Tag Archive | "زندان قزل‌حصار"

Tags: ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ ۳۰۸ روز


۳۰۸ روز…

ده ماه گذشت. روزهای زندان قزل‌حصار عادی و تکراری سپری می‌شود.  تکرار هر روزه‌ی زندان به هیچ وجه مساله‌ی جالبی نیست. در حقیقت یکی از سختی‌ها ومصائب زندان همین است؛ این‌که مجبور باشی هر روز با یک‌ عده آدم ثابت حرف بزنی، بخندی، صحبت کنی،  گریه کنی، غذا بخوری، شاهد دعواهای هر روزه باشی و… یک جورایی قشنگ نیست. هر چه‌قدر سعی می‌کنم تا حد امکان هم شده از این «تکرار» رها شوم، نمی‌شود. چون باز هم همان کارها تکراری از آب در می‌آید.

بیش‌تر آدم‌هایی که در این‌جا هستند به طور معمول یا کم‌سواد هستند یا بی‌سواد، از پایین‌ترین سطوح جامعه از لحاظ اقتصادی و فرهنگی. البته که همه‌شان این‌طور نیستند. در صحبت کردن بیش‌تر در مورد حیطه‌ی کاری و رفتاری خودشان صحبت می‌کنند، به چیزی خارج از این موضوعات اهمیتی نمی‌دهند و همین کار را مشکل می‌کند. مثل همین«سید محمود»  هم اتاقی خودم  که سر و ته حرف‌های‌اش یا درباره‌ی مشروب‌خوری است یا در  مورد زن سابق‌اش و یا در مورد مغازه‌ی جیگرکی‌اش که من بی‌چاره باید بنشینم و مکرر در مکرر این حرف‌ها را گوش بدهم. «محسن» هم دست کمی از این یکی ندارد؛ یا در مورد نامزدی که ندارد صحبت می‌کند یا درباره‌ی مرخصی‌یی که به او نمی‌دهند! دل‌ام برای‌اش می‌سوزد؛ بیست‌ویک سال بیش‌تر ندارد و به خاطر عدم توان پرداخت دیه‌ی ۹ میلیونی ده  ماه است که در زندان به سر می‌برد. جرمی که به خاطر آن زندان آمده هم جالب است. به خواهر ۱۳ ساله‌اش یکی در خیابان متلک انداخته است، محسن هم زده به قول خودش «دماغ طرف را پایین آورده». یعنی همان غیرت مردانه‌ی ایرانی خودمان.

امروز با این‌که تا ظهر خواب بود به نظرم طولانی آمد. از خواب که بلند شدم به مادر و صادق (شجاعی) زنگ زدم. خبر قبول نشدن فرید (برادرم) را در دانش‌گاه دادند. مثل پتک خورد توی سرم. خود را مقصر می‌دانم. در این ده ماه گذشته فرید هم حال خوبی نداشت و به خاطر زندانی بودن من از درس افتاد.

از بعد از ناهار «شاه‌نامه» را می‌خواتم تا همین الان که  ساعت ۱۲ شب است. نامه‌یی را که وکلای‌ام، دکتر سیف‌زاده و دکتر فریدون شامی گفته بودند برای «دیوان عالی کشور»‌ بنویسم را به سه صورت مختلف نوشتم تا هر کدام بهتر بود، به «هیات تشخیص» بدهند. هر دو به قضاوت در دیوان عالی امید دارند، بل‌که محکومیت ۲ ساله پرونده‌ی دادگاه انقلاب کم‌تر شود. برای‌ام زیاد فرقی نمی‌کند که بشود یا نشود. ولی برای خیلی‌های دیگر مهم است؛ برای خانواده‌ام، برای دوستان و وکلای‌ام و البته برای بازجو‌های‌ام و  برای قاضی مرتضوی و قاضی مقدس و دیگر عوامل…

راستی که بازی جالبی شده است؛ من در زندان‌ام. یک عده تمام توان و تلاش‌شان را به کار می‌گیرند تا آزادم کنند، در مقابل یک6 عده با تمام توان و قدرت تلاش می‌کنند، بیش‌تر در زندان بمانم. عجبا!

بدجوری سرما  خوردم. حال‌ام به هیچ وجه خوب نیست. در قزلحصار هم که مریض شدن مکافات است. مثل مریضی که دو شب پیش فرستادم بهداری زندان. حال «سعید» خیلی بد بود و حتا راه نمی‌توانست برود. برای بردن به بهداری با کمک بچه‌ها روی چرخ سوارش کردیم. بعد از نیم ساعت دیدم درب و داغون‌تر از قبل برگشت. پرسیدم سعید چی شد؟ از جواب‌اش یخ کردم. به علت مریضی یکی از مامورین زندان و پزشک زندان کتک‌اش زده بودند. مریض رو به موت را گفته بودند «تمارض کرده» و «مزاحم اوقات‌» شریف‌شان شده است! این چندمین بار است که این نوع رفتار با مریض‌ها را می‌شنوم. دو بار تا به حال با «سیاوشی» رئیس واحد به خاطر این کار اعتراض کرده‌ام. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است.  مانده بودم با سعید چه کنم؟ رفتم از بچه‌ها قرص مسکن گرفتم و دادم تا بخورد تا فردا دوباره برود بهداری.

حالا هم که خودم مریض هستم و بهداری هم نمی‌روم. تا به حال نرفته‌ام، هیچ وقت هم نخواهم رفت. خدا را چه دیدی شاید این بار به جرم مریض بودن به یک حبس سه ماهه محکوم شدم که حوصله‌اش را ندارم.

زندان قزلحصار ـ بیست‌ونهم شهرویور ماه ۱۳۸۴ ـ واحد ۳ـ بند ۹

  • در زمانی که در زندان قزلحصار بودم، تصمیم گرفتم خاطرات زندان‌ام را بنویسم، تا بعد از آزادی آن‌ها را در وبلاگی که خواهم ساخت منتشر کنم. در واقع این خاطرات برای همین وبلاگ نوشته شده بود. تا به حال تنبلی کردم و آن‌ها منتشر نکردم. از این پس می‌خواهم آن‌ها را مرتب منتشر کنم. این مطلب اولین روز بود که شروع به نوشتن کردم. تصمیم داشتم که این‌ها را در آرشیوم منتشر کنم برای همین این‌ها را هم در پست جدید می‌نویسم  که خوانده شود و هم به آرشیوم منتقل می‌کنم.

مدیار

Posted in حقوق بشر, خودم

Tags: , , , , , ,

قلب‌هایی که در زندان می‌ایستد


“۵۰۳ روز…

امروز ختم رشید بود، بچه‌های بند برای‌اش ختم گرفته بودند. هفت روز از مرگ یک زندانی در زندان می‌گذرد بدون این‌که کسی پاسخ‌گو باشد. بدون این‌که کسی محاکمه و یا از کار برکنار شود.

رشید به خاطر مصرف قرص زیاد در زندان درگذشت. قرص‌هایی که بدون کنترل کافی به زندانیان داده می‌شود. برخی از زندانیان بدون نیاز آن‌را می‌گیرند و به آن‌ها که بیش از حد مصرف می‌کنند، می‌فروشند. کسانی‌که تحمل زندان را ندارند، با این قرص‌ها سر می‌کنند. قرص‌هایی مثل تی‌سی، کلوناز و …

شب سال نو، درست نزدیک تحویل سال، یک نفر حدود ۴۰ عدد از این قرص‌ها را خورده بود. به شدت حال‌اش بد شده و در حال مرگ بود. جالب این‌که وقتی مامورها را خبر کردیم و آمدند، گفتند بگذارید مثل سگ بمیرد. با کمک بچه‌ها یک ساعت بعد از واقعه ما او را به بهداری رساندیم. یک هفته است، از مرگ رشید، به خاطر همین موضوع می‌گذرد.

در زندان‌های ایران برای جان زندانیان هیچ ارزشی قائل نمی‌شوند. این یک واقعیت تلخ و مصیبت‌بار است. واقعیت این است که در زندان‌های ایران این مساله دست کم هر روز و هر هفته اتفاق می‌افتد و ما آن را نمی‌شویم. مطلبی که از دفتر خاطرات‌ زندان‌ام در بالا آوردم یکی از نمونه‌های بسیاری است که آن را در زندان به چشم خودم دیدم.”

درگذشت امیرحسین حشمت‌ساران و امیدرضا میرصیافی که به خاطر اهمال و کم‌کاری مسئولین زندان و تیم پزشکی زندان‌های اوین و رجایی‌شهر اتفاق افتاد، این واقعیت تلخ را دوباره به تصویر کشید و لزوم داشتن نگاه جدی‌تر به این موضوع را برای همه‌ی ما به واجب کرد.

زندانیان در زندان‌های ایران دارای کم‌ترین امکانات پزشکی هستند و از نبود مراقبت‌های لازم پزشکی محروم. متاسفانه مسئولین زندان‌ها برای حفظ جان زندانیان ارزشی قائل نیستند. در زندان قزل‌حصار و واحد ۲ این زندان در زمانی که من زندانی بودم سالنی وجود داشت به نام سالن “قرصی‌ها” که به احتمال زیاد هنوز هم باید باشد. کسانی که در این سالن بودند، روزانه چیزی در حدود ۱۰ تا ۲۰ قرص اعصاب و آرام‌بخش مصرف می‌کردند. دست‌کم و به طور میانگین، هر هفته یک نفر در این بند درمی‌گذشت و مسئولین زندان هیچ‌گاه تلاشی جدی برای جلوگیری از این اتفاق هفته‌گی انجام نمی‌دادند. این مساله تنها مختص به این بند نمی‌شد و زندان ۱۰ هزار نفری قزل‌حصار و واحدهای هشت‌گانه‌اش که شنیدم اکنون زیادتر شده، هر روز شاهد مرگ‌های بی‌شماری بود. در این بین بودند کسانی هم که بر اثر شدت ضرب و شتم توسط مامورین جان می‌باختند.

زندان‌های ایران از دید فعالین حقوق‌بشر و بازرسان “موجه” دور هستند. کسانی هم که از زندان‌ها بازدید می‌کنند، یا از مسئولین قضایی هستند یا افراد مورد اعتماد سازمان زندان‌ها که هیچ‌گاه واقعیت زندان‌ها را بیان نمی‌کنند. بازرسان بین‌المللی هم در مراجعه به زندان نمی‌توانند واقعیت‌ها را ببینند؛ چرا که مسئولین زندان این اجازه را به آن نمی‌دهند. خاطرم هست که یک بار قرار بود از طرف سازمان ملل به زندان قزل‌حاصر بیایند. از یک هفته قبل یک سالن از واحد ۲ زندان رنگ‌آمیزی شد و به همه‌ی زندانیان آن بند لباس جدید و لوازم بهداشتی دادند. به برخی از آن‌ها قول مرخصی دادند تا در مقابل سوال‌های آن‌ها جواب مورد قبول زندان را بدهند. درهای دیگر بندهای زندان را هم در آن روز به روی زندانیان تا عصر بستند که بازرسان دیگر زندانیان را نبیینند. بعد از آزادی‌ام وقتی گزارش آن‌ها را از زندان قزل‌حصار می‌خواندم، تنها می توانستم تاسف بخورم.

مسئولیت سلامت و جانی یک زندانی در طول دوران محکومیت بر عهده‌ی سازمان زندان‌ها است. اما سازمان زندان‌ها بر اساس واقعیت‌هایی که همیشه پنهان می‌شود، در مورد این وظیفه‌ی مهم کوتاهی می‌کنند و رسوایی به بار می‌آورند. امیرحسین حشمت ساران با آن وضع بد جسمی در شب قبل از فوت با دست‌بند بر روی تخت بهداری زندان رجایی‌شهر بود. امیدرضا میرصیافی با آن وضعیت بحرانی به بیمارستان بیرون از زندان منتقل نمی‌شود. اکبر محمدی و ابراهیم لطف‌الهی و نمونه‌های بسیار دیگر نیز چنین وضعی داشته‌اند. در هیچ‌کدام از این موارد، هیچ یک از مسئولین زندان پاسخ‌گو نبودند و به خاطر اهمال در وظیفه‌شان محاکمه و از کار برکنار نشدند.

پرونده‌ی اکبر محمدی، ابراهیم لطف‌الهی، امیرحسین حشمت ساران، امیدرضا میرصیافی، زهرا کاظمی، زهرا بنی یعقوب، عبدالرضا رجبی، هاشم رمضانی، ولی الله فیض مهدوی، کاوه عزیز پور، و… از نظر فعالین حقوق‌بشر هنوز باز است و مسئولان زندان‌ها باید پاسخ‌گو کم‌کاری‌شان در مقابل حفظ جان این عزیزان باشند.

و بر فعالین حقوق‌بشر است که با عبرت گرفتن از این وقایع دردناک نسبت به وضعیت سلامتی و جانی زندانیان، چه عادی و چه زندانیان سیاسی، نگاه دقیق‌تر و ویژه‌تری داشته باشند.

منبع: مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ایران

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

پرواز بر فراز زندان قزل‌‌حصار


تکنولوژی یعنی همه چیز. نمی‌دانم با برنامه‌ی گوگل ارث کار کرده‌اید یا نه. اگر کار کرده‌اید در آن اوج تکنولوژی و پیش‌رفت را می‌بینید. وقتی وارد این برنامه می‌شوید چون هنوز آن را خوب نشناخته‌اید اول می‌روید و خانه‌تان را می‌بینید و بعد محل کار و دانش‌گاه‌تان و از این‌جور جاها. اما با آشنایی با امکانات و توانایی‌های شگفت‌انگیز این برنامه فکرهای دیگری به سرتان می‌زند. با این برنامه می‌شود خاطره‌ها را دید. تلخی‌ها را و شیرینی‌ها را، جایی هست که آن‌جا بوده باشید و امکان ورود بدان را به همین راحتی نداشته باشید؟ چنین چیزی با گوگل ارث دیگر معنا ندارد.
Technology means everything. Have you ever worked with Google Earth? If you have worked, you would see the modern technology. Since it is your first time that you are using this software, you would look for your house, then your office or your university by it. But when you learned more about this software and the possibility it has, you may have more new plans. With this software you can watch your memories. Good or bad memories. Is there any place you had been there before and you don’t have permission to go inside there now? With Google earth this is not impossible.
دیشب با گوگل ارث تا زندان قزل حصار رفتم. جایی که ۱۸ ماه در آن زنده‌گی کردم. جایی که محفل میله بود و سیم‌خاردار. زندانی که خاک‌اش هم طعم مواد مخدر می‌دهد و هیچ گیاهی در آن نمی‌روید. آری، این‌جا شهر زندان است
went over Qale-hesar Jail by Google earth last night, where I was living for 18 months. There is the world of rods and barbed wires. There is a Jail which its dust tastes drug and no plant grows there. Yes, this is jail.
همین جا بود. همین سالن ۹ از واحد ۳ زندان قزل‌حصار. همین‌جا بود که با اشرار و معتادان و دیگران بی‌چاره‌گان این جامعه چند ماهی زنده‌گی کردم. در همین سالنی که دورش را خط قرمز کشیده‌ام.
There was in this building, salon number 9 and part 3 that I was living with dangerous people, addict and other poor people for some months. There was here, this Salon that I circled around there with red color.

همین جا بود. سالن ۳ واحد ۲ زندان قزل‌حصار. میان قاتلان افغانی. همین جا بود که تبعید شده بودم. همین جا بود. آری این‌جا شهر زندان است
There was the Salon number 3 part 2 of Qale-hesar jail, Between Afqanian murders. There was that place I was banished. Yes this is jail.

آری همین‌جا بود که مهتاب را از پشت میله‌ها به تماشا می‌نشستم و “یه شب مهتاب” می خواندم. همین‌جا بود که غصه‌های‌ام رنگ قصه گرفتند. همین‌جا بود که پشت دیوار دیوار زندان نفس می‌کشیدم و چیزی را تصور می کردم تا روزی تصویر شود؛ آزادی را.روزگاری بود که گذشت. همین جا بود که تخم عدالت در قضاوت پاک خشکیده بود. همین جا بود که هیچ ترازویی راست نمی‌گردید که نمی‌گردید. همین جا بود
Yes there is that place, I was watching Moon through the rods and I was signing the song name is “one moon night”. There was the place that my pains became my stories. I was breathing behind walls and walls of jail, and I was imaging plans that maybe in future become true, Freedom, the days which passed. There was no balance could be balance.
Just there was here all.
بعد نوشت:
. بازخورد این مطلب برای ام خیلی جالب بود. این مطلب در این چهار سایت لینک خورده است:
۱٫ reddit:
.
.
.
این‌جا شهر زندان است

Posted in حقوق بشر, فن‌آوری

Tags: , , , ,

زندانیان بی‌پناه…


زندانیان سیاسی، زندانیان بی‌پناهی هستند. با این که در بسیاری مواقع از طرف سازمان‌ها و گروه‌های مختلف حمایت می‌شوند و در کانون اخبار قرار دارند، باز هم آن‌ها انسان‌های داری “حقی” هستند که در همه‌ی موارد از حقوق شهروندی خود محروم می‌شوند و تنها پناه‌شان دیوار بی‌پناهی سلول‌های زندان است. به ویژه که در سلول انفرادی باشند و تحت آزار و شکنجه.

زندانیان سیاسی زندانیان بی‌پناهی هستند، اما از آن‌ها بی‌پناه‌تر زندانیان عادی هستند. زندانیانی که به علت شرایط خاص و موقعیت اجتماعی و فرهنگی خود و خانواده‌های‌شان و عدم اطلاع از حقوق خود در شرایط بدی هستند. زندانیانی که بدترین رفنارها را در زندان‌ها با خود می‌بینند و دم برنمی‌آورند. چرا که نمی‌دانند که زندان‌بان حق ندارد او را کتک بزند و به او توهین کند.

از ۲۱ ماه دوره‌ی زندان‌ام، ۱۸ ماه آن را در میان زندانیانی با جرائم گوناگون زنده‌گی کردم. قاتل، بزه کار، کلاه‌بردار، چاقوکش، جیب‌بر، موادی و…. تجربه‌ی تلخ و خوبی بود. هر چند که در بسیاری عدم امنیت شرایط خاصی را برای‌ام ایجاد می‌کرد.

در طول این مدت هم‌راه این زندانیان سختی‌های بسیار کشیدم؛ کیفیت بسیار پایین غذاهای زندان، توهین‌های مامورین زندان، ضرب و شتم شدید زندانیان توسط بیش‌تر زندان‌بانان، وجود بسیار زیاد انواع گوناگون مواد مخدر در زندان، عدم وجود بهداشت مناسب و عدم وجود امکانات و دکتران مجرب در زندان و بسیاری موارد دیگر که اگر بخواهم هر یک آن‌ها را بشمارم برای خودش کتابی قطور می‌شود.
اما اخبار داخل زندان‌ها در بیرون از زندان و در سطح جامعه بسیار متفاوت از آن‌چه که هست انعکاس می‌یابد و در بسیاری موارد به تمامی بر خلاف واقعیت موجود. در این زمینه مصاحبه‌ی رئیس سازمان زندان‌ها در نوع خود بسیار جالب است:
“وی با بیان اینکه زندانیان کشوراز حقوق کامل شهروندی برخوردارهستند، گفت : راه اندازی واحدهای حقوق شهروندی درزندان‌ها ، آشنایی زندانیان از طریق نرم افزارها وجزوات اطلاعاتی از حقوق خود، برگزاری جلسات میان مددجویان وروسای زندانیان را درحوزه فعالیت حفظ حقوق شهروندی زندانیان عنوان کرد”.

به احتمال زیاد آقای یساقی زیاد از روی‌داد‌های داخل زندان خبر ندارد (که البته دور از ذهن است). برای مثال ایشان اصطلاح “آژیر وحشت” را نشنیده‌اند. در زندان “قزل حصار” کرج زندانی خاطی را به “زیر هشت” (نگه‌بانی واحد) می‌برند و او را به چوب فلک می‌بندند. بعد بلندگو را جلوی دهان وی می‌گیرند تا صدای فریاد‌های درآلودش را همه‌ی زندانیان بشنوند و درس عبرتی بگیرند. این است حقوق شهروندی زندانیان آقای یساقی؟

وقتی که آن‌ها را در قرنطینه به تخت‌های مشبک آهنی می‌بندند و “روغن کرچک” به خورد زندانی ‌می‌دهند تا مواد مخدری را که می‌خواهد وارد زندان کند پس بدهد، حقوق شهروندی‌اش را رعایت می کنند؟ نحوه‌ی به تخت بستن هم به این صورت است که یک دست و پای زندانی را با دست‌بند به تخت می‌بندند. ساعت‌های متمادی به همین حالت می‌ماند تا شاید موادی از وی کشف شود. حال این جنایت است یا حقوق شهروندی؟

“اجرای مستمر برنامه‌های آموزش بهداشت و پیش‌گیری از بیماری‌ها، انجام واکسیناسیون ، انجام مرتب گندزدایی و سم پاشی ، اجرای طرح سراسری ارتقاء سلامت زندان ها‌، تدوین مجموعه دستورالعمل‌های کاربردی درزندان‌ها، اجرای استراتژی درمان بیماران، مشارکت درکنترل ایدز، ارتباط و کنترل بیماری‌های پرخطر، انتقاد توافقنامه با موسسه استاندارد ایران و افزایش مراکز مجری درمان اعتیاد نگه دارنده با متادون را از برنامه های این سازمان درحوزه سلامت عنوان کرد.”

از تمام طرح‌های که در بالا توسط رئیس سازمان زندان‌ها گفته شد، به شخصه هیچ طرحی را جز طرح متادون در زندان ندیدم. که البته این طرح آن‌قدر ناکارآمد است که جای مانوری بر روی آن نیست. زندانیان معتاد بیش‌تر متادون را وقتی مصرف می‌کنند که موادی برای مصرف نداشته باشند.

آقای یساقی در مصاحبه‌ی خود به نکته‌ی جالبی اشاره فرمودند که در واقع دروغی زشت است: “یساقی با اشاره به این‌که درزندان‌های کشور زندانی سیاسی نداریم، گفت: درابلاغ ورودی زندانیان موضوع جرم مشخص شده وعناوین مجرمانه افترا، نشر اکاذیب وتشویش اذهان عمومی قید شده که برای سازمان زندان‌ها این عناوین مورد نظر است.”
البته شاید جناب یساقی هم باور کرده‌اند و قبول دارند بند ۲۰۹ زندان اوین زیر نظر سازمان زندان‌ها نیست و زندانیان آن‌جا را جزو زندانیان‌شان به حساب نمی‌آورند. با این وجود در زندان اوین و رجایی‌شهر و بسیاری از شهرها زندانیان سیاسی هستند. البته یک نکته هم هست؛ در “کارت و عکس” هیچ زندانی سیاسی عنوان اصلی جرم نوشته نمی‌شود. برای مثال خود من در حالی که اتهاماتی از قبیل توهین به رهبری و تشویش اذهان عمومی داشتم و بابت همین دو اتهام به حبس محکوم شدم، در کارت و عکس‌ام عنوان مجرمانه را نوشته بودند “رابطه‌ی نامشروع و تشویق به فساد و فحشا”. شاید آقای یساقی از همین منظر چنین حرفی می‌زنند.

واقعیت را طور دیگر جلوه دادن چاره‌ی کار نیست. دروغ‌گویی هیچ زندانی‌ را اصلاح نخواهد کرد و یک فرد سالم را به جامعه بازنخواهد گرداند. هیچ معتادی به طرح‌های نوشته و گفته شده که هیچ‌وقت پیاده نمی‌شود از دام اعتیاد نخواهد گریخت. آقایان سال‌ها است واقعیت‌های زندان را به گونه‌یی دیگر جلوه می‌دهید. چه فرقی کرده و چه پیش‌رفتی عایدتان شده است. آیا همین که چند بازرس خارجی بیاید ـ و سالنی را که شما قبل از ورودشان تمیز کرده‌اید و به زندانیان گفته اید که چه بگویندـ ببیند و تحسین کنند کافی است؟ به همین دل‌خوشی‌های دروغین دل دادن هیچ زندانی را اصلاح نخواهد کرد و حقوق هیچ یک را تامین نخواهد کرد. آقای یساقی اگر طرح نویی برای زندانیان دارید به‌تر است همه را کنار بگذارید و اول از همه واقعیت‌ها را بگویید که تنها چاره‌ی درد این بی‌پناهان است.
———-

این هم طنزپردازی کیهان برای دانش جویان زنجانی:

تله اخلاقی برای ایجاد آشوب در دانش‌گاه

سرمایه گذاری دشمن برای انحطاط اخلاقی یکی از معاونان دانش‌گاه زنجان، زمینه آشوب را در این دانش‌گاه ایجاد کرد.


Posted in حقوق‌ شهروندی

Tags: ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ ۳۱۰ روز


۳۰۸ روز…

ده ماه گذشت. روزهای زندان قزل‌حصار عادی و تکراری سپری می‌شود.  تکرار هر روزه‌ی زندان به هیچ وجه مساله‌ی جالبی نیست. در حقیقت یکی از سختی‌ها ومصائب زندان همین است؛ این‌که مجبور باشی هر روز با یک‌ عده آدم ثابت حرف بزنی، بخندی، صحبت کنی،  گریه کنی، غذا بخوری، شاهد دعواهای هر روزه باشی و… یک جورایی قشنگ نیست. هر چه‌قدر سعی می‌کنم تا حد امکان هم شده از این «تکرار» رها شوم، نمی‌شود. چون باز هم همان کارها تکراری از آب در می‌آید.

بیش‌تر آدم‌هایی که در این‌جا هستند به طور معمول یا کم‌سواد هستند یا بی‌سواد، از پایین‌ترین سطوح جامعه از لحاظ اقتصادی و فرهنگی. البته که همه‌شان این‌طور نیستند. در صحبت کردن بیش‌تر در مورد حیطه‌ی کاری و رفتاری خودشان صحبت می‌کنند، به چیزی خارج از این موضوعات اهمیتی نمی‌دهند و همین کار را مشکل می‌کند. مثل همین«سید محمد»  هم اتاقی خودم  که سر و ته حرف‌های‌اش یا درباره‌ی مشروب‌خوری سا یا در  مورد زن سابق‌اش و یا در مورد مغازه‌ی جیگرکی‌اش که من بی‌چاره باید بنشینم و مکرر در مکرر این حرف‌ها را گوش بدهم. «محسن» هم دست کمی از این یکی ندارد؛ یا در مورد نامزدی که ندارد صحبت می‌کند یا درباره‌ی مرخصی‌یی که به او نمی‌دهند! دل‌ام برای‌اش می‌سوزد؛ بیست‌ویک سال بیش‌تر ندارد و به خاطر عدم توان پرداخت دیه‌ی ۹ میلیونی ده  ماه است که در زندان به سر می‌برد. جرمی که به خاطر آن زندان آمده هم جالب است. به خواهر ۱۳ ساله‌اش یکی در خیابان متلک انداخته است، محسن هم زده به قول خودش «دماغ طرف را پایین آورده». یعنی همان غیرت مردانه‌ی ایرانی خودمان.

امروز با این‌که تا ظهر خواب بود به نظرم طولانی آمد. از خواب که بلند شدم به مادر و صادق (شجاعی) زنگ زدم. خبر قبول نشدن فرید (برادرم) را در دانش‌گاه دادند. مثل پتک خورد توی سرم. خود را مقصر می‌دانم. در این ده ماه گذشته فرید هم حال خوبی نداشت و به خاطر زندانی بودن من از درس افتاد.

از بعد از ناهار «شاه‌نامه» را می‌خواتم تا همین الان که  ساعت ۱۲ شب است. نامه‌یی را که وکلای‌ام، دکتر سیف‌زاد و دکتر فریدون شامی گفته بودند برای «دیوان عالی کشور»‌ بنویسم را به سه صورت مختلف نوشتم. تا هر کدام بهتر بود، به «هیات تشخیص» بدهند. هر دو به قضاوت در دیوان عالی امید دارند، بل‌که محکومیت ۲ ساله پرونده‌ی دادگاه انقلاب کم‌تر شود. برای‌ام زیاد فرقی نمی‌کند که بشود یا نشود. ولی برای خیلی‌های دیگر مهم است؛ برای خانواده‌ام، برای دوستان و وکلای‌ام و البته برای بازجو‌های‌ام و  برای قضای مرتضوی و قاضی مقدس و دیگر عوامل…

راستی که بازی جالبی شده است؛ من در زندان‌ام. یک عده تمام توان و تلاش‌شان را به کار می‌گیرند تا آزادم کنند، در مقابل یک عده با تمام توان و قدرت تلاش می‌کنند، بیش‌تر در زندان بمانم. عجبا!

بدجوری سرما  خوردم. حال به هیچ وجه خوب نیست. در قزلحصار هم که مریض شدن مکافات است. مثل مریضی که دو شب پیش فرستادم بهداری زندان. حال «سعید» خیلی بد بود و حتا راه نمی‌توانست برود. برای بردن به بهداری با کمک بچه‌ها روی چرخ سوارش کردیم. بعد از نیم ساعت دیدم درب و داغون‌تر از قبل برگشت. پرسیدم سعید چی شد؟ از جواب‌اش یخ کردم. به علت مریضی یکی از مامورین زندان و پزشک زندان کتک‌اش زده بودند. مریض رو به موت را گفته بودند «تمارض کرده» و «مزاحم اوقات‌» شریف‌شان شده است! این چندمین بار است که این نوع رفتار با مریض‌ها را می‌شنوم. دو بار تا به حال با «سیاوشی» رئیس واحد به خاطر این کار اعتراض کرده‌ام. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است.  مانده بودم با سعید چه کنم؟ رفتم از بچه‌ها قرص مسکن گرفت و دادم تا بخورد تا فردا دوباره برود بهداری.

حالا هم که خودم مریض هستم و بهداری هم نمی‌روم. تا به حال نرفته‌ام، هیچ وقت هم نخواهم رفت. خدا را چه دیدی شاید این بار به جرم مریض بودن به یک حبس سه ماهه محکوم شدم که حوصله‌اش را ندارم.

زندان قزلحصار ـبیست‌ونهم شهرویور ماه ۱۳۸۴ ـ واحد ۳ـ بند ۹

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندان

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه

My Twitter