برای دیدار همسر و کودکاناش در سالن ملاقات بود، چشماش همزمان اینسو و آنسو میگشت تا دل تنهاییاش را بعد از ۵ ماه به دیدار آشنای دیگری باز کند و چیزی ببینید در صورت آشنایی و خبری از آنسوی دیوارهای بلند اوین از روی صورت آشنایی بشنود. همسر یک زندانی دیگر نیز آنجا است. همسر آن زندان لحظهیی او را میبیند، ناخواسته از جا برمیخیزد، شاید به احترام و شاید از سر ذوق، صندلیاش را کنار میزند، گردن میکشد که او را ببیند و در همین حین هم چشم میچرخاند ماموری، بازجویی، کسی نبیند، سریع و مخفیانه دستاش را تا آنجا که میتواند بالا میآورد و برایاش دست تکان میدهد.
سخت از دیدار خانواده دل کنده و دارد بر میگردد به سلولهای زجرآور شکنجهآفرینان اوین، هنوز حواساش هست که آشنای دیگری را ببیند. دستی را حس میکند، نگاه برمیگرداند و میبیند. دست را میشناسد، همان لبخند همیشهگی روی لباش مینشیند و شاید مثل همیشه و به عادت کف دست را روی سینه میگذارد، کمی خم میشود و همانگونه معصومانه لبخندی تحویل میدهد. میشنود که «مراقب خودتان باشید، آن بیرون همه نگران شما هستند.» زندانی بیقرار آذر این را می داند، باید بداند.
این را زن میگوید و مینشیند، این را عبدالله میشنود و میرود، هنوز ذوق دیدار خانوادهاش را دارد و هنوز درگیر است با اینکه باید دل بکند و به سلولهای انفرادی منحوس اوین بازگردد. در راه رفتن، لحظهیی همسر آن زن را هم میبیند که میآید، شاید دنیا روی سرش خراب شد. با خودش فکر میکند چرا نپرسیدم همسر دوستام اینجا چه میکرد؟ تازه شصتاش خبردار میشود و قبل از آنکه بتواند چیز دیگری به زن و شوهرش بگوید یا نگاهی دوباره بیاندازد، با چشمبند راهروهای تلخ اوین را گز میکند و سوی سلول نمیرود، میبرندش. عبدالله سلول را دوست ندارد. جای عبدالله سلول نیست.
♣♣♣
عبدالله مومنی به بند عمومی زندان اوین منتقل شد. بعد از ۵ ماه سلول انفرادی و شکنجهی بازجویان قوهی قضاییه و وزارت اطلاعات و سپاه و کلیهی نهادهای ناقض حقوقبشر. حالا بند عمومی زندان است، عبداللهی که ارادهی دولت کودتایی احمدینژاد و قوهی قضاییهی زیر دست نهادهای امنیتی حاضر به آزاد کردنش نیست. و حالا عبدالله در ماه آذر، در ماه بیقراریهایاش زندانی است.
امروز که به بند عمومی اوین رفت، و سلول انفرادیاش را خالی کرد، نمیدانست که آن را برای عباس حکیمزاده خالی کرده است و برای هفت دانشجوی دیگر. آذر اهورایی تا چند روز دیگر میآید. دولت کودتایی احمدینژاد کمر بسته که ۱۶ آذر دانشجویی برای تجمع و اعتراض علیه دولتاش نباشد.غافل از اینکه امسال ماجرا فرق دارد. امسال دیگر قرار نیست برای چاپ یکی دو هزار تراکت و با خبر کردن بقیه برای مراسم ۱۶ آذر، تلفنهای یواشکی گرفته شود و چاپخانههای زیرزمینی پیدا شود، امسال هر کس را که نگاه کنی ترانهیی برای ۱۶ آذر دارد.
میدود در رگ ِ باغ
باد، با آتش ِ تیزاباش، فریادکشان.
پنجه میساید بر شیشهی در
شاخ ِ یک پیچک ِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.
□
من ندارم سر ِ یاءس
با امیدی که مرا حوصله داد.
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.
گلکو میآید
گلکو میآید خندهبهلب.
□
گلکو میآید، میدانم،
با همه خیرهگی ِ باد
که میاندازد
پنجه در داماناش
روی باریکهی راه ِ ویران
شنیدن حکم ۸ سال حکم زندان عبدالله مومنی احساسی است از خشم و نفرت و کینه. خشمی که می خواهد خود را بر سر این مایه از ظلم و این اندازه از ستم خالی کند. حکایتی است جمهوری اسلامی و ولایت مطلقهی فقیهاش در جهان متمدن و آزاد امروز، حکایتی که از انتهای ستمگری سخن میگوید و با زبان ظلم و زور. حکم ۸ سال زندان عبدالله مومنی فقط کینه میکارد و بس. کینه از جمهوری اسلامی زیاد در دل داریم. سی سال است که بذر کینه و تخم نفرت میپاشد و روزگاری میرسد که آتش درو میکند و طوفان به مزرعهاش به قهر میآید. کینه از جمهوری اسلامی زیاد در دل است. بازداشت و زندانی کردن یاران و دوستان بسیاری را دیده و چشیدهایم؛
با دوستی صبح دیداری میکردیم و شب خبرش میآمد که در راه دانشگاه بازداشت شده، برای دوستی دلتنگ میشدیم و وقتی تماس میگرفتیم نشانی نبود، و به دنبال که میرفتی از سلولهای انفرادی اوین خبرش میآمد. چه صبحها که با اس ام اس بازداشت از خواب برنخاستیم. خاطرم است که ۷ صبح بود که خبر درگذشت اکبر محمدی در زندان روی گوشی همراهم نقش بست و دنیا روی چشمهایام تیره و تار شد. از این ۷ صبحها زیاد در خاطر دارم. دوستان زیادی را اینگونه، ماهها فرصت دیدنشان را از کف دادهام. خبر بازداشت امیدرضا میرصیافی را در یکی از همان صبحها بود که شنیدم و زیر آوار اشک برایاش نشستم. امیدرضایی که دو ماه بعد از این خبر تلخ، خبر تلختر مرگ او را شنیدم. راستی خاطرتان هست که این سال را با مرگ امیدرضا شروع کردیم؟ سالی که با مرگ امیدرضا شروع شد تا اینجای کار با مرگ خیلیها ادامه یافته است، خیلیها که شعلهی نگاهشان ردای راه ما است. «سال اشک پوری، سال آه مرتضی»
کینه زیاد به دل دارم از جمهوری اسلامی، اما عبدالله مومنی و ۸ سال حبساش کینهیی بدتر در دلام میکارد. ۸ سال حبس عبدالله مومنی تحمل نمیشود. با ضرب و شتم شدید و به بدترین شکل ممکن بازداشتاش کردندد و به سلولهای انفرادی مخوف اوین بردند، آن هم عبداللهی را که طاقت سلول انفرادی را نداشت و از تنهایی بیزار است. در سلولهای مخوف زندان اوین به بدترین شکل شکنجهاش کردند و آماده برای اعتراف. و سر آخر در آن دادگاههای استالینیستی و نمایشی و مضحک که تنها به درد همان بسیجیهایی که هر زبانی را میفهمند به جز زبان انسانیت میخورد، به اعترافهایاش از پس شکنجهها گوش دادند، و ۸ سال حبس؟ تحمل نمیشود، همانطور که حکم زندان هیچ زندانییی تحمل نمیشود، همانطور که دولت کودتایی احمدینژاد تحمل نمیشود، همانگونه نیروی سپاه و بسیج به عنوان دو نیروی نظامیی خشن ضد مردمی تحمل نمیشود، همانگونه که حکمرانی یک نفر به نام ولایت فقیه تحمل نمیشود.
عمر رهبری به هشت سال زندان عبدالله مومنی کفاف میدهد یا عمر دولت کودتایی احمدینژاد؟ خیال خامی است که با این حکمها بترسانید مردمی را که ماهها است در خیابانها اسیرتان کردهاند و برای حذفشان حتا کمر به قتلشان بستهاید. آنقدر میآیم و میرویم، آنقدر مینویسیم و آنقدر مینویسیم و آنقدر مینویسم و رسوایتان میکنیم، آنقدر شعار میدهیم، آنقدر این نقض حقوق انسانها و شکستن حرمت انسانیت را توی سرتان میزنیم که یا از رو بروید و به خواست یک ملت توجه کنید یا خودتان سایهی دیکتاتوریتان را جمع کنید.
هشت سال حبس برای عبدالله مومنی و بازداشت سلمان سیما؛ شنیدن همین دو خبر کافی است که طاقت از کف بدهی. بیقرارم برای عبدالله و بیقرارم برای سلمان، بیقرارم برای تمامی زندانیانی که اکنون در زندان اوین هستتند و با اینکه از صبح تا شب برایشان مینویسم، باز هم خجالتزدهشان میشوم که دستهایام بیش از این توان ندارند.
بیقرارم، آتش به جانام میزند وقتی یک لحظه یاد عبدالله و بچههایاش میافتم که حتا از شنیدن صدایاش هم روزها است محروماند. بی قرار میشوم و طاقت از کف میدهم. امروز هزاران بار مردم با شنیدن خبر حکم سنگین عبدالله
بیقرارم، بیقرار شنیدن خبری که بگوید عبدالله آزاد شده و آمده است. بیقرار داشتن یکی از همان اس ام اسهای «بازداشت شد» و «آزاد شدی» هستم که نام عبدالله را برایام به آزادی بگوید. بیقرارم برای فروریختن دیوارهای اوین، بیقرارم، بیقرار
بچههای ادوار، ادوار تحکیم وحدت یا همان سازمان دانش آموختگان ایران از آن دست بچههای هستند که دوستیشان و با آنها بودن یک افتخار است و یک حس خوشآیند. بچههای ادوار از آن دست بچههایی هستند که در عرصهی فعالیت پرخطر سیاسی ایران با جان و دل کار کرده و میکنند. چند سال است که آنها را میشناسم و خارج از حوزهی کاری با آنها دوستییی دارم و انس و الفتی. دوستییی که به خاطر حادثهها و خاطرههایی مشترک چه به صورت جمعی و چه به صورت فردی حسی نوستالوژیک برایام دارد.
چند سال پیش یک روز از آن همه روزهایی که در ساختمان خاطرهانگیز میدان عشرتآباد بودیم، فرم عضویت در ادوار را پر کردهام، نمیدانم آن فرم هنوز اعتباری دارد یا نه، اما این را میدانم که دوستی بچههای ادوار هنوز و تا همیشه برایام اعتبار دارد و به آن میبالم.
این روزها بچههای ادوار، در روزهای خوبی نیستند. هشت تن از دوستانمان، بهترین دوستانمان زندانیاند؛ احمدی زیدآبادی و عبدالله مومنی ماهها است که در زندان هستند و زیر شکنجه و فشار. زیر شکنجهی پیادههای دولت کودتا تا بشکنندشان و با اعتراف گرفتن از این دو به مشروعیت نداشتهشان اعتباری بدهند. و حال ده روز است که دوستان دیگرم؛ حسن اسدی و محمد صادقی نیز راهروهای خاکستری اوین را گز می کنند و در اتاقهای بازجویی چشم بسته با حریفان نامرد حریف میشوند.
بچههای دیگر ادوار هم زندانی شدهاند؛ کوهزاد اسماعیلی، موسی ساکت، حجت شریفی و نفیسه زارع کن که این دو پیوندی عاشقانه دارند و این روزها گویا قرار بر این شده که زوجها با هم به زندان بروند و خانهی مشترک، سقف غبارآلود اوین باشد.
و دیگر بچههای ادوار که به خانههایشان ریختهاند، یورش آوردهاند. همانها که به جان و مال این مردم در خیابانها یورش میبرند و در مجلس بیانیه برای شیشهی شکستهی ماشین یک نمایندهی دیگر میدهند.
دولت کودتایی احمدینژاد تنها در ۲۲ خرداد کودتا نکرد، از آن زمان هر روز در حال کودتا است و هر روز در حال نقض قانون و هر روز در حال شکستن حرمت انسان. زندانی بودن عبدالله مومنی با آن سابقه از صداقت و پاکی، زندانی بودن احمد زیدآبادی که شرف آل قلم است، زندانی بودن محمد صادقی با آن شعرهای معصومانه و صادقانهاش، زندانی بودن حسن اسدی با آن سابقه از فعالیت حقوقبشری و زندانی بودن… تنها در حکومتی اتفاق میافتد که رعایت قانون و انسانیت گناه کبیرهاش است و عدالتاش راهروهای زندان اوین و باتومهای نظامیان بسیجی و سپاهی است. حکومتی که زندان اوین را خانهی دانشجویان کرده و دانشگاه را مامن جیرهخوران خودش.
شاید حکومت میاندیشد که با بازداشت این تعداد از اعضای این سازمان، راه فعالیت آن را میبندد و برای همیشه آنان را از صحنهی سیاسی کشور دور میکند و بدون منتقد و بدون مخالف به راه خود ادامه میدهد. و وای بر حکومتی که چنین منتقدان و مخالفان شریفی را تحمل نکند. اما ادوار یک فرد نیست، یک تفکر است، تفکری که چندین سال است شکل گرفته. شاید بتوان یک فرد را از صحنه کنار گذاشت اما یک تفکر را هرگز نمیشود حذف کرد، ادوار هم یک فرد نیست که از بین برود، بچههای ادوار هنوز هم هستند و میمانند. چیزی که نمیماند دولت کودتایی است و حکومتی که حتا خودش را به خدا هم تحمیل میکند، چه برسد به مردم ایران.
در اطراف خانه من آن کس که به دیوار فکر میکند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگین
و آن که به جستوجوی آزادی است
میان چاردیوار نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
میایستد
چند قدم …
حتا تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
برسد به او
که نشسته
میایستد…
نه!
افتاد
گروس عبدالملکیان_ رنگهای رفته از دنیا
برای عبدالله مومنی که پیشانیاش همچنان سجده از روی آزادی برنگرفته و هنوز چهاردیوارهاییهای زندان اوین ارتفاعی است اهریمنی برای نشنیدن داستانهای او.
میخواستم که این قلم را دست بگیرم و بگردانمش روی نام آن دوست که نشان از بینشانیهایاش دادهاند امروز. میخواستم بنویسم از عبدالله مومنی که امروز به بیدادگاه جمهوری اسلامی آمد و شرمی دیگر نشست به چهرهی برگزار کنندهگاناش؛ میخواستم بنویسم که اینها که بر عبدالله راندهاند به قصد توجیه دولت کودتایی احمدینژاده بوده و تطهیر نیروهای انتظامی و بسیجی و سپاهی که دستانشان به خون جوانان آغشته است و دلهایشان کینه دارد از آزادی و آزادیخواهی.
میخواستم بنویسم که عبدالله جرمی نکرده و استفاده از اینترنت برای نشان دادن جنایتها و قساوتهای نیروهای نظامی حکومت به مردم ایران و دنیا عملی بوده انسانی و چه اندازه حماقت لازم است که این کار را جرم اعلام کند. که باز هم بشورم بر این بیدادگاه «مسخره» و «نمایشی» که سناریو نویسانش از کیهان میآیند و کارگرداناناش از سپاه و مجریاناش از دستگاه قضایی. میخواستم بنویسم که دیکتاتورها در انتهای روزهای حیات خویش از همه چیز میترسند و نسبت بر هر چیزی شک و توهم دارند و حاکمان ایران آنچنان به توهم خو کردهاند که میپندارند «آمریکا ۲۰۰ میلیون کاربر اینترنتی» را در سراسر جهان از طریق «شبکههای اجتماعی» شناسایی کرده و بر علیه «حکومت اسلامی»شان خبر و عکس و فیلم «جعلی» منتشر میکنند. و شاید باید میپرسیدم آخر ای خانه خراب که با اسلحه رکاب از اسب قدرت گرفتهیی؛ میلیون میلیون ایرانی نیز در خیابان منظرهی «دروغی» دیدهاند که از فیلم و عکس «جعلی» دم میِنی!
اما میبینم که بر عبث میپایم، قصهی حکومت و حکومتگران ایران امروز قصهی همان چوپان دروغگو است که هر چه بیشتر دروغ میگفت کمتر به باور مردم مینشست و روزی رسید که دیگر هیچکس حرفی از او باور نکرد؛ چرا که هر بار مردمی که در پی گرگ رفته، هیچ نیافته بودند. قصهی جمهوری اسلامی و دادگاههای نمایشی و «مسخره»اش که هر روز گرگی میسازد نیز بر همین است و مردم هر چه بیشتر میروند گرگی نمییابند جز آنان که چنین میکنند و اینچنین بر عبث میپایند.
از زمین و زمان ترسیدن را باید در همین دادگاهها جست و دید؛ کدام مورد است که بر عیله حکومت نبوده باشد و ریش حکومت را به باد آتش نسپرده باشد. توییتر، فیسبوک، اینترنت، خبررسانی، گزارشگری، ارسال عکس و فیلم و… هر چه نگاه میکنم جز «رسانه» چیزی نمییابم؛ رسانه و خبردهی از رفتار شنیع حکومتی که خود را «مرکز جهان اسلام» میداند و مدعای داشتن «حکومتی الهی» است. انعکاس اخبار رفتارهای حکومت در خیابانها و زندانها گران آمده بر کودتاچیانی که با اسرائیل صفتی از مردم میخواهد که «روز قدس» مرگ بر آمریکا بگویند و تهدید و ارعاب دارد برای آنان که ایران را بدتر از فلسطین میدانند و خود مظلومتر و بیدفاعتر از همه فلسطینیان کشته و زندانی میدهند و به آنها در زندان تجاوز میشود.
سخن اینکه باید ادامه داد؛ باید آن عکسها و فیلمها را دوباره در معرض دید قرار داد و آنها را دوباره به ویترین چشمهای جهانیان برد، باید دوباره و دوباره و به تکرار قصهی یک طرف اسلحه و یک طرف سکوت را باز گفت، باید دوباره از آن گلولهها گفت که به سینهی ندا و سهراب رفت، باید دوباره تصویر جوانانی که بدنهایشان را روی آسفالت خیابان بسیجیها میکشیدند به ویترین چشمها برد، باید دوباره بو کرد آلالهیی را که بر صورت ندا نشست و باید دوباره اشک ریزاند از لبخندی که بر صورت سهراب بود. خاطرم هست که در کلاسهای درس دانشگاه وقتی در کلاس خبر مینشستیم، استاد درس میداد که «خبر را نمیتوان زندانی کرد» گر چه صاحبخبر را میتوان، اما هزاران صاحبخبر را نمیتوان، خبر سینه به سینه میرود، خبر شبکهیی نقل میشود؛ خبر زندانی نمیشود و این جابران روزگار نمیدانند و اینترنت را در جایگاه متهم مینشانند؛ یعنی خبر را!
احتیاجی به نوشتن از بزرگمردی عبدالله نیست، داریم که هر کس را که حکومت نمیخواهد، مردم میخواهند و امروز حکومت عبدالله مومنی را نمیخواهد و زنجیر میکشد بر صورتاش. دادگاه وجدان ملت این فراموش نمیکند و مومنی به زنجیر کشیده را در یاد خود حفظ میکند. باید نوشت و خروشید، باید منتظر بود؛«روز قدس» امسال روز دیگری است و فردای دیگری…
مردم پیکر شهید سعید عباسی را بعد از تیر خوردن از نیروهای بسیجی حمل میکنند
سیوپنج روز است که از عبدالله مومنی خبری نیست، نه تماسی و نه اجازهی ملاقاتی. آخرین باری که از عبدالله مومنی خبری به دست آمده مربوط به سیوپنج روز پیش و در ملاقاتی در زندان اوین است، که در آن وضعیت جسمی عبدالله مومنی به شدت وخیم بوده و حکایت از شکنجههای طاقتفرسا برای وی میکرده است. خبررسانی در مورد وضعیت وخیم عبدالله در آن روز نه تنها واکنش مثبت مسئولان قضایی و امنیتی را برای رفع هر گونه فشار و شکنجه بر روی عبدالله در پی نداشته، بلکه باعث شده با ایجاد محدودیت بیش تر برای عبدالله مومنی، خانواده و دوستان وی را در بیخبری کامل نگاه داشته و عمق نگرانی را برای آنها ایجاد کند.
سوال ما اینجا است؛ عبدالله مومنی کجا است؟ به چه دلیلی در بازداشت به سر میبرد و اتهام وی چیست؟ به چه دلیلی به خانواده و وکیل وی اجازهی ملاقات داده نمیشود؟ نگه داری طولانی مدت عبدالله مومنی در زندان به معنای آن است که پروژهی اعترافگیری از وی با شکست مواجه شده است و ماموران امنیتی میخواهند با فشارهای هر چه بیشتر بر وی و خانوادهی عبدالله به اهداف خود دست یابند و پروندهسازی خودر ا کاملتر کنند.
این روزها که هر جنایتی در زندانهای ایران به ویژه زندان اوین اتفاق میافتد و هیچکس مسئول و پاسخگوی چنین حوادثی نیست و کمیتههای بیمصرفی همچون کمیتهی پیگیری مجلس که تنها برای فریب افکار عمومی پدید آمده و مدام مشغول تکذیب خبرهای واقعی هستند، نگرانی از وضعیت زندانیان را دو چندان است، زندانیانی همچون عبدالله مومنی، احمد زیدآبادی، هنگامه شهیدی و…
همهی این مسائل هم در حالی اتفاق میافتد که جانیان و مجرمان حوادث اخیر آزادانه مشغول ادامهی رفتارهای غیر قانونی و غیر انسانی خود هستند و رسانههایی همچون صدا و سیما با پخش گزارشهایی غیر واقعی به مردم اطمینان میدهند که با مجرمان برخورد خواهد شد! کدام برخورد؟ از همان نمونه که در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ داشتیم و سربازی را به خاطر دزدین ریشتراشی محاکمه کردند؟
مسئولان قضایی و دولتی باید پاسخ بدهند که عبدالله مومنی کجا است و چه کسانی چنین فشارهایی را به وی و خانوادهی وی تحمیل کردهاند. عبدالله مومنی به خاطر چه اتهامی در زندان تحت شکنجه قرار دارد و شکنجهگران به چه دلیلی هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد. عبدالله مومنی باید هر چه سریعتر آزاد شود.
خیال خامی بود برایشان که جنبشی را با سرکوب و بازداشت افسرده و زخمی و دردآلود رها کردهاند و دولت کودتاییی منصوب شدهی ولایی را بر کرسی نشاندهاند و آنچه از ایران بوده برداشتهاند برای جمع تمامیتخواه خود. این طرف خود هم باور نداشتیم که اینچنین پیش آییم و اینچنین بیش از ۵۰ روز گذشته از کودتا به خیابان باشیم و فریاد اولمان مرگ بر دیکتاتور باشد.
حکایتی شده جنبش سبز دیکتاتوری را و اینکه این رود خروشان را سر باز ایستادن نیست. اینهمه بازداشت کردهاند و آنهمه شکنجه کردهاند و چه مقدار که زدند؛ اما آزادیخواهی یک نفر نبود که با بازداشت و شکنجه و کشتنش تمام شود. مردم ایران بودند و هستند و میآیند. همچون امشب که باز هم خواب خفتهگان خفتهی ذوب شده در ولایت فقیه را آشفته کردند و صدای تیراندازی گوش شهر را دوباره نواخت، کاش که تن کسی را ننواخته باشد باز و نشنویم از نوازش دوبارهی مرگ بر صورت جوانان و عزیزانمان.
روزهای تلخی است؛ جنبش سبز میخروشد و دوستان و یاران به زنداناند و زیر فشارها و ناملایمات، زیر شکنجه و حریف نامردمان، همانها که ابطحی به مثال گفت «با فهم و شعور»اند. در آن زندان مالامال از مردان، زنان، تو بگو ایران. همانجا که عبدالله مومنی را راه رفتن و درست حرف زدن مشکل شده است. بمیرم عبدالله. بمیرم آن شانههای استوارت را که هرگز در برابر ناراستی خم مینمیگردد.
عزیزانمان را، دوستانمان را، یارانمان را در زندان میزنند، شکنجه میکنند، آزار میدهند. خودشان را و خانوادهشان را، چرا که میخواهند دیکتاتوری آقای ولایت فقیه رئیسجمهورش احمدینژاد باشد؛ یک تندیس کامل از دروغگویی و فساد، یک معنی کامل از دیکتاتوری و یک بیان آزاد از حماقت، یک توضیح کامل از اسلام طالبانی و یک شرح مبسوط از ایستادن در برابر خواست یک ملت، و یک نماد کامل از فاشیسم. یک قشون مزدور گرفتهاند روی لبهای مردم تا فعل خندهشان اعراب ساکن بخورد، چند قبضه اسلحه فشنگ پر کردهاند روی چشمهای مردم تا نداهایشان جان ببازد، هزار دستبند زدهاند روی دستهای مردم تا سهرابها را پدرها دست بسته کشته باشند اینبار، هزاران چماق بالای سر گرفتهاند که سرها را سربهزیر ببیند؛ خون خلق میریزند، درد میزایند و درود میفرستند به حضور حماسهوار ملت، توهینشان میکنند و رایشان را میدزدند و خود را صاحبشان مینامند. این چه دردی است دیگر؟ این چه رسمی است دیگر؟ رسم جمهوری اسلامیتان یا حکومت ولاییتان؟ از روسیه میگیرند و آمریکا را دشنام میدهند! با روسیه مینشینند و مردم را وابسته خطاب میکنند؟ این چه دروغی است دیگر؟
این روزها که گذشت را دیدید، امشب را هم دیدید، فردا را هم خواهید دید، فردایی که از آن ولایت فقیه نخواهد بود و سفرهی بینان احمدینژاد برای ملت پهن نخواهد شد، همان فردایی که از امروز بیشعر خالی نیست و جای شعارهای امروز، شعر زاییده میشود به نام اینروزها، از آنان که رفتند، از آنان که ماندند. ا ز عبدالله مومنی که امروز در زندان شکنجهاش میکنید، همینها فردا شعر میشود روی تاریخ سیاهتان که به روزگاری که در آن اندریم سلطه کرده در این آب و خاک. همیشه این است که از پس امروز بود فردایی…
حالا که آمریکا گفته که خبر تایید ریاستجمهوری احمدینژاد اشتباه لپی سخنگوی وزارت خارجهاش بوده است. این نوشته کیهان خیلی خندهدار است. بی چاره ذوق مرگ شده بودند
یک ماه از بازداشت شیوا نظرآهاری گذشته و وی همچنان در سلولهای انفرادی ۲۰۹ زندان اوین در حال بازجویی است. چیزی که از آن تحت عنوان بازداشت موقت نامبرده میشود و مشخص نیست که این بازداشت موقت چه اندازه طول میکشد و چه دورهی زمانی را شامل میشود. برای هیچ زندانی تا به حال اینگونه نبوده و نیست.
داشتن وکیل حق قانونی و انسانی و بدیهی هر فردی است، اما وکیل وی با گذشت یک ماه پس از بارها مراجعه به دادگاه انقلاب هنوز موفق به دیدار شیوا نظرآهاری نشده و همچنان با جملهی پرونده در مرحلهی تحقیقات است مواجه میشود، البته فرض که این را هم بگویند که بهترین حالت ممکن برای آن میشود.
مرحلهی بازجویی یا مرحلهی پروندهسازی، مرحلهی تحقیقات یا مرحله اجرای شکنجهی معطوف به اخذ اعتراف؟ چیزی که در زندان اوین این روزها اتفاق میافتد نگرانی بسیاری را برای زنان زندانی پدید میآورد، شیوا نظرآهاری جز فعالیت حقوقبشری کاری انجام نداده که مستحق بازداشت و محبوس بودن در سلولهای انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین باشد. حقوق شهروندان ایران را نقض میکنند و هر کسی را هم که نسبت به این نقض حقوق اعتراض کند زندانی میکنند و در زندان نگاه میدارند و این رسمی است که در این کشور جا افتاده و چه سلسلهیی از شیرزنان و شیرمردان زندانی راه انداخته است.
محروم کردن از تحصیل شیوا نظرآهاری کم بود برای مجازات کاری که نام آن دفاع از حقوق انسانها بوده است، حالا برای اینکار باید تن به زندان هم بدهد. بازداشت شیوا نظرآهاری و کسانی مثل او همچون جواد علیزاده، عبدالله مومنی، ابوالفضل عابدینی که همواره به دنبال دفاع از حقوق شهروندان بودهاند و بر نقض حقوقبشر اعتراض کردهاند تنها یک معنا دارد و آن هم اینکه این حکومت و این دولت برآمده از آن دشمنی دیرینی با نقض حقوقبشر دارند و به این حقوق بدیهی ملت هیچ توجهی ندارد. آنچنان که در یک ماه گذشته نشان دادهاند. نگهداری شیوا نظرآهاری در زندان نقض مسلم و آشکار حقوقبشر است و باید هر چه سریعتر به آن پایان داده شود.
می دانم و نمی دانم که چه می گذرد بر آنانی که این روزها به دست تمامیت خواهان و ذوب شدهگان ولایت به زندان اند. و میدانم و نمیدانم که چه میرود و چه میکنند با آنها. نمی دانم به صورت عبدالله (مومنی) باز هم سیلی میزنند یا نه؟ ولی این را میدانم که صورت عبدالله با سیلی آشنا است و دیوارهای آن زندان میشناسند بدن کوفتهی عبدالله را که تا به حال بارها به آنها تکیه داده است. بسیاری از آنان که امروز به زنداناند و دیواری از کودتا را پیش رو دارند که برای تثبیت خود و بازیافتن مشروعیت از دست رفتهاش از هیچ خشونتی ابا ندارد، با زندان آشنایاند و شکنجهگران را میشناسند. بسیاری بودهایم حریف این لحظههای سخت و حریف این روزهای پر از درد و آن شبهای پر از رنج.
همان شبها که کاغذ روبهروی تو میگذارند در حالی که تو رو به دیوار نشستهیی و چشمبند داری. میگویند بنویس و تو مینویسی و میبینی که آنچه کردهیی نباید بنویسی و آنچه که میخواهند باید بنویسی. این را سیلی اول به تو میفهماند. و تو میمانی و سرخی صورت و کاغذ سفید تازه و دیکتهیی که میکنند. باز هم نمینویسی و مینویسند آن را توی صورتات، روی چشمانات، روی انگشتانات، روی بدنات؛ با مشت، با لگد، با چوب، با شلاق.
و باز تو میمانی و آن دیوار سفید روبهرو و آن صندلی تکی که رویاش بارها نوشتهاند: «خدایا کمکام کن» و تو هم مینویسی: «خدایا نجاتام بده» اما آنها هم از خدا میگویند؛ خدایی که تو را آزاد نمیکند، خدایی که راضی به شکنجهی تو است، خدایی که وقتی تو توی انفرادی هستی آزادت نمیکند؛ خدایی که دعاهای تو را نمیشنود، خدای شکنجه و سیلی و بغض و اعدام، خدای تهید، خدای انفرادی، خدای بازجو که خدای تو نیست و تو از خدای آنها «به لعنتی ابدی دلخوشتری»
نه نمیشود، اینطوری نمیشود با تو کنار آمد، ببریدش توی سلول تا همانجا بپوسد؛ نه اصلا صبر کنید حکم اعداماش را بیاوریم؛ حاجی صبر کن آدم میشود و زبان باز میکند؛ باشد این بار به خاطر شما…. بازجو میگوید، بازجوها به یکدیگر میگویند. می خواهند گولات بزنند، تو خالی شدهیی و آنها پر اند، پر از خشونت، میخواهند چیره شوند و تو را باخته میپندارند، اما همه چیز با تو است که چه کنی و چهگونه عمل کنی. باید یافته باشی که هر چه میگویند دروغ میگویند
و باز تو میمانی و آن سلولهای انفرادی، فرقی ندارد ۲۰۹ باشی یا ۳۵۲ سپاه و یا ۲۴۰٫ انفرادی انفرادی است. فرقاش یک شیر آب است و بیشتر اینکه اینجایی از آنجایی بیرحمتر است. باید بمانی، تا پرونده تشکیل شود، شیوا (نظرآهاری) مانده، محمدعلی ابطحی مانده، مهسا امرآبادی مانده، باردار است؟ باشد؛ برای آنها فرقی ندارد، مرد و زن و کودک و پیر جوان همه یکی هستند؛ همه خادن! مگر سعید حجاریان نیست، حالا اگر حرف نمیتواند بزند، راه نمیتواند برود، کارهای شخصیاش را نمیتواند انجام دهد مهم نیست؛ مهم اتمام پرونده است. آخر پرونده در مرحلهی «تحقیقات» است، ملاقات ممنوع، داشتن وکیل ممنوع؛ حقوقشهروندی ممنوع؛ انسانیت ممنوع.
باید باشی؛ در انفرادی، چه تاجزاده باشی و چه علی وفقی فرقی نمیکند. اصلاحطلب باشی یا بهزاد نبوی چریک و پیر که حتا اگر طعم زندان شاه را چشیده باشی و این نظامی که به آن میبالند بر جای قدمهای امثال او نشو و نما کرده باشد، فرقی نمیکند. راستی «نظام» را چه شد؟ شنیده شد که حتا به فرزندان خودش رحم نکرد، چه برسد بر غریبهها؛ همان میلیونها معترض کتک خورده منظور است.
به یک ماه داریم میرسیم، به یک ماهی که بسیاری از دوستان و آشنایان و عزیزانمان را به اوین دادهاند، یا از توی خیابان ربودند یا از از محل کار، یا نیمه شب به خانه آمدند دستبند زده بردند یا هنگامی که از شدت ضربات باتوم در خیابان نمیتوانستند قدم از قدم بردارند. دارد یک ماه می گذرد و من نگران نشستهام و تصور میکنم لحظههایی را که دوستانام حریف لحظهها و افرادی هستند که پیشترها حریفشان بودهام و کدام ایرانی است که به این میدان نابرابر برده نشده باشد.
نگرانام که عبدالله را بزنند، کودکاناش دل ندارند، نزنند شیوا را که مادرش نگران است، میدانم که وقتی کسی را میزنند به هیچ چیز فکر نمیکنند و کسی و چیزی را در نظر نمیآوردند، چرا که یاد گرفتهاند فقط بزنند و شکنجه کارشان است. برای همین نگرانام که ابطحی و قوچانی را بزنند. مردم را در خیابان و در روز روشن میزنند و آنچنان میزنند که دیدم و شنیدم و حس کردیم، وای که چه میکنند با آنان که چشم بسته در اختیار دارند. آزاد کنید، همهی زندانیان سیاسی را به نام حقوقبشر آزاد کنید
درگذشت امیرحسین حشمت ساران در هفتهی گذشته از خبرهای تلخی بود که همهی فعالان حقوقبشری و نهادهای مدنی سیاسی را ناراحت و نگران کرد. اتفاقی که در سالهای اخیر مسبوق به سابقه بود و خاطرهی جمعی ما نامهای هم چون اکبر محمدی، زهرا کاظمی، ابراهیم لطفالهی و… را در این خصوص به یاد دارد. و نگرانیم که از این دست اتفاقهای بد بار دیگر به تکرار نرسد و خانواده و جمعیتی را پریشان احوال نکند. در اینکه علت درگذشت امیرحسین حشمتساران به طور مستقیم به مسئولین زندان رجاییشهر برمیگردد، جای هیچ شک و شبههیی نیست. چرا که این زندانی سیاسی با آن وضع جسمی مستحق دریافت مرخصی استعلاجی بوده است و عدم اعطای مرخصی به وی برای درمان و نگهداری ساران در زندان چنین اتفاقی را رقم زده است. ذکر این نکته هم شده که ساران در طول تحمل ۵ سال زندان تنها یک بار از حق مرخصی توانسته استفاده کند و در حالیکه مستحق استفاده از این امتیاز بوده، مسئولین زندان رجاییشهر از دادن آن خودداری کردهاند.
روز گذشته عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانشآموختهگان ایران در مصاحبهیی که در ارگان خبری مطبوع خود منتشر شده مسائلی را در مورد درگذشت حشمتساران بر زبان رانده، که نشانهیی از بیانصافی به فعالان حقوقبشری و دور نگاه داشتن افکار عمومی از فعالیتها و کنشهای حقوقبشری سازمانهای سیاسی نظیر سازمان ادوار تحکیم وحدت است.
عبدالله مومنی با اشاره به درگذشت حشمتساران و وضعیت وی در زمان قبل از فوت میگوید: “در سکوت و بیعملی فعالان حقوقبشری و بی توجهی و مسولیت ناشناسی مسوولان این زندان درگذشت”! سخنگوی سازمان ادوار تحکیم وحدت حتا از “بی اعتنایی کنشگران حقوق بشری به اوضاع برخی از زندانیان را نمونهی روشنی از تبعیض ارزیابی” میکند و پس از این انتقادها و از به فعالان حقوقبشر توصیه می کند که آنها “نباید صرفا به انعکاس و خبر رسانی و حمایت حقوق شهروندی فعالان شناخته شده بپردازند” این عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت به همین مطالب بسنده نمیکند و میافزاید: “رفتار فعالان حقوقبشری و نهادهای پیگیر وضعیت زندانیان نیز به دلیل کم توجهی و سهلانگاری نسبت به حقوق تضییع شده و ظلم مضاعف رفته بر ایشان و خانوادهشان نیز در پیشگاه وجدانهای بیدار مورد بازخواست و محل سوال قرار میگیرد”.
بررسی این نکته در اینجا لازم و مهم است که فعالان حقوقبشر چه وظایفی دارند و چه ابزارهایی در اختیار دارند، تا با آنها بتوانند نسبت به دفاع از یک زندانی یا در مقابل نقض حقوقبشر واکنش نشان بدهند؛ فعالان حقوقبشر به طور معمول مثل سازمانهای سیاسی به نهادها و افراد دارای قدرت حکومتی یا وابسته به قدرت حکومتی در ارتباط نیستند. فعالان حقوقبشر چشمهای بیداری هستند که تلاش میکنند، حقایقی را که “قدرت و جبر” خواهان پوشاندن آنها است، به پیشگاه افکار عمومی آورده و در منظر عمومی رفتارهایی را که مصداق بارز نقض حقوقبشر هستند به نقد بکشد. به طور معمول فعالان حقوقبشر از امکانات و بودجههایی که احزابی مانند سازمان دانشآموختهگان ایران در اختیار دارند، محروم هستند و حتا برای تهیهی پول سایت خود با هزاران مشکل مواجه میشوند. فعالان حقوقبشر تنها توان این را دارند که افکار عمومی را به حمایت وادارند از از منظر حقوقی عملکرد مناسبی را ارائه کنند.
متاسفانه عبدالله مومنی با این سخنان فرافکنی کرده و افکار عمومی را به اشتباه به وادی دیگری کشانده است. نگاهی به عملکرد سازمان ادوار تحکیم وحدت در حوزهی حقوقبشر نه به عنوان وظیفهی اصلی این سازمان، بلکه به عنوان یکی از مسئولیتهایی که در این مجموعه تعریف شده، سخنان عبدالله مومنی را دور از انتظار میسازد.
در واقع عبدالله مومنی در این گفتار حرف دل بسیاری از فعالان حقوقبشر را با ایراد اتهاماتی به خود آنها زده است. مومنی از فعالان حقوقبشر انتقاد کرده که چرا تنها به حمایت از زندانیان شناخته شده میپردازند، این در حالی است که این نقد به طور مستقیم به خود سازمانی مثل ادوار تحکیم وحدت برمیگردد. برای مثال میتوان در این زمینه به نحوهی دفاع سازمان ادوار تحکیم وحدت از مهندس موسوی خوئینیها و در مقابل سعید درخشندی و ابوالفضل جهاندار نگاه کرد. آیا دفاع از این سه نفر به یک اندازه و یکسان بوده است؟ آقای مومنی آرشیو یک ماههی ارگان خبری خود ادوارنیوز یا بامدادخبر (که بسیار وابسته به ادوار است) را نگاهی بکنید. سازمان دانشآموختهگان از کدام زندانی سیاسی غیرشناخته شده در این یک ماه اخیر دفاع جدی کرده است. در دفاع از حقوقبشر کارنامهی سازمان ادوار تحکیم وحدت در مورد اقلیتهای مذهبی چه گونه بوده است؟ چرا هیچگاه از آنان دفاع در خور توجهی صورت نگرفته است؟ صرف اینکه از خانوادهی یک زندانی در طول ۵ سال زندانی بودن یکبار دیدار به عمل آید آن هم به واسطهی افرادی خارج از سازمان مطبوع شما که ترتیب این دیدار را داده بودند، تمام کوتاهیهای سازمانهای نظیر سازمان شما را پاک میکند؟
گفتیم که وظیفهی فعالان حقوقبشر اطلاعرسانی، هدایت افکار عمومی به نقض حقوقبشر و دفاع حقوقی است. بعد از این وظیفههایی باقی میماند که از توان و ظرفیت مجموعههای حقوقبشری خارج است و این وظایف بر عهدهی سازمانهای سیاسی وابسته و یا در ارتباط (مستقیم و غیرمستقیم) با قدرت است. اینجا است که باید این سازمانها با پشتوانهی افکار عمومی و دفاع حقوقی و اطلاعرسانی صورت گرفته، فشارها را افزایش دهند و با استفاده از لابیهای موجودی که در اختیار دارد، در دفاع از حق تضییع شده اهتمام ورزند. نقدی که امروز اصلاحطلبان همیشه با آن مواجه هستند در همین نکته وجود دارد؛ که چرا همیشه دفاع از حقوقبشر را در کارنامه ندارند و در زمان انتخاباتها به این موضوعها توجه نشان میدهند.
آقای مومنی حرف دل بسیار از فعالان حقوقبشر را زده، اما پیکان سخن و اتهام خود را اشتباه نشانه گرفته است . این کوتاهی و این کم توجهی اگر بخواهیم برای آن نمونهیی مثال بزنیم اول از همه متوجه احزابی همچون سازمان دانشآموختهگان ایران میشود. برای این منظور و برای اثبات این نکتهها میتوان عملکرد فعالان حقوقبشری که دفاع بیقید و شرط را در اهداف خود دارند و سازمان دانش آموختهگان را مورد بررسی و تحلیل قرار داد. برای این منظور کافی است که کارنامهی حقوقبشر یک ماه گذشتهی سازمان ادوار تحکیم وحدت را با یکی از این گروهها مقایسه کنیم و ببینیم که اتهامات غیرواقعی که سخنگوی سازمان دانش آموختهگان ایران مطرح کرده به چه کسی یا کسانی بازمیگردد.
البته این نکته را نمیتوان از نظر دور داشت که احزاب سیاسی بنا بر مصلحتهایی که دارند، نمیتوانند و یا نمیخواهند که از اشخاص یا گروههایی خاص (برای مثال بهاییان) دفاع در خوری صورت دهند.
و در آخر اینکه آقای مومنی و دیگر دوست داران حقوق بشر، حشمتساران که در گذشت، اکنون زندانیان بسیاری هستند که هیچگاه مورد حمایت سازمان شما قرار نگرفتهاند و اگر گرفتهاند بسیار محدود و گذرا بوده است، از آنها اکنون میتوان حمایت کرد: امیدرضا میرصیافی، حسین درخشان، جواد علیزاده، سعید درخشندی، کاظمی بروجردی، بهاییان، دروایش گنابادی، کارگران هفتتپه، فرزاد کمانگر، مسعود کردپور و بهروزجاویدتهرانی و…