Tag Archive | "زندان قزلحصار"

Tags: , , , , , , ,

از زندان شیشه‌یی تا سلول انفرادی


قانون مجازات اسلامی در جمهوری اسلامی یکی از عقب‌مانده‌ترین قوانین مجازات در سراسر جهان است که بسیاری از قوانین مندرج در آن، نه تنها در تضاد آشکار با موازین و مفاهیم حقوق بشر است، بل‌که در بسیاری از موارد ناقض این اصول نیز است، تعدد بسیار زیاد عناوین جرمی (جزو کشورهایی هستیم که در صدر جدول عناوین جرمی در جهان قرار می‌گیریم)  و نسبت و  تناسب جرم و مجازات از اساسی‌ترین اشکالات قانون مجازات اسلامی است، قوانین مربوط به  حقوق زنان، حقوق کودکان و عدم تعریف جرم سیاسی از جمله موارد هستند که به صورت مستقیم حقوق انسانی افراد را نقض می کنند.

در این میان بازداشت و صدور حکم‌های مختلف با عناوین جرمی بی‌ربط برای متهمین سیاسی نه به خاطر قوانین، که به دلیل سو استفاده‌ی حاکمان از قدرت و عدم استقلال قوه‌ی قضاییه صورت می‌گیرد. در واقع این بازداشت‌ها و مجازات‌ها سلیقه‌یی است و بر اساس مسائل سیاسی و جهت سرکوب از طرف جمهوری اسلامی سر می‌زند و بحثی سوای بحث قانون مجازات اسلامی دارد. اما در هر صورت ناقض حقوق انسانی افراد است.

برای مثال اصل ۲۷ قانون اساسی تجمعات مسالمت‌آمیز را به رسمیت می‌شناسد، اما در همین حال می‌بینیم که تجمعات آرام مردمی با شدت تمام از طرف نیروهای دولتی به خشونت کشیده شده و افراد بازداشت شده شاهد شدیدترین برخوردها و مجازات‌ها نسبت به خود هستند.

به صورت کلی نگاهی که در قوانین مجازات اسلامی وجود دارد، نه در جهت شان و کرامت انسانی و حقوق انسانی افراد، بل‌که در جهت دفاع از «ارزش‌ها و باورهای قانون‌گذار» تعیین و تببین شده است. این قوانین بین مسلمان و غیر مسلمان، یک هوادار دولت و مخالف دولت، بین زن و بین مرد، تفاوت قائل شده و بر اساس ارزش‌هایی که خود به آن پای‌بند است اقدام به وضع قانون کرده است.

با چنین روی‌کردی که  شان انسانی افراد لحاظ نشده و بر اساس ارزش‌های گروهی و مذهبی احکام وضع شده‌اند و در حالی که تناسبی بین جرم و مجازات برقرار نیست، طبیعی است که متهم یا مجرم در محل بازداشت و تحمل کیفر شاهد رفتاری باشد که حقوق انسانی و شهروندی او به تمامی نادیده می‌گیرد و به او به عنوان فردی «طرد» شده از جامعه نگاه کند.

این نگاه به ضابطین این قدرت و این اجازه‌‌ی نادرست را می‌دهد که آن طور که می‌خواهند با زندانی رفتار کرده و با او به سان کسی رفتار کنند که دارای کوچک‌ترین حقوقی نبوده و نیست. شکل تحمل مجازات اکنون در زندان‌های ایران به گونه‌یی است که هر متهمی با هر جرمی علاوه بر تحمل زندان که فلسفه‌ی آن «عدم داشتن آزادی» است، شاهد کیفرها و مجازات‌هایی است که به هیچ عنوان برای آن‌ها حکمی از جانب دادگاه نگرفته است، اما این مجازات‌های ناخواسته و مطرح نشده در واقع از دل قوانینی می‌آید که حقوق انسانی متهم و مجرم را نادیده گرفته است.

برای مثال در زندان قزل‌حصار که خود ۱۸ ماه از ۲۱ ماه دوران زندان را در آن‌جا بوده‌ام، شکل تحمل کیفر بدین صورت است که زندانی بعد از ورود به زندان و طی مراحل اداری در ۲۴ ساعت از قرنطینه‌ی زندان به یکی از واحد‌ها و در واحد‌ها به یکی از سالن‌ها منتقل می‌شود. ورود به سالن مربوطه به معنای آن است که زندانی مدت کیفر خود را باید در این محل سپری کرده و در آن شرایط زنده‌گی کند. اما همه‌چیز به این ساده‌گی نیست؛ ضرب و شتم توسط ماموران به هر دلیلی به شدیدترین شکل ممکن، خطر اعتیاد به مواد مخدر که در بالاترین حد ممکن در این زندان وجود دارد، خطر تجاوز به زندانیان نوجوان و جوان که امری است به شدت رویتن در زندان قزل‌حصار، احتمال کشته شدن یا آسیب جدی دیدن به خاطر منازعه‌ها و درگیری‌های شدیدی که بین مجرمین خطرناک در می‌گیرد، افتادن در دام همین اشرار و کلاهبراداران و… بسیاری از مسائل دیگر که به راحتی امکان این را می‌دهد که جوانی برومند با محکومیت ۶ ماهه را بعد از آزادی طور دیگری کرده باشد. به طوری که زندان از او موجودی ساخته که آماده‌ی بازگشت به زندان یا نابودی در همان جامعه‌ی آزاد است.

کتاب آوردن به زندان صدها برابر سخت‌تر از آوردن مواد مخدر به زندان است، شاید برای آوردن یک کتاب هفته‌ها وقت صرف کنید و نتوانید، اما در همین زندان قزل‌حصار پیدا کردن هر نوع موادمخدری چیزی بیش از چند دقیقه طول نمی‌کشد.

معنای مجازات زندان در واقع «سلب آزادی از افراد» است، افرادی که به دلائل گوناگون در جامعه مرتکب جرم شده و ناسازگار با جامعه عمل کرده‌اند. افراد به زندان فرستاده می‌شوند تا برای مدتی معلوم با عدم در اختیار داشتن «آزادی» و زنده‌گی در مکانی با مقرراتی خاص، شاهد نتیجه کار خود بوده و متنبه شده و بعد از بازگشت به جامعه دیگر مرتکب عملی بر خلاف اراده‌ی اجتماع انجام ندهند.

با این‌ تفاصیل یک زندانی حق دارد که کتاب داشته باشد، نزدیکان خود را هرگاه که دل‌اش خواست ملاقات کند، از امکانات ورزشی و رفاهی در زندان برخوردار باشد، بتواند به صورت راحت به تحصیل ادامه بدهد، از لوازم و وسائل تمام بهداشتی استفاده کند، از بهترین غذاها استفاده کند، محیط نگه‌داری او زیبا و تمیز باشد، مامورین و ضابطین با او رفتاری در شان یک انسان داشته باشند و… چرا که هیچ‌کدام از این موارد در تناقض با مفهوم «سلب آزادی» از زندانی نیست و او  با داشتن تمامی این موارد و بیش‌تر از این‌ها زندانی به آن‌چه که از او بنابر قانون دریغ شده نخواهد رسید. در واقع او مادامی که در زندان است «آزادی» ندارد و این بزرگ‌ترین مجازات و دلیل بودن او در زندان است.

اما در حال حاضر زندان‌های ایران به دلیل تامین نکردن امکانات برای زندانیان حتا در مورد اولین نیاز انسانی آن‌ها که تغذیه است، محیطی پرفشار هستند و از زندانیان موجوداتی عصبی ساخته است که بازگشت سالم و درست آن‌ها به جامعه را بسیار سخت کرده است. موجوداتی که ترد شده پشت درهای بسته‌ی زندان رها شده‌اند تا اگر زنده بمانند و از بلایای زندان در امان مانده باشند، در تاریخ آزادی‌شان از آن‌جا به «بیرون از زندان پرت شوند.»

با این تفاصیل است که می‌توان ساخت زندان شیشه‌یی در اتریش را بر اساس مفاهیم حقوق بشری، درک کرد. زندانی که به گزارش روزنامه‌ی اعتماد ساختمان آن تحقق عینی یکی از بند‌های اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر است که می‌گوید: «هر انسانی که به هر دلیلی از آزادی محروم می شود مستحق رفتاری انسانی و مستحق احترامی است که در شأن نوع بشر است.» زندانی که در آن زندانیان با داشتن تمامی امکانات رفاهی و بهداشتی از جمله ملاقات ۲۴ ساعته با خانواده و داشتن تلفن همراه می‌توانند هر روز صبح و غروب به تماشای خورشید بنشینند. زندانی که سیم خاردار ندارد و زندانیان در آن از تمامی امکانات رفاهی برخوردار هستند، اما در کنار همه‌ی این‌ها «آزادی» ندارند که خود می‌ارزد به تمامی این‌ امکانات.

حقیقت این‌جا است که رخ می‌نماید؛ جایی که بدی و خوبی، حقو باطل در کنار هم هستند. در این‌جا شاهد دو نگاه به مقوله‌ی زندان و زندانی هستیم، در یک زندان شیشه‌یی در اتریش می‌توان در هر ساعتی در روز در هر طبقه‌یی از ساختمان زندان به تماشای خورشید و آسمان نشست و در یک زندان مثل اوین یک زندانی در سلول انفرادی آن هم به اتهام سیاسی ماه‌ها حتا انسانی را نمی‌تواند ببیند. این‌جا دیگر می‌توان به مسئولان جمهوری اسلامی که زندان  گوانتامانو و ابوغریب را با اوین و کهریزک مقایسه می‌کنند (که در واقع اوین و کهریزک صدها برابر بدتر از آنان هستند) گفت که زندان‌های خود را با چنین زندانی مقایسه کنید.

در زندان‌های شما شکنجه است و انفرادی، چشم‌بند و بازجوهایی که دیده نمی‌شوند، بازجوهایی که «خدایی» می‌کنند و سرنوشت یک انسان را در دست می‌گیرند. در این زندان‌ها امیدرضا میرصیافی، اکبر محمدی، امیرحسین حشمت‌ساران، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی و… جان خود را از دست می‌دهند. این است تفاوتی دو نگاه که یکی به کرامت انسانی می‌اندیشد و دیگری به مصلحت‌های حکومت خود. اگر زندان شیشه‌یی نمی‌سازید، برچیدن سلول انفرادی برای احترام به حقوق انسان‌ها کار سختی نیست.

  • گزارش خواندنی روزنامه‌ی اعتماد در مورد این زندان شگفت‌انگیز که بر مبنای اعلامیه جهانشمول  حقوق‌ بشر ساخته شده است را این‌جا بخوانید
  • عکس  بسیار دیدنی دیگری از این زندان را می‌توانید این‌جا و این‌جا ببنید

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , , , ,

یک زندانی: محمد پورعبداله، دانشجویی در میان مجرمان خطرناک


می‌نویسد: «…در زندان وضعیت موجود را می‌دیدم. وضعیت موجودی که عریان شده و واقعیت سخت و چرکین‌اش را به روشنی به من نشان می‌داد. به عنوان یک زندانی نمی‌توانستم وضعیت موجودم را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می‌کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلول‌اش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن‌ها و کتک خوردن‌های بازجویی، با پوست و استخوان حس می‌کردم.»

این‌ها را محمد پورعبداله می‌نویسد، دانشجویی که بعد از ۱۰ ماه در «بازداشت موقت» بودن به ۶ سال حبس محکوم شده است. محکوم شده تا در سلول‌ها و بندهای زندان قزلحصار همراه مجرمان خطرناک حبس بکشد. IMG_4119

پورعبداله متولد سال ۱۳۶۳ است، متولد تهران. سال ۱۳۸۱ وارد دانش‌گاه تهران می‌شود تا در رشته‌ی شیمی مشغول به تحصیل شود. ورود به دانش‌گاه آغاز دوره‌ی بیداری است و محمد در دانش‌گاه بیدار می‌شود. هم‌چون هزاران دانش‌جوی ایرانی درد ایران  را درد خود می‌داند، آن هم به روشی که خود برمی‌گزیند؛ دانشجوی آزادی‌خواه و برابری طلب. فعالیت‌های دانش‌جویی‌اش را آغاز می‌کند و در نشریه‌های دانش‌جویی فعالیت می‌کند. و سرانجام در سال ۸۶ به دانش‌گاهی می‌رود که خانه‌ی انتهایی فعالیت هر دانش‌جویی است؛ به اوین. در سال‌روز بازداشت‌اش در این‌باره می‌نویسد:

«…راهی دانش‌گاهی بزرگ شدم. دانش‌گاهی با بیش از ۲۰۰ کلاس درس، تعداد نامعلومی دانش‌جو و تعداد اندکی استاد که در آن مکان کارشناس! نامیده می‌شدند. از آن‌جایی که حجم مطالب آموزشی بسیار زیاد بود، حق زیادی نگاه کردن به اطراف را به کمک یک وسیله کمک آموزشی به نام «چشم بند» از دانش‌جو می‌گرفتند تا چشمان فضول دانش‌جو، مشکلی در روند آموزشی ایجاد نکند… اگر هم دانش‌جو به درس گوش ندهد،استاد درس آن روز را کف دست‌های‌اش سنگین‌ می‌نویسد و به صورت‌اش می‌کوبد. از آن‌جایی که بیرون از دانش‌گاه، دانش‌جو زیادی با دوستان خود شیطنت! می‌کند، در این دانش‌گاه دانش‌جویان در کلاس‌های درس انفرادی نگه داشته می‌شوند، تا در تنهایی بیش‌تر فکر کنند و بیش‌تر بر روی درس آن روز تمرکز کنند… کتاب، روزنامه، رسانه و … همه‌گی مزاحم درس خواندن هستند و استفاده از آن‌ها اینجا قدغن است…»

یک ماه بعد از این نوشته است که محمد دوباره به کلاس درس این دانش‌گاه بازگردانده می‌شود. در ۲۴ بهمن ۸۷ وی دوباره بازداشت می‌شود و به مدت ۳۰ روز در سلول انفرادی می‌ماند. این بازداشت اما و اگر زیادی دارد. پیش تر از آن پورعبداله به خاطر بازداشت سال قبل قرار بود در شهریور و آذر ۸۷ محاکمه شود، اما به علت عدم حضور نماینده دادستان جلسه‌ی دادگاه به تعویق می‌افتد. تاریخ بعدی دادگاه ۳۰ بهمن ۸۷ اعلام می‌شود، اما شش روز قبل از این تاریخ، محمد بازداشت و در تاریخ تعیین شده در سلول انفرادی زندان اوین است.

یک شب مانده به شب عید ۸۸ محمد به زندان قزلحصار کرج منتقل می‌شود، همان شبی که امیدرضا میرصیافی برای همیشه از جمع ما پر کشید و در زندان اوین جان خود را از دست داد. قزلحصار کرج محل نگه‌داری اشرار از جمله چاقوکش‌ها و قداره‌بندها، قاچاقچیان موارد مخدر، متجاوزان به عنف، سارقان، قاتلان افغانی و… است،‌ سبک‌ترین محکومان و متهمان این زندان کسانی هستند که به جرم خرید و فروش و خوردن مشروب زندانی شده‌اند. به قول زندانیان این زندان نطفه و خاک این زندان را با مواد مخدر بسته‌اند. اگر در یک روز این زندان را به  اندازه‌ی یک فرش یک متری کنند و آن را بتکانند ده‌ها کیلو مواد مخدر بیرون خواهد ریخت، از در و دیوار این زندان مواد مخدر می‌ریزد.

آماری می‌دهم، از ۱۲۱ زندانی سالن ۵  واحد ۳ زندان قزلحصار که زمانی حدود دو ماه در آن بودم، ۱۰۹ زندانی مواد مخدر مصرف می‌کردند که بیش از نیمی از این‌ها ماده‌ی مخدر مصرفی‌شان «کراک» بود. و بد این‌که  از زندانیان آن‌جا شنیده‌ام در مردادماه امسال پورعبداله داستان ما در همین سالن بوده است. آن زمان این سالن محل تبعیدی‌های زندان بود و شرورترین مجرمان در آن بودند، به درخواست بازجوی‌ام به آن‌جا منتقل شده بودم، نمی‌دانم اکنون نیز همان وضعیت هست یا نه.

محمد قصه‌ی تلخ ما را دو ماه بعد به انفرادی زندان اوین بازمی گرداند تا برگه‌های بازجویی را امضا کند، شیرمرد ما سر باز می‌زند. قاضی پرونده گفته بود: «از آن‌جایی که پورعبداله، برگه‌های اتهامات خود را امضا نکرده، مجددن به سلول انفرادی انتقال می‌یابد، تا دوباره مورد بازجویی قرار گیرد.» اما چون جوابی نمی‌گیرند،‌ دوباره به قزلحصار بازگردانده می‌شود و در این زندان می‌ماند.

اطاله‌ی دادرسی، عملی است که در مورد پورعبداله به شیوه‌یی غیرقانونی اجرا می‌شود، چیزی در حدود ۱۰ ماه او را در بازداشت نگه می‌دارند و حتا از صدور وثیقه خودداری می‌کنند. سرانجام روز دوشنبه ۲۰ مهر ماه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی  جلسه‌ی دادگاه پورعبدالله برگزار می‌شود و مطابق قوانین عجیب و غریب زندان قزلحصار او را با «دست‌بند و پابند» در حالی که دستان‌اش را با یک معتاد ۷۰ ساله به یک دست‌بند زده بودند به دادگاه می‌آورند. مادرش می‌گوید: «…ولی یک پسر ۲۳-۲۴ ساله دانش‌جو را با یک مرد ۷۰ ساله معتاد دست بند زدند، آن‌جا {دادگاه انقلاب} صندلی خالی هست، اما اجازه نمی‌دهند این‌ها بنشینند، روی زمین نشستند، روی خاک. مگر این‌ها انسان نیستند؟» (در مورد رفتار ماموران و ضابطان قضایی به ویژه در دادگاه انقلاب و زندان قزلحصار مطلب مفصلی خواهم نوشت)

پازل تلخ سرگذشت ۱۰ ماه و خورده‌یی محمد پورعبداله با صدور حکم سنگین ۶ سال زندان به استناد ماده‌ی ۵۰۰ و ۶۱۰ کامل‌تر می‌شود و تا لحظه‌ی آزادی و خروج از آن زندانی  که نمی‌دانم نام‌اش را چه بگذارم ادامه خواهد یافت.

ماده‌ی ۶۱۰ می‌گوید: «هر گاه دو نفر یا بیش‌تر اجتماع و تبانی کنند که جرائمی بر ضد امنیت داخلی یا خارج کشور مرتکب شوند یا وسائل ارتکاب آن را فراهم کنند در صورتی که عنوان محارب بر آنان صادق نباشد به دو تا پنج سال حبس محکوم می‌شوند.» که پورعبداله به ۵ سال زندان محکوم می‌شود.

ماده‌ی ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی می‌گوید: «هر کس علیه نظام جمهوری اسلامی ایران یا به نفع گروه‌ها و سازمان‌های مخالف نظام به هر نحو فعالیت تبلیغی کند، به حبس از سه ماه تا یک سال محکوم خواهد شد.» که باز هم پورعبداله به اشد مجازات این ماده هم، یعنی یک سال، محکوم می‌شود.»

و می‌دانیم که این‌ها همه دروغ است؛ محمد نوشته بود: «بهترین راه‌ها برای تمرکز در این دانش‌گاه ارائه می‌شوند: چوب خط کشیدن روی دیوار برای جلوگیری از فراموش کردن روزها، درست کردن ساعت خورشیدی برای جلوگیری از گیج شدن درباره زمان، گوش کردن به صدای دمپایی‌های نگه‌بان برای تمرین همیشه گوش به زنگ بودن برای امتحان. اساتید این دانش‌گاه مثل همه اساتید، همیشه دروغ می‌گویند.»

مدیار

Posted in حقوق بشر, دانشجویی, یک زندانیComments (2)

Tags: , , ,

ای که از این در وارد می‌شوی، دست از هر امیدی بشوی


یک شب در قرنطینه‌ی زندان اوین بودم. همان شب اول انگشت نمای همه شده بودم، که طرف زندانی سیاسی است. وارد محیط ناشناخته‌یی شده بودم که حتا تصورش برای‌ام ممکن نبود. در طول دوران انفرادی برخی زندانبانان می‌گفتند خدا خدا کن که از هghezalhesarمین انفرادی آزاد شوی و به بند عمومی نروی، که به هیچ وجه آن‌جا دوام نمی‌آوری.

فضای عجیبی بود برای‌ام، توصیف‌اش کمی مشکل است که چه حسی داشتم. ۲۴ سال سن بیش‌تر نداشتم. حالا وارد یکی از بندهای عمومی زندان اوین شده بود، البته قرنطینه! دقیق خاطرم نیست که چند اتاق آن‌جا بود، ولی یک راهرو بود که هر دو طرف‌اش اتاق‌های بزرگی بود. معمول بود که به نسبت جرم زندانی‌ها را تفکیک می‌کردند تا موقع تقسیم کردن به زندان مربوطه فرستاده شوند. ماموری که داشت پذیرش‌ام می‌کرد، یک نگاهی به «کارت‌وعکس‌ام» انداخت و چشمان‌اش گرد شد. گفت این اتهام‌ها را قبول نکنی‌ها سرت به باد می‌رود.  پرسید: حالا همه‌ی این کارها را کردی؟

حوصله‌ی جواب دادن نداشتم، گفتم: آره، نه، نمی دونم.

فهمید حوصله ندارم. سریع کارم را انجام داد و گفت برو فلان اتاق.  خیر سرم با کت و شلوار و یک بارانی بلند آن روز رفته بودم دادگاه، شیک پوشیده بودم، زندانی‌ها که مرا با آن لباس دیدند، فکر کردند «جرم‌ام» مالی است. هر که می‌پرسید برای چه این‌جا هستی، یک جواب می‌دادم، به یکی می‌گفتم چکم برگشت خورده، به یکی می‌گفتم فعالیت سیاسی، حتا به یکی گفتم دزدی کرده‌ام. یک ساعتی گذشت. چند نفری دوره‌ام کردند شروع به صحبت کردیم. یک شخصی وارد اتاق شد که همه برای‌اش بلند شدند. فکر کردم رئیس بندی، ماموری یا چیزی است. بلند نشدم و سر جای‌ام نشستم.

صاف برگشت به من نگاه کرد و گفت «معلومه از اون دانشجو‌های قد هستی که کله‌ات بوی قرمه سبزی می‌ده»، به آقا فحش دادی یا با امنیت ملی بازی کردی. خودم و همه زدیم زیر خنده. یکی به نام شمس که خیلی گرم گرفته بود با من، گفت «سالار» زندانی سیاسیه.

فکر کردم از آن لوطی‌ها است که لقب برای‌اش گذاشته‌اند. ولی اسم‌اش سالار بود. یک پیرمرد قدبلند و چهارشانه بود و دل زنده. گفت جای زندانی سیاسی رو چشم ما است. بچه‌ها ببریدش اتاق ۲ که تر و تمیزتره. به راستی عین این فیلم‌ها شده بود. مخصوصن که این سالار را دیده بودم، هر آن منتظر بودم که یکی آزاد شود و سالار مثل مهدی فتحی در فیلم اعتراض برای‌اش بگوید «به سلامتی سه کس، سرباز و زندانی و بی‌کس» اما از قرنطینه سخت کسی آزاد می‌شد.

همه می‌گفتند به خاطر این‌که سیاسی هستی همین فردا منتقل می‌شوی به یکی از بندهای همین اوین. صبح فردا یک اتوبوس آمد و گفتند اسم‌هایی که می‌خوانیم می‌روند قزل‌حصار. بی‌خیال بودم. حتا فکرش را هم نمی‌کردم به آن زندان بروم. یک دفعه اسم‌ام را خواندند. شوکه شدم. سالار روبه‌روی‌ام ایستاده بود. اسم‌ام را که شنید گفت «پیدا است، کفری‌شون کردی. داری می‌ری قزل‌حصار که اذیت بشی. نگذار اذیت‌ات کنند»

راه افتادم و رفتم خارج از سالن. قپانی‌ام کردند و پابند زدند. کفرم داشت در می‌آمد، اما هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. با همه همین کار را کردند. تهران به شدت سرد بود و برف باریده بود. حدود ۳۰ نفری داخل یک اتوبوس زندان شدیم،  که همه چیزش از آهن بود. مثل اتوبوس‌های زندانی‌ها که در فیلم‌ها نشان می‌دهند، اما برای من واقعیت داشت. همه با دست‌بند و پابند. هیچ کدام از کسانی که با من بودند ناراحت نبودند. حتا سرخوش صحبت بودند. یکی تعریف می‌کرد، که این چهارمین بار است که قزل‌حصار می‌رود،‌ البته بار قبلی رجایی‌شهر بوده است!

قرنطینه‌ی زندان قزل‌حصار خیلی بزرگ بود. اگر از بالا نگاه می‌کردی، شبیه این بازی‌های مارپیچ بود که باید در خروجی را پیدا کنی. شب با ۹ تا پتوی گندیده و بدبو و پوسیده خوابیدم، حتا از سرما کفش‌ام را درنیاورم، اما تا صبح لرزیدم. هیچ وسیله‌ی گرمایشی‌یی نبود. حتا دریغ از یک فندک و البته سیگار.

ظهر فردا تقسیم شدیم به واحدهای مختلف زندان، مرا به همراه عده‌یی دیگر گفتند واحد ۳٫ در آن سرمای استخوان‌سوز را افتادیم طرف واحد سه زندان که درست روبه‌روی در اصلی زندان بود. وارد واحد ۳ که شدیم،‌ دوباره باید تقسیم می‌شدیم در سالن‌ها. به اندازه‌ی همه‌ی دنیا عصبانی بودم، بغض هم داشتم،‌ تصور بودن در چنین زندانی برای‌ام محال بود. یک کابوس تمام نشدنی بود. مامورها زندانی‌ها را ردیف کرده بودند در راهرو. گفته بودند روی پا بنشینیم. هی رجز می‌خواندند و به اصطلاح زهرچشم می‌گرفتند. یکی از مامورها شروع کرد از صف اول از هرمتهمی یا مجرمی، دلیل زندانی بودنش را پرسیدن. هر کس چیزی می‌گفت. مامور هم بعد از شنیدن یک لگدی، چکی، پس‌گردنی، چیزی حواله‌اش می‌کرد، خیلی متمدنانه رفتار می‌کرد فحش می‌داد و رد می‌شد.

آخرهای صف بودم، رسید به من و پرسید چه غلطی کردی این‌جایی؟ بلند شدم و گفتم نه به تو مربوط است، نه حق داری سوالی کنی، دست‌ات هم به من بخوره، پای عواقب‌اش خودت می‌ایستی. همچین یکه خورد. توقع نداشت. به مامورهای دیگر گفت که مثل این‌که داداش‌مون گردن کلفت محله بوده.

واقعیت این بود که توقع نداشتند زندانی سیاسی آن‌جا ببینند. رفتند و کارت و عکس‌ام را آوردند که ببینند چه کاره‌ام بعد با خیال راحت دمار از روزگارم در بیاورند. حتا شنیدم که یکی‌شان گفت چوب و فلک را آماده کنید. کارتو عکس‌ام را که خواندند  طرف‌ام هم نیامدند، اما نگاه‌های‌شان می‌گفت که در آینده برنامه‌ها دارند.

گفتند برو سالن ۸ زندان. برق در زندان رفته بود. واحد ۳ زندان قزل‌حصار یک ساختمان یک طبقه‌ی طولی بزرگ بود با ۱۲ سالن بزرگ. که در هر کدام از ۱۵۰ تا ۲۵۰ نفر نگه‌داری می‌شدند. در طول راهرو بزرگ و زشت زندان راه افتادم. در بزرگ و آهنی یک سالن باز شد و مرا با دو نفر دیگر هل دادند تو.

وارد شدم و در پشت سرم بسته شد. چیزی که دیدم کاری کرد که قدم از قدم نتوانم بردارم. به جرات می‌گویم که ترسناک‌ترین صحنه‌یی بود که در زنده‌گی‌ام دیدم. ترسناک‌ترین از آن جهت می‌گویم که برای‌ام آن لحظه ترس‌ناک بود؛ با توجه به حسی که داشتم. برق رفته بود و سالن تاریک بود. سالن با یک محوطه‌ی کوچک ۵۰ متری شروع می‌شد و سلول‌ها در وسط سالن قرار داشت. سلول‌ها پشت به پشت هم بودند و در دو طرف سالن دو راهرو بود که روبه‌روی هر سلول پنجره‌یی میله‌یی به حیاط یا همان هواخوری داشت.

چند نفر که از اعتیاد در حل مرگ بودند در محوطه‌ی جلوی سالن نشته بودند و به دیوار تکیه می‌داند. فضای سالن از دود سیگار مه گرفته بود. هفت هشت نفر بسیار عصبی و سیگار به دست این محوطه را به سرعت راه می‌رفتند. احساس کردم بالای در نوشته شده «ای که از در وارد می‌شوی،‌ دست از هر امیدی بشوی».

نگاه کردم، چنین چیزی نوشته نبود، اما باور نمی‌کردم. هنوز هم احساس می‌کنم نوشته بود. قدم از قدم نتوانستم بردارم. برگشتم و شروع کردم با مشت به در کوبیدن، یک کلیدار آمد و با عصبانیت گفت چه می‌خواهی؟ گفتم می‌خواهم رئیس را ببینم. در را باز کرد و رفتم پیش رئیس. دم اتاق‌اش زندانی‌های زیادی بودند. جور خاصی به سرتاپای‌ام نگاه می کردند. نوبت‌ام شد و رفتم داخل. آن‌قدر کلافه و عصبانی بودم که سلام هم نکردم، صاف گفتم نگه‌داری من در ایران زندان خلاف قانون است. سه چهار نفری در اتاق‌اش بودند، که بعدها فهمیدم، معاون رئیس، رئیس حراست بند، رئیس بازرسی، رئیس عقیدتی سیاسی بودند. همه‌ی نگاه‌ها برگشت به من. بی آن‌که بدانم کل مسئولین زندان را خبر کردم که یک زندانی سیاسی در میان این همه قاچاقچی و دزد و چاقوکش و قاتل و… است.

بر خلاف همه رئیس، انسانی بود دوست داشتنی، گفت همان زندانی سیاسی نیستی که امروز آمده. نشستیم و حرف زدیم. آن‌قدر این مرد انسان بود که هرگز فراموش‌اش نمی‌کنم، گفت برای‌ام چای و بیسکویت آوردند. تازه یادم آمد که دو روز است جز آب هیچ چیزی نخورده بودم…

هر چه بود زندانی زندان قزل‌حصار شدم و تا ۲۱ ماه آن‌جا شد زندان من

  • قبل از نوشتن داشتم به این فکر می‌کردم که از یکی از بچه‌هایی که اکنون در زندان هستند چیزی بنویسم، از محمد پورعبدالله که اکنون نزدیک به ۸ ماه است که در همین زندان قزل‌حصار است، از بهروز جاویدتهرانی که پوسید در زندان رجایی‌شهر، از عبدالله مومنی و حکم تلخ ۸ سال زندان‌اش، از سورنا هاشمی و علیرضا موسوی و دوستان‌ام، از فریبا پژوه که هنوز رهای‌اش نکرده‌اند، از شرف آل قلم احمد زیدآبادی، از فرزاد کمانگر که بی‌گناه و معصوم زندانی است و زیر حکم اعدام، از حامد روحی‌نژاد با آن حال نزار جسمی‌اش… گفتم شاید چنین مطلبی از زندان،  درک بهتری بدهد از ستمی که  بر دوستان و عزیزان‌مان می‌رود.
  • عکس: نمای بالا از زندان قزلحصار با گوگل ارث
  • پیش از این نوشته بودم: پرواز بر فراز زندان قزلحصار / Flaying  over Qezl-Hesar Jail
  • با خشونت عریان حکومتی چه باید کرد؟ مصاحبه‌ام با رویا کاشفی و الهه شریف‌پور
  • لینک در هرانا
  • لینک در بامدادخبر
  • لینک در خبرنامه امیرکبیر
  • In English

مدیار

Posted in حقوق بشر, خودم, ورق‌پاره‌های زندانComments (4)

Tags: , ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ فری گودزیلا


۳۱۱ روز…

به سیاوش (هم کلاسی‌ام در دانش‌گاه) که زنگ زدم، دل‌ام هوای دانش‌گاه را کرد. در حال حاضر که در دانش‌گاه زندان هستم تا اصول بد زنده‌گی کردن را بیاموزم! شاهد زنده هم تا همین چند دقیقه پیش روبه‌روی‌ام نشسته بود و با آقای الهی ( هم‌اتاقی‌ام یک پیرمرد نزدیک هفتاد سال بود که دست هر چه کلاه‌بردار را از پشت بسته بود) صحبت می‌کرد. از وکیل‌بند که الهی باشد و من که معاون وکیل‌بند بودم می‌خواست که خلاف‌اش را نادیده بگیریم و گزارش ندهیم. (هیچ‌وقت گزارش نمی‌دادم، به نظرم خلاف‌کار را به دست خلاف‌کار سپردن احمقانه‌ترین عملی بود که در زندان می‌توانست اتفاق بیافتد) خلاف‌اش مصرف مواد بود که الهی سر رسیده و دیده بود.

وقتی رفت از الهی پرسیدم جرم‌اش چیست و برای چه زندان است؟ گفت جرم‌اش مربوط به چک است و ۹ ماه هم باید حبس بکشد. شش ماه را گذرانده و تازه هم شروع به مصرف مواد  کرده است. جا دارد از همین‌جا به مسئولین زندان و سازمان زندان‌ها و قوه قضاییه و بقیه عوامل اجرایی و غیراجرایی یک خسته نباشید جانانه بگویم. این همه استعداد و امکانات برای معتاد کردن یک جوان به راستی در جهان بی‌نظیر است. طرف سالم آمده این‌جا معتاد می‌رود!

خب یک سه چهار ساعتی وقفه افتاد بین نوشتنم… «فری‌ گودزیلا» آمد داخل اتاق و درباره‌ی همان پسری که صحبت‌اش را کردم با الهی صحبت کند. به الهی می‌گفت که کاری به کارش نداشته باش و بی‌خیال‌اش شو. هر چه هم می‌گفت از من تایید می‌خواست. جالب است این آدم به هیچ بنی‌بشری احترام نمی‌گذارد، ولی یک احترام عجیب و غیرمعمولی برای من قائل است. یک‌جورایی ترس دارد از من. دنباله‌ی حرف‌های‌اش شنیدن اسفناک‌ترین شنیده‌ها و نشنیده‌ها بود.

بعد از رفتنش هم الهی یک‌ضرب تا همین الان ککه فکر کنم ساعت چهار صبح است از همه چیز گفت. جفت‌شان اعصاب‌ام را ریختند به هم با این مزخرفات‌شان. حوصله‌ی نوشتنش را الان ندارم. شاید صبح نوشتم…

صبح…

۳۱۲ روز…

اسم‌اش فریدون.ظ است؛ معروف به «فری گودزیلا». هم زندان رجایی‌شهر بوده و هم اوین. از آن‌ زندانی‌ها است که می‌گویند طرف «از کانون تاکنون» بوده است. در کل ده سالی زندان بوده و ۵ سال دیگر هم باید بکشد. قد خیلی بند در حدود ۱۹۰ و وزن چیزی در حدود ۱۴۰ کیلو. با صورت گرد و تپل و سر و ابرویی تراشیده و صاف صاف. از دعواها و چاقوکشی‌های‌اش تعریف‌های می‌کنند! یک نمونه‌اش را که خودم دیدم  چه‌طوری چهار پنج نفر را لت و پار کرد! یکی از پخش کننده‌های عمده مواد مخدر در زندان است. جالب این‌جا است که هیچ وقت «گیر» هم نمی‌کند. خودش می گوید دلیل‌اش را: «قبل‌اش خبردار می‌شوم»

آمده بود که به الهی بگوید: به کسانی که مواد مصرف می‌کنند انقدر گیر ندهد. (الهی مثل سگ از او می‌ترسد) استدلال جالبی هم داشت: «وقتی اداره و سیستم به آن‌ها کاری ندارد و خودش باعث ورود مواد به زندان می‌شود، دلیلی ندارد که ما کاری داشته باشیم.» بA0443665عد هم نطق‌اش گل کرد و از خلافکاری‌های خود و خلاف‌کار‌هایی که می‌شناسد مثال زد. کسی را به نام حسن روشن‌گر نام برد که به قول خودش «سلطان شیشه ایران» است! که موادش را با چمدانی که پلمپ سیاسی شده وارد فرودگاه می‌کند و رئیس حفاظت فرودگاه به نام «علی. گ» ترتیب کارهای ورود را می‌دهد و این‌چنین مواد را وارد کشور می‌کند! (راست و دروغ با خودش). ازخیلی‌های دیگر هم گفت و از کارهایی که انجام داده؛ از مواد و از مواد و از مواد.  بعد هم الهی شروع کرد. ۶۸ سال سن دارد. می‌گوید زمانی محافظ محمدرضا شاه بود است. ۲۶ سال زندان‌بان بوده و هفت هشت سال است که زندانی است. از کمیته مشترک زمان شاه می‌گفت که در آن‌جا بوده است. از آیت‌الله طالقانی که در آن‌جا بوده و در برابر چشمان‌اش به دخترش تجاوز کرده‌اند. (در کل در زندان همیشه شنونده هستم و بیش‌تر موارد را باور نمی‌کنم. دروغ یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که امکان ندارد روزی ده  مورد در زندان نشنوی) بعد هم همین داستان تجاوز به دختر طالقانی  را ادامه داد که دیگر خیلی تخیلی بود و ننویسم بهتر است. از زندان گفت و این‌که چه‌طور زندانیان را کلکی¹ می‌کرده‌اند.

  1. اصطلاح «کلکی کردن» در زندان به معنای این است که برای یک زندانی پاپوش درست می‌کنند یا زیرآبش را می‌زنند؛ چه مامورین و مسئولین زندان و چه خود زندانیان. برای مثال زیر تخت یا وسائل زندانی مواد مخدر یا یک چیز خلاف مقررات زندانی می‌گذارند و بعد گیرش می‌اندازند. خلاصه انواع مختلفی دارد. که بعدها همین الهی در زندان می‌خواست کلکی‌ام کند که خوش‌بختانه داشتن هوادار زیاد در زندان باعث عدم این‌کار شد. تعریف خواهم کرد ماجرای‌اش را…

اول و دوم مهر ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد ۳ ـ بند ۹ ـ اتاق۳

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندانComments (0)

Tags: , , , , ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ پایان تابستان قضایی


۳۱۰ روز…

تابستان ۱۳۸۴ تمام شد، روزهای بلند و پر افت و خیزی برای‌ام داشت. نمی‌دانم که از تابستان ۱۳۸۴ چه‌گونه یاد می‌کنم؛ شاید به عنوان بدترین تابستان عمرم که در آن همواره با دست‌بند  و پابند به دادگاه‌ها برده می‌شدم و پشت سر هم در دادگاه‌های مختلف بودم. شاید هم جزور خاطره‌های شیرین! هر چه بود گذشت از فردا مهر آغاز می‌شود. ماه من که متولد ماه مهرم. ماه مدرسه و دفتر و مداد و کتاب‌های مدرسه که بوی ماه مهر دارند. ماه نوستالوژی‌ها…

صبحی نشسته بودم در حال خواند کتاب بودم که صدای فریاد و نعره‌ی «حزب‌الله» و «الله اکبر» از کریدور زندان همراه با کوبیدن پاها روی زمین آمد. در سالن یک دفعه باز شد و «بند» منفجر شد. از ترس پریدم از اتاق بیرون. تازه فهمیدم که سربازهای زندان هستند که برای «بازرسی کردن» به بند آورده شده‌اند. البته بازرسی کردن که چه عرض کنم؛ به هم ریختن محل زنده‌گی زندانیان، چون به طرز خیلی جالبی هیچ چیزی که داشتنش خلاف باشد، پیدا نکردند! در بندی که مرکز عمده ی فروش «مواد مخدر» در زندان است، حتا یک گرم مواد پیدا نشد! چرا؟ خب به طور کامل مشخص است؛ هیچ‌زندانی‌یی به هیچ عنوان از این‌که قرار است امروز بازرسی شود، اطلاع نداشت، یا بهتر بگویم اطلاع نیافته بود! خودشان را مسخره کرده‌اند؛ اول خبر می‌دهند، بعد می‌ریزند داخل سالن.

بعد از بازرسی رفتم دنبال کتابی که برای‌ام مادر به زندان آورده بود. نشد. برای نهمین روز یک جلد کتاب را نمdetimg1_2671ی‌توانم داخل زندان بیاورم. به خدا اگر قرار بود «کراک و هروئین» بیاروم، یک ساعت هم طول نمی‌کشید. شاکی شدم و برگشتم بند. یک نامه‌ی تند و آتشین نوشتم برای روسای زندان و همین مسائل را نوشتم. نوشتم همه ی هنرتان در زندانبانی این است که به خلافکاران زندان خبر بدهید که برای بازرسی می‌آیید تا آن‌ها جنس‌های‌شان را پنهان کنند. بچه‌های «زیر هشت»  (نگه‌بانی) عصر برای‌ام خبر آوردند که رئیس و معاون بسیجی و خشن‌اش بدجوری عصبانی شده‌اند. شده‌اند که شده‌اند کتاب‌ام را بدهند.

با آرش حرف می‌زدم. حدود شش سال است که در زندان است. به جرم چاقوکشی. به گفته‌ی خودش ۱۰ سال حبس دارد. جز من با کسی در بند حرف نمی‌زند. به قول خودش عمری را این‌جا  هدر می دهد. ۲۵ سال دارد و کارهای همه را در بند انجام می‌دهد تا پولی به دست بیاورد.

بیش از ۹۵ درصد کسانی که این‌جا زندانی  هستند به حکمی محکوم شده‌اند که متانسب با جرم‌شان نیست، حال چه کم‌تر و چه بیش‌تر. فقط زندانیان سیاسی نیستند که مورد ظلم قرار می‌گیرند و حقوق‌بشر در موردشان نقض می‌شود. متهمانی که در این‌جا هستند به مراتب بیش‌تر مورد ظلم قرار می‌گیرند؛ چه در دوران بازداشت و بازجویی، چه در نحوه‌ی برگزاری دادگاه و صدور حکم و چه نحوه‌ی رفتاری که در زندان با آن‌ها می‌شود. تاسف‌آور است با بیش‌تر این‌ها رفتار انسانی و قانونی صورت نمی‌گیرد. با چه کسی می‌گیرد؟

با صادق تماس گرفتم. خبر از کاری که خانم دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی، برای‌ام کرده داد. شوکه شدم. با وجودی که همسر خودش در زندان و سلول انفرادی است باز هم به فکر من بوده و چنین محبتی کرده است. امیدوارم عبدالفتاح سلطانی سریع‌تر آزاد شد و به کانون گرم خانوده‌ی گرامی و مهربان‌اش بازگردد.

سی‌ویکم شهریور ماه ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد سه ـبند ۹ ـ اتاق سه

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندانComments (1)

Tags: ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ ملاقات


۳۰۹ روز…

که هر هفته ساعت ده که شد دل‌ام گر بگیرد و هی بگویم که «لحظه‌ی دیدار نزدیک است». که بیاید و با همان چهره‌ی مهربان روی صندلی بنشیند و از پشت شیشه‌ی کابین اول نگاه‌ام کند و سیر که شد،  چهره و صدای‌ام را با تمام وجود طلب کند. لب‌خندی روی لب‌های‌اش بنشیند که رد غم صورت را پنهان کند، که نفهمم که درد دارد…

و بفهمم و بدانم و بگویم آن‌چه از دروغ برای دل‌گرم875f53377d456adfae06ee02ed3feb0fی می‌دانم. که اگر دروغ گفتنم نگاه‌شان می‌دارد بهتر از بیان حقیقت…

پدر و مادر هر دو برای ملاقات امروز آمده بودند زندان. یک ساعتی حرف زدیم و غم‌گین و نگران رفتند. دل‌ام نمی‌آید هر هفته این همه راه از تهران تا کرج بیایند. بارها هم گفتم که نیایید، خسته می‌شوید. ولی خب کو گوش شنوا.

کلی برای امضا و مهر نامه‌هایی که به گفته وکلا برای هیات تشخیص نوشته بودم، دونده‌گی کردم. انگار می‌خواهی اطلاعات محرمانه زندان را بیرون بفرستی که این هم سنگ می‌اندازند. چیزی بخواهم بفرستم بیرون که سراغ شما نمی‌آیم! بالاخره به دست پدر و مادر رساندم تا برسانند به وکلا. هر چی فکر می‌کنم بقیه‌ی امروز چه‌گونه گذشت، چیزی به ذهن‌ام نمی‌رسد. برخی اوقات زمان گم می‌شود این‌جا. مادر گفت شیوا (نظرآهاری) تماس گرفته بود. تماس گرفتم. گلایه می‌کرد که چرا کم تماس می‌گیرم…

بروم باز شاه‌نامه را بخوانم

سی‌ام شهریور ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـواحد سه ـ بند ۹ ـ اتاق سه

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندانComments (1)

Tags: , , , , , , , ,

چند خاطره از زندان و تجاوز به زندانیان


بحثی که کروبی در مورد تجاوز به زندانیان با نوشتن نامه‌یی به هاشمی رفسنجانی مطرح کرد، بحثی است دیرینه که از سه دهه قبل در جمهوری اسلامی وجود داشته است و خاطرات و شایعات زیادی مبنی بر این مورد از زبان زندانیان یا هم‌بندان‌شان مطرح شده است. این مساله یکی از اشکال فجیع نقض حقوق‌بشر در ایران است که همواره وجود داشته است، ولی به خاطر خط قرمزی که وجود داشته و تابویی که در مورد آن در نظر گرفته شده بود؛ چه از نظر اخلاقی برای اشخاص و چه از نظر بعد فاجعه‌ برای امنیت نظام سی ساله زیاد بدان پرداخته نشده بود. شکست این تابو با نگاشتن نامه‌یی در این خصوص به مرد دوم نظام جمهوری اسلامی فصلی جدید را در این مورد باز کرده و راه نوشتن و پرداختن به آن را باز کرده است. نمونه‌های زیادی را درباره‌ی این موضوع در طول دوره‌ی زندان دیدم یا شنیدم که بد ندیدم حال که بحث این موضوع باز شده، آن را از دفتر خاطرات زندان‌ام بیرون بکشم و برای همه بازگو کنم تا متجاوزان را بیش‌تر بشناسیم.

آن‌چیزی که از بیش از ۱۰ بازجوی خودم دیدم و از دیگر بازجویان شنیده‌ام حکایت از عقده‌های جنسی دارد که دلیل آن را نمی‌دانم. شاید از به خاطر شغل‌شان باشد و شاید به خاطر تعلیماتی که دیده‌اند و یا… بحث‌ام این مورد نیست. چند خاطره و مورد را تعریف می‌کنم تا بدانید:

یک ـ شاید شنیده باشید و در خاطرتان مانده باشد که در سال ۸۳ و ماجرای پرونده‌ی وبلاگ‌نویسان داستان پرسیدن از موارد جنسی از سوی وبلاگ‌نویسان بازداشت شده مطرح شد و آیت‌الله شاهرودی وقتی چنان سخنانی را از زبان آنان شنید بسیار متاثر شد و برای همین مورد هم دستور منع پیگرد آنان را صادر کرد. در آن زمان که وبلاگ‌نویسان این ماجرا را برای رئیس دستگاه قضایی تعریف می‌کردند من در زندان و در سلول انفرادی با بازجویان درگیر همین ماجرا بودم. تهدید مدام به استفاده از «شیشه‌ی نوشابه» و «باتوم» نقل و نبات بازجوها بود که مدام به آن تهدید می‌شدم. مساله‌ی مهم اما این تهدید نبود، مساله‌یی که به شدت در آن دوران آزارم می‌داد سوال‌هایی بود که در مورد روابط جنسی من با دخترانی که در ارتباط بودم؛ اعم از هم‌کار و هم‌کلاسی دانش‌گاه و… و روابط جنسی دوستان‌ام با دخترانی که در در ارتباط بودند، پرسیده می‌شد. این مساله بارها در طول دوران بازجویی‌های طولانی مدت‌ام به کرات تکرار شد.

دو ـ اتاق‌های بازجویی بند ۳۲۵ سپاه شامل ۶ اتاق بود که در انتهای هواخوری کوچک این بند قرار داشت. برخی از شب‌ها هر ۶ اتاق پر بود و زندانیان دیگر در آن بازجویی می‌شدند و در مواقع بسیاری داد و فریادشان بر اثر شکنجه‌ها و ضرب‌وشتم‌ها با هم به آسمان می‌رفت (قابل توجه کسانی که متهمان را برای اعتراف به دادگاه می‌آورند و از آن‌ها می‌خواهند که بگویند شکنجه نشده‌اند). در برخی از شب‌ها در هر شش اتاق ۶ وبلاگ‌نویس بود (در چهل روز اولی که در انفرادی بودم حدود ۲۰ وبلاگ‌نویس دیگر هم بودند) دو تن از آن‌ها با هم دوست بودند و با هم بازداشت شده بودند. نام نمی‌آورم چون برخی آن‌ها را می‌شناسند. درهای اتاق‌ها باز بود و صدای بازجویان بلند و فریاد دردآلود بچه‌ها شنیده می‌شد. هر دو را می‌زدند که بگویند با یک‌دیگر رابطه‌ی جنسی داشتند. از یکی می‌پرسیدند که با دوست‌دختر آن یکی رابطه داشته است یا نه! از آن یکی می‌پرسیدند که تا به حالا با دختری دوتایی خوابیده‌اند یا نه و… و با این سوال‌ها روان هر دو را تحت شدیدترین فشارها قرار داده بودند. منی که این سوال‌ها و کتک‌ها را برای اعتراف می‌شنیدم خشک‌ شده بودم، نمی‌دانم آن‌ها دیگر چه حالی داشتند.

سه ـ یکی از آن دو که گفتم جدود ۲۰ روز در سلول کناری من بود. با بچه‌ها شب‌ها که زندان‌بان‌ها نبودند از دریچه‌ی پایین سلول حرف می‌زیم. یک شب حدود ساعت ۳ شب در سلول او باز شد. فکر کردم آمده‌اند برای بازجویی ببرندش (نود درصد بازجویی‌ها در شب بود) می‌شنیدم که حرف‌هایی بین او و زندان بان در سلول رد و بدل می‌شود. اما دقیق نمی‌فهمیدم چه بود. فقط گاهی التماس‌های الف را می‌شنیدم. این ماجرا نیم ساعتی طول کشید. برای صدا کردن هم‌دیگر با مشت سه بار به دیوار می‌کوبیدیم. این‌گونه طرف می‌فهمید باید بیاید دم دریچه‌ی پایین سلول حرف بزند، هر چه زدم نیامد. تا دو روز هر چه زدم نیامد. بعد از دو روز خودش به دیوار کوبید. ماجرا را که تعریف کرد یخ کردم. زندان‌بان آمده بود درون سلول‌ الف و شلوار خودش را پایین کشیده بود. بی هیچ ملاحظه‌یی و با جسارتی که هر چه‌قدر فکر می‌کنم نمی‌فهzendani siasiمم آن را! از او خواسته بود که… فهمیدم که چندین بار این‌کار را کرده است. الف روزهایی که نوبت این زندان‌بان بود جرات این که برای دستشویی رفتن نگه‌بان را صدا کند  نداشت. این ماجرا تا موقعی که الف در سلول انفرادی بود ادامه داشت. روزی که دو نفر ار طرف نمی‌دانم کجا برای بازدید آمدند، ماجرا را به آن‌ها گفتم. هیچ عکس‌العملی نشان داده نشد، در حالی که گفتند پیگیری می‌کنیم.

چهار ـ ۶ ماه به بند قاتلان افعانی تبعید شده بودم. در زندان قزل‌حاصر با افغانی‌ها بسیار بد تا می‌کردند چرا که هیچ‌کس را بیرون از زندان نداشتند که پیگیر وضعیت و حقوق آنان باشد. صبح یکی از روزها ساعت ۷ صبح چنان صدای ناله و فریادی از «زیر هشت» (نگه‌بانی) شنیدیم که همه از خواب پریدیم. گفتند که یکی از افغانی‌های سالن ما است که با مامور بحث‌اش شده و او را برده‌اند ۲۰ دقیقه پیش. به وکیل‌بند گفتم که برود و ببیند چه خبر است. وقتی برگشت قدرت حرف زدن نداشت. آخر سر گفت باتوم در … فرو کرده‌اند و… پاهای‌ام سرد شد و روی زمین نشستم. باورم نمی‌شد. بعد از یک‌ساعت بچه‌ها مصطفی.ر را به سالن آوردند. تمام شلوارش خونی بود. حمام کرد. هم‌زمان نامه‌ی شکایت از ماموران را نوشتم از حمام که آمد گفتم امضا کن شکایت کنیم. امضا کرد، نامه را فرستادیم به رئیس زندان. نیم ساعت بعد مصطفی را خواستند زیر هشت. بعد از ظهر با یک پلاستیک ساندیس و کیک و مقداری پول برگشت. داشتم با تعجب نگاه‌اش می‌کردم که از نگه‌بانی پیج‌ام کردند. رفتم. رئیس واحد و افسر نگه‌بان بودند. رئیس گفت چه‌کار داری به کار دیگران. افسر نگه‌بان شروع کرد به تهدید که شدیدا بحث‌ام شد. گفتم باید شکایت را پی‌گیری کنید. گفتند چه شکایتی؟ امضای مصطفی را در نامه‌یی نشان‌ام دادند که گفته بود از هیچ‌کس شکایتی نکرده و اتفاقی برای‌اش نیافتده است: تهدید و تطمیع!

پنج ـ زندانیان زیر ۲۰ سال یا جوانان همواره در زندان مورد تجاوز زندانیان گردن کلفت و قلدر  قرار می‌گیرند. این مورد هیچ‌گاه توسط مسئولین زندان پیگیری نمی‌شود و ارزشی برای‌اش قائل نیستند. اگر بخواهم از این مورد خاطره بنویسم باید ده‌ها مطلب نوشته باشم. این‌ها را محض نمونه نوشتم. در طول دو سال زندان صدها مورد از تجاوز و بحث‌های مربوط به آن را شاهد بودم و شنیدم که به مرور خواهم گفت.

پی‌نوشت:

داشتم دفتر خاطرات زندان را ورق می‌زدم که هر روز زندان‌ام را در قزل‌حاصر نوشته بودم. به امید این‌که روزی آزاد شوم و آن‌ها را در وبلاگ‌ام منتشر کنم به جای تمام روزهایی که نبوده‌ام (تا به حال که نشده ولی شاید این روزها به این کار اقدام کنم) در بسیاری از صفحات نام دوست گرامی و نازنین‌ام شیوا را دیدم. شیوا نظرآهاری در تمام روزهای زندان‌ام با من بود و در آن دوره کمک‌ام می‌کرد و چه‌قدر برای‌ام هم زحمت کشید. هر روز با او تماس می‌گرفتم و خبرهای روز را برای‌ام می‌خواند. به این مطلب که رسیدم اشک در چمشان‌ام جمع شد: «… امروز بعد از یک هفته به شیوا زنگ زدم. جلوی {…} بود. گفت جات خالی. البته اول‌اش گفت: خیلی پستی که یک هفته زنگ نزدی. نگران شدم بلایی سرت آورده‌اند…» و حالا شیوا نزدیک دو ماه است که نیست و نه به من که حتا به مادرش هم نمی‌تواند زنگ بزند. خیلی نگران شیوا هستم و دل‌تنگ‌ام برای دیدن‌اش.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (41)

Tags: , , , , ,

زندان قزل‌حصار جایی است که…


۱٫ زندان قزل‌حصار جایی است که در آن‌جا تا بخواهی مواد مخدر پیدا می‌کنی. از هر نوع و به هر مقدار. ورود مواد مخدر به این زندان از طرق گوناگون صورت می‌پذیرد؛ نیمی از این نوع مواد توسط مامورین و نگه‌بانان وارد زندان می‌شود و از بابت آن پول‌ها هنگفتی هم می‌گیرند. نیمی دیگر توسط خود زندانیان وارد زندان می‌شود، که آن هم از روش‌های گوناگونی صورت می‌گیرد؛ زندانیانی که به دادگاه می‌روند دوستان و خانواده‌ی خود را ملاقات می‌کنند، آن‌ها مواد را در بسته‌هایی که با چسب باند‌پیچی شده به آنان می‌دهند و زندانیان دور از چشم سربازها یا در جلوی چشم سربازها آن‌ها را می‌بلعند. به زندان که می‌رسند اگر در بازرسی گیر نکنند و کسی به آن شک نکند، به داخل بند می‌آیند و با خوردن پودر رخت‌شویی (آب‌ تاید) در دست‌شویی و حمام مواد بلیعده شده را پس می‌فرستند و آن را می‌فروشتند و یا مصرف می‌کنند. این تنها یک از هزار است…
۲٫ زندان قزل حصار جایی است که در آن محکومین شروری که همه‌شان در پر کمرهاشان چاقو و قداره بسته‌اند، زندانی هستند. در بسیاری موارد این زندانیان درگیری‌های خونینی با هم می‌کنند. درگیری‌هایی که در برخی مواقع حتا به مرگ یک زندانی می‌انجامد.
۳٫ زندان قزل‌حصار جایی است که در آن زندانیان نوجوان و جوان بسیاری وجود دارند که در معرض تهدیدهای جنسی قرار دارند و بر اساس «اصل تفکیک زندانیان» در یک سالن مجزا نیستند. بسیاری از این نوجوانان و جوانان که بعد از ۱۸ ساله‌گی از «کانون» به این زندان منتقل شده‌اند توسط زندانیان خطرناک و قدیمی مورد تعرض جنسی قرار می‌گیرند….
۴٫ زندان قزل‌حصار جایی است که وقتی از آن‌جا زندانیان را، چه متهم، چه بازداشتی، چه بی‌گناه، چه محکوم، چه مجرم و… به دادگاه می‌برند، به آن‌ها «دست‌بند و پابند» می‌زنند و کلیه‌ی کرامت انسانی را زیر سوال می‌برند. برای مثال ممکن است یک جوان بیست ساله‌ی متهم را با پابند و دست بند به یک قاتل افغانی وصل کرده و تا دادگاه مورد نظر کنار هم بگذارند.
۵٫ زندان قزل‌حصار جایی است که در آن «اصل تفکیک زندانیان رعایت نشده و نمی‌شود…
۶٫ زندانی قزل حصار جایی است که در آن اصطلاح «آژیر وحشت» وجود دارد؛ آژیر وحشت یعنی این‌که یک زندانی را که به زعم نگه‌بانان خلافی مرتکب شده به «زیر هشت» (نگه‌بانی) می‌برند و او را فلک کرده یا زیر کتک می‌گیرند (از شدیدترین نوع‌اش) و بعد بلند‌گو را جلوی دهان او می‌گیرند تا به همه‌ی اعضای خانواده‌ش فحش بدهد و بگوید «… خوردم»
۷٫ زندان قزل‌حصار جایی است که در آن در برخی مواقع باتوم در ماتحت زندانی می‌کنند، تا به اصطلاح تنبیه‌ش کرده باشند…
۸٫ زندان قزل‌حصار جایی است که برای تلفن زدن، زندانیان قداره‌کش و خلاف‌کار و موادفروش و معتاد در اولویت قرار دارند (برای جفت کردن؛ جفت کردن اصطلاحی در زندان است به این معنی که از طریق کسی از بیرون زندان هم‌آهنگ کنی که مواد به داخل زندان برسد)
۹٫ زندان قزل‌‌حصار جایی است که زندان‌بان، معاون زندان (مثل کسی به نام کفایتی)، حفاظت زندان (مثل کسانی به نام عسگری و عظیمی) سربازان زندان و… حق دارند (که ندارند) زندانی را بزنند، توهین کنند، تحقیر کنند و…
۱۰٫ زندان قزل‌حصار جایی است که «بد» جایی است…
۱۱٫ و محمد پورعبدالله در این زندان زندانی است…
  • و علیرضا فیروزی هم‌چنان زندانی است…
  • و مجید توکلی هم‌چنان در سلول انفرادی است…
  • و از مسعود دهقان خبری نیست…
  • و وحید تیزفهم از رهبران جامعه‌ی بهایی هم‌چنان در بازداشت است…
  • و بهروز جاویدتهرانی هم‌چنان در زندان رجایی شهر است…
  • و جبار عساکره در زندان کازرون اهواز ۲۵ سال محکومیت‌اش را می‌گذراند…

پیش از این نوشته بودم

Posted in حقوق بشر, دانشجوییComments (1)

Tags: , , , , ,

دانش‌جویی در زندان قزل حصار


ماده‌ی هشتم آیین‌نامه‌ی سازمان زندان‌ها می‌گوید: «کلیه محکومان با توجه به نوع و میزان محکومیت، پیشینه کیفری، شخصیت، اخلاق و رفتار بر اساس تصمیم شورای طبقه بندی، حسب مورد در زندانهای بسته یا مراکز حرفه‌آموزی و اشتغال نگهداری می‌شوند، مگر آنکه مقام قضایی صادر کننده حکم در رای صادره محل خاصی را برای نگهداری محکوم تعیین نموده باشد.»
متاسفانه این ماده‌ی قانونی تنها جمله‌ی آخرش در مورد زندانیان سیاسی اجرا می‌شود، البته آن هم نه به صورت کامل. آن چیزی که می‌بینم و امروزه شاهد آن هستیم، این است که سرنوشت متهمان سیاسی در خارج از محیط دادگاه اجرا رقم می‌خورد و غیر از این هم اگر باشد، قاضیان دادگاه‌های متهمان سیاسی، توجیه شده و در خدمت مشاهده می‌شوند.
به جرات می‌توان گفت که نوع نگه‌داری زندانیان سیاسی بر پایه‌ی «نوع و میزان محکومیت، پیشینه کیفری، شخصیت، اخلاق و رفتار» نیست و تمامی متهمان سیاسی در میان اشرار و قاتلان و بزهکاران و خلاف‌کاران حرفه‌یی نگه‌داری می‌شوند. بهروز جاوید تهرانی، جواد علیزاده، فرزاد کمانگر، دکتر حسام فیروزی، برادران اعلایی و… بسیاری زندانیان دیگر در میان مجرمانی نگه‌داری می‌شوند که هیج سنخیتی با آنان ندارند.
محمدپورعبدالله دانش‌جوی دانش‌گاه تهران بعد از یک ماه تحمل سلول‌های انفرادی اوین، که مصداق بارز شکنجه هستند، روانه‌ی زندان قزل‌حصار شده است. زندان قزل‌حصار با داشتن آمار روزانه‌ی ۱۰ هزار زندانی یکی از بزرگ‌ترین زندان‌های کشور و حتا خاومیانه است. این ۱۰ هزار زندانی در ۸ واحد مختلف نگه‌داری می‌شوند که واحدهای یک و دو سه، از بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین واحدهای آن هستند. در واحد یک این زندان زندانیان معتاد و قاچاقچیان مواد مخدر نگه‌داری می‌شوند که از نظر بهداشتی در وضع بسیار اسفناکی به سر می‌برند. در واحد ۲ این زندان بیش‌تر محکومان به اعدام نگه‌داری می‌شوند و قاتلان افغانی که از طرف زندانبانان به این زندانیان بسیار سخت گرفته می‌شود و رفتار نامناسبی با آن‌ها به ویژه‌ زندانیان افغانی می‌شود. زندانیان بی دلیل یا با دلیل توسط مسئولین زندان به شدت مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند و رفتارهای عجیبی با آنان می‌شود. این‌که باتوم را از ماتحت یک زندانی… (شرم می‌کنم که بگویم).
و در واحد ۳ این زندان زندانیانی با جرم‌های چاقوکشی، تجاوز به نوامیس، اراذل و اوباش ، دزد، آدم‌ربا و… نگه داری می‌شوند. به طور مسلم در حال حاضر محمد پورعبدالله، یک دانش‌جو در یکی از این سه واحد به سر می‌برد (بقیه‌ی واحدها مربوط به زندانیان کارگر و«رای باز» و از این قبیل موارد است). حال باید پرسید که این دانش‌جو بر اساس کدام یک از مواد آیین‌نامه‌ی سازمان زندان‌ها و «اصل تفکیک زندانیان» در این زندان به سر می‌برد و سوال اصلی‌تر برای چه اصلن در زندان است؟
فرستادن زندانیان به زندان قزل‌حصار یا رجایی‌شهر کرج که شرایط به مراتب بدتری دارد، تنها به خاطر فشار بر روی زندانی صورت می‌گیرد. آن هم چنین زندانی که به قول زندانیان این زندانیان «خاک آن را با مواد مخدر بسته‌اند». وجود «هیولای» مواد مخدر در این زندان یک واقعیت انکار ناپذیر است که هماره از سوی مسئولین این زندان انکار شده است و دروغ را بر افکار عمومی هم‌چون میله‌های آن زندان بر دیوار، خشکانده‌اند.
نگه‌داری محمدپورعبدالله در زندان قزل‌حصار بر خلاف موازین حقوق‌بشر است. خواستار آزادی محمدپورعبدالله هستم

پیش از این

Posted in حقوق بشر, دانشجوییComments (1)

Tags: , ,

ورق پاره‌های زندان، ۳۱۲ روز


۳۱۲ روز…

اسم‌اش فریدون.ظ است؛ معروف به «فری گودزیلا». هم زندان رجایی‌شهر بوده و هم اوین. از آن‌ زندانی‌ها است که می‌گویند طرف «از کانون تاکنون» بوده است. در کل ده سالی زندان بوده و ۵ سال دیگر هم باید بکشد. قد خیلی بند در حدود ۱۹۰ و وزن چیزی در حدود ۱۴۰ کیلو. با صورت گرد و تپل و سر و ابرویی تراشیده و صاف صاف. از دعواها و چاقوکشی‌های‌اش تعریف‌های می‌کنند! یک نمونه‌اش را که خودم دیدم  چه‌طوری چهار پنج نفر را لت و پار کرد! یکی از پخش کننده‌های عمده مواد مخدر در زندان است. جالب این‌جا است که هیچ وقت «گیر» هم نمی‌کند. خودش می گوید دلیل‌اش را: «قبل‌اش خبردار می‌شوم»

آمده بود که به الهی بگوید: به کسانی که مواد مصرف می‌کنند انقدر گیر ندهد. (الهی مثل سگ از او می‌ترسد) استدلال جالبی هم داشت: «وقتی اداره و سیستم به آن‌ها کاری ندارد و خودش باعث ورود مواد به زندان می‌شود، دلیلی ندارد که ما کاری داشته باشیم.» بعد هم نطق‌اش گل کرد و از خلافکاری‌های خود و خلاف‌کار‌هایی که می‌شناسد مثال زد. کسی را به نام حسن روشن‌گر نام برد که به قول خودش «سلطان شیشه ایران» است! که موادش را با چمدانی که پلمپ سیاسی شده وارد فرودگاه می‌کند و رئیس حفاظت فرودگاه به نام «علی. گ» ترتیب کارهای ورود را می‌دهد و این‌چنین مواد را وارد کشور می‌کند! (راست و دروغ با خودش). ازخیلی‌های دیگر هم گفت و از کارهایی که انجام داده؛ از مواد و از مواد و از مواد.  بعد هم الهی شروع کرد. ۶۸ سال سن دارد. می‌گوید زمانی محافظ محمدرضا شاه بود است. ۲۶ سال زندان‌بان بوده و هفت هشت سال است که زندانی است. از کمیته مشترک زمان شاه می‌گفت که در آن‌جا بوده است. از آیت‌الله طالقانی که در آن‌جا بوده و در برابر چشمان‌اش به دخترش تجاوز کرده‌اند. (در کل در زندان همیشه شنونده هستم و بیش‌تر موارد را باور نمی‌کنم. دروغ یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که امکان ندارد روزی ده  مورد در زندان نشنوی) بعد هم همین داستان تجاوز به دختر طالقانی  را ادامه داد که دیگر خیلی تخیلی بود و ننویسم بهتر است. از زندان گفت و این‌که چه‌طور زندانیان را کلکی¹ می‌کرده‌اند.

  1. اصطلاح «کلکی کردن» در زندان به معنای این است که برای یک زندانی پاپوش درست می‌کنند یا زیرآبش را می‌زنند؛ چه مامورین و مسئولین زندان و چه خود زندانیان. برای مثال زیر تخت یا وسائل زندانی مواد مخدر یا یک چیز خلاف مقررات زندانی می‌گذارند و بعد گیرش می‌اندازند. خلاصه انواع مختلفی دارد.

دوم مهرماه ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد ۳ـ بند ۹ ـ اتاق ۳

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندانComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان