Posted on ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
سال گذشته همین لحظهها به هق هق بیپایان امیدرضا میرصیافی گذشت. دوست نازنین وبلاگنویسام که در زندان جان خود را از دست داد و مسبباش از قضات دادگاه بودند تا زندانبانان و پزشکان زندان اوین.
یک سال از مرگ امیدرضا گذشت، در پس آن هق هقهای بیامان به این فکر میکردیم که برای این آدمکشی در زندان باید این سیستم ناقض حقوق بشر را به هر طریقی به پاسخگویی وا داشت و به هر طریقی دادگاهی برایشان ترتیب داد، چه در نزدیک و چه در آینده….
چه میدانستیم که امسال آنقدر امیدرضا از ما میگیرند که فرصت نمیماند حتا نامشان را تک تک صدا کنیم و برای یک به یکشان قطره اشکی سوا بریزیم. برای همه دسته جمعی اشک ریختیم و گفتیم نداهامان، سهرابهامان، امیدرضاهامان…
حالا درست یک سال گذشت. به این می اندیشم که هر سال عید را باید با یاد امیدرضا آغاز کنم و یادم به یادش بیافتد و بشود قرنها خاطره. گر چه تلخ است نبودش، اما این یادش به این بهار جلوه و زیبایی دیگری میدهد. و چه بزرگاند آن نامها که زینت روزها میشوند و خاطرهیی ماندگار
روحت شاد دوستام، روحت شاد و سال نویات مبارک
مدیار
Posted on ۱۶ فروردین ۱۳۸۸

بیشتر از دو هفته از مرگ امیدرضا میرصیافی گذشت و هیچ کس پاسخ گو نشد؟!
اما،
من از یادت نمیکاهم که بیگناه بازداشت شدی و بیگناه به زندان رفتی. من از یادت نمیکاهم که به عنوان یک فعال فرهنگی هم تحمل نشدی.
من از یادت نمیکاهم که امانت جانات را باز پس ندادند.
بگذار هر کس هر چه خواست بگوید، اما؛ من نه میبخشم، نه فراموش میکنم…
من از یادت نمیکاهم…
Posted on ۰۶ فروردین ۱۳۸۸
اطلاعات شخصی :
نام : امید رضا
نام خانوادگی : میرصیافی
سن : ٢٩
تاریخ تولد : اول آگوست ١٩٨٠
شغل : روزنامه نگار آزاد
سوابق کاری : (روزنامه جوان ) ٢٠٠۵ تا ٢٠٠۶ ) – روزنامه آینده نو ( ٢٠٠٧ ) – رادیو ھمصدا در سوئد ( ٢٠٠۴ تا ٢٠٠۶ (رادیو زمانه ( ٢٠٠٧ ) – سایت ھنر و موسیقی ( ٢٠٠۴ تا ٢٠٠٧
از سال ٢٠٠٣ وبلاگنویسی را ھم زمان با کار روزنامهنگاری ام آغاز کردم. بیشتر مطالبی که در وبلاگام مینوشتم ماھیت فرھنگی و ھنری داشت و در لابهلای آن گاھی مطالب طنز سیاسی ھم مینوشتم. از سال ٢٠٠۶ نیز فعالیتھای فرھنگی خودم را نیز آغاز کردم. در سالھای گذشته در مورد موسیقی اصیل و ادبیات کلاسیک ایران تحقیق کردهام و ھیچگاه وارد فعالیتھای سیاسی نشدم و اعتقادی ھم به آن ندارم. تنھا در سال ٢٠٠١ بود که به دلیل شرکت در یک تجمع اعتراضی در تھران دستگیر شدم و به مدت بیست روز در زندان اوین بازداشت بودم اما دادگاه مرا گناھکار ندانست و رای به برائت من داد.
در تاریخ سوم اردیبھشت امسال چھار ماموران امنیتی دادسرای انقلاب تھران با مراجعه به منزل، من را دستگیر و به ھمراه وسایلام (از قبیل کامپیوتر، اسناد و مدارک شخصی، دست نوشتهھا، آرشیو موسیقی و ..) به زندان اوین منتقل کردند بدون آنکه دلیل دستگیری من را اعلام کنند. یک روز بعد من را از زندان اوین با دستبند به دادگاه انقلاب بردند و بازپرس پرونده اتھامات من را اقدام علیه امنیت کشور از طریق وبلاگنویسی، توھین به رھبران جمھوری اسلامی و توھین به مقدسات اسلام عنوان کرد و قرار بازداشت موقت صادر کرد. در مدتی که در یک سلول انفرادی در زندان اوین بازداشت بودم بیش از بیست بار در مورد اتھامات وارده مورد بازجویی قرار گرفتم بدون آنکه به وکیل دسترسی داشته باشم.در مدت بازداشتم تحت فشار روانی زیادی بودم و متھم به بر اندازی رژیم از طریق ھمکاری با گروهھا و احزاب مخالف رژیم جمھوری اسلامی، انتشار مطالب توھین آمیز علیه دین اسلام و مقدسات اسلامی در وبلاگ، توھین به رھبران و مسئولان رژیم، داشتن روابط گسترده با مخالفان رژیم در خارج از کشور و غیره میکردند که در نھایت مجبور شدم تحت ھمین فشارھا به اکثر اتھاماتی که آنھا عنوان می کردند اعتراف کنم. پس از ۴١ روز با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی (صد ھزار دلاری) آزاد شدم. در آخرین روز بازداشت، از من اعتراف تلویزیونی گرفته شد. اقدامی که در این سال مرسوم شده است. گرفتن چنین اعترافات و اقرار ھایی از این جھت است که اگر زمانی لازم دانستند آنرا از تلویزیون دولتی پخش کنند و این اقدام آنھا به منزله ارعاب و تھدید تلقی میشود.
در نھایت در تاریخ ١٢ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توھین به رھبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شدم که این حکم در تاریخ بیست و ششم آذر به من ابلاغ شد. روز گذشته نیز ( ١۴ بھمن) وکیل بنده آقای دادخواه با مراجعه به دادگاه متوجه شد که قاضی پرونده را برای دایره اجرای احکام فرستاده است بدون اینکه حکم به وکیل پرونده ابلاغ و مورد اعتراض قرا گیرد.
پس از آزادی موقت من از زندان بود که توانستم به وکیل دسترسی پیدا کنم. در حال حاضر وکالت پرونده مرا آقای محمد علی دادخواه بر عھده دارند. در تاریخ دوم نوامبر ٢٠٠٨ بود که دادگاه رسیدگی به اتھاماتام در شعبه ١۵ دادگاه انقلاب برگزار شد. دادگاه بدون حضور نماینده دادستان برگزار شد و به مدت چھل و پنج دقیقه طول کشید. در نظر کارشناسان دادگاه انقلاب تھران، وبلاگ روزنگار بازدید کننده زیادی نداشته است و از این رو نمی توان آنرا نشر یا تبلیغ علیه نظام بکار برد و مھمتر اینکه اقدامات من ھمراه با سوء نیتی ھمراه نبوده است. اما بر خلاف ھمه این موارد، قاضی دادگاه در تاریخ ششم دسامبر ٢٠٠٨ رای به محکومیت من داد و مرا به علت آنچه که تبلیغ علیه رژیم و توھین به بنیانگذار جمھوری اسلامی (آیت الله خمینی) و رھبر فعلی نظام (آیت الله خامنهیی) خواند به ٣٠ ماه زندان محکوم کرد. این در حالی است که من پرونده دیگری در باب توھین به مقدسات اسلامی نیز دارم. حکم دادگاه در تاریخ ٢۶ دسامبر به من ابلاغ شد اما تا الان دادگاه، بر خلاق قانون، حکم را به وکیلم ابلاغ نکرده است.
روز ١٠ ژانویه بود که از دادگاه با من تماس گرفتند و گفتند که مھلت بیست روزه من برای ارائه لایحه دفاعیه به دادگاه و درخواست تجدید نظر در حکم تمام شده است و من در جواب آنھا گفتم که ھنوز حکم به وکیلم ابلاغ نشده است و برای ھمین است که ایشان تا الان لایحه دفاعیه را به دادگاه ارائه ندادهاند. آنگونه که آقای دادخواه به من گفت از آنجا که به احتمال زیاد حکم صادره در دادگاه تجدید نظر تایید خواھد شد لذا دادگاه تصمیم گرفته است که حکم را به وکیل پرونده ابلاغ نکند تا ھر چه سریعتر حکم محکومیت من به اجرا گذاشته شود. این است سرگذشت من.
منبع: سازمان گزارشگران بدون مرز
Posted on ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

نتوانستید حتا یک شهروند که خود را سیاسی نمی دانست و بارها در بازجوییها و در دادگاهها و در مصاحبهها اعلام کرده بود که سیاسی نیست و به دنبال هیاهو نیست، تحمل کنید. حتا نتوانستید یک فعال فرهنگی را تحمل کنید. حتا نتوانستید یک از جان یک زندانی وبلاگنویس که در زندان هم ساکتتر از همه بود حفظ کنید. حتا نتوانستید یا نخواستید که با یک امداد پزشکی ساده جان یک انسان که برای مخالفت با شما هیچ ادعایی نداشت، حفظ کنید.
طبق قوانین زندان هیچ گاه قرص در اختیار زندانی قرار نمیگیرد. زندانیانی که قرص مصرف میکنند، باید به بهداری مراجعه کنند و قرص مصرفی خود را که در ساعت تجویزی تعیین شده، در مقابل دکتر یا بهدار زندان بخورند. یک زندانی هیچگاه نمیتواند این همه قرص داشته باشد! امیدرضا میرصیافی این همه قرص را از کجا آورده بود؟ جز اینکه این قرصها به راحتی دراختیار سودجویان زندانی قرار میگیرد تا آن ها با فروختن آن با زندانیان، پولی به جیب بزنند؟ مسئولین و پزشکان زندان چرا و چهطور و به چه دلیلی میگذارند این قرصها در اختیار زندانی قرار بگیرد؟ چرا نظارتی بر روی اینگونه موارد در زندان انجام نمیشود؟
پزشکان زندان اوین برای چه در اوین حضور دارند؟ شاید بشود شک کرد که آنها برای آدمکشی به زندان نیامدهاند، اما شک است که برای حفظ جان زندانیان هم به زندان رفته باشند. چرا هر زندانی که در زندانها دچار مشکلات جسمی و بیماری میشود یا در خطر مرگ قرار میگیرد و یا میمیرد؟ اکبر محمدی به خاطر اهمال و کمکاری پزشکان زندان اوین از دنیا رفت. همین دو هفته پیش امیرحسین حشمتساران را با آن وضعیت جسمی با دستبند به تخت بیمارستان بسته بودند و هیچ امداد پزشکی برای او انجام ندادند، تا او هم قربانی دیگر کمکاری و عدم وظیفهشناسی پزشکان زندان باشد.
و امیدرضا میرصیافی که چندین ساعت تمام با آن حال وخیم و بحرانیاش در بهداری زندان اوین با تجویز سرم از سوی پزشکان بیسواد و بی وجدان در برابر چشمشان بوده و هیچ کاری نکردهاند؟ کجا است انسانیت؟
یک شهروند ساده و معمولی را تحمل نکردید تا از مردهاش بشود یک ضدانقلاب برای شما ساخت. یک جوان ۲۵ سالهی ساده را تحمل نکردید تا عظمت گناهانتان را بیش از پیش به دید همهی ایرانیان بکشید. عیدمان را خراب کردید ولی این گل که برچیدید بس فتنهها که برمیانگیزد…
بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویرانسرای محنتآور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در