Tag Archive | "نامه"

Tags: , , , , , , , , , , ,

قتل ستار بهشتی را پیگیری نکنید


ستار بهشتی را در زندان اوین جان‌اش ستاندند و سکوت دستگاه‌ قضا می‌رفت که به عادت پیشین در چنین قضایا رنگ تکرار به خود بگیرد که رسانه‌ها و بیش‌تر  و زودتر و بهتر از آن‌ها وب‌نگاران و وبلاگ‌نویسان و شهروند ـ خبرنگارها شعله‌ بر این زخم نگاه داشتند تا بی‌نوری زوایای تاریک‌اش را پنهان نکند. همین شد که صاحبان دستگاه قضا و دولتیان هر یک از آن زوایه‌ی نگاه فرافکنانه و «دشمن حواله‌ ده» خود سکوت شکستند و بر این نمط سخنی راندند.

جعفری دولت‌آبادی به سکوت‌اش و سکوت‌شان اشاره کرده و گفته بود که «این روزها اگر ما مطلبی نمی‌گفتیم، به معنای عدم موضع‌گیری نبود بلکه به معنای این بود که ممکن بود بیانات ما باعث شود تحقیقات سوخت شود و سکوت ما از سر این بود که تحقیقات از بین نرود.» این اما می‌گوید و شاید خود خاطرش نباشد و یا از یاد روفته‌اش باشد؛ هنوز نرسیدن و نپرداختن به بانیان کشتار کهریزک و کوی دانش‌گاه و روزهای سبز خیابان‌های ایران را مردم خوب در خاطر دارند. که نه متهمی و نه مجرمی. که مجرم‌ها را منصب دادند و داغدیده‌ها را حتا کاسه‌ی صبر از دست گرفتند.

جدا از این مدعاهای تکراری «تحقیقات» و «رسیده‌گی» و «پیگیری» که در واژه‌نامه‌ی دستگاه قضا جز علیه منتقدان و مخالفان به کار نمی‌آید و در مورد متهمان و مجرمان در آغوش جاگرفته‌شان رنگی نمی‌گیرد، نشان غلط دادن به مردم نیز که دیگر تکرار ناچسبی هم است کم بلند نشده و کم بی‌راهه نزنده‌اند.

در میان ضد و نقیض گویی مسئولان قضا و مجلسی‌ها و پلیس فتا و رسانه‌های حامی دولت که از جهت فرافکنی حتا پای زندانیان سیاسی و ضرب و شتم ستار بهشتی توسط آن‌ها را پیش کشیده‌اند، یک سند قطعی وجود دارد. از همان‌ها که «کیهان» نام‌اش را می‌گذارد «اسناد غیر قابل انکار» خود هیچ زمان در اختیارش نداشته است. نامه‌یی که ستار بهشتی آن را به «اعلائی» مسئول بند ۳۵۰ نوشته و در آن از شکنجه  و خطری که او را تهدید می‌کند سخن رانده است.

به نظر مسئولان قضایی و پیشآهنگ آنان محسنی اژه‌ای خوب دریافته که این سند تا چه اندازه مهم است و در میان آن همه از این سخن رانده به نشان غلط. گفته که «نکته قابل توجه مسئله مبهم یک نامه ای است که با عنوان نامه متوفی به رئیس بند ۳۵۰ اوین منتشر شده است. در نامه علیه بازجو شکایت شده است این در حالی است که معمولا نامه‌هایی که در زندان نوشته می‌شود به مسئول اندرزگاه یا مسئول بند تحویل داده می شود.
  وقتی از مسئول بند ۳۵۰ سئوال کردیم که نامه چه زمانی تحویل او شده است گفت: اصلا از موضوع نامه خبر ندارم و وقتی در سایت ها نامه منتشر شد پس از پرس و جو دو نسخه از این نامه که به صورت کاربنی بود در اتاق ستار بهشتی پیدا شد در حالیکه نسخه اصلی وجود ندارد. وقتی از او پرسیدم که آیا ممکن است نامه ها در چند نسخه نوشته شود مسئول بند گفت معمولا تمامی نامه ها در یک نسخه نوشته می شود و نوشتن نامه در سه نسخه غیر معمول است. البته ابهاماتی نیز در متن نامه وجود دارد جایی که او مدعی است من بدون حکم بازداشت شده ام که این امر غیر منطقی است اما حال می گوییم که او در زمان بازداشت شاید حکمش را ندیده است. وی ادعا کرده است که در تاریخ ۱۱/۸ پلیس فتا او را از زندان احضار کرده است در حالیکه وقتی زندانی احضار می شود خودش خبردار نخواهد شد. این در حالی است که یکی از مهمترین ابهامات این است که خودش هیچ گاه دسترسی برای انتقال نسخه اصلی نداشته است. اینکه نسخه اصلی دست چه کسی وجود دارد و چگونه منتشر شده است ابهام وجود دارد

بعد از بیان این سخنان از سوی سخن‌گوی قوه قضاییه رسانه‌های دولتی با تیتری «مشابه» و انگار به خواست قبلی به استقبال این سخنان رفتند: «ماجرای مبهم نامه ستار بهشتی از زندان». در میان سخنان سخن‌گوی قوه قضاییه ابهام که نه اشکالات زیادی وجود دارد:

  • یک ـ بر خلاف مسئول بندی که محسنی اژه‌ای از او نقل قول می‌کند که «معمولا تمامی نامه ها در یک نسخه نوشته می شود و نوشتن نامه در سه نسخه غیر معمول است»، نوشتن چند نسخه نامه به چند دلیل در زندان امری است بسیار معمول و هر کس که برای دست کم یک هفته در زندان باشد از این رسم باخبر می‌شود: ۱٫ به طور معمول زندانیان نامه‌ها را در چند نسخه می‌نویسند تا یک نسخه را برای خود نگه دارند ۲٫ بسیاری از نامه‌ها در زندان رونوشت دارند و به مراجع مختلف نوشته می‌شوند از سوی زندانیان و برای این‌کار باید چند نسخه از نامه را نوشت ۳٫ «کاربنی» بودن نامه خود اذعان می کند که نامه در چند نسخه نوشته شده است. اصل وجود کاربن در زندان نیز به همین خاطر است (و البته استفاده دیگری هم دارد که مربوط به معتادان است) حالا این‌که به این نامه برچسب کاربنی بودن زده شود، جز برای شبهه ایجاد کردن است؟ ۴٫ کاربنی بودن نامه‌ها دلیل بر این‌که آن‌ها کپی باشند نیست. چرا که هر نامه به امضا و «اثر انگشت» هر زندانی می‌رسد و در واقع هر نامه خود اصل است و هیچ فرق نمی‌کند که با وجود اثر انگشت اصلش را به زندان تحویل داده یا نسخه‌ی کاربنی‌اش را.
  • دو ـ محسنی اژه‌ای مدعی است که « وقتی زندانی {در زندان} احضار می شود خودش خبردار نخواهد شد.» که یا ایشان از درون زندان‌ها خبر ندارند یا این‌که به طور رسمی با عنوان سخن‌گو واقعیت را کتمان می‌کنند. در زندان زندانی شب‌های قبل از اعزام به هر مرجع قضایی از رفتن خود مطلع می‌شود. (زمانی که خود در زندان بودم این‌چنین بود، از دوستانی که تازه آزاد شده‌اند هم سوال کردم و پاسخ دادند که هم‌چنان رسم همین است.) اگر یک زندانی در روز هم به مرجعی خارج از زندان هم اعزام شود، باز هم قبل از اعزام خود مطلع خواهد شد. و پلیس فتا مرجعی است خارج از زندان.
  • سه ـ  محسن اژه‌ای باز هم می‌گوید: «یکی از مهمترین ابهامات این است که خودش هیچ گاه دسترسی برای انتقال نسخه اصلی نداشته است.» در زندان هیچ نیازی نیست که زندانی خود نامه‌ای که نوشته را منتقل کند. این مسأله بر این صورت است که این نامه به «وکیل‌بند» تحویل داده شده و وکیل‌بند به عنوان نماینده‌ی زندانیان نامه‌ها را به نگهبانی زندان و یا ریاست واحد تحویل دهد. این‌کار از طریق خود زندانی یا حتا هم‌بندیان وی نیز می‌تواند صورت بگیرد. و بر خلاف نظر سخن‌گویی قوه قضاییه هیچ ابهامی در این مورد وجود ندارد، مگر این‌که ایشان و دستگاه مطبوع‌شان بخواهند ابهام وجود داشته باشد.
  • چهار ـ محسن اژه‌ای باز هم می‌گویذ: «اینکه نسخه اصلی دست چه کسی وجود دارد و چگونه منتشر شده است ابهام وجود دارد.» این‌که سخن‌گوی قوه قضاییه این همه به «نسخه‌ی اصلی» اشاره می‌کند در نوع خود جالب است. نسخه‌های کپی نیز بی‌شک دارای «اثر انگشت» و «امضای» زندانی هستند. ضمن این‌که «دست‌خط» ستار بهشتی نیز کاملا با یک بررسی از سوی «کارشناس» در مورد تشخیص خط که بی‌شک در قوه‌ی قضاییه وجود دارد به راحتی امکان‌پذیر است. به نظر آقای محسنی اژه‌ای «اصل» را رها کرده و به چیزی چسبیده‌اند که نتیجه‌ی آن ایجاد شبهه‌‌های بی‌معنا از سوی ایشان است به قصدی که دیگر همه با آن آشنای‌اند.
  • پنج ـ نامه‌های بسیاری از این دست از سوی زندانیان سیاسی در طی چند سال گذشته به مسئولین زندان  تحویل داده شده است، آیا یک مورد پیگیری شده که حالا ایشان در وصول آن «شبهه» ایجاد می‌کنند؟ برای مثال مگر عبدالله مومنی در طی نامه‌ای که سرگشاده نیز منتشر شد، پرده از شکنجه‌های خود برنداشته بود و پس از آن تهدید و فشار و پرونده‌ی جدید و محرومیت‌ها گریبان‌اش را نگرفت؟

تجربه‌های گذشته مثل زندان کهریزک و کوی دانشگا و سخنان ضد و نقیض مسئولین قوه‌ی قضاییه و رسانه‌های وابسته‌ی دولتی همه از آن حکایت دارد که در پرونده‌یی که جوانی ۳۵ ساله جان‌اش را به دست مأموران پلیس فتا از دست داده، اتفاق دیگری نخواهد افتاد. کسی محاکمه نخواهد شد و اگر هم محاکمه شود مجرم اصلی نیست. مسئولی استعفا نخواهد داد و رویه‌یی نیز عوض نخواهد شد. دستگاه قضایی را ما این‌طور شناخته‌ایم یا بهتر بگوییم این‌طور خود را به ما شناسنانده است. پس بی‌راه نیست که از آن‌ها بخواهیم که قتل ستار بهشتی را پیگیری نکنند. پیگیری که با بیان چنین دروغ‌ها و ضد و نقیض‌هایی باشد کجا مرهمی است بر داغ دل خانواده‌ی داغ‌دارش؟ پیگیری که به دروغ آمیخته و بر کتمان حقیقت قدم بر می‌دارد تخم عدالت را در قضاوت می‌خشکاند. و خشکانده‌اند که چنین است.

قتل ستار بهشتی باید پیگیری بشود، اما نه از سوی آنان که خود باعث و بانی‌اش بودند و خود دست در این داشته‌اند. امیدرضا میرصیافی همین‌گونه در اوین رفت؛ کجای‌اند آن‌ها که چنین با او کردند؟ رفتن هدی صابر و هاله سحابی نمونه‌ی نزدیک دیگر. اکبر محمدی نمونه‌ی قبل‌تر. این همه که کم نبوده‌اند و نیستند به همین روش جان باختند. کجای‌اند مجرمان و کجای‌اند آمران؟ مثل متهم اصلی کهریزک قاضی «مرتضوی» مقام و منصب گرفته‌اند؟

قتل ستار بهشتی باید پیگیری بشود. از سوی ما تا از او یادگاری بماند بر دل‌ها و از آن‌چه بر رفت سندی بماند بر کارنامه‌ی سیاه روسیاهان. باید پیگیری بشود و به همین نامه که سندی است قابل اتکا تکیه شود.

پی‌ نوشت: سایت کلمه منتشر کننده‌ی نامه‌ی ستار بهشتی بوده است. در زیر نامه‌ی ستار پاراف‌هایی وجود دارد و گویا امضاء و مهرهایی. مشخص نیست که سایت کلمه بر چه اساس  «همه»ی آن‌ها را محو کرده است. از دو زندانی صحبت کرده است که خب می‌توانست فقط نام دو زندانی را محو کند. این سایت می‌تواند با گذاشتن اصل نامه‌ تاریخ وصول آن‌ها را مشخص کرده و امضاء و اثر انگشت نامه را به وضوح نشان دهد. امضا و اثر انگشت و مهر و امضای وصول این نامه (اگر این نامه یکی از آن‌ نسخه‌های است که به مسئولان زندان ارسال شده) سندیت این نامه را بیش‌تر کند. ضمن این‌که تصاویر محو پایین نامه هم گویای وصول این نامه از سوی زندان است.

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , ,

حسین رونقی از زندان اوین: آقای احمدی‌نژاد برای توبه هیچ‌گاه دیر نیست


نامه‌ای که بابک خرمدین (حسین رونقی ملکی) از درون زندان خطاب به احمدی‌نژاد نوشته است:

جناب آقاى محمود احمدى‌نژاد

اینجانب سید حسین رونقى ملکى به دلیل اعتراض به نقض حقوق بشر، دفاع از آزادى بیان و انتقاد از حاکمیت در شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب به ١۵ سال حبس تعزیرى محکوم شده‌ام و اکنون با شرایط جسمى بد، بیش از ٢ سال است که در زندان به سر می‌برم. امروز نمى خواهم از درد خودم، زندانیان سیاسى و خانواده‌هایشان سخن بگویم؛ از اینکه بر خلاف قوانین جارى کشور، ما و خانواده‌هایمان هتک حرمت شدیم، سیلى خوردیم، زجر کشیدیم، ناسزا شنیدیم و تحقیرمان کردند. ملاقات حضورى با خانواده‌هایمان برایمان رویا شده و مرخصى آرزو؛ بگذریم که چه ظلمى بر ما به واسطه تهدید، بازداشت و شکنجه روا داشته شد و در ‌‌نهایت در اتاقى شبیه دادگاه، حکمى ناعادلانه و ظالمانه به ما تعلق گرفت؛ یا اینکه خانواده‌هایمان به خاطر اتهامات واهى که به ما نسبت داده شده است، تحت فشار هستند و تهدید و بازداشت مى شوند؛ نه، از آن‌ها هم سخنى به میان نمى آورم. حرف من از درد مشترک همه هم میهنانم است و از ظلم و ستمى که بر آن‌ها روا داشته مى شود.

آقاى احمدى‌نژاد

آیت الله خمینى گفته‌اند: «اول مرتبه تمدن، آزادى ملت است. مملکتى که آزادى ندارد تمدن ندارد. مملکت متمدن آن است که آزاد باشد، مطبوعاتش آزاد باشد. مردم آزاد باشند در اظهار عقاید و رایشان؛ و الان هیچ کس آزادى ندارد.»

امروز استاد دانشگاه به خاطر آموزش و بازگویى حقایق، معلم به خاطر تربیت درست کودکان، دانشجو به خاطر نپذیرفتن ذلت، کارگردان به خاطر ارایه تصاویر واقعى از جامه، بازیگر به خاطر بازسازى درد‌ها و تصویر نقش دردمندان و ستمدیده‌ها، کارگر به خاطر درست کار کردن ه اعتراض و اعتصاب، پزشک به خاطر درمان دردهاى جامعه، پرستار به خاطر مرهم گذاشتن بر زخم‌هاى جامعه، وکیل به خاطر دفاع از حق، روزنامه نگار به خاطر اطلاع رسانى دقیق و اخبار صحیح، شاعر براى اشعار گزنده و تلخش، هنرمند براى هنرش، منتقد به خاطر انتقادش، نویسنده به خاطر نوشته‌هایش، زن به خاطر زن بودنش، دختران به نام هرزگى و پسران به نام اوباش گرى، تهدید، تعلیق، بازداشت و شکنجه مى شوند. و الان هیچ کس آزادى ندارد.

جناب آقاى محمود احمدى‌نژاد

آزادى زندانیان سیاسى پس از چندین سال شکنجه، رنج و محرومیت از حقوق اولیه، آن هم به نام عفو و بخشش، آزادى از زندانى کوچک است به زندانى بزرگ‌تر! به ما مى گویند طلب عفو و بخشش کنید و اظهار ندامت. مگر ما چه گفته‌ایم و چه کرده‌ایم که ما را در بند کردند؟ ما حرفمان این است آقا به قانون اساسى عمل کنید؛ مطبوعات آزادند، قلم آزاد است، بگذارید بنویسند مطالب را، اگر دین دارید به دین عمل کنید. ما از اقتصاد از دست رفته، فرهنگ از بین رفته، سیاست رو به زوال، اختناق همن جانبه و گسترده در کشور، انباشته شدن زندان‌ها از مردم آزاده، فقدان وسایل اولیه زندگى، چپاول رفتن مخازن کشور، وقایع کهریزک و کهریزک‌ها، غارت بیت المال، قتل‌ها ى زنجیره اى، برخوردهاى قهر آمیز، نقض حقوق شهروندى توسط نیروهاى انتظامى و امنیتى، اعمال خودسرانه و فراقانونى برخى اشخاص و نهاد‌ها، تمکین نکردن از قوانین و از نقض حقوق بشر و آزادى بیان، فقر و فحشا و فساد سخن به میان آوردیم؛ در جواب تهدید، تبعید، شکنجه و حبس کردند و گفتند بترسید! از چه چیز باید بترسیم؟ آیا مرگ از زندگى ذلت بار بهتر نیست؟

جناب آقاى احمدى‌نژاد

امروز که به روزنامه رسمى دولت هجوم برده مى شود، نزدیکان و اطرافیان دولت به نام جریان انحرافى بازداشت مى شوند، مشاور جنابعالى به اتهام توهین به رهبرى به حبس محکوم مى شود، انتقاد یک فرمانده سپاه از شاه سابق را توهین به رهبرى قلمداد مى کنند و بسیارى به خاطر ابراز عقیده در زندان به سر مى برند؛ به عنوان یک خس و خاشاک از شما مى پرسم چه کسى باید از حق مردم ظلم دیده و ستم کشیده که گرسنگى مى خورند و سرکوب مى شوند دفاع کند؟ و در مقابل این همه ظلم و ستم و بیداد سکوت نکند؟ حتى اگر در دولت و کابینه شما هم باشد. که اگر کسى ببیند ظالمى را که ظلم و ستم مى کند و سکوت کند، اگر کسى یک کلمه بگوید که ترویج ظلم و حمایت از ظالم باشد جایش جاى ظالم بوده و خودش هم ظالم است. همه مى دانیم براى توبه و دفاع از مردم مظلوم و ستم دیده هیچ‌گاه دیر نیست. اما یادمان نرود هر که در این بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش مى دهند.

آقاى احمدى‌نژاد

اینجانب به شما راى نداده‌ام و هیچ‌گاه راى نخواهم داد اما با توجه به سمتى که در نظام حاکم جمهورى اسلامى ایران دارید براى طرح مسائل و مشکلات عدیده و اتمام حجت خواهان ملاقات حضورى جنابعالى هستم و مى دانم اگر شما بخواهید این کار صورت خواهد پذیرفت. با یادآورى این نکته که ایرانى‌ها هرگز تن به ننگ و ذلت نمى دهند نصیحتى از آیت الله خمینى براى حسن ختام بازگو مى کنم: شما باید نصیحت مرا گوش کنید؛ همانطورى که من به این اشخاصى که مى آمدند گفتم این مطلب را، که آقا! تا حالا دیدید شما که با زجر، با کتک، با حبس، با شکنجه، با تبعید، با اهانت، با این همه امور، بردى نکردید؛ دیدید که ملت عصبانى مى شود؛ نمى شود یک ملت را تا آخر زیر چکمه نگه داشت؛ این را دیدید؛ بیایید یک قدرى تغییر بدهید؛ تجربه کنید. آخر شما اشخاصى هستید که ادعاى عقل مى کنید، تجربه کنید، آخر یک دفعه هم آن ورق را پیش بیاورید؛ تلطیف کنید به مردم؛ تواضع کنید به مردم؛ آقا دولت مال مردم است؛ بودجه مملکت از جیب مردم است. شما نوکر مردم هستید. دولت‌ها خدمتگزار مردمند، هى لفظا نگویید من خدمتگزار، و عملا تو سر مردم بزنید.

سید حسین رونقی ملکی

زندان اوین

 

Posted in حقوق بشر

Tags: , ,

به خاک پای مبارک ظل‌الهی ارواح‌العالمین فداه رهبر فرزانه


فدای خاک پای جواهرآسای اعلی‌حضرت قوی شوکت قدرقدرت اقدس همایون‌ات که نمی‌شود رفت، اما،  آورده‌اند که این روزها قلم بر نام‌تان بچرخد و آن قبله‌ی همایونی به قلمی آراسته به زیور طبع و ادب  به نثر و نظمی مخاطب قرار گیرد و اندر احوالات‌تان کلامی نقش بندد، هر چند که این نامه‌ها را پا به جایی بند نیست و همان‌که آواز داده بود چنین آغازی را، به پودر شدن، اعم از گزمه و ملا و گم‌نام وعده گرفته‌اند.

راست این‌که خاطر ما از الطاف بی‌دریغ آن چشمه‌ی جوشان هیچ‌گاه بی‌نسیب نبوده و بر جمیع خلق نیز این پوشیده نیست و پوشیده نبوده و پوشیده هم نخواهد بود که آن سرچشمه‌ی خشم چه خواب‌ها دیده‌اند برای این بنده‌گان و رعایا و آنان را در این سی و چند ساله بر چه نطع سیاهی نشانده و همچنانش هم بر آن‌ها می‌رانند.

فدای خاک پای جواهرآسای اعلی‌حضرت قوی شوکت قدرقدرت اقدس سلطان صاحب‌قران همایون‌ات که نمی‌شود رفت، این چاکرِ حقیرِ خانه‌زادهِ سراپا تقصیر را نمی‌شناسید، اما بنده چون تمام رعایای این ملک دیرین خوب شما را می‌شناسم، حبس شما را کشیده‌ام ۲۱ ماه خورشیدی. لاکردار. روزی روزگاری در سنه‌ی ۱۳۸۳ خورشیدی فرستادگانی از شما به در منزل این حقیر آمده و با احتراماتی شاینده‌‌ی آن دولت شاهی تا محبس همراهی کردند و آن‌جا تا توانستند از کرامات شیخ ما که شما باشید بر ما سپوختند و الی آخر.

این‌که خاطر مهر مظاهر همایونی ارواحنا فداه از این بلایا که در این سه دهه‌ که دو قسم آن را به شخصه ترکتازی کرده‌‌اید، مکدر و ملول است یا شاد و خوش احوال، بر ما همگان کمی تا زیادی نهان است و جز ملازمان بارگاه جبروتی و ملکوتی‌تان کس از آن آگه نیست. اما نکته این‌که غلامان خانه‌زاد و پسران پرده‌پوش و گزمه‌گان گم‌نام‌تان به خوبی تکالیف نوکری خود می‌دانند و با مردم آن می‌کنند که حیوانی بر حیوانی نمی‌کند.

پشت دیوارهای قلعه اوین و کهریزک و رجایی‌شهر از این اماکن که زیاده در این کشور داریم چه درخت‌ها که به تیغ تبر نمی‌افتند و چه جوان‌ها که به تیغ جبر روزها و ماه و سال‌ها به عمر نمی‌بازند. در آن محکمه‌ها که به قاضیان شرع سپرده‌اید، دست رذالت از آستین عدالت بیرون آورده‌اند و تقویم سال و ماه را به میله و دیوار سپرده‌اند. در این بلبشو و در این محکمه عید و جشن آن روزی است که جراید تعطیل و صداها خاموش و آن‌ها که سوتکی در گلو دارند گوشه‌نشین محبس باشند.

والا حضرت در پارلمانتی که شما به نام ملت ساخته‌اید و به کام خود بهره می‌گیرد و به نام ملت‌پرستی و ملت‌رایی قرار است قانون وضع شود، چیز دیگر به گوش می‌رسد. در آن مجلس شورا یک روز شعار می‌دهند  میر و شیخ اعدام کنید و یک روز به شعار مرگ بریتانیا می‌خواهند. در شورای نگهبان‌تان مردی به زحمت چنان نگهبانی شما می‌دهد که نوح و عمرش، نگهبانی همراهان خود نداده بودند.

معظم له می‌دانند که در دوره سیطره‌ی حکومت الهی‌تان که به هر زر و زوری به امام غائب از نظر وصله می‌خورد، دست اجنبی و دشمن از این مملکت کوتاه بوده و جای آن دست زحمت حکام و مامورین‌تان بر مال و جان و ناموس و خان و مال رعایا سایه افکنده و از این خان گسترده هر کدام سودی می‌برند و البته که دعاگو نیز هستند.

راست این‌که بر این ملک و بر این خانه‌ هر آن‌چه که داشته‌اید باریده‌اید، آن‌چنان که باران رحمت آسمان سال‌ها نیز ببارد، نتواند آن را شستن. بر بی‌هوده‌گی نوشتن به شما سخن زیاده گفته‌اند و تکرار آن‌چه که بر این ملک و میهن رانده‌اید، مکررات است و کلام مطول کردن و اطناب سخن. پس بشاید که کلام به ایجاز بگیریم و آن‌چه که اول و آخر باید گفته شود را گفته آریم و آن هم این‌که؛

ارواح‌العالمین فداه بروید. از آن مقام که به ناحق نشسته‌اید، برخاسته و به ندامت اعمال گذشته بروید. سایه‌ی سیاه عبای‌تان را بردارید از آسمان این ملک و بگذارید روشنایی آفتاب صورت کودکان این قوم به زاری نشسته را نوزاش بدهد. بروید تا دیگر ندایی خون به سینه‌ی خیابان نریزد و در این سرزمین سهراب‌ کُش مادری به عزای سهراب دوباره ننشیند. بروید تا دیگر ضربه چماقی تن دختری را ننوازد و سرمای زندان نفس گرم صابری را نگیرد. بروید تا هاله‌ی غم به صورت‌ها چنگ نیاندازد و طناب داری بر گردن کمانگیرهای ما ننشیند.

بروید قبل از گره شدن مشت‌های بیش‌تر و بروید قبل از سرخ شدن خاک‌های بیش‌تر..

 مدیار

Posted in ایران

Tags: , , , , , , ,

من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان


من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان¹

زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو که اینجا آغاز شد.

تو میراث‌خوار زندان‌بانان زئوس گشتی تا هر روز نگه‌بان فرزندی از سلاله‌ی آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه‌یی کوچک میان آن، توبیرون سلول، من درون سلول.

حال بهتر است هم‌دیگر را بهتر بشناسیم

من معلم‌ام…نه! نه! …

من دانش‌آموز صمد بهرنگی‌ام، همان که الدوز و کلاغ‌ها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را می‌شناسی؟ می‌دانم که نمی‌شناسی.

من محصل خانعلی‌ام ، همان معلمی که یاد داد چه‌گونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاس‌مان بکشیم که نورش خفاش‌ها را فراری دهد.

می‌دانی او که بود؟

من هم‌کار بهمن عزتی‌ام، مردی که همیشه بوی باران می‌داد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهای‌اش با اولین باران پائیزی به یاد او می‌افتند، اصلا می‌دانی او که بود ؟ می‌دانم که نم‌یدانی.²

من معلم‌ام، از دانش‌آموزان‌ام لب‌خند و پرسیدن را به ارث برده‌ام.

حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، هم‌کاران‌ات که بوده‌اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده‌ای، دست‌بند و پابندهای‌ات از چه کسی به جا مانده ؟ از سیاه‌چال‌های ضحاک؟

از خودت بگو، تو کیستی؟ فقط مرا از دست‌بند و زنجیر و شلاق، از دیوارهای محکم ۲۰۹، از چشم‌های الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی‌کنند. عصبانی مشو، فریاد مکش، با مشت بر قلب‌ام مکوب که چرا سرم را بالا می گیرم، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد دارم.

مرا مزن که چرا آواز می‌خوانم، من کردم، اجداد من عشق‌شان را، دردهای‌شان را، مبارزات‌شان را و بودن‌شان را در آوازها و سرودهای‌شان برای من به یادگار گذاشته‌اند. من باید بخوانم و تو باید بشنوی. و تو باید به آوازم گوش دهی، می‌دانم که رنجت می‌دهد.

مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پای‌ام می‌آید، آخر مادرم به من آموخته، با گام‌های‌ام با زمین سخن بگویم، بین من و زمین، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از زیبائی و پر از لب‌خند کنم . پس بگذار قدم بزنم، بگذار صدای پای‌ام را بشنود، بگذار زمین بداند من هنوز زنده‌ام و امیدوار.

قلم و کاغذ را از من دریغ مکن، می‌خواهم برای کودکان سرزمین‌ام لالائی بسرایم، سرشار از امید، پر از داستان صمد و زندگی‌اش، خانعلی و آرزوهای‌اش، از عزتی و دانش‌آ‌موزان‌‌اش ، می‌خواهم بنویسم، می‌خواهم با مردم‌ام سخن بگویم، از درون سلول‌ام، از همین‌جا، می‌فهمی چه می‌گویم؟ می‌دانم به تو آموخته‌اند از نور، از زیبایی‌ها، از اندیشه و اندیشیدن متنفر باشی.

اما نترس به درون سلول‌ام بیا، مهمان سفره‌ی کوچک و پاره‌ی من باش، ببین من چه‌گونه هر شب همه دانش آموزان‌ام را مهمان می‌کنم، برای‌شان چه‌گونه قصه می‌گویم، اما تو که اجازه نداری ببینی، تو که اجازه نداری بشنوی، تو باید عاشق شوی، باید انسان شوی، باید این‌ سوی در باشی تا بفهمی من چه می‌گویم.

به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست‌، من هر روز بر دیوار سلول‌ام دستان دل‌دارم را و چشمان زیبای‌اش را می‌کشم، و انگشتانش را در دست می‌گیرم و گرمی زنده‌گی را در دستان‌اش و انتظار و اشتیاق را در چشمان‌اش می‌خوانم، اما تو هر روز با باتوم دستت انگشتان نقش بسته بر دیوار را می‌شکنی و چشمان منتظرش را در می‌آوری و دیوار را سیاه می‌کنی.

دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد، من ماه‌ها است چشم انتظار دیدن یک آسمان پر ستاره‌ام.

با ستاره‌های یاغی که در تاریکی از این سوی آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سینه سیاهی را با نور بشکافند. اما تو سال‌ها است در تاریکی زنده‌گی می‌کنی، شب تو بی ستاره است، می‌دانی آسمان بی ستاره یعنی چی؟ آسمان همیشه شب یعنی چی؟

این‌بار که به ۲۰۹ برگشتم به درون سلول‌ام بیا من برای‌ات آرزوها دارم، نه از رنگ دعاهای تو که سراسر آتش است و ترس از جهنم، آرزوهای من پر از امید و لبخند و عشق است. به درون سلول‌ام بیا تا راز آخرین لب‌خند عزتی را پای چوبه‌ی دار برای‌ات بگویم، می‌دانم که باز بندی بند ۲۰۹ خواهم شد، در حالی که تو با همه وجود پر از کینه‌ات بر سر من فریاد می‌کشی و من باز دل‌ام برای تو و دنیای حقیری که دورت ساخته‌اند می‌سوزد. من بر می‌گردم در حالی که یک معلم‌ام و لب‌خند کودکان سرزمین‌ام را هنوز بر لب دارم.

معلم محکوم به اعدام، فرزاد کمانگر

بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج

۲۷/۱۰/۸۷

۱- چند نفر از نگهبانان ۲۰۹ (برخلاف بازجوها که این‌بار اذیت‌ام نکردند) به خاطر این‌که در مطلب‌بندی، بند ۲۰۹ ، آن‌ها را شبیه شبح خوانده بودم وحشیانه به باد، کتک و فحش و ناسزا گرفتنم.

۲-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب اعدام شد، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و کامیاران از او خاطرات بسیار دارند، می‌گویند هنگام اعدام در جواب ماموران که از او پرسیدند از مرگ نمی‌هراسی؟ لب‌خند زنان گفت: مرگ اگر مرد است گو نزد من آید تا در آغوش‌اش کشم، تنگ تنگ

  • فردا روز معلم است،‌ من این سال‌ها این روز را مدام به یاد فرزدا کمانگر هستم

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , ,

سوتک گلوی محمد نوری‌زاد


نامه‌ی محمد نوری‌زاد به خامنه‌‌ای عجیب‌ترین نامه‌یی بود که تا به حال از یک زندانی خوانده‌ام. چنین نامه‌یی با چنین مضمون و موضوعی برای خامنه‌یی کی شکست حیثیتی بزرگ است. بعد از مرجع تقلید ندانستن خامنه‌یی از سوی آیت‌الله منتظری به نظرم این دومی ضربه‌ی سنگینی بود که طی ماه‌های گذشته رهبر جمهوری اسلامی طعم تلخ‌اش را چشید.

نوری‌زاد دیکتاتوری چون او را دیکتاتور خطاب نمی‌کند، او را یک صاحب حکومت و یک قدر قدرت نمی‌پندارد و به این نام در نامه او را نمی‌خواند. به خاطر همین است که از بی‌قانونی و رفتار غیر انسانی او چیزی در نامه نمی‌بینیم و اگر می‌بینیم به چشم نمی‌آید.

نوری‌زاد خطاب به پدری می‌نویسد که وظایف پدری‌اش را به جا نیاورده است، پدری که فرزندش را زندانی کرده و بر او سخت ظلم کرده است. پدری که پسر را به زندان انداخته و او را عذاب می‌دهد. پدری که به شدت سنگ‌دل و بی‌رحم. نوری‌زاد از وی چنین می‌سازد. و چه گران است این نوشتار مهربانانه و متواضعانه از مردی که روزگاری همه چیزش پدر بود. و چه چهره‌یی ساخته می‌شود از کسی که به قول نوری‌زاد «دیگر مردمی برای او» دیده نمی‌شود؛ آن‌که با پسر این‌چنین می‌کند با دیگر مردمان چه می‌کند؟

نامه‌ی نوری‌زاد را یک‌بار دیگر بخوانیم، او همه چیز را می‌گوید، گلوی نوری زاد سوتکی است به دستی کودکی گستاخ و بازیگوش که خواب خفته گان خفه را آشفته‌تر می‌سازد:

ه نام خالق آزادی

سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران

این روزها، نزدیک به چهار ماه است که به خاطر نگارش نامه به حضرتعالی در زندانم. شصت وهشت روز از این مدت را در زندان انفرادی به سربرده ام. توسط بازجوهای خود مورد اهانت و ضرب و شتم قرار گرفته ام. درهمه ی این احوال، از جنابعالی به عنوان رهبری فهیم و آگاه اسم برده ام که اگر قرار باشد تغییری در اوضاع کشور رخ دهد، این تغییر از ناحیه ی شما بسیار شدنی تر و پایدارتر خواهد بود. من شخصاً امیدی به نقش آفرینی سایر افراد و دستگاههای کشور ندارم. شما را از نزدیک می شناسم. به روح بلند شما واقفم. شما نیز نیک و از نزدیک مرا می شناسید.

در این ماه های زندان از آنچه در بیرون گذشت بی خبر بودم، اما در دیدار کوتاهی که فقط یک بار، گذرا، با خانواده ی خویش داشته ام، دانستم که در غیاب من آقای مهندس موسوی و حجج اسلام خاتمی و کروبی با خانواده ی من دیدار کرده اند. نمی دانم چرا، اما بسیار دوست می داشتم خود شما نیز با آن بزرگواری که از شما سراغ دارم، به دیدار خانواده ام قدم رنجه می فرمودید، به آنها دلداری می دادید و به آنان می فرمودید که: فلانی -نوری زاد- درست در روزهای بحرانی، با برنامه های تلویزیونی اش، با نوشته هایش، برای منِ رهبر که در معرض تهاجمات طوفانی این و آن قرار گرفته بودم، به میدان آمد و از من سخت جانبداری کرد. امروز او در زندان است؛ به خاطر انتقاد از من! او باید در زندان ادب شود. همسر و فرزندانش توسط بازجوهای بی سواد و بی ادب و تندخو به ناسزا گرفته شوند و خود او به تلخ ترین شکل ممکن به ورطه ی تهدید و تحقیر و ضرب و شتم درافتد. اما این دلیل نمی شود که منِ رهبر قدر زحمت های پیشین او را ندانم و به خانواده اش سر نزنم. یا اگر خود به دیدار آنان نروم، نماینده ام را نیز به این منظور به سراغشان نفرستم.

رهبر گرامی، چشم انتظاری خانواده ی من، برای تماشای جمال مبارک شما و رویت نماینده ی شما به جایی نرسید. لابد؛ در این گردونه، آدمها، تاریخ مصرف دارند. که اگر به سر رسیدند، مثل دستمال آلوده، باید به دور انداخته شوند. اما گرایش من و امثال من به شما، گرایش به شخص خامنه ای نبوده و نیست. ما، در جمال اندیشه های شما، افق های گمشده ی آرزوهای شریف مردم خویش و مردم جهان را می دیدیم. یادم هست این اواخر، وقتی تلاش کردم به دیدار شما بیایم و آقای حسین محمدی -از دفتر شما- ماه ها مرا به امروز و فردا وعده می داد، در نامه ای به او نوشتم: من از خود خامنه ای، به خدای خامنه ای پناه می برم! و دیگر سراغی از شما نگرفتم. و شما نیز! چرا که دانستم شما از محاصره ی آدم های جاهل، از تماشای افق آرزوهای مردم باز مانده اید. من می خواستم در آن ملاقاتهای احتمالی، همین نگرانیها را با شما بگویم. اما گویا محاصره کنندگان شما از صراحت سخن من و از اندیشه ی من آگاه بودند. همین آقای حسین محمدی، بعد از دیدار اعضای انجمن قلم با حضرتعالی، که حقیر نیز یکی از آنان بود، به من گفت: آقای نوری زاد، من، قربه الی الله از شما میترسم. ترس او، از همان نشست پا گرفته بود که من، بی ملاحظه راجع به اعتیاد گسترده مردم و جوانان به مواد مخدر و آشوبی که در ساختار اجتماعی شهرهای کوچک و بزرگمان درافتاده به آشنا سخن گفتم.

اکنون اما چرا از زندان برای شما نامه می نویسم؟ برای اینکه هنوز ناباورانه، به شما، آری به شخص شما، امید بسته ام. باورم بر این است که: شما مگر برای این انشقاق بزرگ مردمان چاره ای بیندیشید. شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه ی سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچ گاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه ی چه کنم های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی دانم امسال را سال چه نامیده اید. شنیده ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نامگذاری، نشان می دهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم می شدید. اگر کوشش و تلاش برای شما مهم است، از انرژی آن در آشتی ملی باید بهره ببرید.

رهبر گرامی، می دانم سخنان ناگوار من چه بسا تلخ و آشوبنده باشد. اما بیایید سخن تلخ و صادقانه مرا، بر شیرینی سخن چاپلوسانه ی کسانی که شما را احاطه کرده اند، ترجیح دهید. جامعه ی ما، در جوار یک انفجار بزرگ است. دیگ جوشانیست که ما به خاطر آزار از خروج پرسروصدای بخار آن، چوب کبریتی در سوپاپ آن فرو کرده ایم. من با همه ی اطمینانی که سابقاً در جانبداری از شما می نوشتم، اکنون نیز در جانبداری از شما مینویسم: ما، به روزهای پایانی فرصت آزمون خویش رسیده ایم. روزهایی که دست تقدیر، سنتهای ناب و حتمی خدای متعال، ما را از گردونه ی امتحان به در می برد. امتحانی که در این سی سال فرصت، جز خراش و خرابی با ما نبوده است. ما و شما؛ مردم خویش را از دست داده ایم. اگر سکوت و آرامشی در آنان میبینید به ضرب زور و اسلحه است. اگر باور ندارید به یک آزمون خیالی تن در دهید. به دو کشور ایران و مثلاً سوئد یا کانادا یا حتی مالزی اعلام می کنیم که مردم این دو کشور، یک روز، فقط یک روز پلیس و بسیج و اسلحه ای بر سر نخواهند داشت و آزادند که هرچه می خواهند انجام دهند. فقط طی یک روز. تصور می کنید در پایان این یک روز؛ کشور ما و شما چگونه خواهد بود؟ و کشورهای دیگرچطور؟ قصد من از این مقایسه، مجیزگویی از غرب یا سایر کشورها نیست. بلکه می خواهم به شکنندگی آرامش و سکوت دروغین جامعه ی خویش اشاره کنم.

رهبر عزیز! من و بسیاری، هنوز دوستدار شما و سرنوشت کشور خویشیم. به رهبری شما بر مقدرات کشور ایمان داریم. ما دوست داریم با رهبری شما به افقهای مبارک دست ببریم. اما شما ظاهراً این اشتیاق را طالب نیستید. بعضاً مشاوران و دوستان ناآگاهی شما را در محاصره ی خود گرفته اند، به شما اطلاعات و آمار نادرست میدهند. و از زبان شما سخن غیرواقع برمی آورند. دوستانی همچون آقای شریعتمداری کیهان، که اطمینان دارم آنگاه که همه از اطراف شما پراکنده شدند و شما و او در یک جزیره تنهایی تنها ماندید، او درجانبداری غلیظ از شما، به مخالفت با خود شما برخواهد خواست!

برخلاف ظاهر تلخ نوشته ام، با صدای بلند و آوازی که همه ی هستی را درنوردد اعلام می دارم که: ما شما را دوست داریم و به پایان خوب سرنوشت شما سخت علاقه مندیم. مرا و ما را باور کنید. حتی در خیال احتمال دهید که ما درست می گوییم. این احتمال هیچ هزینه ای برای شما ندارد. در خیال خود باور کنید که دوستان خوب شما، فراتر از شما، و در صنفی که انگ دشمن بر پیشانی آحادش خورده است، غم شما را می خورند و مضطربانه علاقمند درخششِ نابِ شما در این روزهای پایانی آزمون الهی اند و با شجاعت تمام، شجاعتی که من شخصاً در شما باور دارم، امسال را سال آشتی ملی اعلام کنید و از ملامت هر ملامتگری نهراسید. که خدا شما و ما را کفایت میکند. خدایی که دست خود و دست مردم را در دست شما می نهد. یاعلی!

فرزند شما: محمد نوری زاد. اوین بند۲۴۰- سلول۵۷

مدیار

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , ,

روژگار یکی سیره گلم / نامه‌یی از فرزاد کمانگر


دنبال من نگرد مادر

نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان

اینجا دنبال من نگرد

ستاره افتاده بر گیس تو

آن را نکن خسته و گریان

غروب‌ها دل‌ام می‌گیرد. نوعی بی‌قراری به سراغ‌ام می‌آید. نمی‌دانم چرا ولی سال‌ها است به این دل‌تنگی‌ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخ‌ام را شیرین نمی‌کند. فقط این دل‌تنگی‌ها را برای‌ام گیراتر و جذاب‌تر می‌نماید. غروب‌ها با دل‌ام خلوت می‌کنم. به خودم و انسان‌های دور برم، به انسان‌هایی که نشان‌شان عددی شده است چند رقمی فکر می‌کنم.

به یاد می‌آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده‌اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف

روزها هم در سرزمین ما سمبل می‌شوند روزهایی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقویم بیش‌تر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تیر،۱۶ آذر، ۲۲ تیر، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و…. به یاد می‌آورم که آدم‌ها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می‌شوند و ما صاحب قاب عکس‌های شده‌ایم به تعداد ستاره‌های آسمان

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که کلمات برای‌ام چه معنایی پیدا کرده‌اند، تروریست محارب، خراب‌کار، آشوب‌گر، اغتشاش‌گر، امنیتی و منافق کلماتی آشنا شده‌اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برای‌ام چه معنای جداگانه‌یی پیدا کرده‌اند.

غروب‌ها به دل‌ام می‌گویم که من یکی از ده‌ها زندانی سیاسی اوین شده‌ام، یکی از هزاران از آن‌ها که آمدند و رفتند و آن‌ها که آمدند و نرفتند.

به خود می‌گویم چه روزگار غریبی شده گاهی باید از خبرهایی خوش‌حال شوم که اصلا جای خوش‌حالی ندارد گاهی از شنیدن خبری از سر خوش‌حالی می‌گریم و گاهی از شنیدن بعضی خبرها تلخندی می‌زنم و سری تکان می‌دهم و افسوس می‌خورم به حال لحظه‌یی که اشک شادی ریخته بودم، گاهی می‌مانم بین خندیدن و گریستن کدام یک روا است.

از شنیدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبدیل شده اشک خوش‌حالی می‌ریزم ولی با به یادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو می‌روم که یک انسان چند سال عمر می‌کند که ۱۰ سال در زندان بماند و اینبار غصه، مرا می‌خورد.

از شنیدن خبر حبس هم سلول‌های‌ام نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شده‌اند نفس راحتی می‌کشم که خوب شد حکم اعدام هم به آن‌ها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر می‌کنم اشک در چشمان‌ام حلقه می‌زند، باز می‌مانم غصه بخورم یا خوش‌حال باشم.

روزگار غریبی شده از این‌که در سال‌گرد ابراهیم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگیر شده‌اند خیال‌ام راحت می‌شود که کسی کشته نشد اما از این‌که مادر ابراهیم کتاب‌های پسرش را جمع نکرده بغض گلوی‌ام را می‌گیرد و فکر می‌کنم به ۱۰ نفری که فقط یک سوال داشتند، ابراهیم چه شد ؟

چشم‌های‌ام را تند تند روی ستور روزنامه می‌گردانم و از این‌که می‌بینم برای مجید توکلی کیفر خواست محارب صادر نکرده‌اند از خوش‌حالی به خودم می‌گویم «جانمی مجید کاش دوباره ببینمت» و پس از این‌که به کلاس درس رها شده‌اش فکر می‌کنم سری تکان می‌دهم و می‌مانم بخندم یا بگریم؟

فکر می‌کنم که چه روزگار غریبی شده

«مردم نالان از فقر» دیار ما باید «دست و پای بریده خود را» بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هدیه بگیرند که چه شده …

با خودم فکر می‌کنم چه روزگاری شده باید حق حیات و زنده‌گی‌ام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاه‌ها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلویزیون‌اش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سایه وحشتی شود بر زنده‌گی دیگران

غروب‌ها با خودم فکر می‌کنم که …

آرام به اطراف نگاه می‌اندازم تا مبادا کسی یا دوربینی فکرم را بخواند و … به گوش کسی که نباید برسد، برساند.

راستی که چه روزگار غریبی شده نازنین

زندان اوین – ۲۹ دیماه ۱۳۸۸

۱-    نام نامه برگردان کردی از شعر احمد شاملو است.

۲-    شعر ابتدای نامه ترانه ای است از احمد کایا

فرزاد کمانگر

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , ,

شب، شعر و شکنجه، نامه‌ای از فرزاد کمانگر


شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است،

زمستان ۸۵ در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم میکنم.

شب، شعر، شکنجه

“دیری است .

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهائی خودم

پر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید .”

شب بود، نه از آن شب ها که “گلاویژ” خود را در آیینه “سراب نیلوفر” به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.

شب بود، نه از آن شب ها که “پرتو” بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از “سرتپه و سید فاطمه” آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.

نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار “اسماعیل مسقطی” هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.

از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز “گل ونوشه باغان، لرنژاد” را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.

شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.

تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. “در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد”

تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،

…چشمبند بزن

دستها جلو، دستبند! … راه بیفت

از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.

حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک… دو …. سه …چهار… پنج…. شش ….

آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، “خدایا من کجای زمین ایستاده ام…”

و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت … چقدر می ترسیدم …. نه از درد شلاق، از اینکه در قرن ۲۱ در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.

چقدر میلرزدم…نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.

چقدر وحشت برم میداشت… نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.

با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا … این جا .. وای … وای

با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. “تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است”.

فردا شب باز صدای درد و باز ..

یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.

حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، “به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه”

زندان اوین – دیماه ۱۳۸۸

۱-    گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه

۲-    سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه

۳-    پرتو : نام شاعری در کرمانشاه

۴-    سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه

۵-    ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند

۶-    شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است

فرزاد کمانگر

Posted in حقوق بشر

Tags: , , , , , , ,

شیشه عقب اتومبیل آقای مرندی


آقای مرندی یکی از نماینده‌گان مجلس است. آقای مرندی یک دانش‌گاهی است. آقای مرندی یک ماشین دارد. ماشین آقای مرندی چهار چرخ دارد و بسیار گران قیمت است. آقای مرندی هر روز صبح سوار ماشین خود شده و به خانه‌ی ملت می‌رود. آقای مرندی همراه برخی از هم‌کاران‌اش که ۱۷۷ نفر می‌شوند آدم‌های خوبی هستند. آقای مرندی با هم‌کاران‌اش شغل نماینده‌گی مجلس را دارد. آقای مرندی هر روز با ۱۷۷ نفر دیگر از هم‌کاران‌اش وظیفه‌ی بزرگی دارند. شغل آقای مرندی و ۱۷۷ نفر دیگر از هم‌کاران‌اش این است که رای بدهند و یکs1 چیزهایی تصویب کنند.

یکی از وظابف آقای مرندی و هم‌کاران‌اش این است که به لایحه‌هایی که دولت به محل کار آن‌ها می‌آورد رای بدهند. اگر آقای مرندی و ۱۷۷ نفر از هم‌کاران‌اش عرضه این را نداشته باشند که به لوایح دولت رای بدهند و تصویب‌اش کنند و یا دیگر هم‌کاران خود را همراه کنند، آن‌وقت یک نفر می‌آید به آن‌ها یک چیزهایی می‌گوید که بقیه هم حساب کار دست‌شان بیاید. مثلن آثای مرندی و ۱۷۷ نفر از هم‌کاران‌اش حدود ۱۰۰ میلیون دلار بودجه مملکت را دادند دست کسی که دولت ایران را دزدیده است. بابای من می‌گوید که دزدها آدم خوبی نیستند. اما من می‌دانم که آقای مرندی و ۱۷۷ نفر از هم‌کاران‌اش آدم خوبی است و شیشه عقب اتومبیل‌اش بسیار نقش حیاتی‌یی در زنده‌گانی ما ایرانی‌ها دارد. من شنیده‌ام که همین چند روزها پیش یک عده آدمی که رنگ لباس‌های‌شان سبز بوده و خیلی کتک خورشان خوب بوده و علاقه‌ی زیادی به استشمام گاز اشک‌آور هم داشته‌اند و سرشان را به باتوم‌ها می‌کوبیدند تا بی‌هوش شوند، زده‌اند شیشه‌ی عقب اتومبیل آقای هرندی را شکسته‌اند. مادربزرگ‌ام وقتی این خبر را شنید گفت ای وای و تسبیح‌اش را چرخاند و گفت: دوره‌ی آخرالزمان شده است، دیگر مردم چه کارها که نمی‌کنند، شیشه‌ی عقب اتومبیل آقای مرندی را شکسته‌اند، ای وای. و بعد بلند شد و رفت دو رکعت نماز وحشت خواند.

مادربزرگ‌ام نمی‌دانست که ۱۷۷ هم‌کار آقای مرندی امروز در محل کارشان از آقای هرندی دفاع کرده‌اند و از همه‌ی نیروهای هفت‌تیرکش خواسته‌اند که با آن‌هایی که شیشه‌ی عقب اتومبیل آقای مرندی را شکسته‌اند برخورد کند. اما ۱۷۷ هم‌کار آقای مرندی هم نمی‌دانستند که هفت‌تیرکش‌ها در همان روز ۱۳ آبان با آن‌ها برخورد کرده‌اند، من در فیلم‌ها و عکس‌ها دیده‌ام که آن هزاران نفر عده‌ی کمی که سبز پوشیده بودند خودشان و از روی خجالت به باتوم‌های هفت‌تیرکش‌ها برخورد کردند. من با این سن کم‌ام فکر می‌کنم این باتوم‌ها چون سبز هستند خاصیت آهن‌ربایی دارند و هر کسی سبز بپوشد خود به خود با آن برخورد می‌کند.

اما شیشه‌ی عقب اتومبیل آقای هرندی از این خاصیت آهن‌ربایی باتوم‌های هفت‌تیرکش‌ها مهم‌تر است، اگر نشود شیشه‌ی عقب اتومبیل آقای هرندی را درست کرد چه اتفاقی برای ما می‌افتد؟ دیگر چه کسی برود مجلس و به هر چه بگویند رای بدهد. اصلن من می‌خواهم بدانم آقای مرندی که شیشه‌ی عقب اتومبیل‌اش شکسته دیگر می‌تواند  با ۱۷۷ نفر از هم‌کاران غیورش رای بدهد؟ ولی من فهمیدم شیشه عقب اتومبیل آقای مرندی از خیلی چیزهای مهم دیگر مهم‌تر است…

  • کیهان: طی بیانیه ای خطاب به مراجع قانونی و قضایی مطرح شد
    درخواست ۱۷۷ نماینده برخورد قاطع با عوامل آشوب

ما نمایندگان مجلس ضمن ابراز تشکر قاطعانه از ملت بزرگ ایران اقدامات نابخردانه این تعداد اندک را که در مقابل سیل خروشان ملت ایستادند و نیز محرکین آن را محکوم و از مراجع قانونی درخواست می کنیم تا با این عناصر آشوب طلب قاطعانه برخورد کنند.
خاطر نشان می شود در حاشیه مراسم ۱۳ آبان امسال عده ای از طرفداران سبز اموی با چماق و قمه به اتومبیل علیرضا مرندی نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی حمله کردند و به فحاشی و عربده کشی پرداختند.
چماق به دستان حامی موسوی در این نمایش دموکراتیک(!) شیشه عقب اتومبیل مرندی را شکسته و به بخش های دیگر ماشین هم آسیب رساندند…

  • این نامه در صحن علنی ملس خوانده شده است

مدیار

Posted in کودتا و سرکوب

Tags: , , , , ,

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم/ نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو


روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از ۲۲ خرداد و  در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش  (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوalpar01شیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

بلاگرهایی که تا کنون نامه را منتشر کرده‌اند:

Posted in حقوق بشر, وبلاگستان

Tags: , , , , ,

نامه مهدی کروبی به اعضای شورای نگهبان آنان که در خیابان‌های تهران تجمع می‌کنند عصاره ملتند


بسم‌الله الرحمن الرحیم
اعضای محترم شورای نگهبان قانون اساسی
سلام علیکم
شما فقها و حقوقدانان گرامی در جایگاهی قرار گرفته‌اید که برآمده از مجاهدت ملت شریف ایران و ابتکار رهبر فقید انقلاب و اجتهاد علما و روشنفکران منتخب مردم در مجلس خبرگان قانون اساسی است. نمایندگان ملت در این مجلس به شرحی که در مشروح مذاکرات آن آمده است – و برخی از ایشان در قید حیات و از مراجع تقلید هستند – از این حیث نظارت بر انتخابات را به شورای نگهبان واگذار کردند که نگران تکرار تجربه دخالت دربار و ساواک در انتخابات در رژیم گذشته بودند و گمان می‌کردند با امکان تکرار تجربه دیکتاتوری در نهاد ریاست‌جمهوری باید نظارت بر انتخابات را به جمعی از فقها و حقوقدانان مستقل و بی‌طرف واگذار شود تا به نام دموکراسی، دیکتاتوری به‌وجود نیاید. در سی سال گذشته هرگز اهمیت این نکته کلیدی در تدوین و تفسیر قانون اساسی تا این حد مورد توجه قرار نگرفته بود که امروز مورد توجه قرار گرفته است چراکه اکنون زمان انتخاب شورای نگهبان است. متاسفانه به هر دلیل انتخاباتی برگزار شده است که در اثر کم‌دقتی‌ها و سوءاستفاده‌ها و باوجود فیلترهای متعدد، اکثریت قاطعی از ملت ایران نسبت به نتیجه اعلام شده برای انتخابات معترض هستند و برای بطلان این انتخابات ده‌ها دلیل دارند که برخی از این ادله از حد سند و مدرک (که توسط نامزدهای سه‌گانه به شورای نگهبان ارائه شده) گذشته و به حد شیاع رسیده است. سوءاستفاده برگزارکنندگان انتخابات از موقعیت خود در دولت، دخل و تصرف در رای صندوق‌ها و وعده و وعیدهای غیرقانونی و شبه‌قانونی، اتهام‌پراکنی و پرده‌دری تنها پرده‌هایی از این اتهامات هستند که تفصیل آنها در شکایت اینجانب به شورای نگهبان آمده است. اگر شورای نگهبان به سیاق گذشته خود عمل کند که به بهانه یک شام و میهمانی و یا دادن چند قلم جنس از سوی یک نامزد راهیابی به مجلس در یک حوزه انتخابیه کوچک یا دخالت یک فرماندار، انتخابات را باطل اعلام می‌کرد اکنون با این وعده‌های بزرگ و سوءاستفاده‌های بزرگ‌تر و توزیع پول از سوی مقامات بزرگتر اگر شورای نگهبان کاری کمتر از ابطال کند در حقیقت مرتکب اشتباه بزرگی شده است.
قصد من تحت فشار قرار دادن شورای نگهبان نیست. من به قانون عمل می‌کنم و باوجود برخی باورها درباره عدم بی‌طرفی نهادهای داوری‌کننده انتخابات هنوز امیدوارم شورای نگهبان به وظیفه قانونی خود عمل کند و این انتخابات را باطل اعلام کند.
اعضای محترم شورای نگهبان
این نه خواست یک فرد که خواست یک ملت است. کسانی که در روزهای گذشته در اجتماعات میلیونی در خیابان‌های تهران و برخی شهرستان‌ها حضور یافتند و با کمال نجابت و صداقت با سکوت فریاد خود را به گوش شما می‌رسانند نه خس و خاشاک که همان امت همیشه در صحنه هستند. چگونه است که تا روز قبل از انتخابات به این جمعیت افتخار می‌شد و از اجتماع ملت به شور انتخاباتی یاد می‌شد و اکنون یا به الفاظ زشت از آنان یاد می‌شود یا به عوامل بیگانه نسبت داده می‌شوند؟ حتما به یاد دارید که محمدرضا پهلوی هم قیام مردم تبریز را در آستانه انقلاب اسلامی به توطئه بیگانگان نسبت می‌داد و می‌گفت اینان از خارج وارد ایران شده‌اند. حتما به خاطر دارید که محمدرضا پهلوی مخالفانش یعنی ما و شما را ارتجاع سرخ و سیاه می‌نامید و BBC را عامل انقلاب اسلامی ایران می‌خواند. من به عنوان فردی که از سال ۱۳۴۱ به عنوان یکی از یاران امام خمینی برای جمهوریت و اسلامیت و آزادی در راه انقلاب اسلامی زندان رفته‌ام و شکنجه شده‌ام هشدار می‌دهم که توهین به ملت آتش خشم آنان را شعله‌ور می‌کند. آنان که این روزها در خیابان‌های تهران تجمع می‌کنند اتفاقا عصاره ملتند و هیچ نیازی به نیروی خارجی ندارند و از اموال عمومی مانند اتوبوس‌های دولتی و تبلیغات تلویزیونی هم برای تجمع بی‌بهره‌اند و هیچ حزب و گروهی هم توان گردآوری این همه جمعیت را ندارد. این مردم نه خواستار تغییر نظام هستند و نه اجازه هر نوع آشوبی را می‌دهند. من خود در میان جمعیت شاهد بودم چگونه نظم خودجوش این ملت اجازه سر دادن هیچ شعاری را نمی‌داد و با خشونت‌طلبان مرزبندی داشت. اینان تنها یک خواسته دارند و آن ابطال انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۲ خرداد ۸۸ و برگزاری یک انتخابات سالم و آزاد بدون سوءاستفاده از امکانات دولتی است. این انتخابات زیر نظر همین نهادهای فعلی برگزار خواهد شد و در آن هیچ چیزی جز یک رئیس‌جمهور تعیین نخواهد شد و معنای آن نیز هیچ چیزی جز تمکین نظام به رای ملت نخواهد بود.
اعضای محترم شورای نگهبان
شما مهمترین ظرفیت قانونی در اصلاح این وضع هستید که می‌توانید با کمترین هزینه، خواست ملت را برآورده سازید. مبادا با ناامیدی ملت از شورای نگهبان آن نگرانی تاریخی امام خمینی محقق شود که فرموده بود: مبادا روزی ملت علیه شورای نگهبان به خیابان‌ها بریزند.
اعضای محترم شورای نگهبان
متاسفانه تخلفات این دولت در برگزاری انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ در این روز نه‌تنها تمام نشد بلکه پس از آن با وجود جو التهاب و اعتراض در جامعه بر روی آتش خشم ملت نفت ریختند. مردم را خس و خاشاک خواندند، با چماق و قمه به اجتماعات مسالمت‌آمیز و آرام آنان حمله کردند، با مهندسی آشوب‌ها آنها را به نام ملت نوشتند، به کوی دانشگاه حمله کردند، به شکل لباس‌شخصی‌ها وارد خانه‌های مردم شدند، اعتراض ملت به دولت را اعتراض به نظام خواندند و در پناه سانسور رسانه‌ها و محدودیت سایت‌ها و قطع موبایل‌ها و پیامک‌ها و ایجاد جو رعب و وحشت به بازداشت گسترده نخبگان و روشنفکران پرداختند تا جایی که فردی که نیازمند مراقبت‌های مستمر پزشکی است و جانش در خطر است را بازداشت کردند یا پیرمرد هفتادوچندساله‌ای را از بیمارستان به زندان بردند یا فرزند شهدا و جانبازان را بازداشت کردند و در میدان آزادی هم افرادی را کشتند و هم با گرفتن زیر تابوت این شهدا از آن برای خاموشی ملت استفاده کردند و این همه در حق ملتی است که در تجمعات هفته گذشته خود با تکبیر و صلوات و سکوت اعتراض خود را اعلام کرده‌اند. اگر شما بخواهید به عدالت رفتار کنید همین رفتارهای هفته گذشته دولت خود در ابطال انتخابات مهمترین سند است. دولتی که برپایه انتخابات مشروع به قدرت برسد به این جو رعب و وحشت چه نیازی دارد؟
اعضای محترم شورای نگهبان
با رای عادلانه درباره انتخابات و ابطال آن و برگزاری انتخابات مجدد اراده ملت را بپذیرید و بقای نظام را تضمین کنید که این به عدالت نزدیک‌تر است.

مهدی کروبی
۲۹ خرداد ۸۸
منبع: حزب اعتماد ملی

Posted in کودتا و سرکوب

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

از گذشته

حلقه دوستان

روزانه