner heard the knocking, he would go to the door hatch to talk. For the next 2 day I kept knocking on the wall but A did not answer. After 2 days he knocked on the wall himself. When he told me what had happened I was frozen. The guard had entered the room, had lowered his pants without any shame or concern and had asked him to… The more I think about this, the less I understand it. I realized that the guard had done it several time before. The days that particular guard was on duty, A never called the guards to go to the washroom. This went on as long as A was in the cell next to mine. One day when two officials (I do not recall from where) were visiting I told them about A’s case. They said they would look into the matter but nothing happened.

Four. 6 months later I was exiled to Ghezel Hessar prison in a ward where they kept Afghan murder convicts. Afghan prisoners were treated badly because they did not have anybody outside who could follow up on their cases or rights. One day at about 7 o’clock in the morning we all woke up with the sound of moaning and crying coming from the guards’ quarters. We were told that one of the Afghan inmates in our room had a dispute with one of the guards and had been taken away 20 minutes ago. I suggested that the head of our room should go and see what was happening. He left and when he came back he was not able to talk. He said that the Afghan inmate had been penetrated by a baton. I could not feel my legs anymore and had to sit down. I could not believe what I was hearing had actually happened. An hour later, other inmates brought Mostafa R (the Afghan inmate taken away) back to the room. His pants were bloody. He went to take a shower. While he was away I wrote a complaint letter about the guards to the warden of the prison. When Mostafa came back from his shower I asked him to sign the letter and he did. We sent the letter to the warden, and half an hour later they came back for Mostafa and took him to the office. He came back in the afternoon with some juice, cake and money in his hand. I was still watching him with astonishment when my name was called. The guard on duty and the warden were waiting for me. The warden said I should not put my nose in other inmates’ business. The guard began to threaten me and we got into an argument. I said they had to follow up on the complaint. They answered “what complaint” and showed me a letter that was signed by Mostafa saying he had made no complaint against anyone and no harm had been done to him. They obviously had played the old carrots and sticks tactics on him.

Five. Prisoners under the age of 20 are often raped by other inmates who are physically stronger than them. Prison authorities never investigate these cases and do not take them seriously. If I were to write all my memories of such cases I would have to write about many cases. What you just read in this article are only a few examples of what I saw. In my two years of imprisonment, I witnessed and heard about hundreds of cases of rape. I will write about them gradually in the future.

Post Script
I was flipping through the pages of a notebook where I had written the memories of my days in the Ghezel Hessar prison. I was hoping to publish them on my weblog when I was freed and make up for all the days I could not update it (I have not published them yet but maybe one of these days I will). The name of Shiva Nazar Ahari, my beloved friend, was on many of these pages. During my imprisonment, Shiva remained at my side all the time and tried so hard to help me. I used to call her everyday and she would read the news of the day to me over the phone. As I was reading the notebook, I reached a page and tears came to my eyes:
Today I finally called Shiva after a week with … present. She said, “Where have you been? I miss you and I will not forgive you for not calling. I was dead worried and thought they had done something to you…”
Shiva has been in prison for nearly two months now, and she can’t call me; she can’t even call her mother. I miss her so much and I am dead worried about her.

madyar

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , , ,

رنجنامه فرزاد کمانگر


این روزها زندانیان سیاسی قبل از کودتای ۲۲ خرداد کمی تا قسمتی فراموش شده‌اند. آن‌هایی که سال‌ها در زندان‌اند و سختی‌ها زیاد دیده‌اند و شکنجه زیاد شده‌اند. این روزها آن‌قدر خبر هست که کم به یاد آنان بیافتیم و کم در نظرمان می‌آیند. این روزها بحث شکنجه و تجاوز به زندانیان و بحث اعتراف و خاطره‌های زندان و “شرح شهامت‌ها” زیاد و گاهی تا قسمتی….

فرزاد کمانگر معلم کرد زندانی است که  شرح شکنجه‌ها و مرارت‌های‌اش را در نامه‌یی دردآلود پیش از این نوشته بود و امروز خواندن دوباره‌ی آن کمک می‌کند به هر چه بهتر فهمیدن فجایعی که این روزها در زندان‌ها می‌‌گذرد. فرزاد اکنون زندان است و زیر حکم اعدام. بد ندیدم رنج‌نامه‌اش را دوباره این‌جا بگذارم.

اینجانب فرزاد کمانگرمعروف به سیامند معلم آموزش وپرورش شهرستان کامیاران با ۱۲ سال سابقه تدریس که یکسال قبل از دستگیری در هنرستان کارودانش مشغول به تدریس بودم و عضو هیات مدیره‌ی انجمن صنفی معلمان شهرستان کامیاران شاخه کردستان بودم و تا زمان فعالیت این انجمن و قبل از اعلام ممنوعیت فعالیت‌های آن مسئول روابط عمومی این انجمن بودم . هم‌چنین عضو شورای نویسنده‌گان ماهنامه‌ی فرهنگی – آموزشی رویان (نشریه‌ی آموزش و پرورش کامیاران) بودم که بعدها به وسیله‌ی حراست آموزش و پرورش این نشریه نیز تعطیل شد. مدتی نیز عضو هیات مدیره‌ی انجمن زیست محیطی کامیاران (ئاسک) بوده‌ام و از سال ۱۳۸۴ نیز با آغاز فعالیت “مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران” به عضویت آن درآمدم . در مرداد ۱۳۸۵ برای پی‌گیری مساله درمان بیماری برادرم که از فعالین سیاسی کردستان است، به تهران آمدم و دستگیر شدم . در همان روز به مکان نامعلومی انتقال داده شدم. زیرزمینی بدونfarzad_kamangar هواکش ، تنگ و تاریک بردند، سلول‌ها خالی بود نه زیرانداز نه پتو و نه هیچ شی دیگری آن‌جا نبود . آن‌جا بسیار تاریک بود مرا به اتاق دیگری بردند. هنگامی که مشخصات مرا می‌نوشتند از قومیت‌ام می‌پرسیدند و تا می‌گفتم «کرد» هستم به وسیله شلاق شلنگ مانندی تمام بدن‌ام را شلاق می‌زدند. به خاطر مذهب نیز مورد فحاشی، توهین و کتک‌کاری قرار می‌دادند . به خاطر موسیقی کردی که روی گوشی‌ موبایل‌ام بود تا می‌توانستند شلاقم می‌زدند. دست‌های‌ام را می‌بستند و روی صندلی می‌نشاندند و به جاهای حساس بدن‌ام … فشار وارد می‌کردند و لباس‌های‌م را از تن‌ام به طور کامل خارج می‌کردند و با تهدید به تجاوز جنسی با چوب و باتوم آزارم می‌دادند.

پای چپ من در این مکان به شدت آسیب دید و به علت ضربه‌های هم‌زمان به سرم و شوک الکتریکی بیهوش شدم و از هنگامی که به هوش آمدم. تاکنون تعادل بدن‌ام را از دست داده‌ام و بی‌اختیار می‌لرزم، پاهای‌ام را زنجیر می‌کردند و به وسیله‌ی شوک الکتریکی که دستگاهی کوچک و کمری بود به جاهای مختلف و حساس بدن‌ام شوک می‌زدند که درد بسیار زیاد و وحشتناکی داشت بعدها به بازداشتگاه ۲۰۹ در زندان اوین منتقل شدم. از لحظه‌ی ورود به چشمان‌ام چشم‌بند زدند و در همان راه‌روی ورودی (هم‌کف – دست چپ بالاتر از اتاق اجرای احکام) مرا به اتاق کوچکی بردند که در آن‌جا نیز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند. روز بعد به سنندج منتقل شدم تا برادرم را دستگیر کنند. در آن‌جا از لحظه‌ی ورود به بازداشتگاه با توهین و فحاشی کردن و کتک کاری روبه‌رو شدم. مرا به صندلی بستند و در اتاق بهداری از ساعت ۷ صبح تا روز بعد همان‌گونه گذاشتند. حتا اجازه‌ی دستشوئی رفتن نیز نداشتم . به گونه‌یی که مجبور شدم خودم را خیس کنم. بعد از آزار و اذیت بسیار دوباره مرا به بازداشتگاه ۲۰۹ منتقل کردند. در اتاق‌های طبقه‌یی اول (اطاق‌های سبز بازجویی) مورد بازجویی و کتک و آزار و اذیت قرار دادند.

در ۵ شهریور ماه ۱۳۸۵ بعلت شکنجه‌های بسیار ناچاراً مرا به پزشک بردند که در طبقه‌ی اول و در مجاورت اتاق‌های بازجویی قرارداشت که پزشک آثار کبودی و شکنجه و شلاق زدن‌ها را ثبت کرد؛ که آثار آن در کمر، گردن، سر، پشت، ران، پاها کاملاً مشهود بود. مدت دو ماه  شهریور و مهرماه در سلول انفرادی شماره ۴۳ بودم. که چون شدت شکنجه‌ها واذیت و آزار خارج از تصور و بسیار زیاد بود مجبور شدم ۳۳ روز اعتصاب غذا کنم و هنگامی که خانواده‌ام را تهدید و احضار می‌کردند برای رهایی از شکنجه و اعتراض به اذیت و فشار بر خانواده‌ام خودم را از پله‌های طبقه‌ی اول پرت کردم تا خودکشی کنم . مدت نزدیک به یک‌ماه نیز در سلول انفرادی کوچک و بدبویی در انتهای طبقه اول (۱۱۳) حبس بودم . که در این مدت اجازه‌ی ملاقات و تلفن با خانواده را نداشتم. در مدت ۳ ماه انفرادی اجازه هواخوری را هم نداشتم و سپس به سلول چند نفره شماره ۱۰ (راه‌رو) منتقل شدم و ۲ ماه نیز در آن‌جا بودم. اجازه ملاقات با وکیل یا خانواده را نیز نداشتم . در اواسط د‌ی‌ماه از ۲۰۹ تهران به بازداشت‌گاه اطلاعات کرمان‌شاه واقع در میدان نفت انتقال داده شدم در حالی‌که نه اتهامی داشتم و نه تفهیم اتهام شدم. بازداشتگاهی تنگ و تاریک که هرگونه جنایتی در آن می‌شد.

همه لباس‌های‌ام را در اتاق بیرون آوردند و بعد از ضرب و شتم لباسی کثیف و بدبو به من دادند و با ضرب و شتم مرا از راهرو و بازداشتگاه به اتاق افسر نگه‌بانی و از آن‌جا به راهرو دیگری که از در کوچکی وارد می‌شد، بردند. سلول بسیار کوچکی که در واقع از همه کس مخفی بود و صدای‌ام به جایی نمی‌رسید. سلول تقریباً یک متر و شصت سانتیمتر در نیم متر بود. دو لامپ کوچک از سقف آویزان بود. هواکش نداشت. آن سلول قبلاً دستشوئی بود و بسیار بدبو و سرد. یک تخته پتوی کثیف در سلول بود. هنگام بیدارشدن بی‌اختیار سرت به دیوار می‌خورد. اتاق سرد بود. برای نفس کشیدن مجبور بودم صورت‌ام را روی زمین بگذارم و دهان‌ام را به زیر در نزدیک بکنم تا نفس بکشم. و هنگام خواب یا استراحت هر ساعت چند بار با صدای بلند در را می‌زدند تا از استراحت جلوگیری کنند و یا لامپ‌های کوچک را خاموش می‌کردند. دو روز بعد از ورود مرا به اتاق بازجویی بردند و بدون هیچ سوالی مرا زیر ضربات مشت و لگد گرفتند و توهین و فحاشی کردند. دوباره مرا به سلول بردند صدای رادیویی را تا آخر باز می‌گذاشتند تا قدرت استراحت و تفکر را از من بگیرند در ۲۴ ساعت ۲ بار اجازه دستشویی رفتن داشتم. ماهی یک‌بار نیز اجازه‌ی استحمام چند دقیقه‌یی داشتم . شکنجه‌هایی که در آن‌جا می‌شدم مثل:

۱-بازی فوتبال: این اصطلاحی بود که بازجوها به کار می‌بردند، لباس‌های‌ام را از تن‌ام در می‌آوردند و چهار – پنج نفر مرا دوره می‌کردند و با ضربات مشت و لگد به هم‌دیگر پاس می‌دادند. هنگام افتادن من روی زمین می‌خندیدند و با فحاشی کتک‌ام می‌زدند.
۲-ساعت‌ها روی یک پا مرا نگه می‌داشتند و دست‌های‌ام را مجبور بودم بالا نگه دارم هرگاه خسته می‌شدم دوباره کتک‌ام می‌زدند. چون می‌دانستند که پای چپ‌ام آسیب دیده بیش‌تر روی پای چپ‌ام فشار می‌آوردند. صدای قرآن را از ضبط صوت پخش می‌کردند تا کسی صدای‌ام را نشنود.
۳-در هنگام بازجویی صورت‌ام را زیر مشت و سیلی می‌گرفتند،
۴-زیر زمین بازداشتگاه که از راهروی اصلی به طرف در هواخوری پله‌های آن با زباله و ریزه‌های نان پوشانده می‌شد برای این‌که کسی متوجه آن نشود، اتاق شکنجه‌ی دیگری بود که شب‌ها مرا به آن‌جا می‌بردند، دست‌ها و پاهای‌ام را به تختی می‌بستند و به وسیله‌ی شلاقی که آن‌را «ذوالفقار» می‌نامیدند به زیر پاهای‌ام، ساق پا، ران و کمرم می‌زدند. درد بسیار زیادی داشت و تا روزها نمی‌توانستم حتا راه بروم.
۵-چون هوا سرد بود و فصل زمستان، اتاق سردی داشتند که معمولاً به بهانه‌ی بازجویی از صبح تا غروب مرا در آن حبس می‌کردند و بازجویی هم در کار نبود.
۶-در کرمانشاه نیز از شوک‌های الکتریکی استفاده می‌کردند و به جاهای حساس بدن‌ام شوک وارد می‌کردند.

۷-اجازه‌ی استفاده از خمیردندان و مسواک را هم نداشتم، غذای مانده و کم و بدبویی به من می‌دادند که قابل خوردن نبود.

در این‌جا نیز برای فشار وارد کردن به من اجازه‌ی ملاقات ندادند و حتا دختر مورد علاقه‌ام را نیز دستگیر کردند. برای برادرهای‌ام مشکل ایجاد می‌کردند و آن‌ها را بازداشت می‌کردند. به علت سلول و پتو و لباس‌های غیر بهداشتی کثیف و بدبو. دچار ناراحتی پوستی (قارچ) شدم و حتا اجازه‌ی دیدن پزشک را هم نداشتم . به علت فشار شکنجه‌ها مجبور شدم . که ۱۲ روز اعتصاب غذا کنم. ۱۵ روز آخر بازداشتم سلول‌ام را عوض کردند و به سلول بدبوتر و کثیف‌تری که هیچ‌گونه وسیله‌ی گرمایی نداشت انتقال دادند. هر روز مورد فحاشی و هتاکی قرار می‌گرفتم حتا یک‌بار به علت ضربه‌هایی که به بیضه‌های‌ام زدند، بیهوش شدم. شبی نیز لباس‌های‌ام را در همان شکنجه‌گاه (زیرزمین) در آوردند و به تجاوز جنسی تهدیدم نمودند و.. برای رهایی از شکنجه چند بار مجبور شدم. که سرم را به دیوار بکوبم . مرا وادار به اعتراف به مسائل عاطفی و روابط و.. وادار می‌کردند. صدای آه و ناله سلول‌های دیگر مرتب شنیده می‌شد وحتا گاهاً بعضی اقدام به خودکشی می‌کردند.
۲۸ اسفندماه به تهران بازداشتگاه ۲۰۹ منتقل شدم و هر چند به سلول جمعی ۱۲۱ منتقل شدم ولی باز اجازه‌ی ملاقات نداشتم . هنوز فشارهای روحی – روانی مانند بازداشت خانواده و جلوگیری از ارتباط با آن‌ها فحاشی، هتاکی و… بر من وارد می‌کردند.

پرونده‌ام بعد از ماهها بلاتکلیفی خردادماه ۸۶ به دادگاه انقلاب شعبه ۳۰ فرستاده شد. بازجوها تهدید می‌کردند که نهایت سعی آن‌ها گرفتن حکم اعدام یا زندانی درازمدت است و در صورت اثبات بی‌گناهیم در دادگاه و آزادی در بیرون از زندان تلافی می کنند! نفرت عجیبی که از من به عنوان یfarzadkamangarک کرد، ژورنالیست و فعال حقوق‌بشر داشتند. با وجود همه‌ی فشارها از شکنجه دست بردار نبودند.

دادگاه عدم صلاحیت رسیده‌گی به پرونده را در تهران اعلام کرد و رسیده‌گی پرونده را به سنندج واگذار نمود. با هر بار حمایت مردمی و سازمان‌های حقوق بشر از من و اعتراض به بازداشت و شکنجه‌ها آن‌ها عصبانی‌تر می‌شدند و فشارها را بیش‌تر می‌کردند. در شهریور ماه ۸۶ به بازداشتگاه سنندج منتقل شدم، جایی که برای‌ام «کابوس وحشتناکی» شده که هیچ‌گاه از ذهن‌ام و زنده‌گی‌ام خارج نخواهد شد. در حالی‌که طبق قانون خودشان من اتهام جدیدی نداشتم. از همان لحظه ورود کتک کاری و آزار و اذیت جسمی و روانی ام آغاز شد‌.

بازداشتگاه ستاد خبری سنندج یک راهرو اصلی و ۵ راهرو مجزا داشت که در آخرین راهرو و آخرین سلول مرا جای دادند. جای‌ام را مرتب عوض می‌کردند تا روزی رئیس بازداشتگاه همراه چند نفر دیگر مرا بدون دلیل ضرب و شتم کردند و از سلول خارج نمودند روی پله‌هایی که ۱۸ پله بود به زیرزمین و اتاق‌های بازجویی منتهی می‌شد با ضربه‌یی که بر بالای پله‌ها از پشت به سرم وارد کردند به زمین افتادم و چشمان‌ام سیاهی رفت با همان حالت مرا از پله‌ها به پائین کشیده بودند، نمی‌دانم چه‌گونه ۱۸ پله مرا به پائین آورده بودند. چشمان‌ام را باز کردم. درد شدیدی در سر وصورت، پهلوی‌ام احساس می‌کردم با بهوش آمدنم دوباره مرا زیر ضربات مشت و لگد گرفتند و بعد از یک ساعت کتک کاری دوباره مرا کشان کشان از پله ها بالا کشیدند و به راهروی دوم و سلول کوچکی بردند و به داخل آن پرت کردند. و ۲ نفر باز هم مرا زدند تا مجدداً بیهوش شدم. هنگامی که به هوش آمدم که صدای اذان عصر را می شنیدم. صورت و لباس‌هایم خونی بود. صورت‌ام متورم شده بود. تمام بدن‌ام سیاه و کبود شده بود . قدرت حرکت کردن نداشتم بعد از چند ساعت به زور مرا به حمامی انداختند تا صورت خونین و لباس‌های‌ام را تمیز کنم.
لباس‌های خیسم را تن‌ام کردند و به علت وخامت جسمی‌ام ساعت ۱۲ شب چند نفر از روسای اطلاعات در حالی‌که چشمان‌ام را بسته بودند وضیعت وخیم جسمی‌ام را دیدند. فردای آن روز مجبور شدند مرا به پزشکی خارج از بازداشتگاه و مستقر در زندان مرکزی نشان دهند. به علت آسیب دیده‌گی دندان‌ها و فک‌ام تا چند روز قدرت غذا خوردن هم نداشتم . شب‌ها پنجره سلول را باز می‌کردند تا سرما اذیت‌ام کند‌. به من پتو نمی‌دادند به ناچار مجبور بودم موکت را دور خود بپیچم. اجازه‌ی هواخوری ، ملاقات و تلفن نداشتم و بارها و بارها در اتاق‌های بازجویی واقع در زیرزمین مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتم. مجبور شدم ۵ روز اعتصاب غذا کنم. بارها سرم را به دیوارهای زیرزمین می‌کوبیدند. و از زیر زمین تا سلول با ضربات مشت و لگد می‌بردند. هیچ اتهامی نداشتم نه درکرمانشاه و نه در سنندج
شکنجه مشهور «جوجه کباب» اصطلاحی بود که رئیس بازداشتگاه اطلاعات سنندج به کار می‌برد و اکثر شب‌هایی که خودش آن‌جا بود انجام می‌داد. دست و پا را می‌بست و کف زمین می‌انداخت و شلاق می زد.

صدای گریه‌ها و ناله‌های زندانیان دیگر که اکثراً دختر بودند شنیده می شد و روح هر انسانی را آزار می‌داد. شب‌ها پنجره‌ها را باز می‌گذاشتند، لباس‌های‌ام را در دستشویی که در زیرزمین بود بعد از کتک کاری خیس می‌کردند و به همان صورت مرا به سلول می‌بردند، به علت سردی هوا مجبور بودم خودم را لای پتوی کثیف سلول بپیچانم.
نزدیک به ۲ ماه نیز در انفرادی های سنندج بودم، پرونده‌ام در سنندج نیز عدم صلاحیت رسیده‌گی گرفت و دوباره به تهران منتقل شدم‌. نزدیک به ۸ ماه انفرادی آزارهای جسمی و روحی در این مدت روی جسم و اعصاب و روان‌ام تاثیر بسیار بدی گذاشته است. بعد از یک شب بازداشت در ۲۰۹ به اندرزگاه ۷ زندان اوین در جایی که مواد مخدر سرگرمی زندانیان محسوب می‌شود منتقل شدم و از ۲۷ آبان به زندان رجایی شهر زندانی که در طبقه‌بندی سازمان زندان‌ها متعلق به زندانیان خطرناکی چون قتل، آدم‌ربایی و سرقت مسلحانه و… منتقل شده‌ام

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

آبروی نظام یا کرامت انسانی؟


در مثل است که «چوب را برداری، گربه دزده فرار می‌کند یا حساب کار دست‌اش می‌آید.» اندر احوالات شیوخ وابسته به «نظام اسلامی» هم‌چون سیداحمد خاتمی که از درفشانی‌های معروف‌اش همان«نظام اگر بخواهد با کسی برخورد کند، در خیابان برخورد می‌کند، نه در کوچه‌ی خلوت» را به یاد داریم و رسانه‌های کودتا و ضدمردمی هم‌چون «کیهان» که سرمقاله‌های‌اش در دادگاه‌ها به عنوان کیفرخواست قرائت می‌شود و فعالان سیاسی که همان روسای بسیج هستند، این مثل به جد کاربرد دارد.

در تفکر حاکم بر نظام سی‌ساله این نکته یک حقیقت همیشه‌گی است که مصلحت یا آبروی نظام بر  حفظ حقوق‌ شهروندان ارجحیت داشته و تمام علما و قضلای قوم وابسته به حکومت و مجیزگویانی چون احمد خاتمی در صف اول این تفکر ایستاده‌اند. به طور معمول در این تفکر شرف در مسلخ ولایت ذوب می‌شود و انسانیت در باتلاق تعصب غرق می‌شود.

آن‌که در زندان می‌ِزند، آن بازجو که شکنجه می‌کند و آن بازجو یا افسر نیروی انتظامی که تجاوز می‌کند یک شبه به این‌جا نرسیده و یک شبه متجاوز نشده است. مادر به او یاد نداده که انسان‌ها را تا دم مرگ بزند و در دین‌اش نیست که تجاوز به دختر و پسر زندانی یک در دنیا و صد در آخرت ثواب دارد و از کارهای حسنه‌ در قبال مخالفان است. این فرد، این افراد قربانی هستند  و آموزش دیده در سیستمی که سیداحمد خاتمی موعظه‌اش را می‌کند و کیهان گزارش‌اش را. این آدم‌ها را کیهان‌نشینان و سیداحمد خاتمی‌ها تربیت کرده و به جان جوانان مردم انداخته‌اند. این همه زندانی از کهریزک و اوین و رجایی‌شهر سخن گفته‌اند، از شکنجه‌ها و کتک‌ها و تجاوزها و ده‌ها جنایت دیگر. هر انسانی با شنیدن چنین فجایعی شرم بر پیشانی‌اش می‌نشیند و زخم بر دل‌اش. این‌ها قصه نیست که شنیدنی باشد و حظ‌اش را ببریم، لالایی نیست که با آن بی‌خوابی‌مان را درمان کنیم و خاطره نیست که پای‌اش تخمه بشکنیم؛ این شکنجه‌ها، این ضرب‌وشتم‌ها، این جنایت‌ها و این  تجاوزها فاجعه‌یی است که در اوین به کرات رفته و بخش تلخی است از سی سال حاکمیتی که از هر روشی به هر بهانه‌یی به قصد تحقیر و به قصد سرکوب انجام داده است.  اگر امثال سیداحمد 2a61cztخاتمی‌ها و کیهان‌نشینان و شخص شخیص‌اش شریعتمداری این نکرده بودند، امروزه روز برنمی‌آشفتند که این‌چنین به جای پاسخ‌گویی و پی‌گیری، انگ «تروریست»‌بودن و «خائن» بودن و «ساده لوح» بودن و «اراجیف» گفتن را به کروبی بزنند و هر روز بکوبند بر طبل محاکمه‌ی کروبی و به جای خواننده‌گان نداشته‌شان هی بنویسند که کروبی باید محاکمه شود و زمینه‌سازی‌اش را بکنند. در تریبون نماز جمعه می‌گویند، در کیهان می‌نویسند، در فارس گزارش می‌دهند، در ایرنا و صداوسیما (رسانه‌های کودتا) هم به هم‌چنین.

تقابل غریبی شده است، یک طرف کسانی که برای کرامت انسانی ارزش قائل شده‌اند و با شنیدن چنین جنایاتی هم‌چون تجاوز به زندانیان دختر و پسر خواب از چشم‌های‌شان رفته است و در قامت یک انسان مرگ آرزو می‌کنند، در طرف دیگر کسانی که در اولین واکنش به جای پرداختن به چنین جنایتی راوی و راویان را به انواع و اقسام اتهامات همیشه‌گی‌شان متهم می‌کنند. کدام مهم‌تر است حقوق یک انسان یا آبروی یک نظام که در منظر مردم‌اش هیچ مشروعیت و مقبولیتی ندارد؟ آبروی نظامی که از آن دم می‌زنند بی‌شک آبروی خود این افراد، احمد خاتمی و احمدی‌نژاد و علی لاریجانی و کیهان‌نشیان‌اند که بی‌توجه به حقوق‌بشر و جنایت‌های انجام شده افترا می‌بندند به راوی و راویان. تربیت متجاوزان و شست‌وشوی مغزی آنان برای دست زدن به چنین اعمالی حاصل همین مجموعه است که نظام را تشکیل می‌دهند و آن را بری از همه چیز می‌دانند و از همین‌جا حساب کار را دست‌شان داده و از فردای حساب می‌ترسند.

به قولی چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من. همین‌که امروز چنگ بر پرده‌ها زده‌اند و نگران از کنار رفتن آن اند (که کنار هم رفته) نشان از حقانیت موضوع دارید. نشان از این است که چنین جنایتی انجام شده و چنین کرده‌اند با دختران و پسران. همان‌طور که با برگزاری دادگاه‌های نمایشی و گرفتن اعتراف به زور شکنجه نشان دادند که در انتخابات تقلب شده است. همان‌طور که با قطع کردن موبایل‌ها و پیامک‌ها و اینترنت نشان دادند که از اطلاع‌رسانی می‌ترسند؛ چرا که رای ما را دزدیده بودند. همان‌طور که هزاران نفر را بازداشت کردند و به سوی میلیون‌ها نفر گاز اشک‌آور پرتاب کردند و سرآخر از حضور میلیونی مردم پای صندوق‌های رای را «حماسه» نامیدند. آبروی این نظام این‌گونه است که پا روی گلو و دهان مردم گذاشته شود تا صدایی نگوید: تجاوز شده، شکنجه شده، رای دزدیده شده و… این‌گونه این نظام با آبرو می‌شود؛ چه آبروی خونینی و چه آبروی ننگینی

پیش از این نوشته بودم

مدیار

Posted in ایران, حقوق بشر

Tags: , , , , , , ,

منبع سیاه کروبی یا دل سیاه کیهان


داستان کیهان و شریعتمداری که آیینه‌ی تمام‌نمای تفکرات حاکم بر حکم‌رانان این آب و خاک است، داستانی است فاصله گرفته از انسانیت و غلبه‌ی اسلحه و باتوم بر تفکر و اندیشه و عقلانیت. قلم‌هایی که در کیهان برای نوشتن به کار می‌رود بوی باروت می‌دهد و طعم دست‌بند دارد و هوای زندان. کم نداشته‌ایم آدم که بعد از اتهامات شریعتمداری و دار و دسته‌اش برگه‌ی بازداشت را در دست خود دیده و کم نبوده نهاد و گروهی که کیهان بر اساس منابع‌اش که هیچ‌گاه از آن‌ها نام برده نشده غیرقانونی اعلام شده‌اند و گروهک و ملحد خوانده شده‌اند. ماجرای عبدالفتاح سلطانی و این‌که کیهان هم‌پای مرتضوی دادستان تهران و دشمن مطبوعات بر طبل جاسوسی‌اش می‌کوبید برای صهیونیست‌ها هنوز فراموش‌مان نشده است.  با طرح همین اتهامات مدوام برای او؛ بیش از ۲۰۰ روز در زندان و انفرادی‌های ۲۰۹ زندان اوین نگاه‌اش داشتند و آخر دادگاه‌های خودشان رای به برائت دادند و روسیاهی ماند برای کیهان و کیهان‌نشینان. از این دست مثال زیاد داریم. همین کیفرخواست‌ها که در دادگاه‌های نمایشی خوانده شد؛ اگر صفحات کیهان را در روزها و ماه‌های قبل ورق بزنید همه را خواهید یافت.1-1-kowsari-1

داستان کیهان و شریعتمداری داستان پاک کردن صورت مساله است و زدن اتهام جدید به جای پاسخ‌گویی. این‌که کیهان شیخ کروبی را هدف گرفته و ترور شخصیت می‌کند، نه پاسخ به طرح مساله‌یی بود که خواب از کروبی ربوده و نه پاسخ به آن جفاها که در زندان بر زندانیان می‌رود. پاک کردن صورت مساله رفتاری است که جمهوری اسلامی در دستور خود دارد و همه‌ی مردان‌اش خوب آن را به کار گرفته و می‌گیرند و کیهان جز این نقشی ندارد که مبلغی باشد برای این رفتارهای لجام گسیخته. وقتی داخلی و خارجی سوال می‌پرسند که نقض حقوق‌بشر در ایران چرا؟ آدرس غرب را می‌دهند که حقوق‌بشر را رعایت نمی‌کنند. پای فلسطینی‌ها را می‌کشند وسط. وقتی داخلی و خارجی می‌پرسند که جنایت در اوین چرا، آدرس گوانتانامو و ابوغریب می‌دهند که چه کردید آن‌جا با زندانیان. پرانتز هم باز کنم برای این نکته که قیاس نکنید گوانتامانو و ابوغریب را با اوین و کهریزک و نام گوانتاناموی ایران به آن‌ها ندهید. فجایعی که در زندان اوین می‌گذرد و گذشته و از کهریزک شنیده‌ایم هرگز در گوانتانامو اتفاق نیافتاده است. در آن زندان‌ها بوده‌اند چشم‌های ناظران حقوق‌بشر که رسوا کرده‌اند بی‌عدالتی را. این‌جا هم هست؟ اوین، اوین است. بدتر از گوانتامانو و هر زندانی دیگر.

شریعتمداری در کیهان‌ نوشته از منبع سیاهی که به کروبی اطلاعات غلط داده و به قصدش شایعه ‌پراکنی بوده است! همان کیهانی که وقتی می‌خواهد مثلا حریم خصوصی افراد را رعایت کند می‌نویسد: «م.ت که در دوران ۸ ساله در وزارت کشور خاتمی بود». همان کیهانی که خبر ویژه‌های‌اش همواره از غیب می‌رسد و توسط همان امدادهای غیبی که پای صندوق‌های رای هم در دو دوره‌ی گذشته آمده است. همان کیهانی که هم‌پای احمدی‌نژاد میلیون‌ها معترض ایرانی را خس و خاشاک می‌داند و اعتراض همه‌ی ایرانیان را سرچمشه از انگلیس و آمریکا می‌داند. کیهانی که وظیفه اصلی‌اش به عنوان یک روزنامه‌ی حکومتی «نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی» است. اتهامی که بسیاری از روزنامه‌نگاران به خاطر بیان واقعیت‌ها سال‌ها با آن به زندان می‌روند. همان کیهانی که وقتی نوام چامسکی از دولت آمریکا انتقاد می‌کند او را متفکر برجسته‌ی غرب می‌خواند و وقتی همراه ایرانیان برای اعتراض می‌آید او را از جمله کسانی می‌داند که همراه خواننده‌گان جلف لس‌آنجلسی بر علیه نظام مطبوع‌اش به قصد براندازی حرکت کرده‌اند.

میان منبع سیاه کروبی و دل سیاه کیهان یک خورشید فاصله است. منبع سیاه کروبی همان زندانیانی هستند که سربازان گم‌نام و لباس‌شخصی شب‌ها در اوین و کهریزک برای‌شان کابوس انسانیت می‌شوند و عقده‌های فروخورده‌ی جنسی‌شان که در مکتب کیهان‌نشینان رشد و بلوغ یافته است، سرباز کرده و انسانیت را لگد مال می‌کند. حسین شریعتمداری یک بازجو بوده است. بازجویی که زندانیان بزرگی را وادار به اعتراف کرده و در سال‌های سیاهی این شغل “شریف” را داشته است. پس حق این است که این‌چنین قلاده پاره کند و آشفته بر شیخ بشورد که شیخ ارزان خریده شده است. کارنامه‌ی بازجویان و زندان اوین بخشی از کارنامه‌ی او است و ار این پرده برافتد نه کیهانی ماند و نه شریعتمداری که با آن در عرصه‌ی سیمرغ مگس‌وار جولان بدهد. حکایت تجاوز به زندانیان حکایتی است که از دوران شریعتمداری‌ها در این سرزمین و در زندان‌های‌اش باب شده است. همان زمان که دختران را باکره پای چوبه‌ی‌دار نمی‌فرستاند و پول مهریه را در حد  هزار تومان با گل و شیرینی جلوی خانواده‌های سیاه‌پوش می‌انداختند. شنیده‌اید این حکایت‌ها را و این روزها بیش‌تر هم خواهید شنید با این فتح بابی که کروبی کرد و خواب از شریعتمداری و کیهان‌نشیان ربود.

اما با همه‌ی‌ این‌ها کیهان و نظام ولایی‌اش باید گوش دارد که این روزها کیهان و نوشته‌های‌اش نه خریداری دارد و نه جای‌گاهی. این روزها تاثیرگذاری رسانه با صداقت‌اش رابطه دارد و حرف ارگان امنیتی کیهان که حرف حکومتی است رای دزد و سرکوب‌گر بر دهان مردم نمی‌نشیند و تنها و تنها کینه می‌افزاید و دل سیاه کیهان را نشانه‌یی می‌شود از دل سیاهی‌ی نظام ولایی‌اش  که کمر بسته به ایجاد کین و نفرت.

  • اگر دقت کنید هر یادداشتی که کیهان می‌نویسد، در ستون گفت‌وشنود با خواننده‌گان، “مثلا خواننده‌یی” در باب همان موضوع مطلبی دارد برای گفتن. گویا کیهان و خواننده‌گان‌اش قبل از انتشار روزنامه با هم تله‌پاتی دارند. خودتان هستید…
  • این نوشته‌ی آقای جامی عزیز را در مورد بی‌طرفی رسانه از دست ندهید و هم چنین این سایت تمرین و آموزشی خوبی برای این موضوع در خبرنگاری است
  • گزارش روزانه‌ی نقض حقوق‌بشر در ایران در ۲۰ خرداد

مدیار

Posted in سیاست

Tags: , , , , , , , ,

چند خاطره از زندان و تجاوز به زندانیان


بحثی که کروبی در مورد تجاوز به زندانیان با نوشتن نامه‌یی به هاشمی رفسنجانی مطرح کرد، بحثی است دیرینه که از سه دهه قبل در جمهوری اسلامی وجود داشته است و خاطرات و شایعات زیادی مبنی بر این مورد از زبان زندانیان یا هم‌بندان‌شان مطرح شده است. این مساله یکی از اشکال فجیع نقض حقوق‌بشر در ایران است که همواره وجود داشته است، ولی به خاطر خط قرمزی که وجود داشته و تابویی که در مورد آن در نظر گرفته شده بود؛ چه از نظر اخلاقی برای اشخاص و چه از نظر بعد فاجعه‌ برای امنیت نظام سی ساله زیاد بدان پرداخته نشده بود. شکست این تابو با نگاشتن نامه‌یی در این خصوص به مرد دوم نظام جمهوری اسلامی فصلی جدید را در این مورد باز کرده و راه نوشتن و پرداختن به آن را باز کرده است. نمونه‌های زیادی را درباره‌ی این موضوع در طول دوره‌ی زندان دیدم یا شنیدم که بد ندیدم حال که بحث این موضوع باز شده، آن را از دفتر خاطرات زندان‌ام بیرون بکشم و برای همه بازگو کنم تا متجاوزان را بیش‌تر بشناسیم.

آن‌چیزی که از بیش از ۱۰ بازجوی خودم دیدم و از دیگر بازجویان شنیده‌ام حکایت از عقده‌های جنسی دارد که دلیل آن را نمی‌دانم. شاید از به خاطر شغل‌شان باشد و شاید به خاطر تعلیماتی که دیده‌اند و یا… بحث‌ام این مورد نیست. چند خاطره و مورد را تعریف می‌کنم تا بدانید:

یک ـ شاید شنیده باشید و در خاطرتان مانده باشد که در سال ۸۳ و ماجرای پرونده‌ی وبلاگ‌نویسان داستان پرسیدن از موارد جنسی از سوی وبلاگ‌نویسان بازداشت شده مطرح شد و آیت‌الله شاهرودی وقتی چنان سخنانی را از زبان آنان شنید بسیار متاثر شد و برای همین مورد هم دستور منع پیگرد آنان را صادر کرد. در آن زمان که وبلاگ‌نویسان این ماجرا را برای رئیس دستگاه قضایی تعریف می‌کردند من در زندان و در سلول انفرادی با بازجویان درگیر همین ماجرا بودم. تهدید مدام به استفاده از «شیشه‌ی نوشابه» و «باتوم» نقل و نبات بازجوها بود که مدام به آن تهدید می‌شدم. مساله‌ی مهم اما این تهدید نبود، مساله‌یی که به شدت در آن دوران آزارم می‌داد سوال‌هایی بود که در مورد روابط جنسی من با دخترانی که در ارتباط بودم؛ اعم از هم‌کار و هم‌کلاسی دانش‌گاه و… و روابط جنسی دوستان‌ام با دخترانی که در در ارتباط بودند، پرسیده می‌شد. این مساله بارها در طول دوران بازجویی‌های طولانی مدت‌ام به کرات تکرار شد.

دو ـ اتاق‌های بازجویی بند ۳۲۵ سپاه شامل ۶ اتاق بود که در انتهای هواخوری کوچک این بند قرار داشت. برخی از شب‌ها هر ۶ اتاق پر بود و زندانیان دیگر در آن بازجویی می‌شدند و در مواقع بسیاری داد و فریادشان بر اثر شکنجه‌ها و ضرب‌وشتم‌ها با هم به آسمان می‌رفت (قابل توجه کسانی که متهمان را برای اعتراف به دادگاه می‌آورند و از آن‌ها می‌خواهند که بگویند شکنجه نشده‌اند). در برخی از شب‌ها در هر شش اتاق ۶ وبلاگ‌نویس بود (در چهل روز اولی که در انفرادی بودم حدود ۲۰ وبلاگ‌نویس دیگر هم بودند) دو تن از آن‌ها با هم دوست بودند و با هم بازداشت شده بودند. نام نمی‌آورم چون برخی آن‌ها را می‌شناسند. درهای اتاق‌ها باز بود و صدای بازجویان بلند و فریاد دردآلود بچه‌ها شنیده می‌شد. هر دو را می‌زدند که بگویند با یک‌دیگر رابطه‌ی جنسی داشتند. از یکی می‌پرسیدند که با دوست‌دختر آن یکی رابطه داشته است یا نه! از آن یکی می‌پرسیدند که تا به حالا با دختری دوتایی خوابیده‌اند یا نه و… و با این سوال‌ها روان هر دو را تحت شدیدترین فشارها قرار داده بودند. منی که این سوال‌ها و کتک‌ها را برای اعتراف می‌شنیدم خشک‌ شده بودم، نمی‌دانم آن‌ها دیگر چه حالی داشتند.

سه ـ یکی از آن دو که گفتم جدود ۲۰ روز در سلول کناری من بود. با بچه‌ها شب‌ها که زندان‌بان‌ها نبودند از دریچه‌ی پایین سلول حرف می‌زیم. یک شب حدود ساعت ۳ شب در سلول او باز شد. فکر کردم آمده‌اند برای بازجویی ببرندش (نود درصد بازجویی‌ها در شب بود) می‌شنیدم که حرف‌هایی بین او و زندان بان در سلول رد و بدل می‌شود. اما دقیق نمی‌فهمیدم چه بود. فقط گاهی التماس‌های الف را می‌شنیدم. این ماجرا نیم ساعتی طول کشید. برای صدا کردن هم‌دیگر با مشت سه بار به دیوار می‌کوبیدیم. این‌گونه طرف می‌فهمید باید بیاید دم دریچه‌ی پایین سلول حرف بزند، هر چه زدم نیامد. تا دو روز هر چه زدم نیامد. بعد از دو روز خودش به دیوار کوبید. ماجرا را که تعریف کرد یخ کردم. زندان‌بان آمده بود درون سلول‌ الف و شلوار خودش را پایین کشیده بود. بی هیچ ملاحظه‌یی و با جسارتی که هر چه‌قدر فکر می‌کنم نمی‌فهzendani siasiمم آن را! از او خواسته بود که… فهمیدم که چندین بار این‌کار را کرده است. الف روزهایی که نوبت این زندان‌بان بود جرات این که برای دستشویی رفتن نگه‌بان را صدا کند  نداشت. این ماجرا تا موقعی که الف در سلول انفرادی بود ادامه داشت. روزی که دو نفر ار طرف نمی‌دانم کجا برای بازدید آمدند، ماجرا را به آن‌ها گفتم. هیچ عکس‌العملی نشان داده نشد، در حالی که گفتند پیگیری می‌کنیم.

چهار ـ ۶ ماه به بند قاتلان افعانی تبعید شده بودم. در زندان قزل‌حاصر با افغانی‌ها بسیار بد تا می‌کردند چرا که هیچ‌کس را بیرون از زندان نداشتند که پیگیر وضعیت و حقوق آنان باشد. صبح یکی از روزها ساعت ۷ صبح چنان صدای ناله و فریادی از «زیر هشت» (نگه‌بانی) شنیدیم که همه از خواب پریدیم. گفتند که یکی از افغانی‌های سالن ما است که با مامور بحث‌اش شده و او را برده‌اند ۲۰ دقیقه پیش. به وکیل‌بند گفتم که برود و ببیند چه خبر است. وقتی برگشت قدرت حرف زدن نداشت. آخر سر گفت باتوم در … فرو کرده‌اند و… پاهای‌ام سرد شد و روی زمین نشستم. باورم نمی‌شد. بعد از یک‌ساعت بچه‌ها مصطفی.ر را به سالن آوردند. تمام شلوارش خونی بود. حمام کرد. هم‌زمان نامه‌ی شکایت از ماموران را نوشتم از حمام که آمد گفتم امضا کن شکایت کنیم. امضا کرد، نامه را فرستادیم به رئیس زندان. نیم ساعت بعد مصطفی را خواستند زیر هشت. بعد از ظهر با یک پلاستیک ساندیس و کیک و مقداری پول برگشت. داشتم با تعجب نگاه‌اش می‌کردم که از نگه‌بانی پیج‌ام کردند. رفتم. رئیس واحد و افسر نگه‌بان بودند. رئیس گفت چه‌کار داری به کار دیگران. افسر نگه‌بان شروع کرد به تهدید که شدیدا بحث‌ام شد. گفتم باید شکایت را پی‌گیری کنید. گفتند چه شکایتی؟ امضای مصطفی را در نامه‌یی نشان‌ام دادند که گفته بود از هیچ‌کس شکایتی نکرده و اتفاقی برای‌اش نیافتده است: تهدید و تطمیع!

پنج ـ زندانیان زیر ۲۰ سال یا جوانان همواره در زندان مورد تجاوز زندانیان گردن کلفت و قلدر  قرار می‌گیرند. این مورد هیچ‌گاه توسط مسئولین زندان پیگیری نمی‌شود و ارزشی برای‌اش قائل نیستند. اگر بخواهم از این مورد خاطره بنویسم باید ده‌ها مطلب نوشته باشم. این‌ها را محض نمونه نوشتم. در طول دو سال زندان صدها مورد از تجاوز و بحث‌های مربوط به آن را شاهد بودم و شنیدم که به مرور خواهم گفت.

 

پی‌نوشت:

داشتم دفتر خاطرات زندان را ورق می‌زدم که هر روز زندان‌ام را در قزل‌حاصر نوشته بودم. به امید این‌که روزی آزاد شوم و آن‌ها را در وبلاگ‌ام منتشر کنم به جای تمام روزهایی که نبوده‌ام (تا به حال که نشده ولی شاید این روزها به این کار اقدام کنم) در بسیاری از صفحات نام دوست گرامی و نازنین‌ام شیوا را دیدم. شیوا نظرآهاری در تمام روزهای زندان‌ام با من بود و در آن دوره کمک‌ام می‌کرد و چه‌قدر برای‌ام هم زحمت کشید. هر روز با او تماس می‌گرفتم و خبرهای روز را برای‌ام می‌خواند. به این مطلب که رسیدم اشک در چمشان‌ام جمع شد: «… امروز بعد از یک هفته به شیوا زنگ زدم. جلوی {…} بود. گفت جات خالی. البته اول‌اش گفت: خیلی پستی که یک هفته زنگ نزدی. نگران شدم بلایی سرت آورده‌اند…» و حالا شیوا نزدیک دو ماه است که نیست و نه به من که حتا به مادرش هم نمی‌تواند زنگ بزند. خیلی نگران شیوا هستم و دل‌تنگ‌ام برای دیدن‌اش.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , ,

رسوایی در دانش‌گاه زنجان


رسوایی اخلاقی در دانشگاه زنجان/دانش‌جویان تلاش معاون دانش‌گاه برای مجبور ساختن دختر دانش‌جو به ارتباط جنسی را ناکام گذاشتند
شب گذشته جمعی از دانش‌جویان توانستند با اقدام به موقع تلاش یکی از معاونین این دانش‌گاه برای تعرض به یک دختر دانش‌جو در دفتر کارش را ناکام سازند. دانش‌جویان در لحظاتی که این مسوول دانش‌گاهی که از اساتید این دانش‌گاه نیز هست قصد تعرض به دختر دانش‌جو را داشته با ورود به اتاق وی ، دختر دانش‌جو را نجات داده و فرد خاطی را به حراست دانش‌گاه تحویل می دهند…

Posted in حقوق بشر, دانشجویی

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

My Twitter