Tag Archive | "دانشجو"

Tags: , , , , , , , ,

کسی پاسخگویی خانواده حسین رونقی نیست


خانواده حسین رونقی ملکی دانشجو و وبلاگ‌نویس بازداشتی که از آذر ماه در زندان به سر می‌برد، در مراجعه به مراجع قضایی با برخورد بد مسئولان مواجه شده  و موفق به دریافت خبری از فرزند خود نمی‌شوند.

پدر و مادر رونقی که از شهرستان برای پیگیری وضعیت فرزندشان به تهران می‌‌آیند، فارسی را به خوبی نمی‌توانند صحبت کنند. آن‌ها روزها از ساعات اولیه صبح در مقابل دفتر دادستانی تهران می‌نشینند، تا موفق به دیدار دادستان تهران بشوند، اما این پدر و مادر پیر تبریزی از سوی ماموران مورد طعنه قرار گرفته و به خاطر فارسی بلد نبودنشان مورد تمسخر قرار می‌گیرند و دست انداخته می‌شوند. به طوری که شاهدان این صحنه‌ها به شدت ابراز تاسف می‌کنند.

آن‌ها هر روز تا ساعت ۹ شب به انتظار ملاقات  با دادستان می‌مانند، اما به آن‌ها جوابی داده نمی‌شود و دادستان تهران، عباس جعفری دولت‌آبادی حاضر به دیدن آن‌ها نمی‌شود.

این در حالی است که حسین رونقی ملکی از آذر ماه بازداشت و در بند ۲ الف سپاه تحت شدیدترین فشارهای روحی و جسمی برای اخذ اعتراف‌ها قرار دارد. وی تنها سه هفته قبل اجازه‌ی ملاقات به پدر و مادرش را پیدا کرده است.

در همین حال رسانه‌های دولتی در طی روزهای گذشته با همکاری نهادهای امنیتی و سایت گرداب اقدام به طرح اتهامات بی‌پایه اساس برای وی و دیگر فعالین حقوق بشر کرده و قبل از شروع هر دادگاهی به ایراد اتهامات سنگین علیه وی پرداخته‌اند.

منبع: رهانا

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , , ,

جنایت در کوی دانشگاه هولناک‌تر است یا زندان ابوغریب


هفته‌ی گذشته در اجلاس شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد، نماینده‌گان جمهوری اسلامی به سرپرستی لاریجانی دروغ‌های بی‌شماری در مورد وضعیت نقض حقوق بشر ایران گفتند. یکی از مسائلی که عمده‌ی اعتراض‌های کشورهای متمدن دنیا را به همراه داشت؛ خشونت نیروهای انتظامی و بسیج در روزها و شب‌های بعد از انتخابات ایران بود که منجر به کشته شده شدن ده‌ها نفر از مردم ایران شد.

نماینده‌گان ایران در برابر این اعتراض‌ها و این نقض حقوق شهروندان ایران، دل برای کودکان غزه سوزاندند و پرسیدند چرا فکر آن‌ها نیستید. نماینده‌گان ایران وضعیت زندان‌های ایران را خوب توصیف کردند و طبق سنت خودشان توپ را به زمین دیگر کشورها انداخته  و چون همیشه آمریکا را متهم اول قرار دادند و از نقض حقوق بشر در زندان ابوغریب و گوانتانامو سخن گفتند و از ادعای تعطیلی کهریزک در عرض ۲۴ ساعت فخر فروختند!

صحنه‌های تکان دهنده‌ جنایت نیروهای بسیجی و نیروهای انتظامی در کوی دانشگاه که هشت ماه است در مورد آن از طرف مقامات قضایی سکوت شده است، امشب به عنوان سندی غیرقابل انکار  (از همان‌ها که کیهان می‌گوید دارد و ندارد) در بی‌بی‌سی فارسی نشان داده  شد.

صحنه‌هایی در این فیلم وجود دارد که غم‌بارترین صحنه‌ها است. صحنه‌هایی که هر انسانی ناخودآگاه از دیدن آن اشک می‌ریزد و می‌گوید «این‌ها دیگر کیستند» آدمی‌زاده‌اند یا حیوان و از این همه شقاوت درود می‌فرستد بر حیوان. در میان این فیلم صحنه‌هایی وجود داشت که مرا یاد عکسی از زندان ابوغریب انداخت. این صحنه‌ها زیاده بهم شبیه هستند. شاید تنها تفاوت ظاهری‌اش این باشد که زندانی‌ها در عکس ابوغریب لخت هستند و در تصاویر کوی دانشجویان لباس به تن دارند.

اما تفاوت اساسی‌تری که می‌توان به آن اشاره کرد، این است که یک تصویر از زندان است و یک تصویر در یک خوابگاه دانشجویی. این‌جا تفاوت جمهوری اسلامی و مساله‌ی نقض حقوق بشر نسبت به همان کشورهایی که آن‌ها را متهم می‌کند به خوبی عیان می‌شود. اگر آمریکا در ابوغریب با زندانیان چنان رفتار می‌کند، جمهوری اسلامی با دانشجویان که نخبه‌گان این کشور و بهترین افراد هر جامعه‌یی هستند، چنین رفتار می‌کند. با کسانی که هیچ جرمی ندارند، جز دانش‌جو بودن…

هشت ماه است که خشونت طلبان کیهانی و کودتاچیان احمدی‌نژادی از دستگیری سران فتنه دم می‌زنند و از برخورد با معترضان که «فتنه‌گران» نام‌شان می‌دهند. از تروریست‌های ساخته‌گی سخن می‌گویند و از ارتباطات وجود نداشته‌ی فعالین با بی‌گانه‌گان. کمیته پیگیری مجلس حتا کلامی در گزارش‌اش از این حمله‌ی جنایت‌کارانه‌ی نیروهای انتظامی و بسیجی سخنی به میان نیاورده است و تنها به انکار واقعیات مطرح شده پرداخت.

لاریجانی قوه‌ی قضاییه و دادستان تهران تنها برای روزنامه‌نگاران و فعالین دانش‌جویی و زنان و شهروندان دستور بازداشت صادر کردند و قضاتی چون صلواتی حکم‌های دریافتی از کودتاچیان را به زندانی‌ها ابلاغ کردند. چرا در این دستگاه قضایی هیچ کس از این فاجعه صحبتی به میان نیاورد؟

سردار عزیزالله رجب‌زاده که به دستورش این جنایت‌ها رفته است، چرا کلامی سخن نگفته است؟ برای این سردار بسیجی‌ی نیروی انتظامی چند سال حبس لازم است و در یک دستگاه عادل قضایی چه اندازه مجازات می‌شود؟ جرم او مصداق «جنایت علیه بشریت» نیست؟ که هست…

بر سر دانشجویان بازداشتی در این شب در منهای چهار وزارت کشور چه رفته است؟ آن پنج کشته که برای این شب اعلام شده بودند را چرا تکذیب کردند؟

حالا باید پاسخ بگویند که جنایت در زندان ابوغریب بدتر است یا در یک خوابگاه دانش‌جویی؟ اما نیک می‌دانیم که به این جنایت هولناک نیز رسیده‌گی نخواهد شد، اگر قرار بر رسیده‌گی بود؛ آن‌چه در این شب اتفاق افتاد همانی بود که ۱۰ سال قبل بر سر دانشجویان همین کوی رفته بود، سرداران جنایت آن شب، امروز پست‌ها و مقام‌ها دارند. شاید سردار رجب‌زاده نیز مثل سردار نقدی کوی دانشگاه ۷۸ به مقامی مثل امروز او برسد که پول‌های زیادی به پاداش آن جنایت جلوی زن و فرزندش بگذارد.

  • در روزهای بعد از انتخابات خبرها را از گوشه و کنار در وبلاگ‌ام منتشر می‌کردم، گزارش حمله به کوی دانش‌گاه را از «خبرنامه امیرکبیر» زده بودم که حالا خواندنی‌تر است و عیان تر. گزارش بامداد خبر را هم از این حمله وحشیانه بخوانید.

مدیار

Posted in حقوق بشر, کودتا و سرکوبComments (0)

Tags: , , ,

اخبار نگران کننده از علیرضا فیروری و سورنا هاشمی


در حالی که بیست‌ویکمین روز بی‌خبری از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی را پشت سر  می‌گذاریم، اخبار نگران‌کننده‌یی از این دو فعال دانش‌جویی به دست می‌آید. این در حالی است که طبق پیگیری آگاهی از ردیابی موبایل علیرضا فیروزی مشخص شده است، که وی در تهران است، اما با این وجود محل بازداشت این دو فعال دانش‌جویی کماکان نامشخص است.

در همین حال که اخبار بسیار نگران کننده‌یی از وضعیت این دو فعال دانش‌جویی به گوش خانواده و دوستان وی می‌رسد، نهادهای نظامی و امنیتی که باید پاسخ‌گوی این قضیه باشند، کماکان اعلام بی‌خبری می‌کنند. امروز خانواده‌ی علیرضا فیروزی به تمامی دادگاه‌ها و دادسراها و اماکن نظامی و امنیتی در تهران مراجعه کرده و از تا این لحظه از این هیچ‌کدام از این نهادها اطلاعی در خصوص فیروزی و هاشمی کسب نکرده‌اند.

نکته‌ی در خور توجه عدم پیگیری و پاسخ‌گویی نهادهای امنیتی است، آن‌ها که تمامی تلفن‌های همراه و ثابت را شنود می‌کنند و از کم و کیف مکالمات تلفنی فعالین سیاسی و دانش‌جویی آگاه هستند، چه‌گونه است که با داشتن اطلاعات بسیار بسیار نگران‌کننده‌یی که به گوش خانواده می‌رسد، سکوت کرده و مسائل مطرح شده را پیگیری نمی‌کنند؟

به کدام دلیل یک قاضی دادگاه  و دیگر مسئولین باید بگویند که اگر به زندان ۶۶ سپاه منتقل شده باشند، خدا هم نمی‌تواند به آن‌ها دسترسی داشته باشد؟ به چه دلیلی دو شهروند این کشور در جایی نگه‌داری می‌شوند که هیچ‌کس به آنان دسترسی نمی‌تواند داشته باشد؟ چرا زندان‌هایی وجود دارد که هیچ کس نمی‌تواند از آن‌جا کسب خبر کند؟ علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی در کجا نگهداری می‌شوند؟

مساله سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی به شدت نگران کننده دنبال می‌شود. خانواده‌ی فیروزی بسیار پریشان حال هستند و اخبار متناقض و شایعاتی که به گوش آن‌ها می‌رسد، وضعیت این خانواده را بسیار بحرانی کرده است.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (2)

Tags: , , , , , ,

علیرضا و سورنا؛ زندانیان ناپدید شده


دو هفته قبل یکی از دوستان در اینترنت پیغام دادم که در حال چت با «علیرضا فیروزی» هستم و نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم، علیرضا نیست! در ابتدای همین صحبت بودیم، که پنجره‌ی جی‌تاک علیرضا باز شد و پیامی آمد که «درود، مجتبی جان». همین پیام کافی بود تا بدانم، علیرضا پشت این آی دی نیست و شخصی دیگری جای او نشسته است، چرا که علیرضا مرا به اسم مدیار صدا می‌کند و آن‌قدر در این سال‌های دوستی نزدیک و دوست هستیم مثل همیشه بگوید: چطوری مدیار.

با شخصی که پشت آی دی نشسته شروع به صحبت می‌کنم تا ببینم چیزی به دست می‌آورم یا نه، حدس‌ام این بود که آی دی علیرضا هک شده است، اما جناب «مامور امنیتی» که وارد حریم خصوصی علیرضا شده، سوال‌های بی‌ربط می‌پرسید و حرف‌های بی‌ سر و ته می‌زد. اسم یکی دو تن از فعالین سیاسی را می‌برد و می‌گوید «لعنت بر … که بدبختمون کرد» با تعجب می‌پرسم چرا؟ می‌گوید:«مامورها آمدند ما را بگیرند، من و سورنا فرار کردیم» بعد هم در کمال حماقت  می‌پرسد «سورنا هاشمی را که می‌شناسی؟» باز برای این‌که شک‌ام به یقین تبدیل شود می‌پرسم علیرضا مگر نگفته بودی ‌می‌روی زنجان دنبال کارهای دانش‌گاه (در حالی که اصلن چنین مکالمه و حرفی با علیرضا نداشته‌ام)، جناب مامور امنیتی باز هم با حماقت می‌گوید«دروغ گفتم»، درخواست که کردم تلفن همراه‌اش را روشن کند تا تماس بگیرم، دیگر جوابی نداد. این مکالمه‌ها چندین بار دیگر با خانواده و دوستان دیگر نیز اتفاق می‌افتد…

حالا نزدیک به سه هفته است که علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی ناپدید شده‌اند، یعنی در واقع به دست مامورین امنیتی ربوده شده‌اند و آن‌ها اجازه نمی‌دهند که این دو دانش‌جو با خانواده‌ی خود تماس بگیرند و آن‌ها را از این نگرانی دهشت‌آور رها کنند. علیرضا و سورنا در تبریز یا ارومیه بازداشت شده‌اند، طبق پی‌گیری‌های انجام شده از طریق آگاهی برای ردیابی تلفن همراه آن‌ها، مشخص شده که گوشی علیرضا خاموش در تهران است. این مساله نشان می‌دهد که علیرضا و سورنا در زندان اوین یا یکی از بازداشت‌گاه‌های اطلاعات تهران هستند، اما در همین تهران نیز اجازه‌ی برقراری ارتباط آن‌ها را با دو مادری که تنها آرزوی‌ کنونی‌شان «داشتن خبر سلامتی‌» فرزندشان است، نمی‌دهند.

بازداشت فعالین سیاسی و دانش‌جویی و بی‌خبر نگه‌ داشتن خانواده‌های آنان یک چیز است، ربودن دو نفر و بی‌خبر نگه داشتن یک چیز دیگر. از دستگاه قضایی و نهادهای امنیتی که برای پیش‌برد اهداف دولت و توقف فعالیت‌های افراد و گروه‌ها اعضای خانواده‌ی آنان را گروگان می‌گیرند، این جور اعمال چیز بعیدی نیست. دختر مهندس توسلی با آن شکل بازداشت شبانه و بازداشت خواهر شیرین عبادی مصداق بارز گروگان‌گیری یک «حکومت و دولت» اگر نیست، پس چیست؟

بیش از دو هفته است که ماموران امنیتی علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی را ربوده‌اند، قوه‌ی قضاییه «باید» پاسخ‌گوی این آدم‌ربایی باشد، ارگان بازداشت کننده «باید» جواب‌گوی خانواده‌هایی باشند که با بی‌خبر نگه داشتن، آنان را «جان به لب» کرده‌اند. کسانی که وارد حریم خصوصی این دو شده‌اند «باید» پاسخ‌گوی عمل «وحشت‌آفرینی» که کرده‌اند باشند. جمهوری اسلامی با این اعمال گل‌چینی از اعمال‌ و رفتارهای غیرقانونی؛ غیرانسانی و ضد بشری شده است، ترور، گروگان‌گیری، آدم‌ربایی، ضرب و شتم شهروندان، سرکوب نهادهای مدنی، توقیف مطبوعات و بازداشت روزنامه‌نگارن، کشتار شهروندان و… هر چه بخواهیم از این‌ها در ایران امروز جاری است.

شنیده و دیده و خوانده‌ایم که آدم رباها بعد از دزدیدن اشخاص، با خانواده‌ی شخص تماس می‌گیرند و درخواست‌شان را مطرح می‌کنند، حتا برای این‌که خانواده‌ی طرف مطمئن شود، گوشی تلفن را به قربانی می‌دهند تا خانواده‌اش از سلامت او مطمئن شوند، می‌خواهم بدانم که ماموران نامحترم از یک دزد هم کم‌تر هستند که چنین کاری نمی‌کنند؟ گر چه تفاوت‌شان چیز زیادی نیست، آن دزد مستقیما پول به دست می‌آورد و به همان که می‌گوید راضی است، این دزد از روش‌های دیگر و به مقداری و چند میلیون و چند میلیارد هم راضی نیست!

علیرضا و سورنا را به ما برگردانید.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (4)

Tags: , , , , , ,

اتهام بی اساس


«ارتباط با سازمان مجاهدین» حربه‌ی جدید این روزهای قوه قضاییه و نهادهای امنیتی است برای محکوم کردن دانش‌جویان محروم از تحصیل به حبس های طولانی مدت.

بعد از  صدور حکم ۱۵ سال زندان ضیالدین نبوی، حالا مجید دری به ۱۱ سال زندان محکوم شده است، که ۵ سال را هم باید در تبعید و در شهر ایذه باشد. سازمان مجاهدین خلق هر چه برای جمهوری اسلامی در طول این سی سال نداشته است، این مساله را داشته که بسیاری از فعالین سیاسی و دانش‌جویی و مدنی را به اتهام همکاری با آنان به گوشه‌ی زندان بفرستند و حکم‌های سنگین برای‌شان صادر کند.

کم‌تر زندانی سیاسی در ایران وجود دارد که با این اتهام روبه‌رو نشده باشد، اتهام مجید دری در رابطه با هم‌کاری با سازمان مجاهدین نشان می‌دهد که مجید مانند بسیاری دیگری بی‌گناه و بی‌هوده بازداشت شده و قوه‌ی بی‌استقلال قضاییه گوش به فرمان بازجویان اقدام به صدور این حکم کرده است.

اتهام هم‌کاری با این سازمان برای مجید دری آن‌قدر ابلهانه و دروغ و دور از ذهن است، که کسانی چون من که مجید را از نزدیک می‌شناسیم، می‌توانیم بسیار راحت بگوییم که اگر مجید با سازمان مجاهدین ارتباط داشته پس تک تک ایرانیان و از جمله خود ما هم هم‌کاری داشته‌ایم.

نمی‌دانم این روزها چرا نام قوه قضاییه را که می‌شنوم بی‌اختیار یاد کلمه‌ی «مسخره» می‌افتم.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , ,

اتهام همکاری با سازمان مجاهدین برای مهدیه گلرو


مهدیه گلرو دانشجوی زندانی که همراه همسرش در بازداشت به سر می‌برد با اتهام «همکاری با سازمان مجاهدین» روبه‌رو شده است.

مهدیه گلروکه  امروز صبح بعد از نزدیک به ۵۰ روز بازداشت موقت برای اولین اجازه‌ی ملاقات با خانواده‌ی خود را پیدا کرده بود اتهامات خود را «ایجاد اغتشاش و همکاری با سازمان مجاهدین» اعلام کرده است.

وحید لعلی‌پور همسر وی که به عنوان گروگان همراه او در ماه گذشته بازداشت شده نیز تحت فشار بوده و بازجویان زندان اوین آزادی او را در گرو «همکاری کردن»  مهدیه گلرو با آنان ذکر کرده‌اند. بازجویان گفته‌اند در صورتی که گلرو با آنان همکاری نکند همسر وی را که هیچ فعالیت سیاسی تاکنون نداشته در زندان نگاه خواهند داشت.

پرونده‌ی مهدیه گلرو هم‌اکنون در شعبه ۱۲ بازپرسی دادگاه انقلاب است و وی در سلولی چند نفره همراه دیگر زندانیان در بند ۲۰۹ زندان اوین بازداشت است. به علت خرابی شوفاژ‌های بند ۲۰۹ زندانیان از سرما رنج می‌برند و مسئولان زندان اوین هیچ تصمیمی در این رابطه نمی‌گیرند. این در حالی است که با توجه به بازداشت‌های گسترده در طی دو ماه اخیر، به ویژه بعد از ۱۶ آذر جا برای نگه‌داری زندانیان در اوین  کم بوده و زندانیان خارج از ظرفیت  زندان هستند، به طوری که حتا غذا به اندازه‌ی کافی به زندانیان داده نمی‌شود.

مهدیه گلرو در حالی با اتهام همکاری با سازمان مجاهدین روبه‌رو است که تنها فعالیت دانش‌جویی داشته و  به علت عضویت در انجمن اسلامی دانشگاه علامه از تحصیل محروم شده و چندین‌بار نیز  به خاطر اعتراض به همین امر بازداشت شده است.

گلرو و همسرش سعید لعلی‌پور روز ۱۲ آذر ماه در منزل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده و به زندان اوین منتقل شده‌اند. اتهام هم‌کاری با سازمان مجاهدین و نگه‌داری همسرش در زندان به عنوان گروگان،  باعث فشار زیادی بر  گلرو  در زندان شده است.

گلرو یک هفته قبل از بازداشت با حکم یک سال حبس تعلیقی به اتهام مصاحبه با رسانه‌های بیگانه و اقدام علیه امنیت ملی به مدت ۵ سال روبه‌رو شده بود. به علت عدم اعتراض وکیل وی در مدت بیست روز، حکم او به اجاری احکام فرستاده شده است و ممکن است حکم یک سال حبس وی به اجار درآید.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , , , ,

یک زندانی: محمد پورعبداله، دانشجویی در میان مجرمان خطرناک


می‌نویسد: «…در زندان وضعیت موجود را می‌دیدم. وضعیت موجودی که عریان شده و واقعیت سخت و چرکین‌اش را به روشنی به من نشان می‌داد. به عنوان یک زندانی نمی‌توانستم وضعیت موجودم را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می‌کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلول‌اش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن‌ها و کتک خوردن‌های بازجویی، با پوست و استخوان حس می‌کردم.»

این‌ها را محمد پورعبداله می‌نویسد، دانشجویی که بعد از ۱۰ ماه در «بازداشت موقت» بودن به ۶ سال حبس محکوم شده است. محکوم شده تا در سلول‌ها و بندهای زندان قزلحصار همراه مجرمان خطرناک حبس بکشد. IMG_4119

پورعبداله متولد سال ۱۳۶۳ است، متولد تهران. سال ۱۳۸۱ وارد دانش‌گاه تهران می‌شود تا در رشته‌ی شیمی مشغول به تحصیل شود. ورود به دانش‌گاه آغاز دوره‌ی بیداری است و محمد در دانش‌گاه بیدار می‌شود. هم‌چون هزاران دانش‌جوی ایرانی درد ایران  را درد خود می‌داند، آن هم به روشی که خود برمی‌گزیند؛ دانشجوی آزادی‌خواه و برابری طلب. فعالیت‌های دانش‌جویی‌اش را آغاز می‌کند و در نشریه‌های دانش‌جویی فعالیت می‌کند. و سرانجام در سال ۸۶ به دانش‌گاهی می‌رود که خانه‌ی انتهایی فعالیت هر دانش‌جویی است؛ به اوین. در سال‌روز بازداشت‌اش در این‌باره می‌نویسد:

«…راهی دانش‌گاهی بزرگ شدم. دانش‌گاهی با بیش از ۲۰۰ کلاس درس، تعداد نامعلومی دانش‌جو و تعداد اندکی استاد که در آن مکان کارشناس! نامیده می‌شدند. از آن‌جایی که حجم مطالب آموزشی بسیار زیاد بود، حق زیادی نگاه کردن به اطراف را به کمک یک وسیله کمک آموزشی به نام «چشم بند» از دانش‌جو می‌گرفتند تا چشمان فضول دانش‌جو، مشکلی در روند آموزشی ایجاد نکند… اگر هم دانش‌جو به درس گوش ندهد،استاد درس آن روز را کف دست‌های‌اش سنگین‌ می‌نویسد و به صورت‌اش می‌کوبد. از آن‌جایی که بیرون از دانش‌گاه، دانش‌جو زیادی با دوستان خود شیطنت! می‌کند، در این دانش‌گاه دانش‌جویان در کلاس‌های درس انفرادی نگه داشته می‌شوند، تا در تنهایی بیش‌تر فکر کنند و بیش‌تر بر روی درس آن روز تمرکز کنند… کتاب، روزنامه، رسانه و … همه‌گی مزاحم درس خواندن هستند و استفاده از آن‌ها اینجا قدغن است…»

یک ماه بعد از این نوشته است که محمد دوباره به کلاس درس این دانش‌گاه بازگردانده می‌شود. در ۲۴ بهمن ۸۷ وی دوباره بازداشت می‌شود و به مدت ۳۰ روز در سلول انفرادی می‌ماند. این بازداشت اما و اگر زیادی دارد. پیش تر از آن پورعبداله به خاطر بازداشت سال قبل قرار بود در شهریور و آذر ۸۷ محاکمه شود، اما به علت عدم حضور نماینده دادستان جلسه‌ی دادگاه به تعویق می‌افتد. تاریخ بعدی دادگاه ۳۰ بهمن ۸۷ اعلام می‌شود، اما شش روز قبل از این تاریخ، محمد بازداشت و در تاریخ تعیین شده در سلول انفرادی زندان اوین است.

یک شب مانده به شب عید ۸۸ محمد به زندان قزلحصار کرج منتقل می‌شود، همان شبی که امیدرضا میرصیافی برای همیشه از جمع ما پر کشید و در زندان اوین جان خود را از دست داد. قزلحصار کرج محل نگه‌داری اشرار از جمله چاقوکش‌ها و قداره‌بندها، قاچاقچیان موارد مخدر، متجاوزان به عنف، سارقان، قاتلان افغانی و… است،‌ سبک‌ترین محکومان و متهمان این زندان کسانی هستند که به جرم خرید و فروش و خوردن مشروب زندانی شده‌اند. به قول زندانیان این زندان نطفه و خاک این زندان را با مواد مخدر بسته‌اند. اگر در یک روز این زندان را به  اندازه‌ی یک فرش یک متری کنند و آن را بتکانند ده‌ها کیلو مواد مخدر بیرون خواهد ریخت، از در و دیوار این زندان مواد مخدر می‌ریزد.

آماری می‌دهم، از ۱۲۱ زندانی سالن ۵  واحد ۳ زندان قزلحصار که زمانی حدود دو ماه در آن بودم، ۱۰۹ زندانی مواد مخدر مصرف می‌کردند که بیش از نیمی از این‌ها ماده‌ی مخدر مصرفی‌شان «کراک» بود. و بد این‌که  از زندانیان آن‌جا شنیده‌ام در مردادماه امسال پورعبداله داستان ما در همین سالن بوده است. آن زمان این سالن محل تبعیدی‌های زندان بود و شرورترین مجرمان در آن بودند، به درخواست بازجوی‌ام به آن‌جا منتقل شده بودم، نمی‌دانم اکنون نیز همان وضعیت هست یا نه.

محمد قصه‌ی تلخ ما را دو ماه بعد به انفرادی زندان اوین بازمی گرداند تا برگه‌های بازجویی را امضا کند، شیرمرد ما سر باز می‌زند. قاضی پرونده گفته بود: «از آن‌جایی که پورعبداله، برگه‌های اتهامات خود را امضا نکرده، مجددن به سلول انفرادی انتقال می‌یابد، تا دوباره مورد بازجویی قرار گیرد.» اما چون جوابی نمی‌گیرند،‌ دوباره به قزلحصار بازگردانده می‌شود و در این زندان می‌ماند.

اطاله‌ی دادرسی، عملی است که در مورد پورعبداله به شیوه‌یی غیرقانونی اجرا می‌شود، چیزی در حدود ۱۰ ماه او را در بازداشت نگه می‌دارند و حتا از صدور وثیقه خودداری می‌کنند. سرانجام روز دوشنبه ۲۰ مهر ماه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی  جلسه‌ی دادگاه پورعبدالله برگزار می‌شود و مطابق قوانین عجیب و غریب زندان قزلحصار او را با «دست‌بند و پابند» در حالی که دستان‌اش را با یک معتاد ۷۰ ساله به یک دست‌بند زده بودند به دادگاه می‌آورند. مادرش می‌گوید: «…ولی یک پسر ۲۳-۲۴ ساله دانش‌جو را با یک مرد ۷۰ ساله معتاد دست بند زدند، آن‌جا {دادگاه انقلاب} صندلی خالی هست، اما اجازه نمی‌دهند این‌ها بنشینند، روی زمین نشستند، روی خاک. مگر این‌ها انسان نیستند؟» (در مورد رفتار ماموران و ضابطان قضایی به ویژه در دادگاه انقلاب و زندان قزلحصار مطلب مفصلی خواهم نوشت)

پازل تلخ سرگذشت ۱۰ ماه و خورده‌یی محمد پورعبداله با صدور حکم سنگین ۶ سال زندان به استناد ماده‌ی ۵۰۰ و ۶۱۰ کامل‌تر می‌شود و تا لحظه‌ی آزادی و خروج از آن زندانی  که نمی‌دانم نام‌اش را چه بگذارم ادامه خواهد یافت.

ماده‌ی ۶۱۰ می‌گوید: «هر گاه دو نفر یا بیش‌تر اجتماع و تبانی کنند که جرائمی بر ضد امنیت داخلی یا خارج کشور مرتکب شوند یا وسائل ارتکاب آن را فراهم کنند در صورتی که عنوان محارب بر آنان صادق نباشد به دو تا پنج سال حبس محکوم می‌شوند.» که پورعبداله به ۵ سال زندان محکوم می‌شود.

ماده‌ی ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی می‌گوید: «هر کس علیه نظام جمهوری اسلامی ایران یا به نفع گروه‌ها و سازمان‌های مخالف نظام به هر نحو فعالیت تبلیغی کند، به حبس از سه ماه تا یک سال محکوم خواهد شد.» که باز هم پورعبداله به اشد مجازات این ماده هم، یعنی یک سال، محکوم می‌شود.»

و می‌دانیم که این‌ها همه دروغ است؛ محمد نوشته بود: «بهترین راه‌ها برای تمرکز در این دانش‌گاه ارائه می‌شوند: چوب خط کشیدن روی دیوار برای جلوگیری از فراموش کردن روزها، درست کردن ساعت خورشیدی برای جلوگیری از گیج شدن درباره زمان، گوش کردن به صدای دمپایی‌های نگه‌بان برای تمرین همیشه گوش به زنگ بودن برای امتحان. اساتید این دانش‌گاه مثل همه اساتید، همیشه دروغ می‌گویند.»

مدیار

Posted in حقوق بشر, دانشجویی, یک زندانیComments (2)

Tags: , , , , , , ,

«دست نظامیان از دانشگاه کوتاه»


پنجاه و شش سال گذشت از روزی که آذرمان را قربانی کردند پای بی‌گانه. پنجاه و شش سال گذشت از روزی که جزوه‌ی آزادی را با خون نوشتند. این همه سال گذشت از سوراخ شدن سینه‌های سه یار دبستانی با گلوله‌ی کودتاچیان.

هنوز طنین صدای مصطفی بزرگ‌نیا در دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران می‌پیچد وقتی که حمله‌های وحشیانه را دید و طاقت از کفت داد و با سوز و گذار فریاد زد «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه» و هنوز جمله‌اش پایان نیافته سه گلوله بر سینه‌اش نشست… و ۱۶ آذر برای همیشه سرخ شد.

هنوز صدای سفیر گلوله‌یی که مهندس شریعت رضوی را برای بار دوم هدف قرار می‌داد در ذهن دانشگاه تهران است. هنوز دانشگاه تهران به یاد دارد احمد قندچی را که در مقابل یورش نظامیان در دانشگاهی که با گذشت ۵ دهه هنوز پادگانی است، یک قدم حتا عقب برنداشت و گلوله خورد. لوله‌های شوفاژ آب از دشنه‌ی گلوله‌ها زخم برداشتند و آب داغ صورت گلگون قندچی را سوزاند. صورت گلگونی که تا ۲۴ ساعت بعد روشنی چشمان‌اش را از دست داد و اما روشنی‌ دل‌اش را برای همیشه به یادگار گذاشت.

پنجاه و شش سال گذشت از آن روز که دانشگاه پادگانی شد و تا به امروز پادگانی مانده است. ۵ دهه گذشت از روزی که جزوه‌ی آزادی را با خون نوشتند. آزمایشگاه دانشگاه تهران هنوز به خاطر دارد که از آن حمله‌ی وحشیانه اشک‌ها و ناله‌های دانشجویان چون دشنه‌یی بر دل‌ها فرومی‌آمد.

امروز باید می‌نشستیم و یاد قندچی و شریعت‌رضوی و بزرگ‌نیا گرامی می‌داشتیم، اما نمی‌دانم چه شده است که هنوز آن نظامیان در دانشگاه مانده‌اند و هنوز آن دانشجویان را زخمی بر دل است. امروز باید مجسمه‌هایی از این سه یار دبستانی در میان دانشگاه بود، اما نمی‌دانم چه شده که بعد از ۶۰ سال پاره استخوانی را به اسم شهید به دانشگاه می‌آورند و شبیه قبرستان‌اش می2009120268238‌کنند و آن نظامیان در دانشگاه سینه‌زنان دانشجویان را می‌زنند. باید شمع روشن می‌کردیم و خاطره‌شان را برای تازه وارد شده‌های دانش‌گاه می‌گفتیم. باید به جای این‌که خیابان‌های تهران را به نام تروریست‌های کشورهای دنیا نام‌گذاری می‌کردیم، نام این سه یار دبستانی را زینت تابلوها می‌کردیم. باید از حماسه‌شان فیلم می‌ساختیم و نام جشنواره‌های فیلم تئاترمان را به نام‌شان می‌گذاشتیم، اما…

پنجاه و شش سال پیش بود که آذرمان را پای بی‌گانه قربانی کردند؛ سال‌ها گذشت، آدم‌ها آمدند و رفتند، سوداگران و قدرت‌مندان و حاکمان  و نظامیان آمدند و رفتند و نشستند و ماندند. آذرمان را بارها قربانی کردند. اگر آن روز آذرمان را پای بی‌گانه قربانی کردند، این روزها آذر را پای خودی و بدتر از بی‌گانه قربانی کردند. پای فاشیست‌ها، پای باز هم کودتاچی‌ها…

۱۶ آذر که می‌شود یادمان به یاد آذروشان اهورایی پر می‌کشد و یاران دبستانی، سرودخوان با سینه‌هایی سرخ از برابر چشمان‌مان گذر می‌کنند. آذر که می‌شود جشن‌واره‌هایی از درد بغض‌مان می‌دهد.

در سزمینی که از این روزهای آذری زیاد داشته است؛

روزهایی بود که آذر نبود، اما شبیه آذر بود، خرداد بود. دانشگاه تهران نبود، خود تهران بود، ایران بود. من و تو و ما و همه بودند. ندا هم آمده بود، اشکان بود، سهراب بود، خیلی خیلی خیلی بودند. آن نظامیان هم بودند، آن گلوله‌هاشان هم بود، آن سینه‌ها را دوباره دیدند، آن سینه‌ها دوباره سرخ شدند. خردادمان شبیه آذر شد؛ اهورایی شد.

از وقتی که خردادمان اهورایی شد؛ از وقتی که سینه‌ی ندای‌مان را، سینه‌ی سهراب‌مان را گلوله‌های نظامیان شکافت و از وقتی که ایران در غرق نظامیان شد؛ صدایی به گوش می‌رسد که می‌گوید «دست نظامیان از ایران زمین کوتاه»

فردا ۱۶ آذر است، پنجاه و شش سال گذشته است، باید برسیم به روزی که دیگر جزوه‌ی آزادی را در کلاس‌های درس دانشگاه با خون ننویسیم و امتحان با گلوله ندهیم و برگه‌ی امتحان سینه‌های قندچی‌ها، بزرگ‌نیاها و شریعت رضوی‌ها نباشد. همه با هم فردا در ۱۶ آذر که قرار است سبز سبز سبز باشد.

  • به یاد اکبر محمدی، عزت ابراهیم‌نژاد و تمام دانشجویانی که در این سال‌ها زندانی شده‌اند، شکنجه شده‌اند، زندان رفته‌اند و اکنون در سردابه‌های سرد زندان هستند. دانش‌جویانی که سال گذشته و سال‌های گذشته در دانش‌گاه‌ها با هم بودیم؛ سلمان سیما، عبدالله مومنی، سورنا هاشمی، علیرضا موسوی، حسن اسدی، میلاد اسدی، محمد صادقی، مهدیه گلرو و… تمام دانشجویانی که اکنون در زندان نظامیان هستند
  • لینک در بالاترین

مدیار

Posted in ایران, دانشجوییComments (3)

Tags: , , , ,

آخر خط


جنون بازداشت آن چیزی بود  که بعد از کودتای ۲۲ خرداد به جان ستاد کودتا افتاد و تا به امروز ادامه داشته است. در هر مقطع و بازه‌ی زمانی خاص نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی که یک‌سره زیر نظر ستاد کودتایی کار می‌کنند، عده‌یی را از هر طیف و یا گروه یا صنفی خاص بازداشت کرده و  مدت‌ها در زندان نگاه داشتند تا به زعم خود اعتراض‌های مدنی مردم ایران را خاموش کنند.

نکته‌ی مهمی که ستاد کودتایی احمدی‌نژاد از آن غافل مانده است و نمی‌خواهد  آن را بپذیرد یا بدان اقرار کند، این است که حرکت مردم ایران، حرکتی خودجوش، از قبل تعیین نشده و در کل مردمی بوده است.

استراتژی ستاد کودتا بر این بنیان نهاده شده است که برای مثال با بازداشت روزنامه‌نگاران، اطلاع‌رسانی در مورد حوادث ایران صورت نمی‌گیرد، غافل از این‌که هر ایرانی امروز یک «شهروند رسانه» است و این وظیفه را به خوبی انجام می‌دهد. یا این‌که با بازداشت سران احزاب و گروه‌ها به باور خود سعی داشت سازمان دهی و نظم را از حرکت مردم ایران بگیرد، اما مردم ایران نشان دادند که با «خرد و عقل جمعی» نظم سازمانی و گروهی خود را از طرق مختلف به خوبی اجرا می‌کنند.

با نزدیک شدن به ۱۶ آذر شدت بازداشت و احضار و محرومیت از تحصیل برای فعالین دانشجویی بیش از گذشته شده است. باز هم ستاد کودتا به این نتیجه رسیده است که با بازداشت گسترده‌ی دانشجویان می‌تواند برنامه‌ی ۱۶ آذر را مختل کرده و از برگزاری تجمع خودداری کند.

۱۶ آذر امسال با  گذشته تفاوت‌های زیادی دارد، امسال ۱۶ آذر دانشجویان طیف عظیمی از مردم ایران را همراه خود دارند و این روز از یک روز دانشجویی صرف به روی ملی و همه‌گانی تبدیل شده است، اما باز هم عوامل کودتا از این نکته غافل مانده‌اند.

این طور که فضا تا روز ۱۶ آذر پیش می‌رود، امسال دانشجویان به طور کامل در زندان اوین مراسم ۱۶ آذر را برگزار می‌کنند و مردم به پشتیبانی آن‌ها در دانشگاه حضور می‌یابند.

مدیار

Posted in حقوق بشر, دانشجویی, کودتا و سرکوبComments (5)

Tags: , , , , ,

زندانی بی‌قرار آذر


برای دیدار همسر و کودکان‌اش در سالن ملاقات بود، چشم‌اش هم‌زمان این‌سو و آن‌سو می‌گشت تا دل تنهایی‌اش را بعد از ۵ ماه به دیدار آشنای دیگری باز کند و چیزی ببینید در صورت آشنایی و خبری از آن‌سوی دیوارهای بلند اوین از روی صورت آشنایی بشنود. همسر یک زندانی دیگر نیز آن‌جا است. همسر آن زندان لحظه‌یی او را می‌بیند، ناخواسته از جا برمی‌خیزد، شاید به احترام و شاید از سر ذوق، صندلی‌اش را کنار می‌زند، گردن می‌کشد که او را ببیند و در همین حین هم چشم می‌چرخاند ماموamomeniری، بازجویی، کسی نبیند، سریع و مخفیانه دست‌اش را تا آن‌جا که می‌تواند بالا می‌آورد و برای‌اش دست تکان می‌دهد.

سخت از دیدار خانواده دل کنده و دارد بر می‌گردد به سلول‌های زجرآور شکنجه‌آفرینان اوین، هنوز حواس‌اش هست که آشنای دیگری را ببیند. دستی را حس می‌کند، نگاه برمی‌گرداند و می‌بیند. دست را می‌شناسد، همان لب‌خند همیشه‌گی روی لب‌اش می‌نشیند و شاید مثل همیشه و به عادت کف دست را روی سینه می‌گذارد، کمی خم می‌شود و همان‌گونه معصومانه لب‌خندی تحویل می‌دهد. می‌شنود که «مراقب خودتان باشید، آن بیرون همه نگران شما هستند.» زندانی بی‌قرار آذر این را می داند، باید بداند.

این را زن می‌گوید و می‌نشیند، این را عبدالله می‌شنود و می‌رود، هنوز ذوق دیدار خانواده‌اش را دارد و هنوز درگیر است با این‌که باید دل بکند و به سلول‌های انفراد‌ی منحوس اوین بازگردد. در راه رفتن، لحظه‌یی همسر آن زن را هم می‌بیند که می‌آید، شاید دنیا روی سرش خراب شد. با خودش فکر می‌کند چرا نپرسیدم همسر دوست‌ام این‌جا چه می‌کرد؟ تازه شصت‌اش خبردار می‌شود و قبل از آن‌که بتواند چیز دیگری به زن و شوهرش بگوید یا نگاهی دوباره بیاندازد، با چشم‌بند راه‌روهای تلخ اوین را گز می‌کند و سوی سلول نمی‌رود، می‌برندش. عبدالله سلول را دوست ندارد. جای عبدالله سلول نیست.

♣♣♣

عبدالله مومنی به بند عمومی زندان اوین منتقل شد. بعد از ۵ ماه سلول انفرادی و شکنجه‌ی بازجویان قوه‌ی قضاییه و وزارت اطلاعات و سپاه و کلیه‌ی نهادهای ناقض حقوق‌بشر. حالا بند عمومی زندان است، عبداللهی که اراده‌ی دولت کودتایی احمدی‌نژاد و قوه‌ی قضاییه‌ی زیر دست نهادهای امنیتی حاضر به آزاد کردنش نیست. و حالا عبدالله در ماه آذر، در ماه بی‌قراری‌های‌اش زندانی است.

امروز که به بند عمومی اوین رفت، و سلول انفرادی‌اش را خالی کرد، نمی‌دانست که آن را برای عباس حکیم‌زاده خالی کرده است و برای هفت دانش‌جوی دیگر. آذر اهورایی تا چند روز دیگر می‌آید. دولت کودتایی احمدی‌نژاد کمر بسته که ۱۶ آذر دانش‌جویی برای تجمع و اعتراض علیه دولت‌اش نباشد.غافل از این‌که امسال ماجرا فرق دارد. امسال دیگر قرار نیست برای چاپ یکی دو هزار تراکت و با خبر کردن بقیه برای مراسم ۱۶ آذر، تلفن‌های یواشکی  گرفته شود و چاپ‌خانه‌های زیرزمینی پیدا شود، امسال هر کس را که نگاه کنی ترانه‌یی برای ۱۶ آذر دارد.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان