Tag Archive | "زندان"

Tags: , , , , ,

اعدامی که می‌تواند صورت نگیرد


۲۸ مرداد ۱۳۸۲ پدرم برای عیادت یکی از آشنایان، به کازرون رفته‌ بودند و در زمان برگشت، ۲ سرباز و ۲ نفر دیگر سوار ماشین می‌شوند، آن‌ها در راه می‌گویند منتظر دوستمان هستیم، متهم ردیف ۲ با یک سنگ بزرگ به پشت سر پدر من می‌زنند بقیه می‌گویند ایشان را رها کنیم و ماشین را برداریم و برویم، متهم ردیف ۲ که سرباز بوده قبول نمی‌کند، پدرم را به صندوق عقب ماشین منتقل می‌کنند، بعد از حدود ۴۰ کیلومتر پدر من به هوش می‌آید و علامت می‌دهد که ماشین را نگه دارند. ماشین را نگه می‌دارند و به پدرم می‌گویند ما فقط ماشین را می‌خواهیم و به تو کار نداریم، حدود ۵ کیلومتر از جاده‌ی اصلی دور می‌شوند، در صندوق عقب را باز می‌کنند، همه چوب و سنگ در دست داشتند، پدرم را زخمی می‌کنند، در آن زمان محمدرضا حدادی از عقب ماشین یک تسمه پروانه می‌آورد؛ پاهای‌اش را روی شانه‌های پدرم می‌گذارد، تسمه پروانه را به گلوی پدرم می‌اندازد و او را خفه می‌کند. بعد بنزین می‌آورد و روی پدرم می‌ریزند و کبریتی در دهان او روشن می‌کنند و او را می‌سوزانند و او را زیر خاک پنهان می‌کنند و بعد از ۵۴ روز ما به کمک یکی از متهمان پرونده، جنازه‌ی پدرم را پیدا کردیم.

این‌ها سخنان «محمد رحمت» فرزند مقتول پرونده محمدرضا حدادی،‌ یعنی محمدباقر رحمت است که حکم پرونده پدرش مبنی بر مجازات اعدام قرار است  در آینده به اجرا گذاشته شود.

آن‌چه در لابه‌لای کلام محمد رحمت به عنوان نماینده خانواده آمده نشان می‌دهد که خانواده او آمادگی دادن رضایت را داشته است. اما برخی رفتارها و عدم اطمینان به این‌که مجرمان به «مجازات واقعی» عمل‌شان از سوی قوه قضاییه نمی‌رسند و عدالت برقرار نمی‌شود، تا به حال از دادن رضایت خودداری کرده‌اند. نگاهی به سخنان زیر از محمد رحمت که به وی قول دادیم بی کم و کاست آن‌ها را منتشر کنیم، به خوبی این قضیه را ثابت می‌کند.

قبل از هر سوال محمد رحمت خود شروع می‌کند: «محمدرضا حدادی در حین ارتکاب چنین عملی حتما بالای ۱۸ سال سن داشته است. این را با جرات می‌گویم، قد او ۱۸۵ سانتی متر بود، هیکل‌اش بسیار بزرگ بود. شناسنامه‌ی یک فرد، آن‌هم یک فردی در روستا که پدرش چندین بار ازدواج کرده بوده و حدود ۳۰ فرزند داشته، زیاد نمی‌تواند معیار دقیقی برای سن او باشد.»

از او در مورد خانواده خودش و پدرش می‌پرسم و این‌که روزگار آن‌ها بعد از قتل پدر چگونه گذشته است. محمد رحمت می گوید: «ما پنج فرزند هستیم به اضافه‌ی مادرم که می‌شویم ۶ نفر، من بزرگ‌ترین فرزند نیستم اما بقیه‌ی فرزندان پدرم به من وکالت داده‌اند تا کارهای مربوط به دادگاه و پرونده را انجام دهم.

ما مشکلی از لحاظ مالی نداشتیم، پدرم نان‌آور صد در صد منزل نبودند ولی قدیمی‌ها رسمی دارند که نمی‌توانند در منزل بنشینند، کارشان به حالت تفریحی بود، پدرم کامیون‌دار بودند، برادرم دکتر است و سطح اقتصادی خانواده‌ی ما در شرایط امروز ایران، از متوسط به بالا هست.»

خانواده رحمت از رسانه‌ها و فعالان حقوق بشر می‌گوید که به نظر آن‌ها به «بیان غیر واقعی اخبار» پرداخته‌اند. از او می‌پرسم که آیا از جانب فعالان حقوق بشر یا کسانی دیگر با شما برای جلب رضایت تماس گرفته شده است؟

«تماس‌هایی که از جانب فعالان حقوق بشر داشتیم محدود می‌شد به تماس‌های وکیل محمدرضا حدادی، که باعث شد تا خشم ما بیش‌تر شود. خانواده‌ی قاتل طبق حرف‌هایی که به آن‌ها القا شده بود، گفتند پسر ما نکشته کسی را، بعد از آن هم روزنامه‌ها مواردی را چاپ کردند که خلاف واقع بود که فقط موجب آزرده‌گی ما شد. این‌که کسی بیاید و صریح بگوید که رضایت بدهید، نبود، چنین کسی هیچ‌گاه نیامد.»

خانواده و وکیل محمدرضا حدادی می‌گویند، وی «اغفال شده» و به خاطر «سن‌اش» گناه دیگران را در قبال دریافت مبلغی پول بر گردن گرفته است. نظر خانواده رحمت را در این مورد جویا می‌شوم و می‌پرسم که آیا نظر شما این است که مجرم این پروند «قصاص» شود و یا «عدالت» در مورد او اجرا شود؟

«برای ما مهم این نیست که حتمن کسی قصاص شود، برای ما این مهم است که مقصر حتما مجازات شود. ایشان در روزها اول قتل را به گردن گرفته بودند. بعد در زندان نامه‌ای نوشتند که من اغفال شده‌ بودم، سه نفر دیگر به من گفتند که پول می‌دهیم به تو، برای‌ات زن می‌گیریم و … در نتیجه من گردن گرفتم.

ما این نامه و این حرف‌ها را به قاضی منتقل کردیم، قاضی گفت این‌گونه نیست و باز ما از قاضی خواهش کردیم که ایشان را یک‌بار دیگر بیاورند و بازجویی کنند، شاید که مقصر نباشند. من خودم هم حضور داشتم. محمدرضا را آوردند، نامه‌اش هم هست، داخل اتاق بازجویی از او سوال پرسیدند و او باز گفت: «نه، کار خودم بوده، خودم انجام دادم ولی پشیمان‌ام.» باز به دادگاه رفت و فردای آن روز نامه نوشت که گول خورده‌ام. به طوری‌که همه را بازی می‌داد. من تمام اعتراف‌های‌اش را دارم، به عنوان مثال رقم پول‌هایی که می‌گوید، سه نفر دیگر به من پیشنهاد داده‌اند، در هیچ اعترافی مشابه نیست، یک‌بار می‌گوید دو میلیون، یک‌بار می‌گوید پنج میلیون و یک‌بار می‌گوید ۲۰ میلیون، به همین دلیل برای من محرض شده که کار خودش بوده است، به اضافه‌ی این‌که او در زندان هم برای چند نفر از هم‌بندان‌اش کل ماجرا را تعریف کرده و گفته که کار خودم بوده است ولی الان پشیمانم.»

رضایت گرفتن از خانواده رحمت به عنوان شاکی این پرونده و اولیای دم، در حال حاضر به نظر تنها راه عدم اجرای حکم اعدام است. از او می‌پرسم تا به حال برای جلب رضایت شما، چه اقداماتی از طرف خانواده حدادی انجام شده است؟

«خانواده‌ی او هم آمده‌اند، خانواده‌اش از کسانی هستند که در روستا ساکن شده‌اند، آمده‌اند این‌جا، اما گفته‌اند اگر اعدام کنید، فلان کار را می‌کنیم و …، تهدیدمان کرده‌اند که  مسلما از جانب ما هم واکنش به دنبال داشته است.»

این پرونده سه متهم دارد که سه متهم دیگر به حبس‌های طولانی محکوم شده‌اند، نکته در خور توجه این است که این سه زندانی که در این قتل مشارکرت داشته‌اند به از زندان به «مرخصی» آمده‌اند و زندانی‌های «رای باز» بوده‌اند. به محمد رحمت می‌گویم، یکی از دلائل مخالفت فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام، با این نوع از مجازات این است که با اجرای این حکم «عدالت واقعی» اجرا نشده و نمی‌شود، از او می‌خواهم که نظرش را در این بگوید:

«اگر مانند برخی ایالت‌های کشور آمریکا قانونی وجود داشت که متهم را برای مدت طولانی به حبس محکوم می‌کرد، آن زمان می‌شد از اعدام صرف‌نظر کرد، اما حبس و زندانی که متهم را واقعا زندانی کند، وگرنه با مرگ و اعدام که فرد، یک لحظه راحت می‌شود و از دنیا می‌رود. اما روال زندان‌های ما در ایران این‌گونه نیست، به متهمان هر روز مرخصی داده می‌شود، اگر این متهمان به مرخصی بیایند برای ما دردسر می‌شود.»

وی ادامه می‌دهد: «متهم ردیف دو ۳۱ سال و نیم حبس دارد به جرم آدم‌ربایی و متهم ردیف سوم ۲۶ سال حبس دارد و همه‌گی مشارکت در آدم‌ربایی دارند؛ در این میان نامه‌ی صریح از آقای شاهرودی داریم و نامه‌ی دیگر از آقای لاریجانی داریم که به این متهمان اصلا مرخصی داده نشود، تاکید شده که حتا یک ساعت هم مرخصی نداشته باشند، اما این افراد در زندان رابطه پیدا کرده‌اند و به مرخصی آمدند.

ما از آن‌جایی متوجه شدیم که آن‌ها بعد از مرخصی در مقابل منزل ما آمدند و گفتند: «دیدید ما به مرخصی آمدیم؟ بیایید رضایت بدهید وگرنه برای‌تان دردسر می‌شود.» که ما مراجعه کردیم و مرخصی را لغو کردند. به این‌ها «زندانی باز» داده شده بود، یعنی هر روز می‌توانستند بیاید به بیرون از زندان. حداقل توقع ما این‌بود که چنین کسانی را که قساوت قلب داشتند و با پدرم چنین کردند را در زندان نگه دارند و اجازه‌ی مرخصی به آن‌ها ندهند که موجب آزار بیش‌تر برای خانواده‌ی ما شوند. وقتی می‌دانیم که مسئولان نمی‌توانند این‌ها را در زندان نگه‌داری کنند و ما هر روز باید نامه بنویسیم و کلنجار برویم، چاره‌ای نداریم. بارها بعد از مراجعه‌ی آن‌ها به ۱۱۰ تماس گرفته‌ایم و آمده‌اند و صورت‌ جلسه کرده‌اند، حتا یک‌بار منزل‌مان را عوض کردیم اما باز هم آدرس ما را پیدا کردند و آمدند و تهدید کردند.»

از رحمت می‌خواهم که در مورد مرخصی آمدن آن‌ها بیش‌تر توضیح بدهد که می‌گوید: «از سه متهمی که به حبس‌های طولانی مدت محکوم شده‌اند، دو نفرشان زندانی رای باز گرفته بودند، یعنی هم مرخصی می‌آمدند و هم می‌توانستند عصرها و پنج‌شنبه و جمعه‌ها آزاد باشند. من نمی‌دانم این چه وضعیتی است؟ اگر نامه‌ی رئیس قوه‌ی قضائیه مهم است، پس زندانی باید بدون مرخصی در زندان بماند. فردی که به این‌ها اجازه‌ی مرخصی می‌دهد حتما باید مجازات شود و باید بالاخره جایی باشد که به این مسائل رسیده‌گی کند.»

از محمد رحمت می‌پرسم اگر اطمینان داشته باشید که این‌ها از زندان به مرخصی نمی‌آیند و واقعا مجازات می‌شوند، آیا حاضرید که از رضایت بدهید تا او اعدام نشود؟

«من مطمئن هستم که اگر از قصاص بگذرم، چنین چیزی اجرا نمی‌شود که متهم برای طولانی مدت و بدون مرخصی در زندان بماند، اگر ما کسی را به چشم دیده بودیم که مثلا ۳۰ سال حبس بکشد بدون مرخصی، خب می‌گفتیم متهم، حبس ابد بکشد، اما آزموده را آزمودن خطا است. در ایران همان قصاص به درد می‌خورد، اگر قرار باشد از قصاص بگذریم اما هر روز تن‌مان بلرزد که نمی‌شود. الان حدود یک‌سال و اندی است که مزاحمتی از طرف متهمان نداشتیم.»

بنا بر اخبار منتشر شده، قرار است حکم اعدام محمدرضا حدادی صبح چهارشنبه اجرا شود، هر چند که محمد مصطفایی وکیل وی نیز این قضیه را تکذیب کرده است، از رحمت در مورد این قضیه می‌پرسم که می‌گوید:

«من خبر اعدام در روز چهارشنبه را نه تایید می‌کنم و نه تکذیب. هر چهارشنبه‌ای امکان دارد که این حکم اجرا شود، یک‌بار گفتند که قرار است اعدام شود ما از خانواده‌اش خواستیم که بروند و برای آخرین بار فرزندشان را ببینند. الان هم هیچ حرفی در مورد این‌که این چهارشنبه است یا خیر ندارم.»

ضمن این‌که حرف خود وی را یادآوری می‌کنم که خانواده حدادی تاکنون اقدام مورد نظر خانواده رحمت را انجام نداده‌اند، از او می‌پرسم اگر در این فاصله خانواده وی برای رضایت بیاید، حاضرید از قصاص بگذرید و رضایت بدهید؟

«رضایت را معمولا می‌آیند و با خواهش می‌گیرند، کسی نمی‌آید با تهدید رضایت بخواهد، من تا به اکنون هیچ شانسی برای رضایت و بخشش برای این آقا متصور نیستم.

این خانواده با اشک تمساحی که پیش از این ریخته‌اند و مزاحمت‌ها و تهدیدهایی که انجام داده‌اند، هیچ راهی برای ما باقی نگذاشته‌اند.

ما توقع داشتیم که در این مدت برخورد صحیحی با ما صورت بگیرد، تا چند وقت پیش هیچ کسی با من تماس نگرفته بود، بعد از مدت‌ها آقای مصطفایی با من تماس گرفتند، ایشان باید با من تماس می‌گرفتند و رضایت می‌خواستند، اما فقط کذب در روزنامه‌ها و سایت‌ها منتشر می‌کردند که همین مساله باعث آزرده خاطر شدن خانواده‌ی ما شد. من یک‌بار از آقای مصطفایی خواستم که ایشان که رابطه‌ی خوبی با روزنامه‌ها دارند، از متهم نامه‌ی عذرخواهی از خانواده‌ی ما را بگیرند و در روزنامه‌ها چاپ کنند اما ایشان قبول نکردند. اگر می‌آمد و می‌گفت من کشته‌ام، معذرت می‌خواهم و پشیمان شده‌ام وضعیت فرق می‌کرد، اما حالا  که می‌گوید من نکشته‌ام و باز در اعتراف‌ها حرف دیگری می‌زند، به شعور ما توهین می‌شود.»

از او خواهش می‌کنم که بدون در نظر گرفتن قتل پدرش و این پرونده بگوید که به مجازات اعدام اعتقاد دارد یا نه و آن را مجازات درستی می‌داند، که می‌گوید:

« من اعدام را برای کسی که فردی را کشته کم می‌دانم، اگر در ایران حبس ابدی وجود داشت که به معنای واقعی اجرا شود من با آن موافق بودم و با اعدام مخالف بودم، اما الان که چنین چیزی نیست، اعدام را راه بهتری می‌دانم.»

از محمد رحمت می‌پرسم که آیا تا کنون هیچ کدام از مسئولین قضایی از شما خواسته‌اند که به عنوان اولیای دم رضایت دهید و از قصاص گذشت کنید؟

« تا کنون مسئولان قضایی از ما درخواست نکرده‌اند تا قصاص نکنیم، شاید یک نفر در یک اداره یک بار گفته باشد، اما مسئولان قضایی چنین درخواستی از ما نداشته‌اند.

قاضی پرونده ‌هم با ما گفت من تاکنون پرونده‌ای نداشتم که متهمان‌اش چنین قساوتی داشته باشند، مامورانی که جنازه‌ی پدرم را از زیر خاک بیرون می‌کشیدند، حالت تهوع گرفته بودند و نمی‌توانستند به جنازه‌ی پدرم نگاه کنند، به دلیل این‌که ضربه‌های بسیار بدی به ایشان وارد شده بود.»

از محمد رحمت در آخر خواهش می‌کنم که اگر امکان دارد، از قصاص صرف نظر کنند و می‌گویم که اجرای حکم اعدام در هر صورتی نمی‌تواند اجرای عدالت باشد. به او می‌گویم که فعالان حقوق بشر خواهان عدم مجازات نیستند و خواهان اجرای عدالت هستند. آن‌ها حدادی را نمی‌شناسند و در این زمینه به شخص نگاهی ندارند و نگاه‌شان به خود مساله «اعدام» است. به او می‌گویم که باز هم برای رضایت تماس خواهم گرفت و از او می‌خواهم که در آخر صحبتی اگر دارد بگوید که می‌گوید:

«اگر محمدرضا اعدام هم شود، من برخی از افراد مدافع حقوق بشر را مسئول می‌دانم که باعث آزرده‌خاطری شدند.

من فقط خواهشی از همه‌ی مدافعان حقوق بشر دارم و آن این است که اگر عدالت‌خواه هستید، عکسی از محمدرضا را منتشر کنیم که سن واقعی‌اش را نشان دهد، این عکسی که در تمام سایت‌ها منتشر می‌شود حداقل مربوط به ۸ سال پیش از وقوع آن اتفاق افتاده است، وظیفه‌ی افرادی که خبرها را منتشر می‌کنند، اطلاع‌رسانی صحیح است، نه کذب. خانواده‌ی من زمانی‌که آن عکس را می‌بینند آزرده خاطر می‌شوند.

ما خانواده‌ی تحصیل کرده‌ای هستیم، ما خودمان از حکم اعدام خوش‌مان نمی‌آید، اما در شرایط کنونی ایران، چاره‌ای نداریم. چون می‌دانیم حبس طولانی مدت و بدون مرخصی در ایران به وقوع نمی‌پیوندد. اگر فقط یک ضربه‌ی چاقو به پدرم اصابت کرده بود و موجب مرگ‌اش شده بود، شاید می‌توانستیم ببخشیم، اما این اعمال و ضربه‌ها و سوزاندن و خاک کردن در چند ساعت رخ داده و نشان دهنده‌ی قساوت قلب آن‌ها بوده است.»

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (5)

Tags: , , , , , , ,

من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان


من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان¹

زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو که اینجا آغاز شد.

تو میراث‌خوار زندان‌بانان زئوس گشتی تا هر روز نگه‌بان فرزندی از سلاله‌ی آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه‌یی کوچک میان آن، توبیرون سلول، من درون سلول.

حال بهتر است هم‌دیگر را بهتر بشناسیم

من معلم‌ام…نه! نه! …

من دانش‌آموز صمد بهرنگی‌ام، همان که الدوز و کلاغ‌ها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را می‌شناسی؟ می‌دانم که نمی‌شناسی.

من محصل خانعلی‌ام ، همان معلمی که یاد داد چه‌گونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاس‌مان بکشیم که نورش خفاش‌ها را فراری دهد.

می‌دانی او که بود؟

من هم‌کار بهمن عزتی‌ام، مردی که همیشه بوی باران می‌داد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهای‌اش با اولین باران پائیزی به یاد او می‌افتند، اصلا می‌دانی او که بود ؟ می‌دانم که نم‌یدانی.²

من معلم‌ام، از دانش‌آموزان‌ام لب‌خند و پرسیدن را به ارث برده‌ام.

حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، هم‌کاران‌ات که بوده‌اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده‌ای، دست‌بند و پابندهای‌ات از چه کسی به جا مانده ؟ از سیاه‌چال‌های ضحاک؟

از خودت بگو، تو کیستی؟ فقط مرا از دست‌بند و زنجیر و شلاق، از دیوارهای محکم ۲۰۹، از چشم‌های الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی‌کنند. عصبانی مشو، فریاد مکش، با مشت بر قلب‌ام مکوب که چرا سرم را بالا می گیرم، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد دارم.

مرا مزن که چرا آواز می‌خوانم، من کردم، اجداد من عشق‌شان را، دردهای‌شان را، مبارزات‌شان را و بودن‌شان را در آوازها و سرودهای‌شان برای من به یادگار گذاشته‌اند. من باید بخوانم و تو باید بشنوی. و تو باید به آوازم گوش دهی، می‌دانم که رنجت می‌دهد.

مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پای‌ام می‌آید، آخر مادرم به من آموخته، با گام‌های‌ام با زمین سخن بگویم، بین من و زمین، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از زیبائی و پر از لب‌خند کنم . پس بگذار قدم بزنم، بگذار صدای پای‌ام را بشنود، بگذار زمین بداند من هنوز زنده‌ام و امیدوار.

قلم و کاغذ را از من دریغ مکن، می‌خواهم برای کودکان سرزمین‌ام لالائی بسرایم، سرشار از امید، پر از داستان صمد و زندگی‌اش، خانعلی و آرزوهای‌اش، از عزتی و دانش‌آ‌موزان‌‌اش ، می‌خواهم بنویسم، می‌خواهم با مردم‌ام سخن بگویم، از درون سلول‌ام، از همین‌جا، می‌فهمی چه می‌گویم؟ می‌دانم به تو آموخته‌اند از نور، از زیبایی‌ها، از اندیشه و اندیشیدن متنفر باشی.

اما نترس به درون سلول‌ام بیا، مهمان سفره‌ی کوچک و پاره‌ی من باش، ببین من چه‌گونه هر شب همه دانش آموزان‌ام را مهمان می‌کنم، برای‌شان چه‌گونه قصه می‌گویم، اما تو که اجازه نداری ببینی، تو که اجازه نداری بشنوی، تو باید عاشق شوی، باید انسان شوی، باید این‌ سوی در باشی تا بفهمی من چه می‌گویم.

به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست‌، من هر روز بر دیوار سلول‌ام دستان دل‌دارم را و چشمان زیبای‌اش را می‌کشم، و انگشتانش را در دست می‌گیرم و گرمی زنده‌گی را در دستان‌اش و انتظار و اشتیاق را در چشمان‌اش می‌خوانم، اما تو هر روز با باتوم دستت انگشتان نقش بسته بر دیوار را می‌شکنی و چشمان منتظرش را در می‌آوری و دیوار را سیاه می‌کنی.

دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد، من ماه‌ها است چشم انتظار دیدن یک آسمان پر ستاره‌ام.

با ستاره‌های یاغی که در تاریکی از این سوی آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سینه سیاهی را با نور بشکافند. اما تو سال‌ها است در تاریکی زنده‌گی می‌کنی، شب تو بی ستاره است، می‌دانی آسمان بی ستاره یعنی چی؟ آسمان همیشه شب یعنی چی؟

این‌بار که به ۲۰۹ برگشتم به درون سلول‌ام بیا من برای‌ات آرزوها دارم، نه از رنگ دعاهای تو که سراسر آتش است و ترس از جهنم، آرزوهای من پر از امید و لبخند و عشق است. به درون سلول‌ام بیا تا راز آخرین لب‌خند عزتی را پای چوبه‌ی دار برای‌ات بگویم، می‌دانم که باز بندی بند ۲۰۹ خواهم شد، در حالی که تو با همه وجود پر از کینه‌ات بر سر من فریاد می‌کشی و من باز دل‌ام برای تو و دنیای حقیری که دورت ساخته‌اند می‌سوزد. من بر می‌گردم در حالی که یک معلم‌ام و لب‌خند کودکان سرزمین‌ام را هنوز بر لب دارم.

معلم محکوم به اعدام، فرزاد کمانگر

بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج

۲۷/۱۰/۸۷

۱- چند نفر از نگهبانان ۲۰۹ (برخلاف بازجوها که این‌بار اذیت‌ام نکردند) به خاطر این‌که در مطلب‌بندی، بند ۲۰۹ ، آن‌ها را شبیه شبح خوانده بودم وحشیانه به باد، کتک و فحش و ناسزا گرفتنم.

۲-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب اعدام شد، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و کامیاران از او خاطرات بسیار دارند، می‌گویند هنگام اعدام در جواب ماموران که از او پرسیدند از مرگ نمی‌هراسی؟ لب‌خند زنان گفت: مرگ اگر مرد است گو نزد من آید تا در آغوش‌اش کشم، تنگ تنگ

  • فردا روز معلم است،‌ من این سال‌ها این روز را مدام به یاد فرزدا کمانگر هستم

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (4)

Tags: , , , , , ,

سوتک گلوی محمد نوری‌زاد


نامه‌ی محمد نوری‌زاد به خامنه‌‌ای عجیب‌ترین نامه‌یی بود که تا به حال از یک زندانی خوانده‌ام. چنین نامه‌یی با چنین مضمون و موضوعی برای خامنه‌یی کی شکست حیثیتی بزرگ است. بعد از مرجع تقلید ندانستن خامنه‌یی از سوی آیت‌الله منتظری به نظرم این دومی ضربه‌ی سنگینی بود که طی ماه‌های گذشته رهبر جمهوری اسلامی طعم تلخ‌اش را چشید.

نوری‌زاد دیکتاتوری چون او را دیکتاتور خطاب نمی‌کند، او را یک صاحب حکومت و یک قدر قدرت نمی‌پندارد و به این نام در نامه او را نمی‌خواند. به خاطر همین است که از بی‌قانونی و رفتار غیر انسانی او چیزی در نامه نمی‌بینیم و اگر می‌بینیم به چشم نمی‌آید.

نوری‌زاد خطاب به پدری می‌نویسد که وظایف پدری‌اش را به جا نیاورده است، پدری که فرزندش را زندانی کرده و بر او سخت ظلم کرده است. پدری که پسر را به زندان انداخته و او را عذاب می‌دهد. پدری که به شدت سنگ‌دل و بی‌رحم. نوری‌زاد از وی چنین می‌سازد. و چه گران است این نوشتار مهربانانه و متواضعانه از مردی که روزگاری همه چیزش پدر بود. و چه چهره‌یی ساخته می‌شود از کسی که به قول نوری‌زاد «دیگر مردمی برای او» دیده نمی‌شود؛ آن‌که با پسر این‌چنین می‌کند با دیگر مردمان چه می‌کند؟

نامه‌ی نوری‌زاد را یک‌بار دیگر بخوانیم، او همه چیز را می‌گوید، گلوی نوری زاد سوتکی است به دستی کودکی گستاخ و بازیگوش که خواب خفته گان خفه را آشفته‌تر می‌سازد:

ه نام خالق آزادی

سلام به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران

این روزها، نزدیک به چهار ماه است که به خاطر نگارش نامه به حضرتعالی در زندانم. شصت وهشت روز از این مدت را در زندان انفرادی به سربرده ام. توسط بازجوهای خود مورد اهانت و ضرب و شتم قرار گرفته ام. درهمه ی این احوال، از جنابعالی به عنوان رهبری فهیم و آگاه اسم برده ام که اگر قرار باشد تغییری در اوضاع کشور رخ دهد، این تغییر از ناحیه ی شما بسیار شدنی تر و پایدارتر خواهد بود. من شخصاً امیدی به نقش آفرینی سایر افراد و دستگاههای کشور ندارم. شما را از نزدیک می شناسم. به روح بلند شما واقفم. شما نیز نیک و از نزدیک مرا می شناسید.

در این ماه های زندان از آنچه در بیرون گذشت بی خبر بودم، اما در دیدار کوتاهی که فقط یک بار، گذرا، با خانواده ی خویش داشته ام، دانستم که در غیاب من آقای مهندس موسوی و حجج اسلام خاتمی و کروبی با خانواده ی من دیدار کرده اند. نمی دانم چرا، اما بسیار دوست می داشتم خود شما نیز با آن بزرگواری که از شما سراغ دارم، به دیدار خانواده ام قدم رنجه می فرمودید، به آنها دلداری می دادید و به آنان می فرمودید که: فلانی -نوری زاد- درست در روزهای بحرانی، با برنامه های تلویزیونی اش، با نوشته هایش، برای منِ رهبر که در معرض تهاجمات طوفانی این و آن قرار گرفته بودم، به میدان آمد و از من سخت جانبداری کرد. امروز او در زندان است؛ به خاطر انتقاد از من! او باید در زندان ادب شود. همسر و فرزندانش توسط بازجوهای بی سواد و بی ادب و تندخو به ناسزا گرفته شوند و خود او به تلخ ترین شکل ممکن به ورطه ی تهدید و تحقیر و ضرب و شتم درافتد. اما این دلیل نمی شود که منِ رهبر قدر زحمت های پیشین او را ندانم و به خانواده اش سر نزنم. یا اگر خود به دیدار آنان نروم، نماینده ام را نیز به این منظور به سراغشان نفرستم.

رهبر گرامی، چشم انتظاری خانواده ی من، برای تماشای جمال مبارک شما و رویت نماینده ی شما به جایی نرسید. لابد؛ در این گردونه، آدمها، تاریخ مصرف دارند. که اگر به سر رسیدند، مثل دستمال آلوده، باید به دور انداخته شوند. اما گرایش من و امثال من به شما، گرایش به شخص خامنه ای نبوده و نیست. ما، در جمال اندیشه های شما، افق های گمشده ی آرزوهای شریف مردم خویش و مردم جهان را می دیدیم. یادم هست این اواخر، وقتی تلاش کردم به دیدار شما بیایم و آقای حسین محمدی -از دفتر شما- ماه ها مرا به امروز و فردا وعده می داد، در نامه ای به او نوشتم: من از خود خامنه ای، به خدای خامنه ای پناه می برم! و دیگر سراغی از شما نگرفتم. و شما نیز! چرا که دانستم شما از محاصره ی آدم های جاهل، از تماشای افق آرزوهای مردم باز مانده اید. من می خواستم در آن ملاقاتهای احتمالی، همین نگرانیها را با شما بگویم. اما گویا محاصره کنندگان شما از صراحت سخن من و از اندیشه ی من آگاه بودند. همین آقای حسین محمدی، بعد از دیدار اعضای انجمن قلم با حضرتعالی، که حقیر نیز یکی از آنان بود، به من گفت: آقای نوری زاد، من، قربه الی الله از شما میترسم. ترس او، از همان نشست پا گرفته بود که من، بی ملاحظه راجع به اعتیاد گسترده مردم و جوانان به مواد مخدر و آشوبی که در ساختار اجتماعی شهرهای کوچک و بزرگمان درافتاده به آشنا سخن گفتم.

اکنون اما چرا از زندان برای شما نامه می نویسم؟ برای اینکه هنوز ناباورانه، به شما، آری به شخص شما، امید بسته ام. باورم بر این است که: شما مگر برای این انشقاق بزرگ مردمان چاره ای بیندیشید. شما، امروز رهبر کدام مردمید؟ من مردم فراوانی برای شما نمی بینم. رهبری، آن هم بر حداقل مردم، که غرورآفرین نیست. مبادا من و شما را ازدحام مردمی که به استقبال یک مسئول و یا خود جنابعالی می آیند، بفریبد. شما اگر به دیگر افراد مشهور هم اجازه ی سخنرانی و حضور در کشورتان بدهید، غوغای مردمان ما فزونی خواهد گرفت. اجتماع فراوان این مردم، هیچ گاه قابل استناد نبوده و نیست. امروز شما بر کشوری رهبری می کنید که مردمش از دست رفته است. کشوری که در گردونه ی چه کنم های بسیاری گرفتار است. کشوری که اتحاد و یکپارچگی اش، به دست خود شما و اطرافیان شما، به حاشیه رفته است و نگرشی قلیل و تنگ به میدان آمده. نمی دانم امسال را سال چه نامیده اید. شنیده ام که به کوشش و تلاش در آن اشاره شده است. این نامگذاری، نشان می دهد که بعضاً مشاوران شما، افراد صادق و کارآمدی نیستند. من و همه، آنجا به شما آفرین می گفتیم که امسال را سال آشتی ملی می نامیدید و خود برای این پیوند مبارک اما دشوار و سخت، پیشقدم می شدید. اگر کوشش و تلاش برای شما مهم است، از انرژی آن در آشتی ملی باید بهره ببرید.

رهبر گرامی، می دانم سخنان ناگوار من چه بسا تلخ و آشوبنده باشد. اما بیایید سخن تلخ و صادقانه مرا، بر شیرینی سخن چاپلوسانه ی کسانی که شما را احاطه کرده اند، ترجیح دهید. جامعه ی ما، در جوار یک انفجار بزرگ است. دیگ جوشانیست که ما به خاطر آزار از خروج پرسروصدای بخار آن، چوب کبریتی در سوپاپ آن فرو کرده ایم. من با همه ی اطمینانی که سابقاً در جانبداری از شما می نوشتم، اکنون نیز در جانبداری از شما مینویسم: ما، به روزهای پایانی فرصت آزمون خویش رسیده ایم. روزهایی که دست تقدیر، سنتهای ناب و حتمی خدای متعال، ما را از گردونه ی امتحان به در می برد. امتحانی که در این سی سال فرصت، جز خراش و خرابی با ما نبوده است. ما و شما؛ مردم خویش را از دست داده ایم. اگر سکوت و آرامشی در آنان میبینید به ضرب زور و اسلحه است. اگر باور ندارید به یک آزمون خیالی تن در دهید. به دو کشور ایران و مثلاً سوئد یا کانادا یا حتی مالزی اعلام می کنیم که مردم این دو کشور، یک روز، فقط یک روز پلیس و بسیج و اسلحه ای بر سر نخواهند داشت و آزادند که هرچه می خواهند انجام دهند. فقط طی یک روز. تصور می کنید در پایان این یک روز؛ کشور ما و شما چگونه خواهد بود؟ و کشورهای دیگرچطور؟ قصد من از این مقایسه، مجیزگویی از غرب یا سایر کشورها نیست. بلکه می خواهم به شکنندگی آرامش و سکوت دروغین جامعه ی خویش اشاره کنم.

رهبر عزیز! من و بسیاری، هنوز دوستدار شما و سرنوشت کشور خویشیم. به رهبری شما بر مقدرات کشور ایمان داریم. ما دوست داریم با رهبری شما به افقهای مبارک دست ببریم. اما شما ظاهراً این اشتیاق را طالب نیستید. بعضاً مشاوران و دوستان ناآگاهی شما را در محاصره ی خود گرفته اند، به شما اطلاعات و آمار نادرست میدهند. و از زبان شما سخن غیرواقع برمی آورند. دوستانی همچون آقای شریعتمداری کیهان، که اطمینان دارم آنگاه که همه از اطراف شما پراکنده شدند و شما و او در یک جزیره تنهایی تنها ماندید، او درجانبداری غلیظ از شما، به مخالفت با خود شما برخواهد خواست!

برخلاف ظاهر تلخ نوشته ام، با صدای بلند و آوازی که همه ی هستی را درنوردد اعلام می دارم که: ما شما را دوست داریم و به پایان خوب سرنوشت شما سخت علاقه مندیم. مرا و ما را باور کنید. حتی در خیال احتمال دهید که ما درست می گوییم. این احتمال هیچ هزینه ای برای شما ندارد. در خیال خود باور کنید که دوستان خوب شما، فراتر از شما، و در صنفی که انگ دشمن بر پیشانی آحادش خورده است، غم شما را می خورند و مضطربانه علاقمند درخششِ نابِ شما در این روزهای پایانی آزمون الهی اند و با شجاعت تمام، شجاعتی که من شخصاً در شما باور دارم، امسال را سال آشتی ملی اعلام کنید و از ملامت هر ملامتگری نهراسید. که خدا شما و ما را کفایت میکند. خدایی که دست خود و دست مردم را در دست شما می نهد. یاعلی!

فرزند شما: محمد نوری زاد. اوین بند۲۴۰- سلول۵۷

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , ,

یک زندانی: گم‌نام‌ترین زندانی که می‌شناسیم


روز ۲۵ یا ۳۰ خرداد بود که بازداشت شد. در یکی از همین جنگ و گریزهای خیابانی، در یکی از همان روزهای شلوغ و پر سر و صدا،  در یک جای خلوت چند نفر احاطه‌اش کردند و دستی به شدت مچ دست‌اش را گرفت. آن‌قدر دست‌اش را فشار داد که از درد آن ذره جانی که برای‌اش باقی مانده بود از دست داد. صدایی خشن و کلفت می‌گفت: دنبال رای‌ات هستی؟ بیا تا رای‌ات را نشان‌ات دهیم. بازداشت شد و بردندش.

توی یک ون انداختندش که پر از آدم‌های دیگر بود. تا قبل از رسیدن آن‌قدر با باتوم کتک‌اش زدند که در دنیای خواب و بیداری معلق مانده بود. حس کرد که آدم‌ها را به زور در آن ون کوچک جا داده‌اند. کسی گفت پای‌ات را از روی سرم بردار. تنها سری خونی را دید و بعد چیزی نفهمید.

وقتی به هوش آمد در فضایی بهتر نبود. یک سلول کوچک ۹ متری بود که ۱۸ نفری را به زور در آن جا داده بودند. به سختی می‌شد ایستاد، چه برسد به آن‌که بخواهد بنشیند. گرم بود. تمام بدن‌اش درد می‌کرد. فقط آرزو می‌کرد در خانه باشد و این‌ها کابوسی بیش‌ نباشد. این که چه ساعت یا چند روز آن‌جا بود را دقیق نمی‌داند. آن‌قدر سخت و طاقت‌فرسا بود که زمان از دستان‌اش خارج شده بود. آن بی‌هوش شدن‌های مداوم هم مزید بر علت بود تا آن زمان را حس نکند.

شاید بعد از دو روز بود که در سلولی کوچک‌تر در حدود ۲ در ۳ متر با پنج نفر دیگر هم سلول شد. تازه داشت معنی نشستن را دوباره مزه مزه می‌کرد که در سلول باز شد و صدای‌اش کردند. چشم‌بندی بر چشم‌اش گذاشتند. یک نفر بازوی‌اش را گرفت و او را پیش برد. از چند راه‌رو گذشتند و به دری رسیدند. صدای باز شدن در را شنید. هوای آزاد به صورت‌اش خورد؛ قبل از آن‌که بتواند تمامی آن هوای تازه را سر بکشد، دری دیگر باز شد و دری دیگر. اتاقکی بود شبیه سوله و خالی از اساس. روی یک صندلی آهنی نشاندندش. دقیقه‌یی نگذشت که صدای پای کسی از پشت سرش آمد. منتظر حرف و کلامی بود. سیلی که از پشت به صورت‌اش خورد،‌ حواس‌اش را از دورترین‌ جاها به همان اتاق آورد. قبل از این‌که حرفی بزند، رگبار سیلی بود که از چپ و راست بر سر و صورت‌اش نواخته می‌شد. روی زمین که افتاد فهمید یک نفر نیست که او را می‌زند. چندین نفر با پاهای‌شان به جان‌اش افتادند. آن‌قدر زدند که نقطه‌یی سالم در بدن‌اش نماند.

بازجویی‌ها شروع شد. نامت چیست؟ چند ساله‌یی؟ دانشجویی؟ دانشجو بود و طرز پرسیدن این سوال مانند ناسزایی رکیک بود. دانشجو بودن در آن‌جا خوب نبود و عملی بود غیر قابل بخشش. همین شد که دوباره به جان‌اش افتادند.

روزها و شب‌های بازجویی آمد و رفت. گاهی باید می‌گفت که با کدام سازمان در ارتباط بوده است و گاهی باید اعتراف می‌کرد که از کدام کشور بی‌گانه برای آشوب و اغتشاش پول می‌گرفته است. گاهی باید قول می‌داد که در دادگاه‌ها علیه کسانی که به آن‌ها مشتاقانه رای داده بود، اعتراف کند و بر تقلب شهادت دروغ دهد. باید قول می‌داد که اشتباه نکرده‌اش را در دادگاه اشتباه عنوان کند و در مقابل این‌ها وعده می‌گرفت که حکم سبک‌تری می‌گیرد و یا آزاد می‌شود.

بودن در سلول انفرادی بدترین روزهای زندان‌اش بود. خالی شده بود از همه چیز. دیوارها روی سرش مدام هجوم می‌آوردند و این هجوم را پایانی نبود. سه ماه در سلول انفرادی ماند. تنها یک‌بار ملاقات داشت. چند باری هم…

دادگاه‌اش برگزار شد، مجبور به اعتراف شد، شاید هم نشد. چند سالی حبس گرفت، شاید هم یک سال، ملاقات هر هفته دارد، شاید هم ندارد، برای‌اش هر هفته مقداری پول در کارت «ثمین» زندان‌اش می‌ریزند، شاید هم کسی را نداشته باشد یا مادرش آن‌قدر نداشته باشد که برای‌اش پولی بریزد. هر روز تا  «زیر هشت» می‌رود و نامه‌ی تقاضای مرخصی می‌دهد، شاید هم نمی‌دهد. منتظر است حکم‌اش در دادگاه تجدیدنظر شکسته شود، شاید هم امیدی دیگر به اجرای عدالت ندارد. هر روز به وکیل‌اش زنگ می‌زند تا ببیند پرونده‌اش به کجا رسیده است، شاید هم هیچ وکیلی ندارد. شاید کسی او را نمی‌شناخته که وکالت‌اش را بر عهده بگیرد…

اسم‌اش علیرضا است، شاید حسام باشد، شاید حسین، شاید منصور… اهل تهران است، شاید هم اصفهان، شاید یک کرد باشد یا یک دانشجوی ترک… مرد است، شاید هم زن، یک دختر…

من نام‌اش را نمی‌دانم، نمی‌دانم دقیقن چه روزی و کجا بازداشت شده است. نمی‌دانم که دانش‌جو است یا نه، مرد است یا زن، نمی‌دانم او هم تهدید به تجاوز شده یا نه… من نمی‌دانم. تنها او را به یک نام می‌شناسم: زندانی سیاسی گم‌نام… شاید شما هم همین‌طور…

شاید همه‌ی آن‌چه که بالا در شرح بازداشت و زندان‌اش گفتم، مو به مو برای‌اش اتفاق نیافتاده باشد، شاید هم افتاده باشد! چه می دانیم؟ تنها این را می‌دانم که هست. می دانم که زندانی و زندانیان زیادی با این مشخصات؛ اندکی کم‌تر و اندکی بیش‌تر در اوین تهران، در وکیل‌آباد مشهد، در عادل‌آباد شیراز، در دیزل‌آباد کرمانشاه، در رجایی‌شهر و قزلحصار کرج، در زندان تبریز و سنندج و ارومیه و… در بازداشت هستند. حکم گرفته‌اند و زندان را تحمل می‌کنند و یا شاید در انتظار حکم‌اند.

ذکر یک خبر از آن‌ها کافی نیست، گر چه بسیاری‌شان در بی‌خبری و تنهایی به زندان گرفتارند. خبرشان به چشم‌های ما نمی‌آید، مردمک چشم‌های‌مان را گشاد و تنگ نمی کند و سردبیران سایت‌ها را راغب به زحمتی مضاعف نمی‌کند… باید دیدشان، باید دست‌شان را گرفت، شاید نان‌آور خانه‌یی بوده‌اند، شاید چشمی به عشق چشم به راه‌شان باشد… شاید تنهایی کسی را پر می‌کنند، شاید خدمتی می‌کنند که از دست کسی دیگر ساخته نیست… شاید وقتی نیست، نان هم به سفره‌ی خانواده‌اش نیست…

دوستی دارید و دوستانی، شاید دوستِ دوست شما کسی را بشناسد که این‌چنین است، نان‌آور بوده و نان‌ خانواده‌اش بریده‌اند. شاید در آستان خانه‌اش چراغی برای ورود بزرگان و نام‌داران شبانه‌روز روشن مانده است، شاید منتظر صدایی هستند که خواهان شنیدن صدای‌شان باشد…

همتی باید…

  • وبلاگ‌نویس‌ها کجای‌اند؟ می‌شود یک «بازی وبلاگی» راه انداخت که هر وبلاگ‌نویس یک زندانی گمنام را شناسایی کند و به همه معرفی کند؟ اگر هستید بگویید تا شروع کنیم

مدیار

Posted in حقوق بشر, یک زندانیComments (2)

Tags: ,

زندان


زندانی بودن، شرایط دردناکی است. تا آن‌جا نباشی و حضور میله و آهن و ظلمی که می‌رود را نچشی توصیف و درک آن شدنی نیست. حتا وقتی آزاد می‌شوی و از دور به آن‌ نگاه می‌کنی کیفیت نگاه‌ات با آن‌چه که در داخل زندان داشته‌یی تفاوتی بسیار دارد. درک واقعی زندان، درکی است به هنگام و به روز. باید باشی آن‌جا و ببینی، که هرگز مباد که باشی.

در این ماه‌ها که رفت، بسیاری به زندان رفتند و بسیاری‌شان آمدند. عده‌یی هنوز نیامده و هنوز پرنده‌ی آزادی روی شانه‌های‌شان ننشسته است. مثال اول‌اش احمد زیدآبادی است که حضورش در رجایی‌شهر حضوری است که خجلت را به اردو اردوی این نابه‌کاران می‌آورد که عزیزان‌مان را این‌چنین به زندان نگاه داشته اند.

ذهنم امشب تا سلول‌های بچه‌های زندانی رفت. یادم به یاد شب‌های بی ماه و ستاره‌شان افتاد و آسمانی که یا مشبک می‌نگرندش و یا میله‌یی. نوشته‌یی داشتم در زندان که پیش از این دو سال قبل منتشرش کرده بودم. زندان خلوتی نداشت، خیابان و بازاری شلوغ بود انگار که باید می‌نشستی و نگاه می‌کردی به آدم‌هایی که بی‌هدف پرسه می‌زنند. شلوغی بازار را داشت، اما کالایی جز آن‌چه نباید برای خرید و فروش نبود.این را نوشته بودم در آن بازار شلوغ:

با که باید ماند در زندان، با کدامین آشنا همدرد؟ با کدام همرنگ، با چه رویایی؟ این‌جا شهر زندان است.
هر خیابان‌اش عبور مطلقا ممنوع. تابلوی‌اش بر عکس هر شهر دیگر. ایست‌ها بسیار، این‌جا میله هست، اما عبور از میله آسان است، ولی واژه‌هایی چون: حمایت قاضیِ زندان، رئیس بند محکومان، وکیلِ بند و زندان‌بان، عبورش سخت دشوار است. این‌جا شهر زندان است.
این‌جا ورودش جرم، خروج‌اش جرم در جرم است، این‌جا امنیت خواب است و بیداران گرفتارند. این‌جا قرص اعصاب‌اش با نظم می‌آید. این‌جا شهر زندان است.
آقای قاضی حاضری یک روز و یک شب را در این شهر با زندانیان باشی؟ این‌جا سنگ با سندان نمی‌کوبند، با دندان فک یا نیش می‌کوبند. این‌جا غذا هم دشمن دندان زندانی است. این‌جا شهر زندان است.
این‌جا هزاران سال اگر باشی، دب اکبر و اصغر را نمی‌بینی. اینجا آسمان آبی آبی نیست. گاهی زرد و گاه نارنجی است. این‌جا حوله‌ی رنگی، بالش از ابر و اسفنج است. این‌جا رفتگر، دیوانه، لخت و عور با زنجیر می‌گردد. اینجا شهر زندان است.
آقای قاضی هر گاه تو و منشی تو اشتباهی می‌کنید، سهوا و یا عمدا، باید در ترازوی الهی وزن گردد. آن ترازو آن‌قدر میزان است که حتا ذره‌یی را وزن خواهد کرد، آن‌وقت خواهی گفت کدامین کفه سنگین است؛ انصاف و عدالت یا مسلمانی؟
بیا با خود خلوت کن و ببین زندان یعنی چه؟ این‌جا زمستانش بسی سرد است و تابستان همیشه گرم و سوزان است. این‌جا خدایی هست و گلبانگ مسلمانی، فقط او قادر و بیدار بیدار است. این‌جا هفت خوان و هفت هنر یا هفت عجایب نیست، این‌جا هفته شش روز است و کرکس یک زمان با جوجه هم‌خرج است. این‌جا شهر زندان است.
این‌جا بچه با مادر در روز ملاقاتی درگیر است. این‌جا مرد زندانی گاه‌گاهی نماز عشق می‌خواند به فرزندش، به دل‌بندش دروغ عشق می‌گوید. اگر یک زن بپرسد مرد: جواب بچه‌ی ما چیست؟ بگویم در کجا هستی؟ جواب‌اش سهل، ولی با یک سکوت مرگ‌بار:
بگو بابا سفر رفته، بگو رفته چون تخم عدالت در قضاوت پاک خشکیده، بگو هر گاه این ترازو راست گردد، باز می گردد.
اینجا شهر زندان است.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , ,

فردا، روزی که می‌آید


عبدالرضا احمدی فعال حقوق بشر و وبلاگ‌نویس یک ماه است که در بازداشت است، عبدالرضا هم از کسانی است که عید را در کنار خانواده‌اش نبوده و در زندان به سر می‌برد. او وبلاگ‌نویس هم هست در معرفی خودش در وبلاگ مطلب زیبایی نوشته است:

«من عبدالرضا هستم، فعال حقوق بشر و وبلاگ نویس، زاده شده در کشوری که میراثش به از وراثش است و وارث تمدنی که بیرونش به از درونش است. بیست و هفت بار است که خودم را به دنیا می‌آورم و هربار به آن امید که بهتر باشم و بهتر زنده‌گی کنم و ذهنم از آن‌جا که به یاد می‌آورد تنها تخیلش سیراب شدن از چشمه آزادی است و گلویم تنها آرزویش آواز آزادی است و وطنم قانونش بی قانونی،عدالتش بی عدالتی، اعتقادش بی‌اعتقادی و باز هنوز هم نقطه، سر خط …
اما امیدوارم
امیدوار به فردا
به فردایی که می آید»

یک ماه از که وی در زندان اوین است و از او هیچ خبری وجود ندارد. نوروز را بسیار غریب و تنها در زندان اوین گذراند و هیچ خبری از وضعیت وی در دست نیست.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , ,

تعطیلی دیدار خانواده‌ها با زندانیان


بدترین روزهای زندان، روزهای تعطیلی است. این را به اتفاق هر کسی که زندان رفته باشد، به هر دلیل معترف است. یک دلیل مهم دارد، آن هم این‌که در روزهای تعطیلی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. نه کسی آزاد می‌شود، نه کسی مرخصی می‌رود، نه کسی ملاقات دارد، نه کسی دادگاهی می‌رود و نه… حتا از در سالنی که زندان یدر آن هست، کسی نمی‌تواند خارج شود. این است که روزهای تعطیل بسیار کسالت‌آور و خسته کننده می‌شوند.

بین  این تعطیلی‌ها تعطیلات عید نوروز بدترین نوع تعطیلات است. در این روزها فشار بر روی زندانیان بسیار زیادتر می‌شود و درد نبود «آزادی» را بسیار بیش‌تر از همیشه حس می‌کنند. زندانیان سیاسی هم که غیر انسانی در زندان هستند، این فشار را سخت‌تر و نارواتر احساس می‌کنند.

متاسفانه شانس این را داشتم که دو نوروز سال ۸۴ و ۸۵ را در زندان باشم. قوه‌ی قضاییه و سازمان زندان‌ها که خانواده‌های زندانیان سیاسی را جان به لب می‌کنند تا آزادشان کنند و برای برخی از آنان هیچ اراده‌یی مبنی بر آزاد کردنشان ندارند، کاش دست کم انقدر انسانیت داشته باشند که دست کم در تعطیلات نوروز زندان را برای «ملاقات» خانواده‌ها باز بگذارند.

چه‌طور می‌توانند در کنار خانواده‌شان جشن سال نو بگیرند، در حالی که بسیاری از خانواده‌ها با بغض عزیزان‌شان را در پشت میله‌های زندان دارند. چه معنایی دارد تعطیلی دیدار انسان‌ها با هم؟ مگر می‌شود دیدار خانواده‌ها را با هم  تعطیل کرد؟ این‌که دیگر موردی نیست که بخواهند بر سر آن دشمنی کنند. این حق تمامی زندانیان و خانواده‌های آنان است و قوه‌ی قضاییه و سازمان زندان‌ها موظف هستند که درهای زندان را برای این امر باز نگاه دارند.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , , , , , , , ,

وبلاگ‌نویسی به نام بابک، پرونده‌سازانی از تبار کیهان


هر گاه که قرار است که یک پرونده‌سازی خاص با هدف ضربه‌زدن به روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان، فعالین سیاسی و جنبش اعتراضیِِ مدنی و مسالمت‌آمیز مردم ایران شروع شود، در ابتدا روزنامه‌ها و رسانه‌های امنیتی هم‌چون فارس و خبرگزاری کیهان با همراهی بی‌بدیل صدا و سیمای حکومتی اقدام به انتشار زنجیره‌یی اطلاعات غلط و دروغین به قصد منحرف کردن افکار عمومی می‌کنند.

این حرکت زنجیره‌یی از طرف این رسانه‌ها که قبل از برگزاری هر دادگاه و اظهار نظر مقامات قضایی صورت می‌گیرد، نشان دهنده‌ی همراهی کامل این رسانه‌ها با نهادهای امنیتی و ضد مردمی برای شروع یک سناریوی از پیش طراحی شده است.

در طی اسفند ماه جاری شاهد بازداشت گسترده‌ی فعالیت حقوق بشری بودیم، فعالینی که تنها دغدغه‌شان رعایت حقوق بشر و دفاع از حقوق انسان‌ها بوده است، طی ماه‌های گذشته اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر بازداشت شده و هنوز ۶ تن از آنان در بازداشت به سر می‌برند، در ادامه‌ی این بازداشت‌ها که در اسفند ماه اتفاق افتاد بسیاری دیگر از فعالین بازداشت شدند که برخی از فعالین حقوق بشر مستقل و برخی از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران بودند.

در میان فعالین و وبلاگ‌نویسانی که از دو ماه قبل بازداشت شده بودند، نام بابک خرمدین به چشم می‌خورد که نام اصلی‌اش حسین رونقی است. به خاطر فشار بی‌سابقه‌یی که بر او و خانواده‌اش در این دو ماه از طرف ماموران امنیتی وارد شده بود، اطلاع‌ رسانی در مورد وی بسیار با تاخیر صورت گرفت. روز گذشته خبر بازداشت وی درج شد و در پی همین خبر  شاهد سناریوسازی مشترک رسانه‌های دولتی که نام‌شان در بالا رفت علیه وی و دیگر فعالین حقوق بشر و به ویژه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران بودیم.

عصر دیروز بنگاه دروغ‌ پراکنی فارس اقدام به انتشار اطلاعیه‌یی سراسر کذب کرد. به دنبال آن کیهان و خود خبرگزاری فارس نیز دست به انتشار اطلاعات دروغ دیگری زده و خبرگزاری فارس در زشت‌ترین اقدام خود، که اقدامی است به طور کامل بر خلاف قانون، دست به انتشار فیلم از زنده‌گی خصوصی فعالین حقوق بشر و تعریف داستان‌های واهی کرد.

روزنامه‌ی کیهان که در پرونده‌سازی برای فعالین سیاسی و  مدنی و کاربرد ادبیات دروغ در مورد آنان شهره‌ی عام و خاص است و در این زمینه با داشتن مصونیتی آهنین ید طولایی دارد، با اسفتاده از ضعف خبری و اطلاع‌رسانی در مورد بابک خرمدین اقدام به انتشار کذب‌ترین مطالب ممکن کرده است. برای روشن شدن وضعیت بابک دوست و وبلاگ‌نویس قدیمی‌مان در این مطالب و در مطالب بعدی که خواهم نوشت؛ دروغ‌گویی‌ها کیهان و کیهان‌نشینان را خط به خط افشا خواهم کرد تا بدانند در گهواره پسری هست هنوز؛

مهم‌ترین دروغ مقامات خود خوانده‌ی قضایی کیهان که در نقش یک قاضی و بازپرس بدون حضور متهم، اتهامات وی را به مردم تفهیم می‌کنند؛ این است که وی را مرتبط با خارج از کشور و از جمله آمریکا و رادیو فردا کرده و با صحبت از بحث بودجه‌ی ۴۰۰ میلیون دلاری آمریکا، ۵۰ میلیون دلار آن را سهم بابک و دوستان احتمالی‌اش کرده‌اند. از این منظر جای نماینده‌گان مجلس سنای آمریکا نشسته و تقسیم بودجه کرده‌اند.

البته کسانی که مثل من بابک را از نزدیک می‌شناسند و همواره شاهد بوده‌اند که چه‌گونه بارها برای پیدا کردن کار به تهران می‌آمده و برای  تامین شهریه دانش‌گاه‌اش زیر بار قرض و بدهکاری بوده است، این مساله به طور کامل روشن است؛ اما خب برای دیگرانی که برای‌شان صحبت از بودجه‌ی ۵۰ میلیون دلاری می‌شود مسائلی مطرح می‌شود. البته که این خبر وقتی از خروجی خبرگزاری فارس در می‌آید و بر صفحه‌های دل سیاه کیهان می‌نشیند همه چیز را خود به خود آشکار می‌کند، اما جواب این دروغ‌ها را باید داد.

۵۰ میلیون دلار، برای بابک اهل تبریز ما که در یک خانه‌ی قدیمی و یک خانواده‌ی شهرستانی و ساده زنده‌گی می‌کند رقم قابل توجهی است، آن هم برای ساخت فیلتر شکن. اما ساخت فیلتر شکن مگر چقدر هزینه دارد؟ بیایید یک فیلتر شکن بسازیم:

اول باید یک دامین بگیرید که می‌شود رایگان گرفت، بسیاری جاها هست. مثلن این‌جا... دوم باید یک هاستینگ بگیرید که اجازه پراکسی هاستینگ را به شما بدهد، این یکی هم رایگان وجود دارد رایگان هم نخواهید با ۲۰ دلار تمام می‌شود. اگر بخواهید رایگان بگیرید می‌توانید مثلن از این لیست هاستینگ‌های رایگان استفاده کنید… در مرحله‌ی  سوم دامین‌تان را روی هاستینگ سوار کنید، هیچ پولی نمی‌خواهد… در مرحله‌ی چهارم باید یک نرم‌افزار پروکسی داشته باشید. نرم‌افزارهای بسیار زیادی هستند که که رایگان و اوپن سورس هستند. یکی از بهترین‌های‌اش را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید… در مرحله‌ی پنجم باید تمام پوشه ها و فایل ها را به طور کامل روی public_html هاستنیگ تان آپلود کنید.

خب فیلتر شکن شما بدون هیچ هزینه‌یی آماده است، بدون آن‌که هیچ پولی دریافت کرده باشید و بدون آن‌که نیازی به ۵۰ میلیون دلار آمریکا داشته باشید. حالا بخواهید کمی کیفیت کار را بهتر کنید و آنتی فیلتر شما قوی‌تر باشد و فیلتر شکن‌های زیادتری هم بسازید و هر روز ده‌ها فیلتر شکن در اختیار دیگران قرار دهید و یک گروه مثل ایران پراکسی را بچرخانید خیلی هزینه بشود، ماهی ۲۰۰ هزار تومان هم نمی‌شود.

در این زمینه بنده‌ی حقیر تخصصی ندارم، این اطلاعات بدین ساده‌گی را با یک چرخ زدن در اینترنت و صحبت با یکی دو تن از بچه‌های این کاره و یکی از همین بچه‌های ایران پراکسی متوجه شدم که از شنیدن اسامی به کار برده شده در رسانه‌ی دروغ‌پرداز و پرونده‌ساز کیهان سخت متعجب بود.

حالا این بودجه‌ی ۵۰ میلیون دلاری را مقایسه کنیم با زنده‌گی بابک خرمدین یا حسین رونقی ملکی که همواره پول شهریه دانشگاه‌اش را نداشت و دربه‌در دنبال کاری می‌گشت برای امرار معاش.

و {…} که سه روز قبل از بازداشت‌اش وقتی صحبت می‌کردیم برایم تعریف کرد که امروز پول نداشته است که چیزی بخرد و به عنوان ناهار و شام بخورد. برای یک آدم معمولی مثل {…} که خانه‌ی کوچک‌ و محقرش در محله‌ی خاک سفید تهران است و از این دنیای  سیاست هیچ نمی‌داند. این بچه‌ها می‌بخشند که این‌ها را در موردشان می‌نویسم، شاید دوست نداشته باشند و روزی که بیایند گله کنند، اما وقتی این لجن‌پراکنی‌ها از دستگاه‌های امنیتی و رسانه‌هایی که به جای قوه‌ی قضاییه نشسته‌اند بیرون می‌آید که محصول تراوشات ذهنی معیوب‌شان است نمی‌توانم، ننویسم.

  • راستی کیهان چه‌قدر پول از بیت‌المال می‌گیرد و نویسنده‌گان‌اش چه‌قدر حقوق دارند برای نوشتن این چرندیات علیه مردم ایران؟ خبرنگاران واحد مرکزی خبر که برای پوشش دروغ ۲۲ بهمن هفته‌ی گذشته به عنوان دست‌خوش نفری ۴۰۰ هزار تومان گرفتند، این‌ها که هر روز چنین می‌کنند، چه‌قدر از بیت‌المال برمی‌دارند؟
  • اگر فکر کرده‌اید بابک تنها است و هر دروغی در مورد وی می‌توانید بگویید، سخت در اشتباهیید
  • بابت این پرونده برای بابک خرمدین و دیگر فعالین حقوق بشری که در زندان هستند، هشدار جدی وجود دارد. از این پرونده بوی صدور حکم‌های اعدام بیرون می‌آید و ده‌ها سال حبس تنها افشاگری می توانند مانند پرونده‌ی مشابه سال گذشته این دروغ‌پردازان را رسوا کند.
  • هک سایت‌ها و ایمیل‌ها توسط سایت گرداب یک دروغ محض است. هر گاه کسی بازداشت می‌شود سایت‌ یا سایت‌های‌اش روی سایت گرداب ریدایرکت می‌شود. اگر هک کردنی در کار بود به مثال این ماه‌ها نوشته می‌شد ارتش سایبری سپاه پاسداران یا همان سارقات اینترنتی. این هک کردن نیست، این شکنجه‌ی شدید بچه‌های زندانی در بند ۲ الف سپاه است.
  • چند نکته از تداوم پرونده‌سازی خبرگزاری امنیتی فارس در مورد فعالین حقوق بشر
  • سناریوی جدید: شبکه‌سازی برای فعالین حقوق بشر در زندان
  • لینک مطلب در بالاترین

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , ,

خانواده‌گی


مهرانه آتشی و همسرش مجید غفاری از ۲۲ مهرماه بازداشت شده‌اند و از آنان خبری در دست نیست.

پیمان چالاکی و همسرش سمیه عالی پسند نیز از ۲۷ دی ماه در بازداشت به سر می‌برند و دختر کوچک‌ ۹ ساله‌شان در خانه تنها است.

ابوالحسن دارلشفایی و همسرش صفورا تفنگچی‌ها و دو دخترش؛ بنفشه و جمیله دارالشفایی، و دو برادرزاده‌اش کاوه و یاشار به همراه مادرشان؛ جمله‌گی در زندان اوین هستند.

سید ضیالدین نبوی و دخترعموی‌اش عاطفه نبوی به ترتیب به ۱۵ و ۴ سال زندان دوران محکومیت خود را در زندان اوین می‌گذارنند. طی روزهای گذشته سیدظهور نبوی و مهری نبوی نیز بازداشت شده‌اند.

ابراهیم یزدی با خواهرزاده‌های‌ای لیلا و سارا توسلی بازداشت شده و در زندان اوین هستند.

مهدیه گلرو و همسرش وحید لعلی‌پور که هیچ فعالیت سیاسی نداشته است از ۱۲ آذر ماه بازداشت و در زندان اوین هستند.

بدرالسادات مفیدی و همسرش مسعود آقایی نیز از ۸ دی ماه بازداشت و در زندان اوین هستند.

  • شرحی ندارد جز نقض حقوق بشر

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , ,

بازداشت در نیمه شب خلاف قانون است


بسیاری از بازداشت‌ها در ماه‌های اخیر و حتا در سال‌های اخیر با ترتیبی صورت می‌گیرد که خلاف قوانین خود قوه قضاییه و قانون اساسی جمهوری اسلامی است. بازداشت فعالین سیاسی و مدنی  در بسیاری از مواقع در نیمه شب و از ساعت ۱۰ شب الی ۶ صبح صورت گرفته است. حتا بازداشت‌های که در ساعات اولیه صبح صورت می‌گیرد نیز نمی‌تواند بازداشتی قانونی و پس از طی مراحل قانونی باشد.

حسن سلیمانی، سرپرست دبیرخانه هیات مرکزی نظارت بر حفظ حقوق شهروندی اعلام کرده است: «دستگیری متهمان طبق تشخیص قاضی در هر ساعتی از روز قانونی است و ضابطین قضایی با لباس شخصی نیز می‌توانند مسوولیت دستگیری در جرائم مشهود را انجام دهند.» این سخن اما دقیقا بر خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی و آیین‌نامه آزادی‌های مشروع و حفظ حقوق شهروندی  و نقض این قوانین است. در ذیل ماده‌ی ۲۵ قانون اساسی آمده است «هیچ کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند.»  و در ماده یکم آیین‌نامه حفظ حقوق شهروندی آمده است: «کشف و تعقیب جرایم و اجرای تحقیقات و صدور قرارهای تامین و بازداشت موقت باید مبتنی بر رعایت قوانین و با حکم و دستور قضایی مشخص و شفاف صورت گیرد و از اعمال هرگونه سلایق شخصی و سوء استفاده از قدرت و یا اعمال هرگونه خشونت و یا بازداشت‌های اضافی و بدون ضرورت اجتناب شود.»

جدا از این‌که بازداشت روزنامه‌نگاران، فعالین سیاسی و تمامی کسانی که به خاطر ابراز عقیده و انتقاد و مخالفت با دولت دستگیر می‌شوند، اقدامی غیرقانونی و بر خلاف موازین حقوق بشر است، روند بازداشت تمامی این فعالین نیز به صورت کامل نقض قوانین خود جمهوری اسلامی است که نهادها و اشخاص بازداشت کننده این افراد را به خاطر «نقض قوانین جمهوری اسلامی» و «اقدام در جهت خلاف قوانین آن» بازداشت می‌کنند.

ساعت کار دادگاه‌ها و دادسراها مشخص است و اگر دستگاه قضایی قصد بازداشت هر کسی را داشته باشد، می‌توانند با صدور حکم بازداشت ماموران و ضابطین قضایی را برای بازداشت فرد مورد نظر در «روز» به محل اسکان وی بفرستند. اگر چه بر اساس ترتیبات قانونی قضات در ابتدا باید متهم را «احضار» کرده و پس از آن در صورتی که بیم فرار او وجود داشته باشد، بر اساس اصل برائت در قانون اساسی برای وی قرار وثیقه صادر کرده و با تودیغ وثیقه از جانب متهم او را آزاد کنند.

اما ماموران امنیتی نه تنها این موارد را رعایت نمی‌کنند، بل‌که عمل‌کرد آن‌ها نشان می‌دهد که تمامی بازداشت‌های فعالین سیاسی و مدنی بر اساس «سلیقه» و خارج از اراده‌ی دستگاه قضایی صورت می‌گیرد. جز در برخی دادسراها که قاضی «کشیک» وجود دارد و به طور معمول هم این قضات از توانایی اجرایی زیادی هم برخوردار نیستند، نیمه شب ‌قاضی‌یی وجود ندارد که حکم بازداشت کسی را صادر کند. آن هم در حالی که شاهد هستیم در برخی شب‌ها ده‌ها تن از فعالین بازداشت می‌شوند. ماموران با خشونت وارد خانه‌ها شده و بدون نشان دادن حکم بازداشت و یا نشان دادن آن از راه دور به تفتیش خانه پرداخته و بدون آن‌که بگویند از کجا آمده‌اند و چرا فرد را بازداشت می‌کنند او را با خود به مکانی نامعلوم که در برخی موارد مدت‌ها هم نامشخص می‌ماند، منتقل می‌کنند.

این طریق بازداشت‌ها نشان دهنده‌ی آن است که نهادهای امنیتی هم‌چون سپاه پاسدارن، وزارت اطلاعات، بسیج و دیگر نهادهای امنیتی که همه از حامیان دولت کودتایی حال حاضر هستند، آن‌قدر توان و قدرت دارند که می‌توانند به صورت خودسرانه و دل‌خواه هر کسی را در هر شرایطی با هر ترتیبی که می‌خواهند بازداشت کنند. وقتی کسی یا کسانی در نیمه شب بازداشت می‌شوند آن هم بدون وجود حکم بازداشت، بدین معنی است که حکم بازداشت آنان برای پرونده در روزهای بعد توسط قاضی صادر می‌شود.

حسن سلیمانی در قسمت دیگری از مصاحبه خود گفته است: «اگر قاضی تشخیص دهد که بیم فرار متهم یا احتمال از بین رفتن اسناد وجود دارد ممکن است در هر ساعتی او را بازداشت کند.» یک روزنامه‌نگار که به خاطر انجام شغل خود و اطلاع رسانی بازداشت می‌شود، چرا باید فرار کند و احتمال بیم فرار او برود که در نیمه شب بازداشت می‌شود. نه اسلحه‌ای دست گرفته است و نه تهدیدی برای شخص خاصی است. تنها شغل‌اش را انجام داده است، اما وی به خاطر شغلش در نیمه شب در حالی که هیچ قاضی وجود ندارد که تشخیص بدهد احتمال فرار او وجود دارد بازداشت می‌شود.

سلیمانی در بخشی دیگر از سخنان خود به ارائه آمار یک ساله پرداخته و گفته است: «از بازداشتگاه های سراسر کشور دو هزار و ۲۲۳ مورد، ۱۶۷۷ مورد از زندان ها، ۸۷۵ مورد از دادسرا و دو هزار و ۵۱ مورد از مراجع قضایی بازدید کرده و مجموع شکایت های واصله نیز دو هزار و ۴۲۷ مورد بوده است. سلیمانی افزود؛ هیات نظارت بر حفظ حقوق شهروندی از ۳۰ استان ۲۵ استان را مورد بازرسی قرار داده است.»

جالب این‌جا است که جناب سلیمانی در طی مصاحبه اعلام می‌کند که از بازداشتگاه کهریزک نیز قبل از انتخابات توسط این نهاد بازدید به عمل آمده است و با وجود شرایط این بازداشتگاه در آن هنگام هیچ اتفاق درخوری صورت نگرفته است. صرف بازدید‌ها و ارائه آمارهایی بر پایه هزار برای ایشان و دستگاه قضایی گویا کافی است. همان بازدشتگاهی که ایشان و دیگر اعضای قوه قضاییه از آن بازدید کرده‌اند دست کم با اعلام رسمی خود قوه قضاییه پس از انتخابات باعث کشته شدن سه جوان شده و به صدها نفر آسیب رسانده است. این یک مورد نشان می‌دهد که ارائه‌ی این آمارها از چه کیفیتی برخوردار است و به چه طریقی صورت گرفته است. گر چه آن‌هایی که به هر دلیلی زندانی شده‌اند دیده‌اند که زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها در روزهایی که قرار است مسئولین قضایی برای بازدید بیایند به چه بهشتی تبدیل می‌شود و کیفیت غذها چه اندازه افزایش پیدا می‌کند و چه طور زندانیان برای سوال و جواب با مسئولین گلچین می‌شوند.

  • سال ۱۳۸۳ شکایتی را مبنی بر تحمل بیش از ۳۰ مورد شکنجه در زندان اوین به دبیرخانه هیات مرکزی نظارت بر حفظ حقوق شهروندی فرستاده‌ام و هنوز هیچ عملی در قبال آن انجام نگرفته است، آن وقت ایشان از گرفتن بیش از ۲۰۰۰ هزار شکایت صحبت می‌کند. گویا جمع کردن شکایت تنها وظیفه‌ی این نهاد است، بازدید از بازداشتگاه و زندان‌ها هم به منزله‌ی یک گردش علمی ـ تفریحی تلقی می‌شود.
  • اگر بر طبق قانون اساسی و همین قانون حفظ حقوق شهروندی و آزادی‌های مشروع همه مردم ایران  فقط به خاطر باتوم خوردن  طی چند ماه گذشته شکایت کنند، چه اندازه شکایت جمع  خواهد شد؟ اگر چنین کاری صورت بگیرد، دبیرخانه این نهاد قضایی سال بعد آماری میلیونی خواهد داد و احساس خواهد کرد وظیفه‌اش را بهتر انجام داده است.

مدیار

Posted in UncategorizedComments (2)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان