دو ما پیش بود که استادمان غمگین و جسورانه نوشت: «خبر غمگین مهر: دانشجوی من زندانی است». گر چه خبر تلخ زندانی بودن فریبا پژوه یک ماه قبل بود و استاد دیرتر دیده و شنیده بود، اما از شهریور و مهر غمگین گذشت و حالا آبان، ماه تلختری است. دانشجوی استاد و همکلاسی من در پنجمین روز اعتصاب غذا است. فریبا پژوه دست به اعتصاب غذا زده است. امیدوارم که وقتی این نوشتهها را مینویسم او دیگر اعتصاباش را شکسته باشد، امیدوارم روی ماه آزادی را ببیند و امیدوارم راهی خانهایی شود که مادر و پدرش و همسرش بسیار مشتاق و نگران به انتظار آمدنش نشستهاند.
اما اکنون، خبر غمگین آبان همین است، «همکلاسی من در اعتصاب غذا است» فریبا اعتصاب غذا کرده است چون هیچ دلیلی برای زندانی بودنش وجود ندارد، فریبا پژوه اعتصاب کرده است چون بدون هیچ اتهامی او را در زندان نگاه داشتهاند تا بتوانند پروندهیی بسازند یا شاید اعترافی بگیرند. وگرنه سوال کردن از یک روزنامهنگار که با روزنامهی «ال موندو» چه رابطهیی داشتهایی؟ «احمقانهترین» کار دنیا است که بازجویان فریبا خیلی راحت در حال انجام آن هستند. یک روزنامهنگار اگر با یک روزنامه در ارتباط نباشد، پس با
کجا باید در ارتباط باشد؟
فریبا را در همان اولین روزهای دانشگاه دیدم. در یکی از کلاسها با استادی بر سر مسائل سیاسی روز بحث میکردم. طبق معمولی که بعدها دیدم همه ساکت بودند، میان بحث فریبا رشتهی صحبت را گرفت و با پختهگی خاصی صحبت کرد. همان جلسه شد آغاز دوستی ما. استاد محدثی درست مینویسد که جای دانشجوی «چیزفهم و آگاه و مسئول من زندان نیست.» فریبا به راستی دارای این خصلتها بود. بسیاری از کلاسهایمان با هم بود و هر دو هم عادت داشتیم دیر به دیر به دانشگاه بیاییم؛ از هر پنج شش جلسه و شاید هم بیشتر، یکبار. در کلاسهایی که بحثهای روز سیاسی میشد، وقتی فریبا بود خیالام راحت بود که تنها نیستم و یکی هست که به قول معروف پایه باشد. اعتماد به نفس خوبی داشت و روزنامهنگار توانایی هم بود و هست. البته اگر همکاری با روزنامه جرم نباشد.
نگذاشتند که از آن دانشگاه فارغ التحصیل شوم و شش سال وقت بیهوده صرف شد که از برکات نظام است، اینطور که استاد نوشته فریبا هم بعد از شش سال هنوز ورقهی امتحاناش صحیح میشود. با این تفاوت که هماکنون در زندان است و در اعتصاب غذا.
سه ما است که بازداشت است و سه ماه است ک خود و خانوادهاش را آزار میدهند، بازپرسی بیگی در شعبه ۲ دادگاه انقلاب هیچ جواب درخوری نمیدهد و وکیلاش نیز اجازهی دیدار او را پیدا نمیکند. یک هفته ممنوع الملاقاتاش میکنند و یک هفته تنها اجازهی ملاقات از پشت شیشهی کابین را دارد. در بازجوییها اتهامات بیمعنی میزنند، بدون هیچ مصداقی، وقتی هم که چیزی نداشته باشند برای پروندهسازی «اعتراف دروغین» میخواهند. نوشتههای کسانی که برای زندانی بودن او نوشتهاند را نشاناش میدهند و آن را چماق میکنند. شرایط روحی و روانی را در زندان برای وی به بدترین شکل ممکن مهیا کردهاند تا روحیهاش را از دست بدهد و با بازجویان شکنجهگر زندان اوین همکاری کند. بازجویان به زندانبانان دستور دادهاند هر روز به وی هتاکی و فحاشی کنند تا روحیهاش بشکند و این عمل هر روز از سوی چند زندانبان زن انجام میشود. مدام در بازجویی تهدید میشود که اگر همکاری نکند برای خانوادهاش مشکل ایجاد خواهد شد و زندهگی شخصی وی را دچار مشکل خواهند کرد.از اتهامهای غیراخلاقی رسیدهاند به اغتشاش و از اغتشاش رسیدهاند به جاسوسی، و از جاسوسی به… وقتی بدون دلیل و غیرقانونی بازداشت میکنند همینطور میشود؛ دهها اتهام میزنند تا برای یکی سندی ب دروغ مهیا کنند.
بعد از این همه فشار و توهین فریبا پژوه مجبور شده که اعتصاب غذا کند، هر زندانییی باشد همین کار را میکند، همینطور که هنگامه شهیدی دست به این کار زده است. زندانی وقتی به اعتصاب غذا میرسد که تمام راههای قانونی و حقوقی را بر رویش بسته باشند و او را از اولین حقوق خود محروم کرده باشند. در پس پردهی اعتصاب هر زندانی؛ دنیای از فشارهای روحی و جسمی وجود دارد که کار را بدین نقطه رسانده است و در این زمینه تنها بازجویان و مسئولان پرونده مقصر هستند. نکتهی بدتر اینکه در قبال ۵ روز اعتصاب غذای فریبا و هنگامه تا به حال هیچ واکنشی نشان ندادهاند! منتظر چه چیزی هستند؟
شکنجهگاه اوین جای کسانی همچون فریبا پژوه نیست. استاد خوب مینویسد: «دانشجویان و استادان را آزاد کنید. جای آنان در قفس نیست. آنها گل سر سبد جامعهاند. زندان جای جانیها و آدمهای خطرناک است نه جای آدمهای چیزفهم و مسؤول.»
اما شکنجهگران اوین و دستگاه قضایی بیعدالت ما آنقدر چیزفهم و مسئول هست که این مسالهی ساده را بفهمد؟ امیدوارم که همین روزها بفهمند این مساله را، وگرنه روزی چنین مسائلی به طریقی دیگر به آنها فهمانده میشود.
مدیار



که او را به دادگاه آورده بودند صورت او اصلاح شده بود.




