Tag Archive | "شعر"

Tags:

خط


میان گریه و خنده،
فاصله یی بی نهایت است،
به اندازه شکست خطی بر گونه‌ها…
من در این لحظه آبگون
در میان این فاصله عظیم
تنها به تماشا نشسته‌ام
و انتظار شکستی را می کشم
شکستی که از چشم‌های تو آغاز می‌شود
آن‌گاه که رو می‌گردانی
و آن‌گاه بازم می‌یابی
چرا که خط آغازی است
آن‌گاه که انحنا می‌یابد
خط تفسیری است از آن چه تو باز می‌آفرینی
از آن‌چه می‌اندیشی
و از آن‌چه که می‌هراسی در دل
آن خط
که در میان لبان من صاف به انتظار ایستاده است
مدیار

Posted in ادبیاتComments (0)

Tags: , , , , , , ,

شب، شعر و شکنجه، نامه‌ای از فرزاد کمانگر


شکنجه بربریت و توحش است، شکنجه به سخره گرفتن همه قواعد و قوانین و عرف جهانی است، شکنجه پایمال کردن همه ارزشهای انسانی است،

زمستان ۸۵ در انفرادی تنگ و تاریکی در کرمانشاه، بدون هیچ اتهامی، به مدت سه ماه حبس وحشتناکی را تحمل کردم، سه ماهی که بعد از سه سال، هنوز جسم و روح و روانم را می آزارد. این مطلب را به یاد حقیرترین سلول دنیا نوشته و به همه قربانیان شکنجه تقدیم میکنم.

شب، شعر، شکنجه

“دیری است .

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهائی خودم

پر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید .”

شب بود، نه از آن شب ها که “گلاویژ” خود را در آیینه “سراب نیلوفر” به نظاره نشسته باشد. نه از آن شب ها که فرهاد در کنار بیستون به خواب شیرین رفته باشد.

شب بود، نه از آن شب ها که “پرتو” بدنبال ساقی ارمنی شعرهایش از “سرتپه و سید فاطمه” آواره کوچه و خیابان های کرمانشاه شده باشد.

نه از آن شب ها که بیستون با صدای تنبور به وجد سماع افتاده باشد، از آن شب هایی بود که زخمه تار “اسماعیل مسقطی” هوس پریشان کردن گیسوان مینای آوازهایش را نداشت.

از آن شب هایی بود که طاق بستان آواز “گل ونوشه باغان، لرنژاد” را در کرمانشاه انعکاس نمی داد.

شب بود، نه ماه بود، نه ستاره، نه آسمان، نه ابر، فقط دیوار بود.

تاریک شبی بود و اتاقکی تنگ و تاریک و نمور با دری کوچک که از سویی به آینده و از سویی دیگر به گذشته باز میشد و من شعری را با دیوارها زمزمه میکردم. “در من زندان ستمگری بود که هرگز به آوای زنجیره اش خو نکرد”

تق و تق در، آشفته کرد رویای شبانه ام را و به هم ریخت قافیه لالایی های نانوشته مادرم را که زمزمه میکردم،

…چشمبند بزن

دستها جلو، دستبند! … راه بیفت

از سلول کوچکم کشان کشان بیرونم آوردند، راهم را بلد بودم ، بهتر از نگهبانهای پیری که مثل در سلولها فرسوده شده بودند. بهتر از بازجوهایم تعداد پله های زیرزمین زیر هواخوری را می دانستم. انگار سالها بود این زندان را زیسته بودم.

حتی میتوانستم جای پاهای زندانیان قبل از خودم را ببینم. هنگام پائین آمدن از پله ها از زیر چشم بند تعداد پاهای حاضران را میشمردم، یک… دو …. سه …چهار… پنج…. شش ….

آمده بودند تا قدرت خود را روی یک انسان نمایش دهند و آنگاه که می ایستادم شعری مرا زمزمه میکرد، “خدایا من کجای زمین ایستاده ام…”

و با اولین ضربه ناتمام میماند شعر و می بستنم به تخت … چقدر می ترسیدم …. نه از درد شلاق، از اینکه در قرن ۲۱ در قرن گفتگو، در دهکده جهانی هنوز کسانی با شلاق، فاتحانه بر بدن انسان رنجوری بکوبند و بخندند.

چقدر میلرزدم…نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان مینویسد.

چقدر وحشت برم میداشت… نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه ام میکرد و با نوک خودکارش بر سرم میکوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.

با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند به گوشه ای دیگر از دنیا میرفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا … این جا .. وای … وای

با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر میگشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. “تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است”.

فردا شب باز صدای درد و باز ..

یکی میزد به خاطر افکارم، دیگری میزد به خاطر زبانم، سومی میپنداشت که امنیت ملی را به خطر انداخته ام، چهارمی میزد تا ببیند صدایم به کجای دنیا میرسد.

حال باز شب است، از آن شب ها مدت ها گذشته ولی به هم می ریزد هر صدایی رویا و خواب شبانه ام را و نیمه شب آوایی در گوشم نجوا میکند، “به خواب ای گل، نه اینکه وقت خوابه، بخواب جونم که بیداری عذابه”

زندان اوین – دیماه ۱۳۸۸

۱-    گلاویژ : ستاره سهیل و نامی دخترانه

۲-    سراب نیلوفر : اسم دریاچه ای در کرمانشاه

۳-    پرتو : نام شاعری در کرمانشاه

۴-    سرتپه و سید فاطمه : نام محلاتی در کرمانشاه

۵-    ذوالفقار اسم شلاقی بود که با آن متهمان را در بازداشتگاه کرمانشاه میزدند

۶-    شعر ابتدای نامه از شفیعی کدکنی است

فرزاد کمانگر

Posted in حقوق بشرComments (1)

Tags: , , , , ,

عبدالله مومنی


در اطراف خانه من
abdollahآن کس که به دیوار فکر می‌کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگین
و آن که به جست‌وجوی آزادی‌ است
میان چاردیوار نشسته
می‌ایستد
چند قدم راه می‌رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می‌رود
نشسته
می‌ایستد
چند قدم راه می‌رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می‌رود
نشسته
می‌ایستد
چند قدم …

حتا تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
برسد به او
که نشسته
می‌ایستد…
نه!
افتاد

گروس عبدالملکیان_ رنگ‌های رفته از دنیا

  • برای عبدالله مومنی که پیشانی‌اش هم‌چنان سجده از روی آزادی برنگرفته و هنوز چهاردیوارهایی‌های زندان اوین ارتفاعی است اهریمنی برای نشنیدن داستان‌های او.

مدیار

Posted in ادبیاتComments (1)

Tags: , , , , ,

هویت‌دهی به جنبش سبز


جنبش‌های اعتراضی و انقلابی هیچ‌گاه خالی از هنرهای هنرمندان نبوده‌اند و ادبیات و همراهی فرهنگیان یکی از موارد مهم پیروزی جنبش‌ها  بوده است. سال‌ها پیش در کشور چکسلواکی که هنوز دوپاره نشده بود و دیکتاتوری در آن برقرار بود؛ حکومت سعی می‌کرد با نشانه رفتن ادبیات و فرهنگ و افراد شاخص حاضر  در آن، ادبیات و فرهنگ چکسلواکی را تحت نظارت و کنترل خود در آورد. برای این منظور بسیاری از هنرمندان و شاعران  و نویسنده‌گان را طرق مختلف در خدمت گرفته و حکومت دیکتاتوری خود را ادامه می‌داد. اما هنگامی که بخش بزرگی از این هنرمندان خود را تسلیم حکومت نکرده یا از آن روگرداند، پایه‌های دیکتاتوری لرزید و سرآخر با کمک بسیار قابل توجه آن‌ها، دیکتاوری در آن کشور به نابودی رسید.

پیش از انقلاب اگر به وضعیت هنرمندان و شاعران و نویسنده‌گان نگاه کنیم، این مساله را به روشنی می‌بینیم. وقتی به حضور شاعرانی چون شاملو به آن شعرهای ناب سیاسی و اجتماعی و اعتراضی نگاه می‌کنیم، وقتی فروغ فرخزاد با آن شعر زنانه‌ی خود همه‌ی خطوط قرمز را رد می‌کند، وقتی اخوان ثالث بعد از کودتای ۲۸ مرداد با زمستان و زندان سروده‌های‌اش می‌آید، وقتی بزرگانی چون گلشیری و گلستان و صمد بهرنگی وجود دارند که با ماهی سیاه کوچولو غوغایی در شروع حرکت‌های اعتراضی نشان می‌دهند. وقتی شجریان با آهنگ‌های ناب‌اش به حرکت‌های انقلابی می‌آید. وفتی… از این مثال‌ها قبل از انقلاب و میان جنبش مردمی ایران زیاد داریم.

این روزها این مساله را کم‌تر داریم؛ اما این نیست که نداشته باشیم. بزرگ‌ترین هنری که این روزها شاهد زایش آن هستیم حضور «سبز» مردم ایران است با یک دنیا خلاقیت و هنر. با کارهای بدیع‌شان و با شوخ‌طبی‌های ظریف‌شان نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی روز که نمونه‌های بسیاری از آن را در وبلاگ‌ها و نوشته‌ها می‌بینیم. در شعارهای که در خیابان‌ها سردادند و آپدیت شعارهای سی سال قبل. این همه هنر است و هنر غیر از این نیست.

امروز با خواندن و شنیدن مجموعه‌ی «۲۲ مرثیه در تیرماه» از شمس لنگرودی؛ هم بسیار لذت بردم و هم چشمان‌ام خیس شد، هم دیگر امیدوار شدم که جنبش مردم ایران غنی‌تر و پربارتر از این هم خواهد شد و حرکتی کاملا معنادار و دارای مفهوم بوده که ثبت شده و  شناسنامه‌دار خواهد  شد. هنر و ورود آن به این جنبش رمز ماندگاری و تدوام آن است، ورود هنر به این جنبش به معنای هویت‌دهی و دادن تشخص به آن است، ورود هنر به جنبش نشانه‌یی ناب از اصالت حرکت مردمی است که آگاهانه مسیر خود را انتخاب کرده‌اند. ورود هنر به جنبش یعنی سد کردن راه تهمت‌های واهی و همیشه‌گی حاکمان، چرا که هنر ماندگار است  و در دل همه می‌ماند.

مجموعه‌ی زیبای ۲۲ مرثیه در تیرماه را بخوانید و با صدای شمس لنگرودی بشنوید که بسیار زیبا است. هویت‌دهی به جنبش سبز کاری بود که بسیاری کرده  و خواهند کرد. شمس لنگرودی یکی از بهترین‌ها در این زمینه است. مرثیه‌ی سوم بسیار به دل‌ام چسبید:

پس این فرشته‌گان به چه کاری مشغول‌اند

که مثل پرنده‌گان راست راست می‌چرخند در هوا

سر ماه حقوق‌شان را می‌گیرند

پس این فرشته‌گان به چه کاری مشغول‌اند

که مرگ تو را ندیدند.

کاش پر و بال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با ذغال‌شان

شعار خیابانی بنویسیم

پس این فرشته‌گان پیر شده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد دیگری مشغول‌اند

که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

مدیار

Posted in ادبیات, کودتا و سرکوبComments (1)

Tags: ,

از زخم قلب آبایی


دختران ِ دشت!
دختران ِ انتظار!
دختران ِ امید ِ تنگ
در دشت ِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
در خُلق‌های تنگ!
دختران ِ خیال ِ آلاچیق ِ نو
در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

    از زره ِ جامه‌تان اگر بشکوفید
    باد ِ دیوانه
    یال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را
    آشفته کرد خواهد…

    دختران ِ رود ِ گِل‌آلود!
    دختران ِ هزار ستون ِ شعله به تاق ِ بلند ِ دود!
    دختران ِ عشق‌های دور
    روز ِ سکوت و کار
    شب‌های خسته‌گی!
    دختران ِ روز
    بی‌خسته‌گی دویدن،
    شب
    سرشکسته‌گی! ــ

    در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق ــ
    در رقص ِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
    آتش‌زدای کام
    بازوان ِ فواره‌یی ِتان را
    خواهید برفراشت؟

    افسوس!
    موها، نگاه‌ها
    به‌عبث
    عطر ِ لغات ِ شاعر را تاریک می‌کنند.
    دختران ِ رفت‌وآمد
    در دشت ِ مه‌زده!
    دختران ِ شرم
    شبنم
    افتاده‌گی
    رمه! ــ

    از زخم ِ قلب ِ آبائی
    در سینه‌ی کدام ِ شما خون چکیده است؟
    پستان ِتان، کدام ِ شما
    گُل داده در بهار ِ بلوغ‌اش؟
    لب‌های‌تان کدام ِ شما
    لب‌های‌تان کدام
    ــ بگویید! ــ
    در کام ِ او شکفته، نهان، عطر ِ بوسه‌یی؟

    شب‌های تار ِ نم‌نم ِ باران ــ که نیست کار ــ
    اکنون کدام‌یک ز شما
    بیدار می‌مانید
    در بستر ِ خشونت ِ نومیدی
    در بستر ِ فشرده‌ی دل‌تنگی
    در بستر ِ تفکر ِ پُردرد ِ راز ِتان
    تا یاد ِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
    بدرخشاند
    تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
    در چشم ِ باز ِتان؟

    بین ِ شما کدام
    ــ بگویید! ــ
    بین ِ شما کدام
    صیقل می‌دهید
    سلاح ِ آبائی را
    برای

    روز ِ

    انتقام؟

    Posted in فرهنگComments (0)

    Tags: ,

    حتا تو هم خسته شدی از این شعر


    در اطراف خانه من

    آن کس که به دیوار فکر می‌کند
    آزاد است
    آن کس که به پنجره
    غمگین
    و آن که به جست‌وجوی آزادی‌ است
    میان چاردیوار نشسته
    می‌ایستد
    چند قدم راه می‌رود
    نشسته
    می ایستد
    چند قدم راه می‌رود
    نشسته
    می‌ایستد
    چند قدم راه می‌رود
    نشسته
    می ایستد
    چند قدم راه می‌رود
    نشسته
    می‌ایستد
    چند قدم …

    حتا تو هم خسته شدی از این شعر!
    حالا
    برسد به او
    که نشسته
    می‌ایستد…
    نه!
    افتاد


    گروس عبدالملکیان_ رنگ‌های رفته از دنیا

    Posted in ادبیاتComments (0)

    Tags:

    این‌جا سخن به کار نیست


    تشنه کام کلام اند؟
    نه!
    این جا سخن به کار نیست،
    نه آن را که در جبه و دستار فضاحت می کند
    نه آن را که در جامه ی عالم تعلیم سفاهت می کند
    نه آن را که در خرقه پوسیده فخر به حماقت می کند
    نه آن را که چون تو در این وانفسا احساس نیاز به بلاغت می کند
    هی بر خود می زنم که
    مگر در واپسین مجال سخن
    هر آن چه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟
    در میان خبر‌ها
    1. بنشید و این خبر را بخوانید و ببینید با یک حساب سرانگشتی و دو دو تا چهارتا کردن، خرج جشن‌های دو هزار پانصد ساله‌ی شاهنشاهی گران‌تر و پرخرج تر بود یا “گرامی داشت” دهه‌ی فجر. ۴۰۰ هزار ستاد اصلی و فرعی و ۲ هزار کمیته تخصصی؛ اگر برای هر ستاد در کم‌ترین حالت ممکن برای مثال ۵۰۰ هزار تومان بودجه در نظر بگیریم، می‌شود چیزی در حدود… فکر کنم ثروت مملکت… حالا هر ستاد همین‌قدر بودجه دارد؟

    در وبلاگ‌ستان

    1. شوخی شوخی رفتم به لینک زیتون تو بالاترین رای منفی دادم. طبق حافظه‌ی قبلی می‌دونستم رای میاره اما مثل این که با این شوخی نشد. یک بره رای بده ما شرمنده نشیم:D

    Posted in جامعهComments (0)

    Tags:

    پیمبرهای سرگردان نیک!


    پیمبرهای سرگردان نیک!
    ای پیمبرهای
    بی‌تکفیر_
    بی‌زنجیر_
    بی‌شمشیر!
    در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،
    بی‌کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت های رعب انگیز،
    پرچم_ محزون‌تان را
    سخت
    دور می‌بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه ی مغرور!
    زهر رنج از ناتوانی‌های معصومانه‌تان در دل،
    هم چو بوتیمار
    بر لب دریاچه‌ی شب می‌خورم اندوه

    Posted in ادبیاتComments (0)

    Tags:

    چو ایران نباشد تن من مباد



    همواره فرایادمان باد
    “چو ایران نباشد تن من مباد”
    به نام نامی کوروش
    و آن آزاده جانانی
    که جز بر خاک پردیس جهان؛
    ایران زمین
    پیشانی خود را نساییدند
    درود پر ز مهر من بر آن ایرانیان سخت ایرانی
    چه آنان که کنون آوازه ی ایران پرستی شان
    برای گوش های آفرین گویان تازی ها و بیگانه
    همان ابریشمین گوش بزرگ خفته مانندی
    که زنگار هزران سال و تاربند کهنه و فرسوده پیر عنکبوت مرده ی تاریخ
    پرده های شان را بیالوده
    بود چون صور اسرافیل
    سهمگین فریاد مرگ آوای ننگین زنده گی هاشان
    و چه آنان که ز پولاد بودن زنگ و هرگز نشکن آرمان هاشان
    به گرداگرد تن های خمود از بار نامردی جان هاشان
    به پاشیدند بذر تند و تیز نیزه زار شرط زندانی
    که خود روید
    و تا پایان بودن های آن تن ها
    ببیند راه هر گونه گریز سوی آزادی
    به به چه زندانی
    چه زندانی
    خنده دارد گر درون عشق و آزادی
    بگوییم وای میله ای سرد و خموش بسته راه را بر هر چه آبادی
    کدامین آسمان آبی و پاکی بود آبی تر از آن آسمان ژنده و بی شیله ای که طرف هر کوچک محیط سرد زندان را می کشاند رو به سوی نور شورافزا

    آریا مرد، آریا بانو
    ترا ناخواسته نعمتی والا عطا کردند
    که سرشت پاک ایرانی ببخشودند
    نمی دانم بگویم وامدار کار نیک چون اهورائیم
    و یا دست طبیعت را بباید بوسه بارانیم

    به پاس گوهر پاک درون باید
    آن سه جاوید پایه های نیک بند را به سان یادمانی بر فراز زنده گی هامان برافرازیم
    و نگذاریم هر به ریش آغشته چهر و
    رو به بالا برده دست
    که نشخوار زبانی جز زبان پارسی عادتش گشته
    کار روز و شبش گشته
    ز راه پاک ایران دوستی مان کند بیرون
    و ما تا همیشه برده ی مشتی به مانند خودش باشیم
    برای در پناه بودن ز دست این دژآکامان
    ز دیوار سپید زنده گی پاک پاکیزه ات
    بیاویزای ای ناب دل انگیزی
    که یک پاکیزه مرد سفارش سوی ما کرده
    “چو ایران نباشد تن من مباد”
    سروده ی داریوش کیازند
    پی نوشت
    به یاور گفته بود که به مدیار نیوشنده نژاد (مرا بدین نام می خواند) بگو که با من تماس ی بگیرد تا آخرین سروده ام را برای اش بخوانم. کمی دیر تماس گرفتم برایم نوشت:
    “اندر شگفتم که چطور کسی برای شنیدن آوای داریوش بزرگ آن هم به بهانه ای چون شنیدن واپسین سروده اش چنین بی خیال باشد.”
    کاش می توانستید شعر را با صدای خودش نیوش کنید

    {+}

    Posted in ادبیاتComments (0)

    Tags: ,

    یک روز


    روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
    روزی که کم ترین سرود بوسه است
    و هر انسان با هر انسان
    برادری است
    روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند
    قفل افسانه یی است
    و قلب برای زنده گی بس است
    پروانه اسکندری

    Posted in ادبیاتComments (0)

    • اشتراک
    • آخرین نوشته‌ها
    • نظرات
    • برچسب‌ها
    • weblog nevis bigonah: عزيز تو تو همه چيز رکورد داري :-) (البته شوخي کردم) رکور...
    • weblog nevis bigonah: سلام دوست عزيز واقعا سخت تو کشوري که چيزي ازش نمي دوني ونه ح...
    • هرمز ممیزی: salam madiar jan modaty ast mikhaham barayat paiam bogzaram...
    • sina: گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست سکوت ملال ها از رازه دل...
    • مجتبی سمیع‌نژاد: مخلص نوید عزیز هم هستیم...
    • مجتبی سمیع‌نژاد: زنده باشی آرش جان...
    • navid: قربان لطفت. قلمت جوشان!...

    Madyar’s Shared

    از گذشته

    دسته‌بندی


    روزانه


    • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


      09/03/10

    • خرابی اینترنت

      به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

      09/02/10

    بلاگ چرخان