Tag Archive | "بازداشت"

Tags: , , , , , , ,

خاطره‌ای از ۱۸ تیر: پرنده بودن و فراکسیون فراری‌ها


تا چند روز دیگر به «فاجعه» ۱۸ تیر نزدیک می‌شویم، فاجعه که بر اثر حمله‌ی نیروهای انتظامی و بسیجی و اوباش حکومتی به کوی دانشگاه تهران در تیر ماه سال ۱۳۸۷ اتفاق افتاد و ده سال بعد این فاجعه بار دیگر در خرداد ما در همین محل تکرار شد. با گذشت ده سال از آن فاجعه غم‌ناک که به کشته شدن عزت ابراهیم‌نژاد و زخمی و بازداشت شدن صدها دانش‌جو انجامید هیچ‌کس در این کشور «بی‌صاحب» مجازات نشد، چنان‌که فاجعه تلخ یک سال پیش هم چنین سرنوشتی را پیش روی خود می‌بیند.

از سال‌روز‌های ۱۸ تیر در این ده سال خاطره‌های زیادی دارم، از همان سال ۸٧ که باتوم می‌خوردیم و گاز اشک‌آور استشمام می‌کردیم تا روزهای دیگر در هر سال. اما یک خاطره هست که در سال ۱۳۸۶ اتفاق افتاد، خاطره‌ای که گر چه در ابتدا تلخ بود، اما هنوز هم باعث خنده است با بسیاری از دوستان که خاطره مشترک را دارند.

شب ۱۷ تیر سال ۸۶ می‌دانستیم که قرار است اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در مقابل در دانشگاه امیرکبیر تحصن کنند. محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی کسانی بودند که در ساعات اولیه صبح دست به تحصن زده و بازداشت شدند.

ساعت هفت صبح بود که علی ملیحی که اکنون در هفتمین ماه بازداشت خود در زندان اوین است، اس ام اس زد که بچه‌ها بازداشت شدند. تا خود را جمع و جور کنم و از خانه بیرون بزنم، یک ساعتی شد. ۱۸ تیر بود و فضای امنیتی و پادگانی و شهر کاملا مشخص بود. با چند تن از بچه‌ها تماس گرفتم. قرار شد جمع بشویم در دفتر سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) که آن زمان در میدان عشرت‌آباد تهران (میدان سپاه) بود.

تقریبن جزو آخرین نفراتی بودم که به دفتر ادوار رسیدم. قبل از من، مادر محمد هاشمی که صبح بازداشت شده بود،عبدالله مومنی، مجتبی بیات، بهرام فیاضی، ،، مسعود حبیبی، سعید حسن نیا،عزت قلندری، آرش خاندل، اشکان قیاسوند، محمدحسین مهرزاد، حبیب حاج‌حیدری، مرتضی اصلاحچی و چندین نفر دیگر بودند. جمع افراد حاضر به ۱۸ نفر می‌رسید. بیش تر بچه‌ها همان زمان آمده‌اند. هنوز ده دقیقه از جمع شدن‌مان نگذشته بود که یکی از بچه‌ها گفت که ماموران و نیروهای امنیتی مثل مور و ملخ جلوی ساختمان ایستاده‌اند.

بچه‌ها هر کدام موبایل‌ها را درآوردند و شروع به تماس و خبر دادن کردند. بر عکس همه من شروع کردم به گشتن دنبال راه فرار. آشپزخانه دفتر ادوار پنجره‌ای داشت که رو به پشت ساختمان بود. ساختمان ادوار در طبقه دوم ساختمانی مسکونی بود. از عبدالله مومنی که او هم، هم اکنون یک سال است زندانی و به چهار سال و نیم زندان محکوم شده، پرسیدم که می‌شود از پشت ساختمان فرار کنیم یا نه؟ با هم رفتیم و نگاه کردیم. دیدیم مامورها پشت ساختمان هم ایستاده‌اند. عبدالله گفت بچه‌ها قبل‌تر همین‌طوری فرار کرده‌اند، مامورها فهمیده‌اند. از این‌ور برویم دستگیر می‌شویم. فرقی نمی‌کند.

در همین حین، یکی از دوستان‌ام زنگ زد و گفت «مدیار طرف ادوار نری‌ها، بچه‌ها گیر افتادن اونجا، بری بازداشتی» گفتم شب به خیر، بازداشت شدم هوام رو داشته باش که همون‌جام که می‌گی نرو.

مدام از پنجره بیرون را می‌پاییدیم. مامورها هم لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شدند. قرار بر این گذاشتیم که دو نفر دو نفر و یا تک تک از ساختمان خارج شویم، تا از مهلکه بیرون برویم. فرض‌مان این بود که این‌ها فکر کرده‌اند ما جمع شده‌ایم انقلابی چیزی بکنیم، هول برشان داشته است. واقعیت هم این بود، فقط جمع شده بودیم، هیچ مساله‌ی خاصی وجود نداشت و برای کاری اقدامی نمی‌خواستیم بکنیم.

اول از همه مادر محمد هاشمی و حبیب حاج حیدری از ساختمان خارج شدند. قرار شد، پنج دقیقه بعد زنگ بزنیم که اگر بازداشت نشده بودند، نفرات بعدی بروند. بعد از پنج دقیقه هر چه به حبیب زنگ زدم، همراه‌اش را جواب نداد، آن‌طرف بچه‌ها با مادر محمد تماس گرفتند که ایشان هم جواب نداد. مسعود حبیبی نفر بعدی بود که گفت من می‌روم، رفت پایین، ده ثانیه نشده بود که دیدیم دستی روی زنگ است و بر هم نمی‌دارد بچه‌ها پرسیدند کیست، مسعود گفت باز کنید الان بازداشت‌ام می‌کنند. مسعود سریع آمد بالا. دیگر مطمئن شدیم که بازداشت‌مان حتمی است. بچه‌ها موبایل‌ها را خاموش کردند وسیم کارت‌ها را درآوردند.

من هم‌چنان دنبال آن راه فرار بودم، از راه پله‌ها و پشت بام هم نمی‌شد. مامورها صاف ایستاده بودند و راه پله‌های ادوار به خوبی از بیرون نمایان بود. تصمیم بر این شد که در دفتر بمانیم، شاید آمده‌ باشند بترسانند و بعد که دیدند کاری نمی‌کنیم بروند. با این حال در آکاردونی ادوار با قفل سنگین‌اش بسته شد و در چوبی هم پشت سر آن.

حدود یک ربعی گذشت، تحرکات مامورین را زیر نظر داشتیم، تا این‌که یکی از بچه‌ها گفت، دارند هجوم می‌آورند سمت در ساختمان. صدای کوبیدن لگد‌های مامورین را به در ساختمان می‌شنیدیم. دیگر کاری نمی‌توانستیم بکنیم. با تلفن خبر دادیم و منتظر شدیم. رفتم همراه یکی از بچه‌ها از چشمی در بیرون را نگاه کنم که یک لحظه از وسط در چوبی یک پا با شدت آمد تو. در چوبی با لگد مامور اطلاعات شکست و با ضربه‌های بعدی کاملا فرو ریخت. چون جلوی در بودم به سمت عقب آمدم و خود را کنار کشیدم که در همین حالت دم در آشپزخانه قرار گرفتم. بچه‌ها هم همه به سمت ته اتاق عقب نشستند.

مامور وزارت اطلاعات که جلوی بقیه ایستاده بود به قول بچه‌ها یک «غولتشن» تمام عیار بود. مردی بلندتر از دو متر قد و شانه‌های بزرگ و خلاصه معجونی بود. در یک دست‌اش کلت بود و در دست دیگرش باتوم. گفت بیاید و در را باز کنید. خاطرم نیست کسی چیزی گفت یا نه، اما هیچ‌کس سمت در نرفت. دو سه باری این را گفت و آخر سر اسلحه‌اش را بیرون کشید یک تیر به سقف شلیک کرد.

شلیک که کرد، آن‌قدر ترسیدم که دومتری به عقب نشستم. آمدم در آشپزخانه را بستم و از پنجره آشپزخانه ادوار پریدم پایین. فاصله زیادی  بود. روی سقف یک مغازه پشت ساختمان آمدم پایین. در همان فاصله زمین و آسمان بودم، صدای شلیک دوم را هم گویا شنیدم.

به خاطر ارتفاع، پای‌ام به شدت درد گرفت. آن‌قدر که نگاه کردم دیدم نمی‌توانم به دوباره به خیابان بپرم. ضمن این‌که ماموری اگر باشد، با این پا به راحتی بازداشت‌ام می‌کند. در همین حین و بین صدای سرخ کردن پیاز را شنیدم. نگاه کردم دیدم ساختمان بغلی، در آشپزخانه‌اش رو به پشت بام باز می‌شود. دیگر نگاه نکردم. به هر زحمتی بود با آن پا خودم را رساندم به آشپزخانه و در را باز کردم و رفتم تو…

وارد آشپزخانه که شدم، بنده خدا خانم جوانی ایستاده بود، که مشغول سرخ کردن پیاز بود. هم سن و سال خودم بود. مرا که دید،‌ از ترس هاج و واج ماند. دست‌اش با ملاقه همین‌طوری روی هوا ماند. نگذاشتم حرفی بزند و سریع در حد سه چهار جمله گفتم ماجرا چیست، بنده خدا دل‌اش آرام گرفت. گفتم راه خروج ساختمان کجا است،‌  در همان حال مبهوتی با ملاقه نشان‌ام داد.

وارد اتاق شدم، همین حکایت با مادر مسن خانم جوان هم تکرار شد. البته او دیگر خیلی ترسید. اما به هر حال او هم راه خروج را نشان داد، تا وسط راه پله‌های ساختمان آمدم، تازه فهمیدم پا برهنه‌ام. برگشتم و از آن خانه یک «دمپایی» گرفتم. لطف کردند و دادند. همه این اتفاقات شاید در عرض یکی دو دقیقه و و نهایتا سه دقیقه اتفاق افتاد. در ساختمان ادوار با در ساختمانی که در آن بودم، اندازه یک مغازه فاصله داشت. دل را زدم به دریا و خیلی راحت،  مثل کسی که از خانه‌اش بیرون می‌آید، آمدم بیرون. دیدیم ماموران نیروی انتظامی و اطلاعات عین این کارتون‌های تام و جری دارند وارد ساختمان ادوار می‌شوند.

با آن پا درد وحشتناک بدون این‌که جلب توجه کنم از دور و بر ساختمان دور شدم و رفتم داخل یک کوچه که آن درد لعنتی پا آرام بگیرد، بتوانم راه بروم. خلاصه از مهلکه جستی. دوستان‌ام همه بازداشت شدند و بعد از بیست روز تا یک ماه همه آزاد شدند.

از بچه‌ها شنیدم که در آکاردونی ادوار را با باتوم می‌شکنند و می‌آیند داخل و شروع به می‌کنند به شدت بچه‌ها را کتک زدند. بعد از ضرب و شتم شدید بچه‌ها آن‌ها را روی زمین می‌خوابانند. توی همین هیر و ویر که کفش‌ها را می‌دهند تا بچه‌ها بپوشند، می‌بینند که یک کفش زیادی است. گویا کمی دنبال من می‌گردند و بعد صاف می‌روند سراغ مرتضی اصلاح‌چی و چند لگد به او می‌زنند که این کفش مال کیست و جوابی نمی‌گیرند. بچه‌ها آن موقع و در آن شرایط نمی‌فهمند که من فرار کرده‌ام و بعد در زندان می‌فهمند.

بدبختی این شد که خود مامورها هم جریان را می‌فهمند و هر کس آزاد می‌شد از قول بازجوها پیغام می‌آورد که به مدیار بگویید دست‌مان بیافتد فلان‌اش می‌کنیم که خوش‌بختانه این آرزو را به گور بردند.

مرتضی اصلاحچی که آزاد شد، تا مرا دید اول سه چهار تا لگد بازجو را پس داد که مردک تو فرار کردی کتک‌اش را من خوردم. ماجرای آن روز اما همین جاها نبود. علی ملیحی‌ی اکنون زندانی هم داشته می‌آمده دفتر ادوار. نزدیکی ساختمان که می‌شود می‌بیند مامورها دارند هجوم می‌برند. در اولین مغازه می‌پیچد تو یک بسته نان و یک شانه تخم مرغ می‌خرد که مثلن رهگذر است. به همین شکل او هم فراری می‌شود. میلاد اسدی هم دیگر کسی بود که همان صبح زود توانسته فرار کند از دست مامورین. این شد که بچه‌ها اسم گذاشته بودند که ما سه نفر فراکسیون فراری‌ها هستیم.

حالا که به آن روز نگاه می‌کنم و آن فرارها را می‌بینم و بازداشت‌ها را در عجب می‌مانم که آن همه بگیر و ببند برای چه بود. هیچ کس هیچ کاری نکرده بود. هیچ کاری هم نمی‌خواستیم بکنیم. اما نزدیک بیست و هفت هشت نفر بازداشت شدند و چندین نفر فراری.

از آن جمع و آن بچه‌ها، امروز بهاره هدایت، میلاد اسدی، عبدالله مومنی و علی ملیحی در بازداشت و زندان به سر می‌برند. شکی نیست که این حبس و زندان کنونی‌شان هم مانند همان سال بی‌پایه و اساس بوده و مبنای حقوقی و عقلی و قانونی ندارد. فقط مساله این است که جمهوری اسلامی همه را علیه خودش می‌بیند و توهم توطئه دارد. تقلب می‌کند و رای مردم را می‌دزد بعد فکر می‌کند کسانی که به دزدی‌اش اعتراض دارند می‌خواهند انقلاب کنند و نابودش کنند.

امیدی به این آرزو نیست که این بچه‌ها در ۸ تیر امسال آزاد باشند. جمهوری اسلامی ویژگی‌اش است که راه بر امید ببنند:

کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد
دیوارِ یک امید
تا سایه‌های شادی‌ِ فردا را بگسترد؟

مدیار

Posted in حقوق بشر, خودمComments (2)

Tags: , , , , , ,

کهریزک در عدالت کهریزکی


بعد از یک سال مشخص شد که در بازداشتگاه کهریزک «دو نفر» از افرادی که بر همگان مشخص نیست چه کسانی بوده‌اند، «سه نفر» را کشته‌اند؛ با «ضرب و جرح» و با اعمال «شکنجه». بر اساس اطلاعیه سازمان قضایی نیروهای مسلح، در ماجرای کهریزک دو نفر متهم، مجرم شناخه شده به قصاص محکوم شده‌اند.

واقعیت این است که جمهوری اسلامی ایران به خاطر یک اشتباه؛ «کشته شدن محسن روح‌الامینی» فرزند یکی از فرماندهان سپاه، که منجر به «دخالت»  و و«واکنش» آیت‌الله خامنه‌ای شد، در «رودربایستی» فاجعه کهریزک قرار گرفت. غیر از این شاهد بوده‌ایم که در بسیاری دیگر از موارد جمهوری اسلامی نه تنها به بسیاری از جنایت‌ها و موارد نفض حقوق بشر تن نداد که حتا آن‌ها را از ریشه انکار کرد.

نمونه بارز آن کشته شدن ندا آقاسلطان و دیگر کسانی است که در یک سال گذشته کشته شده‌اند و مقامات ایرانی از مرگ آن‌ها به عنوان «سناریو» و «کشته‌سازی» یاد می‌کنند. این اشتباه و ورود رهبری نظام جمهوری اسلامی به ماجرای فاجعه کهریزک، باعث شد که قوه قضاییه و نهادهای امنیتی «مجبور» شوند، برای این اتفاق «پایانی» متصور باشد که آن را در «مضحکه» دادگاه رسیدگی به ماجرای کهریزک می‌بینیم. این درست که می‌بینیم، اما در واقع چیزی را می‌بینیم که حکومت می‌گوید، آن هم در روندی غیر شفاف و از طرف کسانی که «دروغ» نخستین سیاست، آشکار آنان است.

مرور چند جمله‌ی مسئولان قضایی و دولتی جمهوری اسلامی  و اتفاقاتی که در این یک سال گذشته حول این موضوع پدیدآمد، مورد توجه است؛ سعید مرتضوی، دادستان وقت تهران در روزهای نخست پس از افشای خبر کشته شدن بازداشت شدگان در کهریزک گفته بود که آن‌ها بر اثر «مننژیت» فوت کرده‌اند و بیماری قبلی داشته‌اند. محمود احمدی‌نژاد رئیس دولت غیرقانونی و غیرمشروع ایران، در سخنرانی قبل از خطبه نماز جمعه حوادث اتفاق افتاده در کهریزک را کار «عوامل بیگانه و نفوذی»ها که به دستور غربی‌های به این بازداشتگاه وارد شده بودند، دانست. گزارش مجلس شورای اسلامی سعید مرتضوی را یکی از متهمان ردیف اول بازداشتگاه کهریزک عنوان می‌کند. نماینده مجلس (زاکانی) به صراحت می‌گوید هر چه در کهریزک اتفاق افتاده بر عهده مرتضوی است. اولین بار هفته نامه «صبح صادق» ارگان سپاه از احضار و بازجویی سه قاضی خبر داد که بعدها مشخص شد مرتضوی و قاضی حداد و قاضی حیدری» بوده‌اند. به این‌ها بعدها احضار و بازجویی سرادر رادان هم اضافه شد که هم جا زمزمه آن پیچید.

این‌ها بخشی از این تناقض‌گویی‌ها و دروغ‌ها و اتهام‌زنی‌های مسئولین ایرانی در قبال یک‌دیگر است. در واقعی هر بخشی مسئولیت این قضیه را بر دوش بخشی دیگر می‌اندازد و البته احمدی‌نژاد و امثالهم بر اساس «توهمات» و عادت به «دروغ‌گویی» خارج از مرزها را هدف می‌گیرند.

همه این‌ها از همان اشتباه ناخواسته کشته شدن فرزند یک فرمانده ارشد سپاه و ورود رهبری به این عرصه خبر می‌دهد. حرف رهبری که ولی امر مسلمین جهان می‌خوانندش نمی‌تواند «عمل نشده» رها شود. حرف رهبری، برای مثال دادخواهی خانواده‌های «قتل‌های زنجیره‌ای» نیست که بشود آن را زمین گذاشت و پرونده را از دستور کار خارج کرد. این همه همهمه و هیاهو تنها برای این ورود ناخواسته و از روی اجبار است.

این‌جا است که کهریزک در عدالت دستگاه قضایی به کهریزکی دیگر گرفتار می‌آید. چند نفر مسئول رده پایین، شاید حتا در حد یک سرباز وظیفه قربانی می‌شوند تا عاملان اصلی باز هم دور بمانند و این دعواها و اتهام‌زنی درون گروهی به باد فراموشی سپرده شود.

فرصت تجدیدنظرخواهی باقی می‌ماند، مسئول مساله‌ای به این شدت مهم ناشناس باقی می‌ماند و اسامی مجرمان گفته نمی‌شود. گزارش مجلس که از نقش سعید مرتضوی سخن گفته به فراموشی سپرده می‌شود.

قوه قضاییه در صدا و سیما اعلام کرده بود که بیش از ۱۵۰ نفر به قوه قضاییه آمده و از مسائلی که در کهریزک بر آن‌ها رفته شکایت کرده‌اند. حتا با چندین نفر از آنان در صدا و سیما مصاحبه می‌کند. اما فاجعه‌ای به این عظمت، تنها ۱۲ متهم دارد که سه نفر از آنان دو نفر را کشته‌اند. از این‌ها یک تن هم تبرئه می‌شوند. اگر بتوانیم باور کنیم که دو نفر، سه نفر را کشته‌اند، شاید بتوان باور کرد که این  ۱۲ نفر همان ۱۵۰ نفری که قوه قضاییه گفته بود را شکنجه کرده و با آن‌ها بدرفتاری کرده‌اند.

عدالت در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، همان است که در کهریزک رفت و جان به در برده‌گان‌اش از آن نشانی دادند. این نوع از عدالت روزنامه‌نگار را در زندان شکنجه می‌کند و سریال اعتراف‌اش را در دادگاه از صدا و سیما به نمایش عمومی می‌گذارد و شکنجه‌گر کهریزک را می‌رهاند و جای آن چند قربانی بی نام و نشان می‌نشاند.

بر اساس گفته‌های خود مسئولان قضایی نگاه کنیم؛ از چهار هزار بازداشتی ۳۰۰ نفر به کهریزک منتقل می‌شوند و از این‌ها ۱۵۰ نفر تنها برای شکایت می‌آیند. ماجرا آن‌قدر هول‌ناک است که دستور به تعطیلی داده می‌شود و مسئولان قضایی بیان می‌کنند که از این هشت سال که بازداشتگاه ساخته شده و کار می‌کرد، بارها گفته بودیم «استاندارد» نیست. برای این فاجعه ۱۲ متهم پیدا می‌شود که ۱۱ نفر مجرم شناخته می‌شوند و از اینان دو نفر محکوم به قصاص می‌شوند.

در این میان آن‌که دستور داد این زندانیان به کهریزک منتقل شوند کجا است؟ وقتی نفر اول زیر شکنجه کشته شد، آن مسئولان که دیدند چرا جلوی کشته شدن نفر دوم و سوم را نگرفتند؟ چنان شکنجه‌هایی می‌توانست به کشته شدن چند نفر دیگر بیانجامد، که شاید هم اتفاق افتاده باشد و ما هنوز ندانیم. این فجایع را در آن زندان تنها ۱۲ نفر پدید آورده‌اند یا عدالت کهریزکی می‌خواهد این‌چنین باشد؟ در این میان آن‌که به دروغ گفته بود اینان از بیماری جان داده بودند چرا به خاطر دروغ‌گویی به یک ملت محاکمه نمی‌شود؟ چرا این دروغ گفته شده بود؟ به خاطر این نبود که قرار بوده این پرونده هم مانند دیگر پرونده های مشابه لاپوشانی شود؟

سخت است باور این‌که، باور کنیم وقتی عدالت را در مورد مخالفان و منتقدان و دشمنان خود به جا نیاورده‌اند، در مورد خودشان و دوستان‌شان و گماشته‌هاشان رعایت کنند.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (2)

Tags: , , , , , , , ,

فعالین حقوق بشر زیر فشار برای پیش‌برد سناریوی نهادهای امنیتی


فعالین حقوق بشری که در ماه‌های پایانی سال به ویژه در اسفند ماه گذشته بازداشت و روانه‌ی زندان شده‌اند، به شدت تحت فشار هستند. بند ۲ الف زندان اوین جایی که قلمرو نهادهای امنیتی ویژه از جمله اطلاعات سپاه پاسداران است،‌ این روزها شاهد بازداشت شده‌گانی است که به خاطر فعالیت حقوق بشری و اهداف والای انسانی‌ گذرشان بدانجا افتاده است. ضرب و شتم و فشارهای روحی شدید آن هم در سلول‌های انفرادی این بند که شبیه قبر است حداقل شکنجه‌هایی است که در این بند از زندان اوین اتفاق می‌افتد.

پیاده‌سازی پروژه‌ی برخورد با فعالین حقوق بشر در مقطع زمانی اتفاق افتاد که نهادهای امنیتی بتوانند با کم‌ترین توجه افکار عمومی به این مساله حاد و خطرناک اهداف شوم خود را پیش ببرند. آنان با توجه به در پیش بودن نوروز و  توجه صرف افکار عمومی و رسانه‌ها به آزادی  و مرخصی‌های قبل از عید نوروز فعالین سیاسی و مطبوعاتی، این سناریو را آغاز کرده و به بازداشت کنشگران حقوق بشر پرداختند.

پیش از عید نوروز طبق آن‌چه که قابل پیش‌بینی بود زندانیان سیاسی مطرح به خصوص از طیف اصلاح‌طلب آزاد شده و یا به مرخصی آمدند، این مساله باعث ایجاد بعد خبری مناسب برای نهادهای امنیتی شد تا فعالین حقوق بشر را که بیشترشان نیز افراد مطرحی نیستند در زندان تحت شکنجه و فشار قرار داده تا زمینه را برای اجرای یک سناریو و احتمالا اخذ اعترافات در دادگاه و صداوسیما آماده کنند.

آن‌چه که از این سناریو با توجه به برخوردها مشابه قبلی با دیگر طیف‌ها بیرون می‌آید، در جهت بدنام کردن فعالین حقوق بشری و ایجاد زمینه مناسب برای عدم فعالیت حقوق بشری  و برخوردها در آینده است. یکی از هدف‌های عمده‌ی این طرح را می‌توان برخورد با گروه‌های حقوق بشری داخل ایران هم‌چون کانون مدافعان حقوق بشر دانست که با توجه به فعالیت‌شان در زمینه‌ی حقوقی و قبول وکالت رایگان متهمان سیاسی سال‌ها است به صورت قانونی از قربانیان نقض حقوق بشر دفاع می‌کنند.

طرح اتهاماتی هم‌چون وابسته‌گی به دولت آمریکا و سازمان‌های جاسوسی و ارتباط با مجاهدین برای فعالین حقوق بشر اهداف کوتاه مدت و بلند مدت بزرگی را دنبال می‌کند که باید آن را جدی گرفت. جمهوری اسلامی نمی‌خواهد به صورت مستقیم با فعالین حقوق بشر برخورد کند، بلکه می‌خواهد با طرح چنین اتهاماتی با فعالین حقوق بشر و فعالیت حقوق بشری برخوردی قاطع داشته باشد. برای همین مساله است که فعالین حقوق بشر را بازداشت می‌کند و از این پرونده به عنوان «انهدام شبکه سایبری» یاد می‌کند.

این‌چنین یاد کردن از فعالین حقوق بشر نشان دهنده‌ی همین نکته است که برخورد مستقیم در کار نیست و بازداشت شده‌گان نه برای فعالیت حقوق بشری بل‌که برای اعتراف به مسائلی که نبوده و نمی‌دانند، تحت فشار قرار می‌گیرند.

در این میان ناآگاهی و عدم صلاحیت مدیریتی گروه «مجموعه فعالان حقوق بشر ایران» نیز در پیش‌برد این سناریو کمک کننده شده است. انتشار اسامی ۳۵ نفری که اکثریت‌شان عضو این گروه نبوده‌اند و اصرار بر عضو بودن‌شان از سوی این گروه دیگر شک‌برانگیز شده است! این هم از آن سوال‌هایی است که این گروه باید پاسخ بگوید که چرا کسانی را که عضو این گروه نیستند به عنوان اعضای خود نام می‌برد؟ از این اسامی کم‌تر از هفت نفر در این مجموعه فعالیت داشته‌اند.

این مساله ناآگاهی در برخورد با این سناریوی سنگین و اتهامات بزرگ برای فعالینی که در بازداشت هستند، بسیار گران تمام خواهد شد، توصیه می‌کنم به مدیریت این گروه که برای مدتی سکوت اختیار کند و بیش‌ از این که تا به حال انجام داده‌اند برای بازداشت شده‌گان مشکل ایجاد نکنند.

هدف نهادهای امنیتی قربانی گرفتن برای این سناریو است، امری که در سال‌های اخیر به ویژه در سال ۸۸ به کرات اتفاق افتاده است. نمونه‌ی تلخ و تاسف‌انگیز آن اعدام آرش رحمانی‌پور و علی زمانی بود که در یک سناریوی به شدت زشت در حالی که قبل از انتخابات بازداشت شده بودند به اتهام شرکت در تظاهرات‌های بعد از انتخابات محاکمه و اعدام شدند. این تجربیات به ما می‌گوید که باید این سناریوها را جدی گرفت و نگذاشت که قربانی یا قربانیانی دیگر برای اهداف دولت کودتایی از آستین قوه‌ی قضاییه بیرون بیاید.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , , ,

سال ۱۳۸۸ سال بی‌بدیل نقض حقوق بشر در ایران


سال ۱۳۸۸ در حالی پایان گرفت که جمهوری اسلامی سالی سیاه را در نقض حقوق بشر پشت سر گذاشت. آن‌چه از نقض حقوق بشر وجود دارد و می‌توان آن را انجام داد، دولت مردان جمهوری اسلامی مو به مو و بی کم و کاست آن را انجام دادند.

در گزارشگران  و فعالان حقوق بشر ایران با همت و تلاش بچه‌ها تا آن‌جا که توانستیم موارد نقض حقوق بشر را مستند کردیم و آن را در خبرگزاری رهانا منتشر کردیم:

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , , , , ,

کسی پاسخگویی خانواده حسین رونقی نیست


خانواده حسین رونقی ملکی دانشجو و وبلاگ‌نویس بازداشتی که از آذر ماه در زندان به سر می‌برد، در مراجعه به مراجع قضایی با برخورد بد مسئولان مواجه شده  و موفق به دریافت خبری از فرزند خود نمی‌شوند.

پدر و مادر رونقی که از شهرستان برای پیگیری وضعیت فرزندشان به تهران می‌‌آیند، فارسی را به خوبی نمی‌توانند صحبت کنند. آن‌ها روزها از ساعات اولیه صبح در مقابل دفتر دادستانی تهران می‌نشینند، تا موفق به دیدار دادستان تهران بشوند، اما این پدر و مادر پیر تبریزی از سوی ماموران مورد طعنه قرار گرفته و به خاطر فارسی بلد نبودنشان مورد تمسخر قرار می‌گیرند و دست انداخته می‌شوند. به طوری که شاهدان این صحنه‌ها به شدت ابراز تاسف می‌کنند.

آن‌ها هر روز تا ساعت ۹ شب به انتظار ملاقات  با دادستان می‌مانند، اما به آن‌ها جوابی داده نمی‌شود و دادستان تهران، عباس جعفری دولت‌آبادی حاضر به دیدن آن‌ها نمی‌شود.

این در حالی است که حسین رونقی ملکی از آذر ماه بازداشت و در بند ۲ الف سپاه تحت شدیدترین فشارهای روحی و جسمی برای اخذ اعتراف‌ها قرار دارد. وی تنها سه هفته قبل اجازه‌ی ملاقات به پدر و مادرش را پیدا کرده است.

در همین حال رسانه‌های دولتی در طی روزهای گذشته با همکاری نهادهای امنیتی و سایت گرداب اقدام به طرح اتهامات بی‌پایه اساس برای وی و دیگر فعالین حقوق بشر کرده و قبل از شروع هر دادگاهی به ایراد اتهامات سنگین علیه وی پرداخته‌اند.

منبع: رهانا

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , , , , , , , ,

وبلاگ‌نویسی به نام بابک، پرونده‌سازانی از تبار کیهان


هر گاه که قرار است که یک پرونده‌سازی خاص با هدف ضربه‌زدن به روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان، فعالین سیاسی و جنبش اعتراضیِِ مدنی و مسالمت‌آمیز مردم ایران شروع شود، در ابتدا روزنامه‌ها و رسانه‌های امنیتی هم‌چون فارس و خبرگزاری کیهان با همراهی بی‌بدیل صدا و سیمای حکومتی اقدام به انتشار زنجیره‌یی اطلاعات غلط و دروغین به قصد منحرف کردن افکار عمومی می‌کنند.

این حرکت زنجیره‌یی از طرف این رسانه‌ها که قبل از برگزاری هر دادگاه و اظهار نظر مقامات قضایی صورت می‌گیرد، نشان دهنده‌ی همراهی کامل این رسانه‌ها با نهادهای امنیتی و ضد مردمی برای شروع یک سناریوی از پیش طراحی شده است.

در طی اسفند ماه جاری شاهد بازداشت گسترده‌ی فعالیت حقوق بشری بودیم، فعالینی که تنها دغدغه‌شان رعایت حقوق بشر و دفاع از حقوق انسان‌ها بوده است، طی ماه‌های گذشته اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر بازداشت شده و هنوز ۶ تن از آنان در بازداشت به سر می‌برند، در ادامه‌ی این بازداشت‌ها که در اسفند ماه اتفاق افتاد بسیاری دیگر از فعالین بازداشت شدند که برخی از فعالین حقوق بشر مستقل و برخی از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران بودند.

در میان فعالین و وبلاگ‌نویسانی که از دو ماه قبل بازداشت شده بودند، نام بابک خرمدین به چشم می‌خورد که نام اصلی‌اش حسین رونقی است. به خاطر فشار بی‌سابقه‌یی که بر او و خانواده‌اش در این دو ماه از طرف ماموران امنیتی وارد شده بود، اطلاع‌ رسانی در مورد وی بسیار با تاخیر صورت گرفت. روز گذشته خبر بازداشت وی درج شد و در پی همین خبر  شاهد سناریوسازی مشترک رسانه‌های دولتی که نام‌شان در بالا رفت علیه وی و دیگر فعالین حقوق بشر و به ویژه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران بودیم.

عصر دیروز بنگاه دروغ‌ پراکنی فارس اقدام به انتشار اطلاعیه‌یی سراسر کذب کرد. به دنبال آن کیهان و خود خبرگزاری فارس نیز دست به انتشار اطلاعات دروغ دیگری زده و خبرگزاری فارس در زشت‌ترین اقدام خود، که اقدامی است به طور کامل بر خلاف قانون، دست به انتشار فیلم از زنده‌گی خصوصی فعالین حقوق بشر و تعریف داستان‌های واهی کرد.

روزنامه‌ی کیهان که در پرونده‌سازی برای فعالین سیاسی و  مدنی و کاربرد ادبیات دروغ در مورد آنان شهره‌ی عام و خاص است و در این زمینه با داشتن مصونیتی آهنین ید طولایی دارد، با اسفتاده از ضعف خبری و اطلاع‌رسانی در مورد بابک خرمدین اقدام به انتشار کذب‌ترین مطالب ممکن کرده است. برای روشن شدن وضعیت بابک دوست و وبلاگ‌نویس قدیمی‌مان در این مطالب و در مطالب بعدی که خواهم نوشت؛ دروغ‌گویی‌ها کیهان و کیهان‌نشینان را خط به خط افشا خواهم کرد تا بدانند در گهواره پسری هست هنوز؛

مهم‌ترین دروغ مقامات خود خوانده‌ی قضایی کیهان که در نقش یک قاضی و بازپرس بدون حضور متهم، اتهامات وی را به مردم تفهیم می‌کنند؛ این است که وی را مرتبط با خارج از کشور و از جمله آمریکا و رادیو فردا کرده و با صحبت از بحث بودجه‌ی ۴۰۰ میلیون دلاری آمریکا، ۵۰ میلیون دلار آن را سهم بابک و دوستان احتمالی‌اش کرده‌اند. از این منظر جای نماینده‌گان مجلس سنای آمریکا نشسته و تقسیم بودجه کرده‌اند.

البته کسانی که مثل من بابک را از نزدیک می‌شناسند و همواره شاهد بوده‌اند که چه‌گونه بارها برای پیدا کردن کار به تهران می‌آمده و برای  تامین شهریه دانش‌گاه‌اش زیر بار قرض و بدهکاری بوده است، این مساله به طور کامل روشن است؛ اما خب برای دیگرانی که برای‌شان صحبت از بودجه‌ی ۵۰ میلیون دلاری می‌شود مسائلی مطرح می‌شود. البته که این خبر وقتی از خروجی خبرگزاری فارس در می‌آید و بر صفحه‌های دل سیاه کیهان می‌نشیند همه چیز را خود به خود آشکار می‌کند، اما جواب این دروغ‌ها را باید داد.

۵۰ میلیون دلار، برای بابک اهل تبریز ما که در یک خانه‌ی قدیمی و یک خانواده‌ی شهرستانی و ساده زنده‌گی می‌کند رقم قابل توجهی است، آن هم برای ساخت فیلتر شکن. اما ساخت فیلتر شکن مگر چقدر هزینه دارد؟ بیایید یک فیلتر شکن بسازیم:

اول باید یک دامین بگیرید که می‌شود رایگان گرفت، بسیاری جاها هست. مثلن این‌جا... دوم باید یک هاستینگ بگیرید که اجازه پراکسی هاستینگ را به شما بدهد، این یکی هم رایگان وجود دارد رایگان هم نخواهید با ۲۰ دلار تمام می‌شود. اگر بخواهید رایگان بگیرید می‌توانید مثلن از این لیست هاستینگ‌های رایگان استفاده کنید… در مرحله‌ی  سوم دامین‌تان را روی هاستینگ سوار کنید، هیچ پولی نمی‌خواهد… در مرحله‌ی چهارم باید یک نرم‌افزار پروکسی داشته باشید. نرم‌افزارهای بسیار زیادی هستند که که رایگان و اوپن سورس هستند. یکی از بهترین‌های‌اش را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید… در مرحله‌ی پنجم باید تمام پوشه ها و فایل ها را به طور کامل روی public_html هاستنیگ تان آپلود کنید.

خب فیلتر شکن شما بدون هیچ هزینه‌یی آماده است، بدون آن‌که هیچ پولی دریافت کرده باشید و بدون آن‌که نیازی به ۵۰ میلیون دلار آمریکا داشته باشید. حالا بخواهید کمی کیفیت کار را بهتر کنید و آنتی فیلتر شما قوی‌تر باشد و فیلتر شکن‌های زیادتری هم بسازید و هر روز ده‌ها فیلتر شکن در اختیار دیگران قرار دهید و یک گروه مثل ایران پراکسی را بچرخانید خیلی هزینه بشود، ماهی ۲۰۰ هزار تومان هم نمی‌شود.

در این زمینه بنده‌ی حقیر تخصصی ندارم، این اطلاعات بدین ساده‌گی را با یک چرخ زدن در اینترنت و صحبت با یکی دو تن از بچه‌های این کاره و یکی از همین بچه‌های ایران پراکسی متوجه شدم که از شنیدن اسامی به کار برده شده در رسانه‌ی دروغ‌پرداز و پرونده‌ساز کیهان سخت متعجب بود.

حالا این بودجه‌ی ۵۰ میلیون دلاری را مقایسه کنیم با زنده‌گی بابک خرمدین یا حسین رونقی ملکی که همواره پول شهریه دانشگاه‌اش را نداشت و دربه‌در دنبال کاری می‌گشت برای امرار معاش.

و {…} که سه روز قبل از بازداشت‌اش وقتی صحبت می‌کردیم برایم تعریف کرد که امروز پول نداشته است که چیزی بخرد و به عنوان ناهار و شام بخورد. برای یک آدم معمولی مثل {…} که خانه‌ی کوچک‌ و محقرش در محله‌ی خاک سفید تهران است و از این دنیای  سیاست هیچ نمی‌داند. این بچه‌ها می‌بخشند که این‌ها را در موردشان می‌نویسم، شاید دوست نداشته باشند و روزی که بیایند گله کنند، اما وقتی این لجن‌پراکنی‌ها از دستگاه‌های امنیتی و رسانه‌هایی که به جای قوه‌ی قضاییه نشسته‌اند بیرون می‌آید که محصول تراوشات ذهنی معیوب‌شان است نمی‌توانم، ننویسم.

  • راستی کیهان چه‌قدر پول از بیت‌المال می‌گیرد و نویسنده‌گان‌اش چه‌قدر حقوق دارند برای نوشتن این چرندیات علیه مردم ایران؟ خبرنگاران واحد مرکزی خبر که برای پوشش دروغ ۲۲ بهمن هفته‌ی گذشته به عنوان دست‌خوش نفری ۴۰۰ هزار تومان گرفتند، این‌ها که هر روز چنین می‌کنند، چه‌قدر از بیت‌المال برمی‌دارند؟
  • اگر فکر کرده‌اید بابک تنها است و هر دروغی در مورد وی می‌توانید بگویید، سخت در اشتباهیید
  • بابت این پرونده برای بابک خرمدین و دیگر فعالین حقوق بشری که در زندان هستند، هشدار جدی وجود دارد. از این پرونده بوی صدور حکم‌های اعدام بیرون می‌آید و ده‌ها سال حبس تنها افشاگری می توانند مانند پرونده‌ی مشابه سال گذشته این دروغ‌پردازان را رسوا کند.
  • هک سایت‌ها و ایمیل‌ها توسط سایت گرداب یک دروغ محض است. هر گاه کسی بازداشت می‌شود سایت‌ یا سایت‌های‌اش روی سایت گرداب ریدایرکت می‌شود. اگر هک کردنی در کار بود به مثال این ماه‌ها نوشته می‌شد ارتش سایبری سپاه پاسداران یا همان سارقات اینترنتی. این هک کردن نیست، این شکنجه‌ی شدید بچه‌های زندانی در بند ۲ الف سپاه است.
  • چند نکته از تداوم پرونده‌سازی خبرگزاری امنیتی فارس در مورد فعالین حقوق بشر
  • سناریوی جدید: شبکه‌سازی برای فعالین حقوق بشر در زندان
  • لینک مطلب در بالاترین

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , , ,

آن روی سکه


واقعیت همیشه دو رو دارد؛ یک روی آن شیرین و دل‌نشین است و ما همواره می‌خواهیم آن را ببینیم، آن را بازگو کنیم و به آن ببالیم. و روی دیگر،‌ که دوست داشتنی نیست و اراده و خواستی برای پرداختن به آن دیده نمی‌شود، که مشکل همین عدم پرداختن به واقعیت تلخ موجود است.

این دو روی سکه را این‌ روزها زیاد می‌بینیم. در مطالبی که می‌نویسیم و می‌خوانیم و به آن‌ها می‌پردازیم. شبی که از آن رفتیم آزادی سید مصطفی تاج‌زاده را داشتیم که اخبار آزادی‌اش با آن‌چه که بیان شد، نمی‌خواند. توضیحی دارد شاید کمی تلخ.

به القابی که برای او گفته شد نگاهی کنیم؛ «بزرگ‌مرد عرصه‌ی مقاومت»،‌ «نماد مقاومت»، «آموزگاری به نام تاج‌زاده» و… قصد این مطلب این نیست که بگوید تاج‌زاده شایسته‌ی این القاب هست یا نه.  این قصد هم وجود ندارد که نقبی به گذشته شود و گفته شود که تاج‌زاده و دوستان‌اش در کنار این ماه‌های پرافتخار و سال‌های پرافتخار گذشته چه اشتباهاتی داشته‌اند و اشتباهات‌شان تا چه اندازه خسران به همراه داشته است. قصد نقد اصلاح‌طلبان و خوبی‌ها و بدی‌های‌شان نیست، اما آیا فقط تاج‌زاده بود که در این چند ماهه چنین هزینه داد؟

بازگردیم به همان واقعیت دو رو و آن چیزها که نمی‌بینیم. این روزها بسیار خبر می‌خوانیم از آزاد شده‌گان و مقاومت‌ها و شورآفرینی‌های‌شان. خبر می‌خوانیم که «به خاطر فشار خانواده‌ی زندانیان که هر شب در  مقابل زندان اوین جمع می‌شوند، تعدادی از زندانیان از زندان اوین آزاد می‌شوند». این خبر را با آب و تاب برای هم نقل می‌کنیم و گزارش‌اش می‌کنیم. اما آیا واقعیت این است؟ آیا به خاطر فشار خانواده‌ها در مقابل زندان اوین زندانیان آزاد می‌شوند؟ تک تک ما می‌دانیم که چنین نیست.

آیا زندانیانی که پس از شکنجه و فشارهای گوناگون از زندان بیرون می‌آیند و به خاطر آن‌چه بر سرشان آمده سکوت می‌کنند و کنج عزلت برمی‌گزینند، همان‌هایی هستند که وقتی این شب‌ها از زندان بیرون می‌آیند دست‌شان را به نشان علامت V بالا می‌گیرند و با تشویق حاضران در برابر اوین روبه‌رو می‌شوند؟

اگر این‌گونه است چرا آن دانش‌جویی که بعد از آزادی روزی ۶ قرص اعصاب اکنون مصرف می‌کند، در حالی که به شش سال زندان هم محکوم شده سخنی نمی‌گوید، چرا نشان «وی» را به همه نشان نمی‌دهد؟ چرا آن دختر روزنامه‌نگاری که روزی ۵ قرص اعصاب مصرف می‌کند و هنوز توان بازگویی آن‌چه را که بر او گذشته ندارد، حرفی نمی‌زند و فقط در حال نوشتن شعرهای افسرده کننده است؟

با چنین خبرهایی خود را گول نمی‌زنیم؟ با این روی‌کرد که پیدا کرده‌ایم بخشی از واقعیت نادیده گرفته نشده است؟ شاید پاسخ این  باشد که برای حفظ روحیه و برای بالا بردن قدرت روانی جنبش و مبارزان این خبرها لازم است. ولی آیا برای نگه‌داشتن این اشخاص که زندان رفته‌اند و حال چنین روزگار می‌گذرانند هم فکری شده است؟

چرا آن زندانیانی که بر اثر شکنجه وادار به اعتراف شدند، آموزگار و اسطوره نیستند؟ چرا برای آنان چنین جای‌گاهی قائل نشده‌ایم. صرفن به این خاطر که ظرفیت آن را نداشته‌اند که چنین مبارزانی باشند؟

برای آزادی تاج‌زاده شخصی در سایت جرس نوشته است «از روزی که پروژه‌ی دستگیری فعالان سیاسی شکست خورده است و دولت کودتا، مجبور به آزاد کردن تدریجی اسیران  شده است…»

باید پرسید از چه روزی این پروژه‌ی دستگیری شکست خورده است؟ مگر همین هفته‌ی پیش ده‌ها نفر از فعالین حقوق بشر بازداشت نشدند؟ در عرض یک روز پنج شش نفر آزاد شدند و روز بعد دو سه برابر آن‌ها بازداشت شدند. آیا این‌که اصلاح‌طلبان  آزاد شدند، یعنی همه آزاد شده‌اند یا نویسنده از آمار زندانیان خبر نداشته است؟ البته این نوشته یک مثال بود، از این دست نوشته‌ها بسیار داریم در سایت‌ها و وبلاگ‌ها و منابع خبری که واقعیت را یک جور دیگر می‌نویسند.

واقعیت این است که بسیار زندانی داریم و دولت کودتا هیچ کوتاه نیامده از این حربه‌ی بازداشت، بلکه گویا خیال دارد که همه‌ی آن سی و خورده‌یی میلیونی که علیه‌اش رای داده بودند را بازداشت کند. شاید مثال شخصی که می‌دانم اکنون تحت تعقیب است، مثال روشنی در مورد همین بازداشت‌ها باشد؛

شهروند عادی را می‌شناسم که از هفته‌ی گذشته تحت تعقیب ماموران اطلاعات سپاه قرار گرفته است. آن قدر جدی در حالی تعقیب او هستند که باورش برای منی که او را می‌شناسم سخت شده که این دوست یک شخص عادی بوده است! ندیدم دنبال بچه‌های سیاسی هم این طور باشند. دست کم به منزل بیست تن از دوستان و آشنایان او حتا تا سر زدن به آریشگاه و آژانسی که وی از آن استفاده می‌کند، سر زده‌اند. این شخص مجبور شده است که در این هفته یکی دو شب را حتا در سرما در خیابان بخوابد و این قصه هم‌چنان ادامه دارد.

حال با این اوصاف با چنین نوشته‌های روبه‌رو می‌شویم که طرح بازداشت شکست خورده است، آن هم در زمانی که داریم کسانی را که آواره شده‌اند این‌چنین.

این‌ها همه چند مثال کلی بود از فضایی که شاید بهتر باشد بگوییم در «فضای مجازی» اتفاق می‌افتد و گفته می‌شود. اما واقعیت بیرون، چیز دیگری است. هست شخصی که حتا حالا که از زندان آمده بیرون به خاطر همان فشارهای داخل زندان، جور دیگری رفتار می‌کند و جور دیگری حرف می‌زند.

این‌ها و بیش‌تر از این‌ها چیزهایی هستند که دیده نمی‌شود یا نمی‌خواهیم دیده شود. در حالی که باید بدین‌ها پرداخت؛ آزادی زندانیان از زندان پایان درد و رنج آن‌ها نیست، لقب‌های اسطوره‌یی را اگر خرج می‌کنیم برای همه خرج کنیم و از بت سازی باید همیشه دوری جست. زندانیان سیاسی فقط آن‌هایی که بعد از انتخابات بازداشت شده‌اند نیستند.

فرزاد کمانگر بی‌گناه به معنای واقعی کلمه را داریم با حکم اعدام در زندان، روناک صفارزاده را داریم به بیش از ۷ سال حکم، منصور اسانلو را داریم با آن وضعیت بیمارش در زندان و بسیاری کسان دیگر که شاید از این القاب هم فراتر می‌روند که نه با تجمع خانواده‌ها در مقابل اوین آزاد شده‌اند و نه سال‌ها مقاومت توامان‌شان نتیجه‌یی داشته است و … ولی هم‌چنان در زندان‌اند؛ با نقض حقوق انسانی خود، با نقض مستمر حقوق بشر در موردشان…

  • شاید این نوشته جزئیات بیش‌تر می‌طلبید، اما کوتاه سخن آوردم تا شاید تلنگری باشد
  • آزادی مصطفی تاج‌زاده را به خود و خانواده‌ی محترمش پس از این همه سختی و رنج تبریک می‌گویم
  • نوشته سارا زرتشت گرامی پیرو این مطلب

مدیار

Posted in جامعه, حقوق بشرComments (7)

Tags: , , , , , , ,

این صبح‌های زنجیری


دکتر حسام فیروزی را انگار قراری است که هر سال در آستانه‌ی سال نو به خلوت‌گاه بی‌آیین اوین برود و این دل دردمند را به دردی بیش‌تر بیالاید. این نمی‌دانم چندمین سالی است که اوین و اوین‌صفتان آغوش به رویش در ماه اسفند می‌گشایند. خاطرم هست که همین اسفند گذشته قرار به زندانی شدن و تحمل حکم ناعادلانه‌اش بود که برای‌اش پیشاپیش سال نو مبارکی گفتم و چند ساعت مانده تا درهای اوین  به رویش باز شود؛ برای‌اش نوشتم:

«هنوز که نپیچیده بوی عید در این فضای مسموم و کتک خورده‌ی به بازی گرفته‌ شده‌ی این سرزمین پر از دیوار، گفتن این‌که «سال نو مبارک» زود است شاید. قرارم هم نیست که نوشته‌ی امشبم مثل همیشه بغض شلاق خورده از زنجیری باشد که دژبانان به دست دارند و عاشقان به پا. آن‌اش باشد برای شب‌های بی‌قرار بعد که همان سوتک همیشه‌گی در گلو داشته باشم.
پیاپیش همیشه همه به استقبال خوبی‌ها می‌روند و این‌جا سرزمین خوبی‌ها نیست. نه این‌که نبوده و نخواهد شد. اکنون‌اش اگر نگاهی کنی جای خوبی نیست. نکته این‌که غریبه‌ها را همیشه راحت‌تر می‌نویسم. پای دوستان که می‌رسد، این زبان و این قلم انگار سرد می‌شوند و ناتوان. حال چه برسد به این‌که این رسم نوبت، به عزیزترین‌های‌اش برسد.

که یادم‌ امشب یاد دکتر فرزانه‌یی است که سوگند نامه‌ی بقراط را تنها از روی کاغذی سیاه شده نخوانده و انسان را رعایت کرده. و چه سخت برای کسی که انسان را رعایت کرده، به این رسمی که دارند، حکمی از دژآیینان بر میز اجرا باشد. هنوز این «بغض» شلاق از زنجیر نخورده و تا این صبح فردای بی‌سرنوشت یک چند ساعتی راه است. و هنوز برای این‌که این قلم‌ها آتش اعتراض در نوک داشته باشند زود. شاید این‌که نرسیدیم به این صبح زنجیری فردا.»

آن صبح زنجیری فردا بعد از این نامه رسید، آن صبح و صبح‌ها وشب‌های دگر، آن صبحی که در روزهای کودتاصفتی و زنجیرصفتی به ساعت بودن و به لحظه بودن رسید، رسید به عبدالله مومنی‌ها و احمد زیدآبادی‌ها، آن لحظه‌های زنجیری رسید به عاطفه نبوی‌ها و مجید دری‌ها. از این صبح‌ها زنجیری کم نداشتیم از پس آن صبح فردا.

یادم آمد ما چهار تن بودیم و از آن صبح‌های زنجیری یکی آن بود که دو ماه قبل علیرضا فیروزی ما را در گرفت و ما غصه‌دار تا به امروز نشسته بودیم که این صبح زنجیری را پایانی هست و شب بی‌سرانجام و بی‌نشان‌اش نشان از بی‌نشانی‌های این لحظه‌های غربت‌افروز می‌دهد یا نه؟ هنوز چشم انتظار این لحظه بودیم گوش‌مان به خبری بود دل‌خوش کننده که صبح امروز از شب قبل درد بی‌‌درمان استبداد گرفت و  دکتر حسام فیروزی شب قبل پیشواز صبح زنجیری رفت.

خاطرم آمد که ما چهار تن بودیم. صبح مسموم این سرزمین کتک خورده باز هوای زنجیر گرفت و بهزاد مهرانی هم در چنگال قتال‌صفتان گرفتار آمد و اوین امشب چه میهمانانی دارد.

باز می‌گردم به ابتدا، ابتدای همین سال، از همان شروعش شلاق بود که به جای سیلی روی صورت‌مان کوبیدند، امیدرضا میرصیافی را همان اول سال از ما گرفتند و این سال شوم، این سال خونین، این سال که خون سبز شد، از همان ابتدا زنجیری بود. چه بر ما رفت در این یازده که گذشته و این چند روز باقی‌مانده را بر چه باید سپری کرد وقتی نازنین‌های‌ام در اسفند در اوین هستند؛ علیرضا فیروزی، حسام فیروزی و بهزاد مهرانی.

  • نصور نقی‌پور،‌ بهزاد مهرانی، حسام فیروزی هر سه وبلاگ‌نویس هستند. هر سه مستقل و هر سه با هیچ گروهی پیوندی ندارند. نصور فعال فرهنگی است و این را در جای جای فعالیت‌های‌اش می‌شود. بهزاد مهرانی و حسام فیروزی جز این‌که گهگاهی بنویسند به قلم خود متکی باشند نه فعالیتی داشته‌اند و نه با جایی پیوند و قراری. بازداشت این سه نفر معنا و مفهومی دارد بسیار دلگیر کننده، این جمهوری اسلامی مردمی می‌خواهد بی‌دانش و بی‌سواد، مردمی مطیع که بدون اذنش هیچ کاری نکنند، این‌که فعالیت فرهنگی و فعالیت نکردن را هم از زاویه توطئه می‌بیند. این‌که عهد کرده هر فعالی را با هر فعالیتی بازداشت کند و اوین‌‌اش را به رخ بکشد.
  • در دومین ماه بازداشت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که بدون ملاقات و خبر و تماس سپری می‌شود، نیروهای امنیتی به جای پاسخ‌گویی، عموی وی یعنی دکتر حسام را بازداشت می‌کنند.
  • بازداشت خودسرانه یعنی این‌که امروز بهزاد را بازداشت کنند و ساعاتی بعد یک گروه دیگر برای بازداشت‌اش بیاید. این یعنی قوه‌ی قضاییه هیچ.
  • دیگر این‌که گفته‌اند بهزاد مهرانی و حسام فیروزی و نصور نقی‌پور عضوی از فلان گروه بوده‌اند. چنین مساله‌یی صحت نداشته و کسانی که چنین مطرح کرده‌اند قصد خوبی نداشته‌اند. هر سه این عزیزان مستقل بوده و به هیچ جایی وابسته نیستند.
  • نوید خانجانی هم به جمع دیگر دوستان کمیته گزارشگران حقوق بشر پیوست. باز هم شدند در زندان هفت نفر. آن هم در سال‌گرد تاسیس کمیته

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , ,

دو ماه بازداشت و دو ماه بی‌خبری


امروز شصتمین روزی است که علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بازداشت شده‌اند و هم‌چنان در زندان اوین به سر می‌برند. در این شصت روز این دو کوچک‌ترین تماسی با خانواده‌ی خود نداشته‌اند و از وضعیت آنان هیچ اطلاعی در دست نیست.

دادستان تهران حدود سه هفته پیش بعد از این‌که آن‌ها را در زندان اوین ملاقات کرد، خبر از بازداشت آن‌ها را در زندان اوین داد. اتفاقی که یک هفته بعد از آن به وسیله‌ی خود جعفری دولت‌آبادی در کمال حیرت و تعجب تکذیب و انکار شد. او حتا لیستی را که به دست خط خودش نوشته بود انکار کرد.

نکته‌ی غریب در بازداشت این دو فعال دانش‌جویی این است که قبل از محکوم کردن تمام مواردی که نسبت به نقض حقوق آنان صورت گرفته باید اول ثابت شود که این دو در بازداشت قوه قضاییه هستند. قوه‌ی قضاییه و دستگاه‌های امنیتی هم‌چون وزارت اطلاعات  هنوز حتا اجازه‌ی تماس علیرضا و سورنا را با خانواده‌‌شان نداده‌اند. این یعنی این‌که این خانواده هنوز به هیچ چیزی  نمی‌توانند اعتراض کنند!

اکنون نمی‌شود گفت چرا علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که در سلول ۶۳ بند ۲۰۹ زندان اوین هستند هنوز با خانواده‌ی خود بعد از دو ماه هیچ تماسی نداشته‌اند. اکنون بعد از دو ماه بازداشت در زندان اوین و مدتی بازداشت بودن در بند ۲۴۰ زندان اوین، هنوز نمی‌شود به قوه‌ی قضاییه اعتراض کرد که چرا این دو از حق برخورداری از وکیل و ملاقات با او محروم هستند!

هنوز نمی‌توان پرسید که اتهامات این دو نفر بعد از دو ماه بازداشت چیست و به چه دلیلی در زندان نگهداری می‌شوند. هنوز از قوه‌ی قضاییه نمی‌توان پرسید چرا دو دانشجو در زندان اوین نگهداری می‌شوند و قرار بازداشت آن‌ها چه‌قدر است و آیا بعد از دو ماه بازداشت این قرار به وثیقه تبدیل شده است یا نه؟

دو نفر در اوین هستند، بدون این‌که قوه‌ی قضاییه و شعبه‌های دادگاهش پرونده‌یی از آن‌ها داشته باشند و بازپرس و قاضی پرونده مشخص باشد. فقط مسئولین اطلاعات بند ۲۰۹ در روزهای ملاقات هنوز به خانواده‌های این دو می‌گویند فرزندان‌تان ممنوع‌الملاقات هستند! هنوز فقط از اوین خبر می‌رسد علیرضا فیروزی دو ماه است امکانی در اختیارش نبوده تا ریش‌های بلند شده‌اش را کوتاه کند. هنوز فقط زندانیان آزاد شده می‌آیند و خبر می‌دهند که حال علیرضا و سورنا را دیده‌اند و … قوه‌ی قضاییه جمهوری اسلامی ایران تا چه اندازه می‌تواند ظالم باشد که دو خانواده را این‌چنین اسیر و بازی‌چه‌ی دست ماموران امنیتی قرار دهد؟

  • علیرضا فیروزی یک روزنامه‌نگار  و وبلاگ‌نویس است که  تا آن‌جا که من نگاه کرده‌ام در چند لیستی که از روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان از سوی برخی از  گروه‌های حقوق‌بشری و موسسات ارائه شده است، نام وی مانند کسانی هم‌چون مسعود لواسانی با حکم ۸ سال و نیم زندان و جواد ماهزاده با ۴ سال زندان نیامده است و کوچک‌ترین اشاره‌ای به نام این روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان نشده است. شکی نیست که سازمان‌هایی که نام این روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان را با وجود آگاهی به وضعیت بحرانی آنان و درج این همه خبر در مورد آنان نمی‌آورند و حمایتی نمی‌کنند، نمی‌توانند سازمان‌های معتبر و مرجعی باشند.
  • و حالا شصت روز است که مادرت صدای‌ات را نشنیده نوشته شیدا جهان‌بین
  • مروری بر دو ماه بی‌خبری مطلق از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , , ,

ساسان آقایی و تداوم بازداشت غیر قانونی‌اش


ساسان آقایی روزنامه‌نگار  و دوست وبلاگ‌نویس‌مان از اول آذر ماه در بازداشت به سر می‌برد. هنوز هیچ اتهام و دلیلی برای بازداشت وی اعلام نشده است. طی ماه‌های اخیر بسیاری از شهروندان ایران به دلائل نامشخص بازداشت شده و در زندان به سر می‌برند.

شهروندان ایرانی از دست ماموان جمهوری اسلامی نه امنیتی دارند و نه آسایشی . یا در خطر بازداشت قرار دارند، یا در زندان‌هایی چون اوین و رجایی‌شهر در حال شکنجه شدن و فشار برای اعتراف هستند و یا مجبور شده‌اند ترک وطن کنند.

ساسان آقایی از روزنامه‌نگارانی است که شجاعانه در چند ماه گذشته به انعکاس واقعیات جامعه‌ی ایران می‌پرداخت. ساسان هیچ کاری به غیر از وظیفه‌ی حرفه‌یی و شغلی خود انجام نداده است، اما با این حال بیش از سه ماه است که در بازداشت به سر می‌برد.

بازداشت‌های فله‌یی و آزادی‌های قطره‌چکانی بعد از انتخابات، تعدد زندانیان سیاسی و عقیدتی را که صرفن با خاطر اندیشه در زندان هستند را به همراه داشته است. در این میان زندانیانی چون ساسان آقایی بدون حمایت‌هایی در خور هم‌چنان در زندان هستند و تاوان گناه نکرده را پس می‌دهند.

ساسان هم اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین است که دیگر به بند زندانیان سیاسی بعد از انتخابات تبدیل شده است. زندانیان به این بند منتقل می‌شوند تا حداقل تماس ممکن را با بیرون از زندان داشته باشند و از حداقل امکانات ممکن برخوردار باشند.

سرنوشت ساسان آقایی را ماموران کودتاچی جمهوری اسلامی این‌چنین رقم زده‌اند که هم اکنون در این بند باشد و اجحاف‌های‌شان در مورد زندانیان سیاسی تمام و کمال عرضه شده باشد.

نگهداری ساسان آقایی به عنوان یک روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس در زندان نقض بارز حقوق بشر است و این برخلاف ادعاهای جمهوری اسلامی است که در شورای حقوق بشر سازمان ملل آن را مطرح کرده بود.

شرم بر کسانی باد که روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی چون ساسان آقایی را در زندان دارند و دم از اجرای حقوق بشر در برابر چشم جهانیان می‌زنند. شرم بر جمهوری اسلامی که به هیچ وجه پذیرفتنی نیست.

مدیار

Posted in حقوق بشر, حقوق‌ شهروندیComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان