Tag Archive | "اعدام"

Tags: , , , , , , ,

صدور احکام مناسبتی، اجرای مناسبتی هم در پی دارد


در طی یک سال گذشته بسیاری از احکام فعالین سیاسی و مطبوعاتی بنا بر شرایط و فضای سیاسی جامعه ایران صادر شده است. بارزترین نمونه آن را می‌توانیم در حوادث بعد از عاشورای در دی ماه گذشته ببینیم که به فاصله کوتاهی برای ۱۰ تن از متهمان این حوادث اتهام محارب در نظر گرفته شد که سه چهار تن از آن همچنان حکم اعدام‌شان در دادگاه تجدیدنظر تأیید شده است. از جمله آن‌ها محسن دانشپور مقدم ۶۷ ساله و احمد دانشپور مقدم فرزند وی است.

همزمان با صدور چنین احکامی که در جهت رعب و وحشت در جامعه و سرکوب اعتراض‌ها صورت می‌گرفت، بسیاری از احکام نیز به خاطر ایجاد رعب و وحشت بیش‌تر و نشان دادن اقتدار به مردم اجرا شدند. اعدام ناگهانی آرش رحمانی‌پور و محمدرضا علی‌زمانی را می‌توان در همین دسته جای داد و یا اعدام فرزاد کمانگر و چهار تن دیگر در اردیبهشت ماه گذشته که هنوز هم محل به خاکسپاری آنان مشخص نشده است.

این مسأله به خوبی نشان می‌دهد که که جمهوری اسلامی حتا از قربانی کردن شهروندان در جهت بهره‌برداری‌های سیاسی و سرکوب مخالفان خود ابایی نداشته و زندانیانی که زیر حکم اعدام به سر می‌برند، هر لحظه امکان اجرا شدن حکم‌شان وجود دارد.

علی صارمی، دانشپور مقدم‌ها، زینب جلالیان که هنوز مساله انتقالش به کردستان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و مشخص نیست چرا در زندان اوین نگاه داشته می‌شود، شیرکوه معارفی، حبیب‌الله گلپری‌پور و بسیاری دیگر از فعالین کرد و بلوچ که زیر حکم اعدام هستند، با تغییر فضای سیاسی یا مناسبتی خاص در خطر اجرای حکم اعدام قرار دارند.

در روندی مشابه، پرونده‌های این زندانیان در دادگاه‌ها گم می‌شود و ناگهان در نزدیکی زمان اجرای حکم اعدام پیدا می‌شود. فرزاد کمانگر بیش‌تر از یک سال در حالی منتظر برگزاری مجدد دادگاه بود که پرونده‌اش در اتاق‌های دستگاه قضایی گم شده بود و بعد از پیدا شدن وی بلافاصله اعدام شد. زینب جلالیان نیز با همین مشکل روبه‌رو بوده و هست.

محسن و احمد دانشپور مقدم نیز با چنین روندی در امضای وکالت نامه روبه‌رو هستند. همه این‌ها بدین معنی است که در دستگاه قضایی اراده‌ای وجود دارد تا با عدم رسیدگی به پرونده و عدم اجازه به وکلا برای کار روی پرونده زندانیان زیر حکم اعدام را در خطر اعدام برای مواقع خاص قرار دهند.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , ,

دستگاه قضایی قربانیان را دو بار قربانی می‌کند


بعد از مصاحبه دیشب با خانواده محمد رحمت، شاکی محمدرضا حدادی در پرونده قتل محمدباقر رحمت، بحث‌های جالبی در شبکه‌های اجتماعی پدید آمد که تا آن‌جا که می‌توانستم و دیدم آن‌ها را خواندم. چیزی که به نظرم در این موضوع بیش از هر چیز دیگر شایان توجه بود و دیدم که بسیاری هم به آن توجه کردم مسأله عدم اجرای «عدالت» در مجازات اعدام است و این‌که دستگاه قضایی ایران تا چه اندازه به اجرای این حکم خشونت‌آمیز کمک می‌کند.

خانواده رحمت به درستی می‌گوید اگر می‌دانستیم که قاتل پدرمان تا ابد بدون استفاده از «مرخصی» و یا تسهیلاتی مثل «زندانی رای باز بودن» در زندان می‌ماند و عدالت در مورد او اجرا می‌شود، از قصاص کردن می‌گذشتیم.

مخالفت با اعدام تنها به خاطر این‌که این حکم خشن و غیر انسانی اجرا نشود، نیست. مخالفت با اعدام به خاطر اجرای عدالت و دفاع از «قربانی» نیز هست. قاتل یا مجرم یا هر عنوان دیگری که برای یک اعدامی در نظر گرفته می‌شود (این مبحث به هیچ عنوان شامل زندانیان سیاسی و عقدیتی نمی‌شود) باید به مجازات برسد و با اجرای حکم اعدام که لحظه یا لحظاتی بیش‌تر طول نمی‌کشد، او از مجازات واقعی می‌رهد.

فردی که برای مثال ۱۵ تن را با قساوت به قتل رسانده است، چگونه با یک بار اعدام شدن به مجازات می‌رسد و چگونه عدالت در مورد او اجرا می‌شود؟ این مساله به خوبی نشان می‌دهد که مجازات اعدام برای یک فرد مجرم نمی‌تواند به معنای برقراری عدالت باشد. در واقع این نوع مجازات متناسب به بزه ارتکابی نبوده و بسیار کم‌تر از آن است. تنها در این نوع مجازات روشی خشن و غیر انسانی حاکم می‌شود که عدالت را نیز زیرپا می‌گذارد و حتا به جای قربانی از قربانی کننده حمایت می‌شود.

مساله دیگر که ابتدا آورده شد، کمک دستگاه قضایی به اجرای حکم اعدام است. مسئولان قضایی ایران مدعی هستند که همواره با «کِش دادن» و «طولانی» کردن روند رسیدگی به پرونده‌هایی که منجر به صدور حکم اعدام شده‌اند، به ویژه در پرونده‌های قتل و مجازات قصاص، باعث آن می‌شوند که خانواده مجرم فرصت بیش‌تری را برای جلب رضایت پیدا کند. ضمن این‌که اعتقاد بر این است که با گذشت از زمان حادثه، اولیای دم از شوک و خشم اولیه رها شده و راحت‌تر به گذشت می‌اندیشند.

اولین ایراد به این مساله این است که دستگاه قضایی با «اطاله دادرسی» حقوق خانواده قربانی را زیر پا گذارده و به «عمد» به پرونده آن‌ها رسیدگی نکرده است. دیگر این‌که همان‌قدر که در این مدت فرصت کافی برای خانواده مجرم پیش می‌آید، به همان اندازه دردسر برای خانواده قربانی زیادتر می‌شود. ضمن این‌که به خاطر نوع ارتباطی که دو طرف پرونده با هم دارند(شاکی و متهم)، این طولانی شدن زمان، اختلافات را زیاد می‌کند. در این‌جا باز شاهد هستیم که بر اثر این نگرش در دستگاه قضایی باز هم حق خانواده قربانی زیر پا گذاشته می‌شود و آن‌ها با آن همه زجر و سختی، باید رنج دیگری را نیز تحمل کنند.

نکته دیگر شرایط حاکم بر زندان‌های ایران است و اعطای تسهیلات به مجرمانی که دست کم تا زمان عدم اصلاح نباید حق استفاده از این تسهیلات را داشته باشند. در زمانی که زندانیان عقیدتی و سیاسی در ایران که به هیچ عنوان و با هیچ منطقی مجرم نبوده و زندانی شدن آن‌ها یک نقض آشکار حقوق بشر است، حتا از ملاقات‌های هفتگی با خانواده خود محروم بوده و در پی سال‌ها زندان، حق استفاده از یک روز مرخصی را ندارند، شاهد آن هستیم که بزهکاران و قاتلان به راحتی به مرخصی می‌آیند و از حق «رای باز» بودن استفاده می‌کنند.

برای مثال منصور اسانلو در چهار سال گذشته در حالی که حتا پزشکان تحمل زندان برای وی را غیر ممکن اعلام کرده‌اند یک روز به مرخصی نیامده است. نمونه دیگر احمد زیدآبادی روزنامه‌نگار فرهیخته ایران است که یک سال و بیش‌تر از آن است که بدون مرخصی در زندان است.

اما در همین پرونده محمدرضا حدادی، شاهد آن هستیم که خانواده رحمت می‌گوید متهم ردیف سه و چهار پرونده که به حبس ابد به خاطر آدم‌ربایی، مشارکت در قتل و … محکوم شده‌اند. به مرخصی می‌آیند و حتا می‌روند آن‌ها را تهدید می‌کنند. همین‌جا است که خانواده رحمت می‌گوید که  آن‌ها اگر زندانی شوند، به مجازات واقعی نمی‌رسند، پس اعدام شوند بهتر است.

در این مساله تنها مقصر ممکن، دستگاه قضایی است که تمام سخت‌گیری‌ها و برخوردهای قهری‌اش را شامل منتقدان و مخالفان حکومت می‌کند و بزهکاران واقعی را مساله خود نمی‌داند. در این موضوع دستگاه قضایی با چنین مجرمانی طوری رفتار می‌کند که رفع تکلیف کرده باشد و در مثال قانونی را اجرا کرده باشد.

فلسفه مجازات تنبیه و تادیب است توسط سلب آزادی، که بهترین برخورداری هر انسانی است. در قضیه پرونده محمدرضا حدادی ما شاهد ان هستیم که تنبیهی صورت نگرفته است. مجرمان طبق روال دیگر زندان‌های کشور در زندان رها شده‌اند و پشت دیوارهایی بلند به هر نحوی روزگار می‌گذارنند. برای تادیب آن‌ها هم بر خلاف ادعاهای دروغین دستگاه قضایی و سازمان زندان‌ها هیچ برنامه مشخص و مدونی در هیچ کدام از زندان‌های کشور وجود نداشته و ندارد. منی که دو سالی زندان بوده‌ام این مساله را به خوبی می‌دانم و از آن آگاه‌ام.

در حال حاضر نقش قوه قضاییه در استیفای حقوق مردم و تهیه مقدمات و ملزومات لازم برای رعایت حقوق شهروندی تک تک افراد جامعه، یک نقش مبهم و مخرب و تهدید کننده است. قوه قضاییه در اولین نگاه نه به عنوان یک نهاد مستقل که به عنوان یکی از بازوان دولت و در خدمت دولت مشغول به کار است و نظرات نهادهای امنیتی را در قبال مخالفان و منتقدن تطمیع می‌کنند.

پس از این ما با نهادی روبه‌رو هستیم که با توسل به قوانینی که بسیاری از آن‌ها ناقض حقوق شهروندی و حقوق بشر است، باعث ایجاد تبعیض در مورد افراد مختلف جامعه می‌شود. در واقع با پای‌بندی و پافشاری این نهاد به این قوانین فشار بر شهروندان در موارد مختلف و متعدد افزون‌تر شده و سر و کار داشتن با این دستگاه برای هر یک از شهروندان جامعه به کابوس تبدیل می‌شود.

در این سیستم بیمار، قربانیان همواره به دنبال استیفای حقوق‌شان هستند که بدون شک از عهده نهادی که خود با مشکلات عدیده روبه‌رو است، برنمی‌آید. در این سیستم بیمار این بزهکاران هستند که بیش‌تر بهره را برده و حتا گاها امتیاز بالاتری از قربانی پیدا می‌کنند.

با این اوصاف است که در همین پرونده محمدرضا حدادی بر خلاف اندک دوستانی که به خاطر مخالفت با اعدام، حقی برای خانواده مقتول قائل نبودند، مخالفت می‌کنم. آن‌ها قربانیانی هستند که دو بار قربانی شده‌‌اند.

مدیار

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندیComments (2)

Tags: , , , , ,

اعدامی که می‌تواند صورت نگیرد


۲۸ مرداد ۱۳۸۲ پدرم برای عیادت یکی از آشنایان، به کازرون رفته‌ بودند و در زمان برگشت، ۲ سرباز و ۲ نفر دیگر سوار ماشین می‌شوند، آن‌ها در راه می‌گویند منتظر دوستمان هستیم، متهم ردیف ۲ با یک سنگ بزرگ به پشت سر پدر من می‌زنند بقیه می‌گویند ایشان را رها کنیم و ماشین را برداریم و برویم، متهم ردیف ۲ که سرباز بوده قبول نمی‌کند، پدرم را به صندوق عقب ماشین منتقل می‌کنند، بعد از حدود ۴۰ کیلومتر پدر من به هوش می‌آید و علامت می‌دهد که ماشین را نگه دارند. ماشین را نگه می‌دارند و به پدرم می‌گویند ما فقط ماشین را می‌خواهیم و به تو کار نداریم، حدود ۵ کیلومتر از جاده‌ی اصلی دور می‌شوند، در صندوق عقب را باز می‌کنند، همه چوب و سنگ در دست داشتند، پدرم را زخمی می‌کنند، در آن زمان محمدرضا حدادی از عقب ماشین یک تسمه پروانه می‌آورد؛ پاهای‌اش را روی شانه‌های پدرم می‌گذارد، تسمه پروانه را به گلوی پدرم می‌اندازد و او را خفه می‌کند. بعد بنزین می‌آورد و روی پدرم می‌ریزند و کبریتی در دهان او روشن می‌کنند و او را می‌سوزانند و او را زیر خاک پنهان می‌کنند و بعد از ۵۴ روز ما به کمک یکی از متهمان پرونده، جنازه‌ی پدرم را پیدا کردیم.

این‌ها سخنان «محمد رحمت» فرزند مقتول پرونده محمدرضا حدادی،‌ یعنی محمدباقر رحمت است که حکم پرونده پدرش مبنی بر مجازات اعدام قرار است  در آینده به اجرا گذاشته شود.

آن‌چه در لابه‌لای کلام محمد رحمت به عنوان نماینده خانواده آمده نشان می‌دهد که خانواده او آمادگی دادن رضایت را داشته است. اما برخی رفتارها و عدم اطمینان به این‌که مجرمان به «مجازات واقعی» عمل‌شان از سوی قوه قضاییه نمی‌رسند و عدالت برقرار نمی‌شود، تا به حال از دادن رضایت خودداری کرده‌اند. نگاهی به سخنان زیر از محمد رحمت که به وی قول دادیم بی کم و کاست آن‌ها را منتشر کنیم، به خوبی این قضیه را ثابت می‌کند.

قبل از هر سوال محمد رحمت خود شروع می‌کند: «محمدرضا حدادی در حین ارتکاب چنین عملی حتما بالای ۱۸ سال سن داشته است. این را با جرات می‌گویم، قد او ۱۸۵ سانتی متر بود، هیکل‌اش بسیار بزرگ بود. شناسنامه‌ی یک فرد، آن‌هم یک فردی در روستا که پدرش چندین بار ازدواج کرده بوده و حدود ۳۰ فرزند داشته، زیاد نمی‌تواند معیار دقیقی برای سن او باشد.»

از او در مورد خانواده خودش و پدرش می‌پرسم و این‌که روزگار آن‌ها بعد از قتل پدر چگونه گذشته است. محمد رحمت می گوید: «ما پنج فرزند هستیم به اضافه‌ی مادرم که می‌شویم ۶ نفر، من بزرگ‌ترین فرزند نیستم اما بقیه‌ی فرزندان پدرم به من وکالت داده‌اند تا کارهای مربوط به دادگاه و پرونده را انجام دهم.

ما مشکلی از لحاظ مالی نداشتیم، پدرم نان‌آور صد در صد منزل نبودند ولی قدیمی‌ها رسمی دارند که نمی‌توانند در منزل بنشینند، کارشان به حالت تفریحی بود، پدرم کامیون‌دار بودند، برادرم دکتر است و سطح اقتصادی خانواده‌ی ما در شرایط امروز ایران، از متوسط به بالا هست.»

خانواده رحمت از رسانه‌ها و فعالان حقوق بشر می‌گوید که به نظر آن‌ها به «بیان غیر واقعی اخبار» پرداخته‌اند. از او می‌پرسم که آیا از جانب فعالان حقوق بشر یا کسانی دیگر با شما برای جلب رضایت تماس گرفته شده است؟

«تماس‌هایی که از جانب فعالان حقوق بشر داشتیم محدود می‌شد به تماس‌های وکیل محمدرضا حدادی، که باعث شد تا خشم ما بیش‌تر شود. خانواده‌ی قاتل طبق حرف‌هایی که به آن‌ها القا شده بود، گفتند پسر ما نکشته کسی را، بعد از آن هم روزنامه‌ها مواردی را چاپ کردند که خلاف واقع بود که فقط موجب آزرده‌گی ما شد. این‌که کسی بیاید و صریح بگوید که رضایت بدهید، نبود، چنین کسی هیچ‌گاه نیامد.»

خانواده و وکیل محمدرضا حدادی می‌گویند، وی «اغفال شده» و به خاطر «سن‌اش» گناه دیگران را در قبال دریافت مبلغی پول بر گردن گرفته است. نظر خانواده رحمت را در این مورد جویا می‌شوم و می‌پرسم که آیا نظر شما این است که مجرم این پروند «قصاص» شود و یا «عدالت» در مورد او اجرا شود؟

«برای ما مهم این نیست که حتمن کسی قصاص شود، برای ما این مهم است که مقصر حتما مجازات شود. ایشان در روزها اول قتل را به گردن گرفته بودند. بعد در زندان نامه‌ای نوشتند که من اغفال شده‌ بودم، سه نفر دیگر به من گفتند که پول می‌دهیم به تو، برای‌ات زن می‌گیریم و … در نتیجه من گردن گرفتم.

ما این نامه و این حرف‌ها را به قاضی منتقل کردیم، قاضی گفت این‌گونه نیست و باز ما از قاضی خواهش کردیم که ایشان را یک‌بار دیگر بیاورند و بازجویی کنند، شاید که مقصر نباشند. من خودم هم حضور داشتم. محمدرضا را آوردند، نامه‌اش هم هست، داخل اتاق بازجویی از او سوال پرسیدند و او باز گفت: «نه، کار خودم بوده، خودم انجام دادم ولی پشیمان‌ام.» باز به دادگاه رفت و فردای آن روز نامه نوشت که گول خورده‌ام. به طوری‌که همه را بازی می‌داد. من تمام اعتراف‌های‌اش را دارم، به عنوان مثال رقم پول‌هایی که می‌گوید، سه نفر دیگر به من پیشنهاد داده‌اند، در هیچ اعترافی مشابه نیست، یک‌بار می‌گوید دو میلیون، یک‌بار می‌گوید پنج میلیون و یک‌بار می‌گوید ۲۰ میلیون، به همین دلیل برای من محرض شده که کار خودش بوده است، به اضافه‌ی این‌که او در زندان هم برای چند نفر از هم‌بندان‌اش کل ماجرا را تعریف کرده و گفته که کار خودم بوده است ولی الان پشیمانم.»

رضایت گرفتن از خانواده رحمت به عنوان شاکی این پرونده و اولیای دم، در حال حاضر به نظر تنها راه عدم اجرای حکم اعدام است. از او می‌پرسم تا به حال برای جلب رضایت شما، چه اقداماتی از طرف خانواده حدادی انجام شده است؟

«خانواده‌ی او هم آمده‌اند، خانواده‌اش از کسانی هستند که در روستا ساکن شده‌اند، آمده‌اند این‌جا، اما گفته‌اند اگر اعدام کنید، فلان کار را می‌کنیم و …، تهدیدمان کرده‌اند که  مسلما از جانب ما هم واکنش به دنبال داشته است.»

این پرونده سه متهم دارد که سه متهم دیگر به حبس‌های طولانی محکوم شده‌اند، نکته در خور توجه این است که این سه زندانی که در این قتل مشارکرت داشته‌اند به از زندان به «مرخصی» آمده‌اند و زندانی‌های «رای باز» بوده‌اند. به محمد رحمت می‌گویم، یکی از دلائل مخالفت فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام، با این نوع از مجازات این است که با اجرای این حکم «عدالت واقعی» اجرا نشده و نمی‌شود، از او می‌خواهم که نظرش را در این بگوید:

«اگر مانند برخی ایالت‌های کشور آمریکا قانونی وجود داشت که متهم را برای مدت طولانی به حبس محکوم می‌کرد، آن زمان می‌شد از اعدام صرف‌نظر کرد، اما حبس و زندانی که متهم را واقعا زندانی کند، وگرنه با مرگ و اعدام که فرد، یک لحظه راحت می‌شود و از دنیا می‌رود. اما روال زندان‌های ما در ایران این‌گونه نیست، به متهمان هر روز مرخصی داده می‌شود، اگر این متهمان به مرخصی بیایند برای ما دردسر می‌شود.»

وی ادامه می‌دهد: «متهم ردیف دو ۳۱ سال و نیم حبس دارد به جرم آدم‌ربایی و متهم ردیف سوم ۲۶ سال حبس دارد و همه‌گی مشارکت در آدم‌ربایی دارند؛ در این میان نامه‌ی صریح از آقای شاهرودی داریم و نامه‌ی دیگر از آقای لاریجانی داریم که به این متهمان اصلا مرخصی داده نشود، تاکید شده که حتا یک ساعت هم مرخصی نداشته باشند، اما این افراد در زندان رابطه پیدا کرده‌اند و به مرخصی آمدند.

ما از آن‌جایی متوجه شدیم که آن‌ها بعد از مرخصی در مقابل منزل ما آمدند و گفتند: «دیدید ما به مرخصی آمدیم؟ بیایید رضایت بدهید وگرنه برای‌تان دردسر می‌شود.» که ما مراجعه کردیم و مرخصی را لغو کردند. به این‌ها «زندانی باز» داده شده بود، یعنی هر روز می‌توانستند بیاید به بیرون از زندان. حداقل توقع ما این‌بود که چنین کسانی را که قساوت قلب داشتند و با پدرم چنین کردند را در زندان نگه دارند و اجازه‌ی مرخصی به آن‌ها ندهند که موجب آزار بیش‌تر برای خانواده‌ی ما شوند. وقتی می‌دانیم که مسئولان نمی‌توانند این‌ها را در زندان نگه‌داری کنند و ما هر روز باید نامه بنویسیم و کلنجار برویم، چاره‌ای نداریم. بارها بعد از مراجعه‌ی آن‌ها به ۱۱۰ تماس گرفته‌ایم و آمده‌اند و صورت‌ جلسه کرده‌اند، حتا یک‌بار منزل‌مان را عوض کردیم اما باز هم آدرس ما را پیدا کردند و آمدند و تهدید کردند.»

از رحمت می‌خواهم که در مورد مرخصی آمدن آن‌ها بیش‌تر توضیح بدهد که می‌گوید: «از سه متهمی که به حبس‌های طولانی مدت محکوم شده‌اند، دو نفرشان زندانی رای باز گرفته بودند، یعنی هم مرخصی می‌آمدند و هم می‌توانستند عصرها و پنج‌شنبه و جمعه‌ها آزاد باشند. من نمی‌دانم این چه وضعیتی است؟ اگر نامه‌ی رئیس قوه‌ی قضائیه مهم است، پس زندانی باید بدون مرخصی در زندان بماند. فردی که به این‌ها اجازه‌ی مرخصی می‌دهد حتما باید مجازات شود و باید بالاخره جایی باشد که به این مسائل رسیده‌گی کند.»

از محمد رحمت می‌پرسم اگر اطمینان داشته باشید که این‌ها از زندان به مرخصی نمی‌آیند و واقعا مجازات می‌شوند، آیا حاضرید که از رضایت بدهید تا او اعدام نشود؟

«من مطمئن هستم که اگر از قصاص بگذرم، چنین چیزی اجرا نمی‌شود که متهم برای طولانی مدت و بدون مرخصی در زندان بماند، اگر ما کسی را به چشم دیده بودیم که مثلا ۳۰ سال حبس بکشد بدون مرخصی، خب می‌گفتیم متهم، حبس ابد بکشد، اما آزموده را آزمودن خطا است. در ایران همان قصاص به درد می‌خورد، اگر قرار باشد از قصاص بگذریم اما هر روز تن‌مان بلرزد که نمی‌شود. الان حدود یک‌سال و اندی است که مزاحمتی از طرف متهمان نداشتیم.»

بنا بر اخبار منتشر شده، قرار است حکم اعدام محمدرضا حدادی صبح چهارشنبه اجرا شود، هر چند که محمد مصطفایی وکیل وی نیز این قضیه را تکذیب کرده است، از رحمت در مورد این قضیه می‌پرسم که می‌گوید:

«من خبر اعدام در روز چهارشنبه را نه تایید می‌کنم و نه تکذیب. هر چهارشنبه‌ای امکان دارد که این حکم اجرا شود، یک‌بار گفتند که قرار است اعدام شود ما از خانواده‌اش خواستیم که بروند و برای آخرین بار فرزندشان را ببینند. الان هم هیچ حرفی در مورد این‌که این چهارشنبه است یا خیر ندارم.»

ضمن این‌که حرف خود وی را یادآوری می‌کنم که خانواده حدادی تاکنون اقدام مورد نظر خانواده رحمت را انجام نداده‌اند، از او می‌پرسم اگر در این فاصله خانواده وی برای رضایت بیاید، حاضرید از قصاص بگذرید و رضایت بدهید؟

«رضایت را معمولا می‌آیند و با خواهش می‌گیرند، کسی نمی‌آید با تهدید رضایت بخواهد، من تا به اکنون هیچ شانسی برای رضایت و بخشش برای این آقا متصور نیستم.

این خانواده با اشک تمساحی که پیش از این ریخته‌اند و مزاحمت‌ها و تهدیدهایی که انجام داده‌اند، هیچ راهی برای ما باقی نگذاشته‌اند.

ما توقع داشتیم که در این مدت برخورد صحیحی با ما صورت بگیرد، تا چند وقت پیش هیچ کسی با من تماس نگرفته بود، بعد از مدت‌ها آقای مصطفایی با من تماس گرفتند، ایشان باید با من تماس می‌گرفتند و رضایت می‌خواستند، اما فقط کذب در روزنامه‌ها و سایت‌ها منتشر می‌کردند که همین مساله باعث آزرده خاطر شدن خانواده‌ی ما شد. من یک‌بار از آقای مصطفایی خواستم که ایشان که رابطه‌ی خوبی با روزنامه‌ها دارند، از متهم نامه‌ی عذرخواهی از خانواده‌ی ما را بگیرند و در روزنامه‌ها چاپ کنند اما ایشان قبول نکردند. اگر می‌آمد و می‌گفت من کشته‌ام، معذرت می‌خواهم و پشیمان شده‌ام وضعیت فرق می‌کرد، اما حالا  که می‌گوید من نکشته‌ام و باز در اعتراف‌ها حرف دیگری می‌زند، به شعور ما توهین می‌شود.»

از او خواهش می‌کنم که بدون در نظر گرفتن قتل پدرش و این پرونده بگوید که به مجازات اعدام اعتقاد دارد یا نه و آن را مجازات درستی می‌داند، که می‌گوید:

« من اعدام را برای کسی که فردی را کشته کم می‌دانم، اگر در ایران حبس ابدی وجود داشت که به معنای واقعی اجرا شود من با آن موافق بودم و با اعدام مخالف بودم، اما الان که چنین چیزی نیست، اعدام را راه بهتری می‌دانم.»

از محمد رحمت می‌پرسم که آیا تا کنون هیچ کدام از مسئولین قضایی از شما خواسته‌اند که به عنوان اولیای دم رضایت دهید و از قصاص گذشت کنید؟

« تا کنون مسئولان قضایی از ما درخواست نکرده‌اند تا قصاص نکنیم، شاید یک نفر در یک اداره یک بار گفته باشد، اما مسئولان قضایی چنین درخواستی از ما نداشته‌اند.

قاضی پرونده ‌هم با ما گفت من تاکنون پرونده‌ای نداشتم که متهمان‌اش چنین قساوتی داشته باشند، مامورانی که جنازه‌ی پدرم را از زیر خاک بیرون می‌کشیدند، حالت تهوع گرفته بودند و نمی‌توانستند به جنازه‌ی پدرم نگاه کنند، به دلیل این‌که ضربه‌های بسیار بدی به ایشان وارد شده بود.»

از محمد رحمت در آخر خواهش می‌کنم که اگر امکان دارد، از قصاص صرف نظر کنند و می‌گویم که اجرای حکم اعدام در هر صورتی نمی‌تواند اجرای عدالت باشد. به او می‌گویم که فعالان حقوق بشر خواهان عدم مجازات نیستند و خواهان اجرای عدالت هستند. آن‌ها حدادی را نمی‌شناسند و در این زمینه به شخص نگاهی ندارند و نگاه‌شان به خود مساله «اعدام» است. به او می‌گویم که باز هم برای رضایت تماس خواهم گرفت و از او می‌خواهم که در آخر صحبتی اگر دارد بگوید که می‌گوید:

«اگر محمدرضا اعدام هم شود، من برخی از افراد مدافع حقوق بشر را مسئول می‌دانم که باعث آزرده‌خاطری شدند.

من فقط خواهشی از همه‌ی مدافعان حقوق بشر دارم و آن این است که اگر عدالت‌خواه هستید، عکسی از محمدرضا را منتشر کنیم که سن واقعی‌اش را نشان دهد، این عکسی که در تمام سایت‌ها منتشر می‌شود حداقل مربوط به ۸ سال پیش از وقوع آن اتفاق افتاده است، وظیفه‌ی افرادی که خبرها را منتشر می‌کنند، اطلاع‌رسانی صحیح است، نه کذب. خانواده‌ی من زمانی‌که آن عکس را می‌بینند آزرده خاطر می‌شوند.

ما خانواده‌ی تحصیل کرده‌ای هستیم، ما خودمان از حکم اعدام خوش‌مان نمی‌آید، اما در شرایط کنونی ایران، چاره‌ای نداریم. چون می‌دانیم حبس طولانی مدت و بدون مرخصی در ایران به وقوع نمی‌پیوندد. اگر فقط یک ضربه‌ی چاقو به پدرم اصابت کرده بود و موجب مرگ‌اش شده بود، شاید می‌توانستیم ببخشیم، اما این اعمال و ضربه‌ها و سوزاندن و خاک کردن در چند ساعت رخ داده و نشان دهنده‌ی قساوت قلب آن‌ها بوده است.»

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (5)

Tags: , , , , , , ,

به جای خانواده محمدرضا حدادی با خانواده مقتول باشیم


ریشه‌کن شدن حکم اعدام در ایران با توجه به دلائل مختلف از جمله پافشاری جمهوری اسلامی برای اجرای این نوع مجازات و مساله «قصاص» در اسلام و دیگر احکامی چون سنگسار که دلائلی مذهبی دارند و بر آمده از احکام مذهبی هستند، به سال‌ها وقت و مبارزه نیاز دارد. متاسفانه این قضیه در حال حاضر یکی از مشکلات اساسی و از مهم‌ترین موارد نقض حقوق بشر در ایران هم هست.

اعدام قاچاقچیان مواد مخدر، اعدام کسانی مثل عبدالمالک ریگی که بسیار هم اتفاق می‌افتند، از جمله مواردی هستند که مبارزه برای توقف آن‌ها، هزینه‌های سنگینی دارد و در حال حاضر نشدنی است. هیچ‌گاه تا به حال به اعدام یک قاچاقچی اعتراضی آن‌چنانی نشده است، گروه‌های مدافع حقوق بشر و کنشگران حقوق بشر ایرانی با اعدام کسانی چون ریگی با ترس برخورد می‌کنند و کم‌تر شاهد بوده‌ایم که اعتراضی آن‌چنانی به آن داشته باشند. این مساله به خاطر دیدگاهی است که جامعه به شخصی چون ریگی دارد و هزینه‌هایی که چنین اعتراضی به دنبال دارد، اتفاق می‌افتد.

اما مساله مبارزه با اعدام و تلاش برای ریشه کن کردن آن نباید اسیر «شخصی‌نگری» و «موردنگری» بشود. اعدام، اعدام است. حالا هر که می‌خواهد باشد. چه اعدام ریگی، چه اعدام یک فروشنده مواد مخدر و چه اعدام محمدرضا حدادی که تا سه روز دیگر قرار بر اجرای آن است.

هدف ریشه کن کردن حکم اعدام است. تلاش موردی یکی از راه‌کارهای حال حاضر است. اعتراض به کلیت اعدام‌ها و حتا اعتراض به اعدام کسی چون عبدالمالک  ریگی. اتفاقن اعتراض همه جانبه مخالفان اعدام به اجرای مجازات اعدام کسانی چون ریگی واقعیت مجازات خشن اعدام را بسیار روشن‌تر می‌کند و افراد بیش‌تری را با این موضوع درگیر می‌کند.

کم کردن آمار اعدام و این‌که بتوان جلوی حتا یک حکم اعدام را هم گرفت، با توجه به آمار بسیار بالای اعدام در شرایط موجود می‌تواند یک پیروزی بسیار بزرگ باشد. تا چند روز دیگر متاسفانه قرار است حکم محمدرضا حدادی که به گفته وکیل و پدرش کاملن بی‌گناه است و در سن ۱۵ سالگی فریب قاتلان اصلی را خورده تا حکم را بر گردن بگیرد، اجرا شود.

در موارد مشابه مثل دلارا دارابی یا بهنود شجاعی در سال گذشته، عملکرد فعالان حقوق بشر مناسب نبود و حتا باعث رنجش خانواده مقتول شده بود. متاسفانه این مساله در مورد حدادی هم در حال اتفاق افتادن است. امروز یک وکیل شیرازی که دوستان تماسی با او گرفته بودند گفت که خانواده مقتول به خاطر مطالبی که منتشر می‌شود در مورد حدادی و این قتل آزرده شده و «مصمم» به اجرای حکم قصاص شده‌اند.

این نشان می‌دهد که فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام در حال رفتن راهی اشتباه هستند. سال گذشته بعد از اعدام شدن بهنود شجاعی صدای آمریکا مصاحبه‌ای پخش کرد با مادر مقتول، احسان نصرالهی (کسی بهنود شجاعی متهم به قتل‌اش بود). قبل از اجرای حکم اعدام، همه مصاحبه‌ها با خانواده بهنود شجاعی و وکیل وی بود. آن زمان فکر کردم چرا آن مصاحبه و چرا ارتباط رسانه‌ای با خانواده مقتول نباشد و چرا قبل از اعدام انجام نشده است؟ مادر احسان نصرالهی، یک جمله تلخ در مورد خانواده بهنود گفت: «آن‌ها همه توکل‌شان به حقوق بشر بود.»

متهم یا مجرمی که الان به نام محمدرضا حدادی می‌شناسیم، دو شاکی دارد که خواهان اعدام‌اش (قصاص‌اش) هستند. یکی دستگاه قضایی بر اساس قوانین‌اش و دیگری خانواده مقتول. عبور از دستگاه قضایی برای حل این مساله و انتظار این‌که حکم اعدام را لغو کند، انتظار بی‌هوده‌ای ‌است در حال حاضر و امکان‌پذیر نشان نمی‌دهد. می‌ماند خانواده مقتول که پیش از این دریافته‌ایم که ملاقات کلیشه‌ای دیدار با آن‌ها و انتظار رضایت در بسیاری مواقع جواب نداده است، هر چند که باز هم باید آن را ادامه داد.

آوردن خانواده مقتول به رسانه در این فرصت باقی‌مانده سه روزه و درگیر کردن آن‌ها با زشتی اجرای حکم خشونت‌آمیز اعدام و حرف زدن با آن‌ها در مورد عزیز از دست رفته‌شان می‌تواند کار تازه و در خوری باشد. آن‌ها اکنون در رسانه‌ها مدام عکس و خبر کسی را می‌بینند که به زعم خودشان و دستگاه قضایی قاتل عزیزشان است و نسبت به او موضع دارند. در همین حال هم کاملا حق با آنان خواهد بود که نسبت به مدافعان حقوق بشر موضع بگیرند و حرف آن‌ها برای‌شان ارزشی نداشته باشد.

حال این موضوع را در نظر بگیرید که آن‌ها در رسانه‌ها عکس و خبری در مورد عزیز از دست رفته خودشان داشته باشند. ببینند که به عزیز آن‌ها اهمیت داده شده است. ببینند از این که او دیگر زنده نیست و بر اثر فاجعه‌ای جان‌اش را از دست داده، دیگران نیز ناراحت هستند. آن‌ها باید بفهمند و بدانند که فعالان حقوق بشر مخالف اعدام هستند و به شخص کاری ندارند. این مساله می‌تواند بسیار تعیین کننده باشد و راه‌های گرفتن رضایت را از خانواده هموار کند. خانواده مقتول را نباید در کنار حکومت قرار دارد، کاری که بعد از اعدام بهنود شجاعی و دلارا دارابی عده‌ای انجام دادند و ناحق به خود حق دادند که آن‌ها را مورد نکوهش قرار دهند.

خانواده را باید از دستگاه قضایی جدا کرد، اتفاقا آن‌ها باید درک کنند که مخالفان اعدام وکنشگران حقوق بشر خواهان مجازات کسی هستند که عزیزشان را به قتل رسانده است و اجرای حکم اعدام، مجازات متناسب و درستی برای قاتل نبوده و نیست. و این‌که آن‌ها درک کنند که این مساله برای اجرای «عدالت» واقعی و بهتر است، نه برای رهاندن یک قاتل.

امشب باز هم در صدای آمریکا مصاحبه‌ای پخش شد با پدر محمدرضا حدادی که خبرنگار با سوال بدش در مورد خانواده مقتول از همین حالا آنان را روبه‌روی فعالین حقوق بشر و مخالفان اعدام قرار داده است. این‌که هنگامی که پدر حدادی برای رضایت به خانه مقتول مراجعه می‌کرده و خانواده مقتول هر بار با ۱۱۰ تماس می‌گرفته و او بازداشت می‌شده، چه کمکی می‌کند به عدم اجرای حکم اعدام؟

امیدوارم این پیش‌نهاد مقبول بیافتد و جدی گرفته شود. به خاواده مقتول بها بدهیم، با آن‌ها باشیم و بگوییم که با مجازات اعدام به عدالت دست پیدا نمی‌کنند. از عزیز از دست رفته‌شان بگوییم و نشان بدهیم که به قتل رسیدن او برای همه ما اهمیت دارد و نسبت به آن موضع داریم.

یکی از دلائل مخالفت با اجرای حکم اعدام این است که در این مجازات تناسب بزه و مجازات وجود ندارد و عدالت واقعی برقرار نمی‌شود. بدین معنی که در این‌جا دغدغه اجاری عدالت نیز وجود دارد، با این برداشت است که ما همان‌قدر که برای عدم اعدام حدادی تلاش می‌کنیم باید برای خانواده مقتول نیز تلاش کنیم.

  • تیتر شاید کمی گمراه کننده باشد، به عمد این‌طور نوشتم

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (4)

Tags: , , ,

باز هم هراس از اعدام، هراس از اعدام زینب جلالیان


مشخص است نیست که خبر اجرای حکم اعدام زینب جلالیان صحت دارد یا نه. مشخص نیست که فردا زینب،‌ طلوع خورشید را خواهد دید یا نه. اما  این دلیل نمی‌شود نترسیم. حاکمان دروغ در این یک ساله آن‌قدر ناگهانی اعدام کرده‌اند که خبر «اجرای حکم» که می‌آید، لرزه بر اندام آدم می‌افتد.

مگر نبود فرزاد کمانگر که حتا به ذهن‌مان هم نمی‌رسید خبر اعدام شدنش را. یک شب بی‌خبر او را بردند با چهار نفر دیگر و آسمان بی‌خورشید شد! حالا هم خبر آمده از عصر که زینب جلالیان صبح فردا اعدام می‌شود. منبع  اصلی خبر مشخص نیست. خلیل بهرامیان هم که می‌خواسته وکالت‌اش را بر عهده بگیرد و نتوانسته است،‌ می‌گوید که خبری ندارد.

در حال حاضر تنها این دل‌شوره باقی است که این خبر صحت دارد یا نه و فردا حکم خشن اعدام دوباره اجرا می‌شود یا نه. مشکل این است که همیشه دیر می‌رسیم و دیر اقدام می‌کنیم. همیشه بعد از فاجعه و حادثه. امیدوارم فردا آگهی تسلیت نداشته باشیم!

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (3)

Tags: , , , , , , , ,

یک زندانی: حبیب‌الله لطیفی از پسران طبیعت آفتاب با حکم اعدام


قبل اجرای حکم اعدام احسان فتاحیان، هم‌بندی‌اش در زندان مرکزی سنندج، از هیچ تلاشی دریغ نکرد، تا آخرین لحظه امیدوار بود که احسان اعدام نشود، اما هر آن‌چه که کرد توفیقی برای جلوگیری از حکم وی نتوانست به دست بیاورد، آن‌چنان که خود نیز بعد از نزدیک به سه سال زندان و یک سال زیر حکم اعدام بودن نتوانسته نسیمی از آزادی را بر خلیج زنده‌گی‌اش که بر آن طناب دار انداخته‌اند، احساس کند.

حبیب‌الله لطیفی [۱] ۲۸ سال بیش‌تر ندارد، در منطقه‌یی از سرزمین ایران متولد شده که فرزاد کمانگر از پسران آن‌جا به عنوان «پسران طبیعت آفتاب» یاد می‌کند. در اولین روز سال ۱۳۶۰ به دنیا آمده و مثل بچه‌های هم سن و سال ما کودکی‌اش تحت تاثیر جنگ بوده، به ویژه کردستان و استان‌های مثل آن که به خاطر نزدیکی مرزی طعم جنگ را بیش از همه فهمیده و چشیده‌اند. به همین دلیل است که تا هفت ساله‌گی با خانواده‌اش در آواره‌گی به سر می‌برد و در روستایی به نام «نایسر» در نزدیکی سنندج زنده‌گی می‌کنند.

هنر بازی با توپ را می‌آموزد و کوه‌های کردستان زیر پاهای این کوهنورد رام می‌شود. حبیب الله لطیفی در مهرماه سال ۱۳۸۱ در رشته‌ی مهندسی صنایع به دانشگاه ایلام راه می‌یابد. حبیب‌ِ دانشجو دارای فعالیت‌های زیادی است، پرجنب و جوش و مثل دیگر پسران طبیعت آفتاب ناآرام، در همه جا حضور فعال دارد و دارای فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی است. فعالیت در حوزه‌ی محیط زیست نیز از دیگر علاقه‌های او است که منجر به عضویت او در دو گروه زیست محیطی «شاهو» و «ژیانه وه» به همین خاطر است.[۲]

در کردستان پرنده‌ها را در اوج می‌زنند، پر زدن در کردستان ارتفاع دارد، بیش از آن پریده باشی به تیری غیب گرفتار می‌آیی تا از همان اوج سقوط کنی. نمی‌گذارند که بنشینی،‌هدف این است که پرنده را در حال پریدن باید زد،‌ در حالی که یله داده خود را در سینه‌ی آسمان و رویای بالاتر را در سر می‌پروراند. همین شد که که حبیب را در اوج آسمان زدند.

خیابان ادب سنندج، جایی در نزدیکی خانه‌ی حبیب،‌ ۱۱ مامور وزارات اطلاعات جمهوری اسلامی آمده‌اند که حبیب را در اوج آسمان بزنند؛ غروب اول آبان ماه سال ۱۳۸۶ است. مادر وی شرح بازداشت‌اش را این‌گونه می‌گوید: «حبیب در ایلام دانشجو بود و درس می‌خواند، برای تعطیلات برگشته بود خانه، عصر بود. کیس کامپیوتر خواهرش را به خدمات کامپیوتری برد، موقعی که برگشت، صاحب مغازه تلفنی به او گفت مشکل کامپیوتر برطرف شده و جهت دریافت آن به مغازه برگردد. حبیب این کار را به روز بعد موکول کرد، اما صاحب مغازه با اصرار گفت باید همان روز برگردد و کامپیوتر را ببرد. پسرم هم از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت و تا ساعت ۷ و نیم غروب که صاحب خدمات کامپیوتری به ما تلفن زد از او بی خبر بودیم؛ این‌جا بود که از طریق آن آقا متوجه شدیم حبیب دستگیر شده است.» [۳]

بدترین چیز برای پرنده ندیدن آسمان است، همین بود که بعد از بازداشت تا چهار ماه رنگ آسمان ندید و سینه به سینه‌ی آسمان نچسباند. مشت، لگد، ضربات شدید باتوم بازجویان  در سلول‌های انفرادی و اتاق‌های بازجویی باعث آسیب‌های شدید لطیفی می‌شود؛ «شسکتن سر از سه جا»،‌ «شکافته شدن لب‌ها» «عدم توانایی راه رفتن به طوری که تا چهار هفته تنها توان سینه خیز رفتن داشت» از جلمه‌ی همین آسیب‌ها و شکنجه‌ها است.

شکنجه‌ی شدید او باعث می‌شود که روز نهم بازداشت به بیمارستانی در سنندج منتقل شود که حسب اتفاق یکی از آشنایان او را می‌بیند و حبیب را این‌گونه وصف می‌کند: «سرکی با چشم هایی ورقلمبیده و پوستی کدر و تیره و لبان پاره شده که ۳ نفر وی را که توان راه رفتن نداشت و در میان بازوانشان نیمه خمیده و به سختی قدم بر می داشت، از پله های بیمارستان بالا می بردند و ۸ نفر دیگر نظامی و لباس شخصی آنان را اسکورت می کردند.» و مادرش در این مورد می‌گوید: «تا ۹ روز اصلا از سرنوشت پسرمان خبر نداشتیم.  بعد از ۹ روز یکی از فامیل‌های‌مان تلفن زد و گفت حبیب را در حالی که ۳ نفر وی را – که توان راه رفتن نداشته و در میان بازوانشان نیمه خمیده و به سختی قدم بر می‌داشته – دیده که از پله‌های بیمارستان بالا می‌بردند و ۸ نفر  نظامی و لباس شخصی هم آنان را اسکورت می‌کردند. ما دوباره به اداره اطلاعات مراجعه کردیم، ولی آن‌ها منکر این مساله شدند که حبیب را به بیمارستان منتقل کرده باشند. به هر حال بعدها از طریق خود حبیب فهمیدیم که آن روز به خاطر خونریزی شدید کلیه تحت شکنجه به بیمارستان منتقلش کرده بودند. ما تا چهار ماه نتوانستیم فرزندمان را ببینیم.» [۴]

شکنجه‌های شدید و طاقت‌فرسای حبیب الله لطیفی وی را دچار بیماری‌ها و ناراحتی‌های مختلفی کرد که مامورین مجبور به انتقال دوباره‌ی وی به بیمارستان شدند. [۵] خانواده‌ی وی بارها تقاضای درمان او را خارج از بیمارستان کرده‌اند که مورد موافقت قرار نگرفته است.

دادستان وقت سنندج به نام «امجدی» و بازپرس پرونده به نام قاضی «کامیانی» از جمله کسانی هستند که دخیل در پرونده‌سازی و شکنجه‌ی حبیب‌الله لطیفی بوده‌اند. قاضی کامیانی در حالی که از شکنجه‌ی به قولی «قرون وسطایی» حبیب اطلاع دارد، آن را انکار می‌کند  و امجدی از او می‌خواهد که علیه دیگر دوستان‌اش اعتراف کند و با وزارت اطلاعات همکاری کند. دادستان وقت سنندج می‌گوید در مقابل او کاری می‌کند که حبیب و دوست دیگر زندانی‌اش یاسر گلی فرار کنند، وگر نه اعدام خواهد شد! حبیب در تمام دوران بازجویی و روزهای قبل از دادگاه در زندان مرکزی سنندج مرتبا تحت فشار و زیر تهدیدها قرار داشت.

بعد از ۹ ماه بازداشت توام با شکنجه و فشارهای شدید جسمی و روحی، شعبه‌ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج در دادگاهی که تنها چند دقیقه بدون حضور وکیل از سوی قاضی حسن بابایی به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» و «محاربه» به اعدام محکوم می‌شود. قاضی حسن بابایی به استناد موارد زیر حکم را صادر می‌کند:

  • به استناد آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده‌ی قرآن کریم
  • به استناد مسائل ۱ و ۳ و ۵ و ۶ جلد چهارم کتاب «تحریر الوسیله‌ی» آیت‌الله خمینی که در آن «حد محارب» توضیح داده شده است
  • و در آخر به استناد مواد ۱۸۳ و ۱۸۶ و ۱۹۰ و ۱۹۱ قانون مجازات اسلامی جمهوری اسلامی

تایید حکمی که لطیفی بارها به آن تهدید شده بود برای دادگاه تجدیدنظر سنندج مساله‌ی پیچیده‌یی نبود. در تاریخ ۲۹ بهمن ماه ۱۳۸۷ حکم اعدام وی در دادگاه تجدیدنظر تایید  و به وکیل وی ابلاغ شد [۶] تا خطر اعدام از آن پس لحظه لحظه‌های زنده‌گی او باشد. [۷]

صالح نیکبخت موارد اتهامی و محکومیت لطیفی را این‌گونه شرح می‌دهد: «آقای لطیفی به اتهام محاربه محکوم به اعدام شده اند. در جزئیات این اتهام آمده است که ایشان در ایجاد انفجارهای صوتی در میدان آزادی شهر سنندج و همچنین «سه­راهی غفور» در همین شهر مشارکت داشته و از آن فیلم تهیه کرده‌اند. وی همچنین متهم شده است که در انفجار اتومبیل دادستان سنندج مشارکت داشته و نیز در حادثه حمله به پاسگاه محله «کانی کوز­له» در سنندج شرکت داشته و از آن‌ها فیلم و عکس تهیه کرده است. در حالی که حبیب لطیفی در دفاعیات خود در دادگاه و در زمان بازجویی این اتهامات را رد کرده و گفته است که در روز انفجار اتومبیل آقای دادستان سنندج و حمله به پاسگاه کانی کوزله که منجر به کشته شدن یکی از پرسنل آن‌جا شد، نه تنها در این حوادث مداخله‌یی نداشته بلکه در سنندج نبوده و در جایی دیگر به طور مخفی زنده‌گی می‌کرده‌اند. ما از دادگاه بدوی و دادگاه تجدید نظر هم تقاضا کرده‌ایم که به این دو موضوع رسیده‌گی شود و کسانی که شاهد این جریان بوده‌اند و می‌دانسته‌اند که لطیفی در آن حادثه دست داشته است احضار شوند؛ از سوی دیگر از خانواده‌یی که درآن زمان به آقای لطیفی پناه داده‌اند هم تقاضا شود تا جهت شهادت در دادگاه حاضر شوند. مساله‌یی که هیچ‌گاه رسیده‌گی نشد. از سوی دادگاه اعلام شد که گزارش‌های مقامات انتظامی برای ما کافی هستند.» [۸]

آن‌چه که از روند پرونده‌ی حقوقی و شرایط لطیفی در مدت بازداشت و سخنان وکیل او می‌توان برداشت کرد این است که «اراده‌یی» جهت اجرای حکم اعدام این جوان ۲۸ ساله در میان مقامات قضایی و امنیتی کردستان وجود دارد که حاضر نیست ذره‌یی از این اشتباه و قساوت انسانی کوتاه بیاید. یک قاضی بیش‌تر از آن‌که به فکر گرفتن جان انسان‌ها باشد باید در جهت استوار ساختن و قوام دادن زنده‌گی انسان با ابزار قانون بکوشد، اما قاضی و نهادهای امنیتی کردستان حتا حاضر نیستند شهادت کسانی را بشنوند که به بی‌گناهی این جوان ۲۸ ساله گواهی خواهند داد.

بر اساس قانون قاضی وظیفه دارد تمامی مستنداتی که وجود دارد و شاکی و متهم آن را برای عرضع دارند؛ ببیند، بشنود و بخواند و بعد تصمیم بگیرد، اما شاهدیم که قاضی در حالی که صحبت جان یک انسان در میان است از این مهم گذشته است و این گذشت همان وجود اراده‌یی برای اعدام حبیب‌الله لطیفی است. همان اراده‌یی که فرزاد کمانگر را بی‌گناه اعدام کرد.

عدالت آن‌جا قوی‌تر و انسانی‌تر می‌نماید که زنده‌گی ببخشد و جریان زنده‌گی را به مسیر خود بازگرداند. این خاصیت قانون است. مجازات را در قوانین قضایی عمدتا باید به نفع متهم تفسیر کرد نه با تمام قوا علیه او. در همان آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده و قوانین مجازات در جمهوری اسلامی برای محارب چهار حکم در نظر گرفته شده است، چرا از این چهار حکم تنها در میان قضات ما «اعدام»‌اش دیده می‌شود. فرض این‌که حبیب لطیفی مجرم هم باشد، چرا اعدام و چرا تبعید نه؟

در همین آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده گفته می‌شود دشمنی با خدا و پیامبر او، قوانین مجازات اسلامی در خدمت اجرای عدالت است یا ایدئولوژی حاکمان جمهوری اسلامی که خود را نماینده‌ی خود خوانده‌ی خدا و پیامبر و امام‌اش می‌دانند. اگر اجرای احکام اسلام است پس تفسیر آن با نفع حاکمان وقت چیست؟ اگر مساله نظام جمهوری اسلامی و دفاع از حاکمان آن است پس وام گرفتن از اسلام و قرآن چیست؟ چرا تمام این تفسیرها و نگرش‌ها به ستاندن جان انسان‌ها می‌انجامد؟ چرا اعدام؟ چرا بدترین حکم ممکن تفسیر می‌شود؟

حبیب‌الله لطیفی را می‌توان در یک روند عادلانه‌ی دادرسی آن‌جا که بتواند مدارک‌اش را ارائه کند، شاهدان‌اش را به دادگاه بیاورد تا شهادت بدهند که در روزهای حادثه در محل نبوده، زنده‌گی داد. چه اصراری است بر حکم او که این روزها هر لحظه احتمال اجرای‌اش می‌رود؟

ممکن است هر لحظه او پای چوبه‌ی دار برود و به جای پرواز در آسمان، قامت‌اش در سینه‌ی آسمان با طنابی افراشته شود، قوه‌ی قضاییه جمهوری اسلامی تا به حال اشتباهات و جنایت‌های نابخشودنی درباره‌ی کسانی مثل حبیب‌الله لطیفی کرده است، عدالت در این پرونده می‌تواند به این جوان زنده‌گی بدهد، قوه‌ی قضاییه را اگر اندک عدالتی باقی است باید به این مهم همت گمارد. و بر ما است که از یاد او غافل نباشیم.

مطالب قدیمی‌تر و مرتبط

مدیار

Posted in حقوق بشر, یک زندانیComments (3)

Tags: , , , , , , , ,

حلقه‌ی دار برای فرزاد، حلقه‌ی گل برای وکیلی‌راد


حکایت ارج و قرب داشتن جانیان و قاتلان در دیکتاتوری امروز ایران حکایت جدیدی نیست، حکایت کهنه و پیشنه‌داری است که هر کس در حافظه‌ی کوتاه مدت و بلند مدت تاریخی خود نشان و نشانه‌یی از آن دارد؛ نام سردار نقدی در ذهن دانش‌جویان و مردم هنوز با فاجعه‌ی ۱۸ تیر می‌آید و هنوز آن زخم‌ها که به دانش‌جویان زده و آن کشته‌ها و زندان‌ها که در آن شب جهنمی در کوی دانش‌گاه به یادگار گذشته دل‌ها را می‌سوزاند. سردار نقدی‌یی که همین چندی پیش به حکم همایونی منزلت بیش‌تر یافته و سازمان بسیج مستضعفین را دست‌خوش در آستین دارد. حسین طائب که شکنجه‌گری بوده در زندان‌ها و هر جا که نامی از قتل و جنایت می‌آید، بی‌هوا نام‌اش پای تحلیل‌ها و خبرهای بیرون درز کرده نوشته می‌شود نیز از همان‌ها است. حالا به همان حکم همایونی فرمانده‌ی بسیج است.

اسدالله لاجوردی، جلاد و قصاب اوین، شکنجه‌گر اوین که یک دهه آدم کشت و آدم شلاق زد و انسانیت درید، هر ساله بزرگ‌داشتی دارد برای خودش و به پاس آن همه جنایت که کرده بود جای‌گاهی دارد و شهید شهیدی برای‌اش سر می‌دهند. قاضی مقدس که ترور شد در زندان قزلحصار شاهد بودم که وقتی خبرش را صدا و سیما اول بار پخش کرد، ملتی زندانی سوت و کف زدند و نفرینی بدرقه‌اش تا آن دیار کردند؛ همو که اکنون لقب شهید دارد و ارج و قربی فزون‌تر از نام‌اش.

خیابان‌های تهران و ایران کم نام تروریست‌ها و قاتلان را بر روی خود ندارند. در ایران سرکوب و کشتار مردم توسط بسیج و سپاه و نیروی انتظامی مورد تقدیر نماینده‌گان مجلس قرار می‌گیرد و فرماندهان این سه نیرو تشویق می‌شوند. قاتلان و کسانی که مردم را در خیابان‌های طی ماه‌های گذشته کشته بودند، همواره تشویق شدند و بعد از گذشت ماه‌ها حتا یک قاتل نیز معرفی نشد، حتا یک مسئول نظامی برای این کشتارها از کار برکنار نشد و یک مسئول مورد بازخواست قرار نگرفت.

به جای این‌ها روزنامه‌نگار و دانشجو و روشن‌فکر و فعال مدنی و فعال کودک و زنان ما، قشر تحصیل کرده و فرهیخته‌ی ایران یک به یک به زندان رفت و محکومیت گرفت. انفرادی‌ها را تحمل کرد و شکنجه‌ها چشید. دانش‌جویان به زندان رفتند و عربده‌کشان و قداره‌بندان بسیج دانش‌گاه‌ها را پر کردند. نماینده‌ی خوش غیرت جمهوری اسلامی در سازمان ملل در برابر چشم نماینده‌گان کشورها دنیا، روزنامه‌نگاران ایرانی مثل زیدآبادی که ماه‌ها زندانی است را تروریست خطاب کرد و این طرف بازجوی سابق و خشونت‌نویس کیهان از تمامی اتهامات خود در دادگاه تبرئه شد؛ لابد برای این‌که درس خشونت را خوب می‌دهد!

امشب علی وکیلی‌راد قاتل شاپور بختیار بعد از ۱۸ سال زندانی بودن در فرانسه بر اساس قانون آزاد و از کشور فرانسه اخراج (بخوایند به بیرون پرت شد) شد و به ایران بازگشت. آن‌طور که در گزارش‌ها آمده شاپور بختیار در مرداد ماه ۱۳۷۰ ترور شد، با ضربات متعدد چاقو. نحوه‌ و تعدد ضربات چاقو نشان از یک خشونت تمام عیار داشته است. اما همین قاتل با آن خشونتی که خارج از مرام و کنش انسانی است، امشب با استقبال رسمی «مقامات دولتی» ایران و انداختن حلقه‌ی گل بر گردنش وارد ایران شد. جمهوری اسلامی به طور رسمی و با تشریفات از یک «آدمکش»، یک «قاتل» پذیرایی و استقبال کرد. کاظم جلالی‌ی نماینده مجلس و حسن قشاقوای از وزارت امور خارجه آغوش پر مهر جمهوری اسلامی به روی یک جانی دیگر را امشب وظیفه‌ی داشتند بازگشایند.

و برگردیم به ۱۰ روز گذشته؛ به معلم عاشق‌ پیشه‌ی کردستان، به فرزاد کمانگر، به یک زندانی بی‌گناه، به یک انسان که از واژه‌های دنیا بیش‌تر از همه چیز «لبخند و عشق و محبت» را دوست می‌داشت. کسی که بازجویان و قاضی پرونده‌اش نیز بر بی‌گناهی‌اش معترف بودند. و همان‌ها، همان بازجوها و همان قاضی‌های معترف به بی‌گناهی‌اش حلقه‌ی دار را بر گردن‌اش انداختند و قامت افراشته‌اش را در آسمان افراشتند. این است حکایت جمهوری اسلامی،‌ حکایت معلمی بی‌گناهی را که حلقه‌ی دار تقدیم می‌کند و حکایت آدم‌کشی که او را حلقه‌ی گل به گردن می‌آویزد.

همین امشب که نماینده‌گان جمهوری اسلامی به نیابت حلقه‌ی گل بر گردن وکیلی‌راد انداختند، هنوز خانواده‌ی کمانگر پیکر فرزندشان را تحویل نگرفته‌اند؛ این است حکایت جمهوری اسلامی و حلقه‌هایی که می‌دهد؛ حلقه‌ی دار برای یک بی‌گناه، حلقه‌ی گل برای یک آدم‌کش…

وکیلی‌راد که نزدیک به بیست سال قبل ماموریت جنایت و ترور بر عهده داشت، بی‌شک دست‌خوشی آن‌چنانی هم طلب دارد. اراده‌ی همایونی کدام قطعه از این سازمان‌های مفت‌بری را تقدیم‌اش کند باید منتظر ماند. فقط اراده‌ی همایونی اگر لطف کند به علت تجربه‌ی زندان فرنگ دیده، ملک سازمان زندان‌ها را تقدیم‌اش نکند، جای شکرش است باقی است؛‌ چرا که آن‌گاه به جای باز کردن حلقه‌ی طناب از گردن فرزاد‌های‌مان،‌ باید دشنه دشنه از بدن‌هاشان در آوریم و پیکرهای آجین شده تحویل بگیریم.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (3)

Tags: , , , , , , ,


گاهی اتفاق‌هایی هست که آن‌چنان شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد که توان هر کاری را صلب می‌کند. نمی‌گذارند، درست فکر کنی، بیاندیشی، عملی کنی. اتفاق‌هایی که به طور معمول یا دوست‌شان نداری یا برای‌تان غیر قابل پیش‌بینی بوده است.

اعدام که نه، ترور و قتل فرزاد کمانگر به دست یک زندان‌بان یک دستگاه که نه، به دست جمهوری اسلامی، آن‌چنان برای‌ام غیرقابل پیش‌بینی و غیرمنتظره بود که چنین تاثیری روی  من گذاشته است. هنوز هم مبهوت این خبر هستم و هنوز نتوانسته‌ام هضم‌اش کنم. روزانه‌ی زنده‌گی‌ام پریشان شده و واژه‌ها از قلم‌ام پر کشیده است.

من باور داشتم جمهوری اسلامی جنایت‌کار است، باور داشتم هر پلیدی که می‌تواند انجام می‌دهد، باور داشتم تجاوز و شکنجه و کشتن و سرکوب و جنایت و شلاق و دروغ از صافت و ابزارهای این حکومت است، من باور داشتم که یک زنده‌گی می‌گیرد تا ۱۰ زنده‌گی را سیاه کند، من ایمان داشتم که جمهوری اسلامی توانایی هر جنایتی را دارد، اما، اما هرگز باور نداشتم که می‌شود فرزاد را اعدام کرد، هرگز باور نکردم که می‌شود فرزاد را پای چوبه‌ی دار هم برد. این را باور داشتم که جمهوری اسلامی آن‌قدر پلید هست که این‌کار را بکند، اما این را باور نداشتم که با فرزاد بشود چنین کاری کرد.

فرزاد جدای این‌که برای‌ام یک دوست و یک رفیق عزیز بود، جدا از این‌که به عنوان یک زندانی و یک قربانی نقض حقوق بشر مورد احترام‌ام بود، جدا از انسان بودنش، از عاشق بودنش، از شریف بودنش….. (باور کنید انقدر پرتم این روزها که یادم رفت این‌جا چه می‌خواستم بنویسم، شروع که کردم می‌دانستم، به آخر جمله رسیدم همه چیز از یادم رفت، هر چه فکر کردم هم نیامد، اگر یادم آمد می‌گذارمش جای این‌ پرانتز حواس پرتی)

دوستی زمانی می‌گفت، اگر روزی فرزاد را اعدام کنند، برای‌ام این پایان کار حقوق بشری و مسالمت‌آمیز خواهد بود، آن وقت دیگر باید اسلحه دست بگیرم و بزنم به کوه‌های ایران. می‌گفت فرزاد یک پل است، جمهوری اسلامی اگر تن بدهد بی‌گناهی مثل او را آزاد کند که نشان از آن است که بالاخره و در هر صورت اصلاح پذیر است، و اگر فرزاد را اعدام کند، یعنی این که به هیچ صراطی مستقیم نیست و اصلاح شدن در مرام‌اش هیچ جای‌گاهی ندارد.

نمی‌دانم چه‌قدر این حرف درست است یا نه. اما این را می دانم که جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر نیست، اما اگر شیوه‌ی ما اصلاح‌گری باشد، این اصلاح‌گری باید به این نظام دیکتاتوری تحمیل شود که خود به هیچ عنوان قبول‌اش نخواهد. و حالا شاید بحث بر سر این باشد که اصلاح‌گری را می‌شود تحمیل کرد یا خیر که ماندلا و کسانی چون او گفته‌اند می‌شود. و باز این مطرح می‌شود که ما ماندلایی ندارم. ماندلا به کسی که یک دهه‌ی پایان عمرش به خون و خون‌ریزی گذشت، ارادتی ندارد.

خب تمرکزی ندارم، خودم هم نمی‌دانم دارم چه می‌گویم. یادم است که از صبح چیزی می‌خواستم بنویسم که به نظرم خیلی مهم هم می‌آمد، مطلب را شروع کردم، اما یک‌باره از یادم رفت. لعنت بر دیکتاتور. همین

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (3)

Tags: , , , , , , , , , , ,

از حرف‌های درگوشی و پشت پرده؛ چرا فرزادها؟ چرا شیرین‌ها؟ چرا امروز؟


پشت پرده همیشه حرف‌هایی هست که گفته نمی‌شود، رو نمی‌آید، پیش چشم همه نمی‌نشیند، در دل حرف‌هایی تلنبار می‌شود که بغضی می‌شود در گلو. همیشه صحبت‌هایی است که می‌گویند حالا نباید گفت؛ چرا که یا وقت‌اش نیست، یا حتمن و لزومن گفتنش آب به آسیاب ریختن دشمن است، یا دنبال کردن خط جمهوری اسلامی است، یا…

فرزاد کمانگر اعدام شد، شیرین علم هولی اعدام شد، فرهاد وکیلی و علی حیدریان اعدام شدند، مهدی اسلامیان اعدام شد. چرا این‌ها اعدام می‌شوند؟ چرا نمی‌شود این زندانیان را نجات داد؟ چرا کردها اعدام می‌شوند؟ چرا کسانی که اعدام می‌شوند تنها از این دسته هستند؟ کدام دسته؟ دسته‌ی زندانیان گم‌نام، دسته‌ی زندانیانی که اصلاح‌طلب نیستند، دسته‌یی که وابسته نیستند، دسته‌یی که کسی بر سر زندانی بودن و نبودن‌شان معامله نمی‌کند، دسته‌ی زندانیانی که دفاع کردن از آن‌ها یعنی عبور از خط قرمز، دسته‌یی که «صلاح» نیست از آن‌ها دفاع شود، دسته‌یی که جمهوری اسلامی با وقاحت تمام از فرزاد کمانگرها  به عنوان تروریست یاد می‌کند و موسوی‌ و کروبی به اعدام آن‌ها تنها به دلیل «رسیدگی ناعادلانه به پرونده‌‌شان» اعتراض می‌کنند، دسته‌یی که با صراحت می‌توان گفت «تبعیض» حمایت از آنان را زائل کرده است.

فرزاد کمانگر مثال خوبی است، من و دوستانی که با او بودیم و می‌شناختیمش و تک تک خبرهای‌اش را دنبال می‌کردیم، خوب می‌دانیم چه از تبعیض بر فرزاد کمانگر رفته است، فعالین حقوق بشر و آن‌ها که بدون خط و مرز و بدون داشتن نگاه «سلیقه‌یی و دل بخواهی» پرونده‌ی فرزاد و فرزادها را دنبال می‌کنند به خوبی از اعمال تبعیض و سلیقه‌ها آگاه‌اند.

فرزاد کمانگر روزنامه‌نگار بود، اما هیچ‌گاه سازمان‌هایی که مدعی حمایت از روزنامه‌نگاران هستند از او دفاعی نکردند، اگر کرده بودند شاید فرزاد کمانگر حالا بود، حالا اعدام نشده بود، حالا اعدام‌اش بغض نشده بود بر دل‌ها. از این سازمان‌ها بزرگ‌ترین و نام‌دارترین‌اش «سازمان گزارشگران بدون مرز» است. برای بخش فارسی این سازمان با همفکری دوستان دیگر فرزاد، نامه نوشتیم که فرزاد کمانگر روزنامه‌نگار است، مدارک‌اش هست اگر بخواهید می‌فرستیم که از او دفاع کنید، شاید بشود جلوی این اعدام را گرفت. گفتند که نمی‌توانیم چرا که به خاطر روزنامه‌نگار بودن‌اش بازداشت نشده است!

اما فرزاد بی‌گناه بود، هیچ گناهی نداشت، به خاطر «هیچ» بازداشت شده بود، همین سازمان در طول همین یازدماه گذشته از کسانی دفاع کرده که به هر دلیلی بازداشت شده‌اند به غیر از روزنامه‌نگاری، پیش‌تر از این هم چنین کرده بود. مثال زدیم عدنان حسن‌پور و هیوا بوتیمار را که خوش‌بختانه امروز در اثر همین حمایت‌ها سایه‌ی سیاه اعدام از روی آن‌ها برداشته شده است. باز هم گفتند نه نمی‌شود، ملاحظات وجود دارد، سازمانی که برای دفاع از غیر روزنامه‌نگاران ایرانی ملاحظات نداشت، برای فرزاد کمانگر داشت، برای فرزاد کمانگر نمی‌توانست یک دفاع و حمایت کوچک انجام دهد.( بحث نیست که چرا از دیگران دفاع کرد، بحث این است که چرا فرزادها حمایت نمی‌شوند.)

این است تبعیض، این است سلیقه‌ی دل‌بخواهی، این است نگاه خط و مرزدار، فرزاد تنها یک مثال است، در سازمان گزارشگران بدون مرز از روزنامه‌نگاران همواره با نگاه سلیقه‌یی دفاع می‌شود؛ نمونه‌اش را همین روزها در زندان‌ها داریم، نام مسعود لواسانی با ده سال سابقه‌ی روزنامه‌نگاری در هیچ کدام از بیانه‌ها و گزارش‌های این سازمان نیست، نام جواد ماهزاده، نام علیرضا فیروزی که همین روزها آزاد شد، که هم وبلاگ‌نویس بود و هم روزنامه‌نگار و از قضا دقیقن به همین خاطر هم ۱۳۱ روز در بازداشت بود، اما هیچ نامی از او در این سازمان‌ها به چشم نخورد، به جای این‌ها دفاع از کسانی صورت می‌گیرد که نه روزنامه‌نگار هستند و نه وبلاگ‌نویس. (بحث این نیست که چرا از دیگران دفاع می‌شود، بحث این است که چرا از اینان حمایت نمی‌شود.)

این سازمان گزارشگران بدون مرز است، یک سازمان بین‌المللی، برای فرزادها انجمن صنفی روزنامه‌نگاران و سایت‌های سبز و اصلاح‌طلب که جای خود دارند. همین چند هفته پیش بود که چند تن از خبرنگاران سایت‌های «سبز» به همکارم در سایت «رهانا» خرده می‌گرفتند که سایت‌ها و گروه‌هایی چون شما و «کمیته گزارشگران حقوق بشر» و دیگر گروه‌های مشابه حقوق بشر با این خبرها که در دفاع از بهاییان و کردها و امثالهم می‌زنید به ضرر «جنبش سبز» کار می‌کنید که باعث ایجاد «تفرقه» می‌شود. و جالب این‌که این روزها که از فرزادها و شیرین‌‌ها به خاطر اعدام شدنشان  «نوشتن» مُد روز شده، یکی از همینان که تا چند هفته پیش چنین می‌گفت، سردمدار «خبررسانی» و «مقاله نوشتن» و «مرثیه سرایی» شده است.

به خاطر این نگاه‌ها و این روی‌کردها است که فرزادها و شیرین‌ها اعدام می‌شوند. چرا تا دیروز کسی نمی‌نوشت؟ چرا تا دیروز کسی خبر نمی‌گرفت، نامه‌های فرزاد کمانگر که این روزها به چشم همه می‌آید چرا پیش‌تر بدین سان خواننده نداشت، این‌ها که امروز قلم به دست گرفتند تا پیش از یک‌شنبه ۱۹ اردیبهشت چند بار نام فرزاد بر نوک قلم‌های‌شان سُریده بود. فعالین کمپین یک میلیون امضا و حقوق زنان که این روزها هر کدام شیرین علم هولی را آن‌چنان می‌نویسند که تو گویی سال‌ها است می‌شناسندش، چرا این قلم‌هاشان تا دیروز پیدا نبود؟

از این مرده‌پرستی‌ها و مرثیه‌سرایی‌ها چه طرفی بسته‌ایم تا به حال؟ امروز که یک به یک شعر «نه پنج تن» سیمین بهبهانی را می‌خوانیم و بازنشرش می‌کنیم در شبکه‌های اجتماعی، پرسیدیم چرا تا دیروز کسی نبود که برای اینان شعر بگوید؟ پرسیدیم چرا تا دیرز کسی نبود مرثیه بسراید؟ قلم بزند؟ آه و ناله سر دهد؟

نگویید این نقد بی‌رحمانه است و همه را به یک چوب می‌راند، اما کلیت فضای جامعه ی ما این‌چنین است، کلیتی که نگاه‌اش را به سویی که باید برنمی‌گرداند، دل‌اش نمی‌خواهد برگرداند، اسیر خط و خطوط و مرزها و سلیقه‌ها شده‌اند و حاضر نیستند طریقی دیگر برگزینند. کلیتی که بنا بر «مد روز» رفتار می‌کند و بر اساس نیاز روز برای خواننده‌اش می‌نویسد، برای مخاطب‌اش کار می‌کند و در مبارزه‌اش دست‌اش را مشت می‌کند.

نگویید بوده، نگویید این حمایت‌ها بوده، که ندیده‌ایم، اگر هم بوده آن‌قدر کم بوده که به چشم نیامده، نام فرزاد، نام شیرین، نام مهدی و فرهاد و علی دیروز به خاطر کرد بودنشان، به خاطر وابسته نبودنشان، به خاطر تبعیض نمی‌آمد بر زبان‌شان، نمی‌آمد در گلوی‌شان، نمی‌سُرید در قلم‌های‌شان. امروز است که از فرزاد و شیرین‌ها نوشتن مد است،‌ بی‌پرده‌ بگوییم؛ امروز است که این «ادا» درآوردن‌ها جواب می‌دهد و خواهان دارد.

این رفتارها که در چند مثال در این مقال به نقد رفت، در حوزه‌ی حقوق بشر ایران دیگر یک «کلیشه‌ی» کسل کننده شده است. حتی نوش‌داروی بعد از مرگ سهراب هم نیست. اگر به راستی در نداشتن تبعیض و نداشتن «نگاه ایدوئولوژیک» در دفاع  از حقوق انسانی افراد مدعی هستید، از همین امروز این رفتارهای کلیشه‌‌ای را کنار بگذارید. آقای موسوی و آقای کروبی همین امروز محکومیت ۱۷ فعال کرد را محکوم کنید که فردای اعدام به هیچ کارشان نمی‌آید، فعالین حقوق زنان همین امروز دست به قلم بگیرید و برای زینب جلالیان و دیگر زندانیان زن محکوم به زندان بنویسید. همین امروز شعر بگویید. همین امروز به خیابان بروید و دم از اعتصاب بزنید،‌ همین امروز اعتراض کنید… آن‌هایی که به زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند همین امروز به شعر و خبر و مقاله و گزارش و بیانیه  و خیابان آمدن و اعتصاب کردن نیاز دارند، فردا که در خاک آرمیده‌اند و از آسمان ما را نگاه می‌کنند، فایده‌ایی ندارد، آن‌ها نمی‌خواستند، نمی‌خواستند نمی‌خواستند که بمیرند.

از این حرف‌های درگوشی و پشت پرده که می‌گوییم و می‌گویید و به میان نمی‌آوریم هیچ‌گاه، بسیار بود، کوتاه آوردم که شاید تلنگری باشد. گر چه شاید همین اندک هم به مذاق بسیاری خوش نیاید، اما آن‌چه باید گفته می‌شد گفته شد.

مدیار

Posted in جامعه, حقوق بشرComments (4)

Tags: , , , , , ,

یاغی آرام کردستان


هنگامه‌ی کودکی بود، خودش تعریف کرد؛ گرماگرم بازی‌های کودکی بود در روستای پر از زخمی و بوی باروت؛ در کوچه‌ها دویدن، پرواز بادباک‌ها، خوردن زمین و آن‌گاه مردی، رهگذری، کسی؛ زخمی‌یی سایه‌ی درختی را نشانه رفته بود، طلب آب کرد، خاطرم باشد گفت از آن شیر آهن کوه مردانی بوده که آن‌چنان در خاطرش مانده بود. بی مهابا می‌دود آبی بیاورد، صدایی مهیب آمد، هم‌قطار زخمی گفت آب ضرر دارد، کاسه‌ی آب از دست‌اش می‌افتد و  می‌گرید، زخمی لب‌خند می‌زند. آن روز معنی آن لب‌خند را نمی‌فهمد، اما آن‌قدر در خاطرش می‌ماند که می‌شود معلم لب‌خند، آن هم در سرزمینی که بسیاری از کودکان‌اش در پی بازی جان‌شان را با پا روی مین می‌گذارند و به آسمان می‌فرستند. تلخ بازی سرزمین تلخی دیده‌ی کردستان،‌ تلخ بازی‌یی که اگر کودکی بازی‌اش نکنی، صبح فردای جوانی شکل طناب دار می‌شود، شکل مادران عزادار، می‌شود تلخی به گرادگرد تن‌های خمود از بار نامردی جان‌هاشان. اولین خاطره‌ی کودکی‌ مردی بود که بعدها یاد گرفت و یاد داد که «چه‌گونه می‌شود خورشیدی بر تخته سیاه کلاس کشید، که نورش خفاش‌ها را فراری دهد.»

فرزاد معلم‌ام بود، معلم همه‌ی ما بود، یاد داد می‌شود یک یاغی بود، اما «لبخند» زد، می‌شود در برابر استبداد با «لبخند» ایستاد، سهمگین فریاد مرگ‌آوای ننگین زنده‌گی‌هاشان هم برای همین «لب‌خند» است که دیگر تاب‌اش را نداشتند، فرزاد لب‌خند می‌زد و تمام این دستگاه عریض و طویل استبداد را به سخره می‌گرفت.

فرزاد معلم‌ام بود، برای‌اش گفته بودم که معلم‌ام هستی، از زندان که تماس می‌گرفت اول می‌پرسید مدیار خواب نبودی که؟ می‌گفتم نه و سراغ می‌گرفت، از همه می‌پرسید؛ از زینب جلالیان خبری نشد؟ از شیرکو چه‌طور؟ مثل این‌که فلان سایت کردی در مورد یک زندانی نوشته، برای‌ام نگاه می‌کنی ببینم وضعیت‌اش چیست؟ مات و مبهوت می‌ماندم؛ معلم‌ محکوم به اعدام‌ام فکر خودش نبود، تک تک زندانیان را خبر می‌گرفت؛ از مجید توکلی خبری نشد؟ خبر اون زندانی رو داری؟ اینی که امروز اومده می‌شناسیش، یک نگاهی کن ببین چی کاره بوده؟

امیدرضا میرصیافی وارد زندان شده بود، نگران‌اش بودم، هیچ کس را غیر از فرزاد سراغ نداشتم که مواظب‌اش باشد، تماس که گرفت، گفتم فرزاد مراقب‌اش باش، حال‌اش خوب نیست. هر بار که زنگ می‌زد، می‌گفت از دست این رفیق‌ات، امروز صدای‌اش کردم و بردمش کتاب‌خانه، گفتم بیاید ورزش، گفتم… هر روز امیدرضا را دلداری می‌داد. امیدرضا می‌گفت از وقتی فرزاد را دیده بهتره شده. یک روز، یک روز تلخ، یک روز غریب فرزاد زنگ زد، اولین بار بود که شنیدم صدای‌اش لرزید؛ گفت مجتبی خوبی؟ ترسیدم، یک دنیا ترسیدم، گفتم فرزاد چی شده؟ بغض‌اش ترکید، گفت امیدرضا، بغض‌ام ترکید. گریه کردیم، تا شب مدام تماس می‌گرفت و گریه‌هامان قطع نمی‌شد. از فردا باز همان فرزاد بود، باز گفت باید ایستاد، زندانی‌ی داخل زندان، زندانی محکوم به اعدام، به من روحیه می‌داد.

می‌گفت من «یاغی آرام کردستانم» و بود، یاغی آرامی که سرکشی می‌کرد از قوانین درد و از قوانین نابرابر،‌ بارها گفتند به او که باید طلب عفو کنی. می‌خندید و می‌گفت آن کسی که باید ببخشم منم. از نامه‌های‌اش می‌ترسیدند و او با لب‌خند می‌نوشت. از امید، از محبت از همه‌ی واژه‌های قدغن شده‌ی سرزمین. بارها گفت که بازجوهای‌اش بر بی‌گناهی‌اش معترف هستند، نمی‌دانم چه‌طور طاقت می‌آورد. بازداشت کننده‌اش هم معترف بود بر اشتباه‌اش، قاضی‌اش هم معترف بود، اما همان‌ها، همان‌ها سربازهای استبداد اعدام‌اش کردند.

استبداد بر خلیج زنده‌گی‌اش طناب انداخت و فرزاد بر کویر استبداد هم لب‌خند زد. همین لب‌خندش را تروریست‌ها ترور گفتند، همین لب‌خندهای‌اش را پس از آن همه شکنجه و سلول انفرادی و زندان به زندان کردنش عملیات تروریستی گفتند،‌ وگر نه چه کسی باور می‌کند فرزاد قصه، فرزاد معلم که همیشه در هر نوشته‌اش صد واژه‌ی لب‌خند به تکرار می‌آید و صد لحظه‌ بر لبان‌ات عطر لب‌خند می‌پاشد بتواند بمب داشته باشد و بمب درست کند. بمب‌گذاری همان اعدام‌‌اش بود که در گلوی یک ملت ترکید.

فرزاد می‌ماند، مانده است، بر کوه‌های کردستان و هر روز مثل همیشه، مثل همان روزهای زندان با طلوع خورشید به ما سلام می‌کند، با ما بر می‌خیزد و با ما می‌خندد. هر چند که چیزی شبیه دل‌تنگی وجود همه‌ی ما را می‌گیرد و هر چند که او دیگر دل‌تنگ و نیست و همه‌ی ما را می‌بیند.

چهار روز در سوگ‌ رفتنش نشستم، اما یاد آوردم که گفت باید خندید، باید خندید و ایستاد. باید راه‌اش را ادامه داد. راه معلمی که الفبای‌ درس‌اش با لب‌خند آغاز می‌شد.

به به چه زندانی
چه زندانی
خنده دارد گر درون عشق و آزادی
بگوییم وای میله‌ای سرد و خموش بسته راه را بر هر چه آبادی
کدامین آسمان آبی و پاکی بود آبی‌تر از آن آسمان ژنده و بی شیله‌ای که طرف هر کوچک محیط سرد زندان را می‌کشاند رو به سوی نور شورافزا

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (3)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان