تا چند روز دیگر به «فاجعه» ۱۸ تیر نزدیک میشویم، فاجعه که بر اثر حملهی نیروهای انتظامی و بسیجی و اوباش حکومتی به کوی دانشگاه تهران در تیر ماه سال ۱۳۸۷ اتفاق افتاد و ده سال بعد این فاجعه بار دیگر در خرداد ما در همین محل تکرار شد. با گذشت ده سال از آن فاجعه غمناک که به کشته شدن عزت ابراهیمنژاد و زخمی و بازداشت شدن صدها دانشجو انجامید هیچکس در این کشور «بیصاحب» مجازات نشد، چنانکه فاجعه تلخ یک سال پیش هم چنین سرنوشتی را پیش روی خود میبیند.
از سالروزهای ۱۸ تیر در این ده سال خاطرههای زیادی دارم، از همان سال ۸٧ که باتوم میخوردیم و گاز اشکآور استشمام میکردیم تا روزهای دیگر در هر سال. اما یک خاطره هست که در سال ۱۳۸۶ اتفاق افتاد، خاطرهای که گر چه در ابتدا تلخ بود، اما هنوز هم باعث خنده است با بسیاری از دوستان که خاطره مشترک را دارند.
شب ۱۷ تیر سال ۸۶ میدانستیم که قرار است اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در مقابل در دانشگاه امیرکبیر تحصن کنند. محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی کسانی بودند که در ساعات اولیه صبح دست به تحصن زده و بازداشت شدند.
ساعت هفت صبح بود که علی ملیحی که اکنون در هفتمین ماه بازداشت خود در زندان اوین است، اس ام اس زد که بچهها بازداشت شدند. تا خود را جمع و جور کنم و از خانه بیرون بزنم، یک ساعتی شد. ۱۸ تیر بود و فضای امنیتی و پادگانی و شهر کاملا مشخص بود. با چند تن از بچهها تماس گرفتم. قرار شد جمع بشویم در دفتر سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) که آن زمان در میدان عشرتآباد تهران (میدان سپاه) بود.
تقریبن جزو آخرین نفراتی بودم که به دفتر ادوار رسیدم. قبل از من، مادر محمد هاشمی که صبح بازداشت شده بود،عبدالله مومنی، مجتبی بیات، بهرام فیاضی، ،، مسعود حبیبی، سعید حسن نیا،عزت قلندری، آرش خاندل، اشکان قیاسوند، محمدحسین مهرزاد، حبیب حاجحیدری، مرتضی اصلاحچی و چندین نفر دیگر بودند. جمع افراد حاضر به ۱۸ نفر میرسید. بیش تر بچهها همان زمان آمدهاند. هنوز ده دقیقه از جمع شدنمان نگذشته بود که یکی از بچهها گفت که ماموران و نیروهای امنیتی مثل مور و ملخ جلوی ساختمان ایستادهاند.
بچهها هر کدام موبایلها را درآوردند و شروع به تماس و خبر دادن کردند. بر عکس همه من شروع کردم به گشتن دنبال راه فرار. آشپزخانه دفتر ادوار پنجرهای داشت که رو به پشت ساختمان بود. ساختمان ادوار در طبقه دوم ساختمانی مسکونی بود. از عبدالله مومنی که او هم، هم اکنون یک سال است زندانی و به چهار سال و نیم زندان محکوم شده، پرسیدم که میشود از پشت ساختمان فرار کنیم یا نه؟ با هم رفتیم و نگاه کردیم. دیدیم مامورها پشت ساختمان هم ایستادهاند. عبدالله گفت بچهها قبلتر همینطوری فرار کردهاند، مامورها فهمیدهاند. از اینور برویم دستگیر میشویم. فرقی نمیکند.
در همین حین، یکی از دوستانام زنگ زد و گفت «مدیار طرف ادوار نریها، بچهها گیر افتادن اونجا، بری بازداشتی» گفتم شب به خیر، بازداشت شدم هوام رو داشته باش که همونجام که میگی نرو.
مدام از پنجره بیرون را میپاییدیم. مامورها هم لحظه به لحظه بیشتر میشدند. قرار بر این گذاشتیم که دو نفر دو نفر و یا تک تک از ساختمان خارج شویم، تا از مهلکه بیرون برویم. فرضمان این بود که اینها فکر کردهاند ما جمع شدهایم انقلابی چیزی بکنیم، هول برشان داشته است. واقعیت هم این بود، فقط جمع شده بودیم، هیچ مسالهی خاصی وجود نداشت و برای کاری اقدامی نمیخواستیم بکنیم.
اول از همه مادر محمد هاشمی و حبیب حاج حیدری از ساختمان خارج شدند. قرار شد، پنج دقیقه بعد زنگ بزنیم که اگر بازداشت نشده بودند، نفرات بعدی بروند. بعد از پنج دقیقه هر چه به حبیب زنگ زدم، همراهاش را جواب نداد، آنطرف بچهها با مادر محمد تماس گرفتند که ایشان هم جواب نداد. مسعود حبیبی نفر بعدی بود که گفت من میروم، رفت پایین، ده ثانیه نشده بود که دیدیم دستی روی زنگ است و بر هم نمیدارد بچهها پرسیدند کیست، مسعود گفت باز کنید الان بازداشتام میکنند. مسعود سریع آمد بالا. دیگر مطمئن شدیم که بازداشتمان حتمی است. بچهها موبایلها را خاموش کردند وسیم کارتها را درآوردند.
من همچنان دنبال آن راه فرار بودم، از راه پلهها و پشت بام هم نمیشد. مامورها صاف ایستاده بودند و راه پلههای ادوار به خوبی از بیرون نمایان بود. تصمیم بر این شد که در دفتر بمانیم، شاید آمده باشند بترسانند و بعد که دیدند کاری نمیکنیم بروند. با این حال در آکاردونی ادوار با قفل سنگیناش بسته شد و در چوبی هم پشت سر آن.
حدود یک ربعی گذشت، تحرکات مامورین را زیر نظر داشتیم، تا اینکه یکی از بچهها گفت، دارند هجوم میآورند سمت در ساختمان. صدای کوبیدن لگدهای مامورین را به در ساختمان میشنیدیم. دیگر کاری نمیتوانستیم بکنیم. با تلفن خبر دادیم و منتظر شدیم. رفتم همراه یکی از بچهها از چشمی در بیرون را نگاه کنم که یک لحظه از وسط در چوبی یک پا با شدت آمد تو. در چوبی با لگد مامور اطلاعات شکست و با ضربههای بعدی کاملا فرو ریخت. چون جلوی در بودم به سمت عقب آمدم و خود را کنار کشیدم که در همین حالت دم در آشپزخانه قرار گرفتم. بچهها هم همه به سمت ته اتاق عقب نشستند.
مامور وزارت اطلاعات که جلوی بقیه ایستاده بود به قول بچهها یک «غولتشن» تمام عیار بود. مردی بلندتر از دو متر قد و شانههای بزرگ و خلاصه معجونی بود. در یک دستاش کلت بود و در دست دیگرش باتوم. گفت بیاید و در را باز کنید. خاطرم نیست کسی چیزی گفت یا نه، اما هیچکس سمت در نرفت. دو سه باری این را گفت و آخر سر اسلحهاش را بیرون کشید یک تیر به سقف شلیک کرد.
شلیک که کرد، آنقدر ترسیدم که دومتری به عقب نشستم. آمدم در آشپزخانه را بستم و از پنجره آشپزخانه ادوار پریدم پایین. فاصله زیادی بود. روی سقف یک مغازه پشت ساختمان آمدم پایین. در همان فاصله زمین و آسمان بودم، صدای شلیک دوم را هم گویا شنیدم.
به خاطر ارتفاع، پایام به شدت درد گرفت. آنقدر که نگاه کردم دیدم نمیتوانم به دوباره به خیابان بپرم. ضمن اینکه ماموری اگر باشد، با این پا به راحتی بازداشتام میکند. در همین حین و بین صدای سرخ کردن پیاز را شنیدم. نگاه کردم دیدم ساختمان بغلی، در آشپزخانهاش رو به پشت بام باز میشود. دیگر نگاه نکردم. به هر زحمتی بود با آن پا خودم را رساندم به آشپزخانه و در را باز کردم و رفتم تو…
وارد آشپزخانه که شدم، بنده خدا خانم جوانی ایستاده بود، که مشغول سرخ کردن پیاز بود. هم سن و سال خودم بود. مرا که دید، از ترس هاج و واج ماند. دستاش با ملاقه همینطوری روی هوا ماند. نگذاشتم حرفی بزند و سریع در حد سه چهار جمله گفتم ماجرا چیست، بنده خدا دلاش آرام گرفت. گفتم راه خروج ساختمان کجا است، در همان حال مبهوتی با ملاقه نشانام داد.
وارد اتاق شدم، همین حکایت با مادر مسن خانم جوان هم تکرار شد. البته او دیگر خیلی ترسید. اما به هر حال او هم راه خروج را نشان داد، تا وسط راه پلههای ساختمان آمدم، تازه فهمیدم پا برهنهام. برگشتم و از آن خانه یک «دمپایی» گرفتم. لطف کردند و دادند. همه این اتفاقات شاید در عرض یکی دو دقیقه و و نهایتا سه دقیقه اتفاق افتاد. در ساختمان ادوار با در ساختمانی که در آن بودم، اندازه یک مغازه فاصله داشت. دل را زدم به دریا و خیلی راحت، مثل کسی که از خانهاش بیرون میآید، آمدم بیرون. دیدیم ماموران نیروی انتظامی و اطلاعات عین این کارتونهای تام و جری دارند وارد ساختمان ادوار میشوند.
با آن پا درد وحشتناک بدون اینکه جلب توجه کنم از دور و بر ساختمان دور شدم و رفتم داخل یک کوچه که آن درد لعنتی پا آرام بگیرد، بتوانم راه بروم. خلاصه از مهلکه جستی. دوستانام همه بازداشت شدند و بعد از بیست روز تا یک ماه همه آزاد شدند.
از بچهها شنیدم که در آکاردونی ادوار را با باتوم میشکنند و میآیند داخل و شروع به میکنند به شدت بچهها را کتک زدند. بعد از ضرب و شتم شدید بچهها آنها را روی زمین میخوابانند. توی همین هیر و ویر که کفشها را میدهند تا بچهها بپوشند، میبینند که یک کفش زیادی است. گویا کمی دنبال من میگردند و بعد صاف میروند سراغ مرتضی اصلاحچی و چند لگد به او میزنند که این کفش مال کیست و جوابی نمیگیرند. بچهها آن موقع و در آن شرایط نمیفهمند که من فرار کردهام و بعد در زندان میفهمند.
بدبختی این شد که خود مامورها هم جریان را میفهمند و هر کس آزاد میشد از قول بازجوها پیغام میآورد که به مدیار بگویید دستمان بیافتد فلاناش میکنیم که خوشبختانه این آرزو را به گور بردند.
مرتضی اصلاحچی که آزاد شد، تا مرا دید اول سه چهار تا لگد بازجو را پس داد که مردک تو فرار کردی کتکاش را من خوردم. ماجرای آن روز اما همین جاها نبود. علی ملیحیی اکنون زندانی هم داشته میآمده دفتر ادوار. نزدیکی ساختمان که میشود میبیند مامورها دارند هجوم میبرند. در اولین مغازه میپیچد تو یک بسته نان و یک شانه تخم مرغ میخرد که مثلن رهگذر است. به همین شکل او هم فراری میشود. میلاد اسدی هم دیگر کسی بود که همان صبح زود توانسته فرار کند از دست مامورین. این شد که بچهها اسم گذاشته بودند که ما سه نفر فراکسیون فراریها هستیم.
حالا که به آن روز نگاه میکنم و آن فرارها را میبینم و بازداشتها را در عجب میمانم که آن همه بگیر و ببند برای چه بود. هیچ کس هیچ کاری نکرده بود. هیچ کاری هم نمیخواستیم بکنیم. اما نزدیک بیست و هفت هشت نفر بازداشت شدند و چندین نفر فراری.
از آن جمع و آن بچهها، امروز بهاره هدایت، میلاد اسدی، عبدالله مومنی و علی ملیحی در بازداشت و زندان به سر میبرند. شکی نیست که این حبس و زندان کنونیشان هم مانند همان سال بیپایه و اساس بوده و مبنای حقوقی و عقلی و قانونی ندارد. فقط مساله این است که جمهوری اسلامی همه را علیه خودش میبیند و توهم توطئه دارد. تقلب میکند و رای مردم را میدزد بعد فکر میکند کسانی که به دزدیاش اعتراض دارند میخواهند انقلاب کنند و نابودش کنند.
امیدی به این آرزو نیست که این بچهها در ۸ تیر امسال آزاد باشند. جمهوری اسلامی ویژگیاش است که راه بر امید ببنند:
کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد
دیوارِ یک امید
تا سایههای شادیِ فردا را بگسترد؟
- عکس علی ملیحی از وبلاگ آرش عاشورینیا است
مدیار









