Tag Archive | "کتاب"

Tags: , , , , , ,

بهزاد مهرانی در زندان رجایی‌شهر


بهزاد مهرانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس را به زندان رجایی‌شهر منتقل کرده‌اند. آن‌ها که بهزاد را می‌شناسند می‌دانند از اهل کتاب است و از اهالی اندیشه. در واقع اگر بخواهیم مصداق عینی یک زندانی سیاسی را که به خاطر عقیده در زندان است را نشان دهیم باید از بهزاد مهرانی نام ببریم.

بهزاد جزو نوشتن و خواندن و خواندن و خواندن کاری انجام نمی‌دهد. هیچ فعالیت عملی ندارد و عضو هیچ دسته و گروهی نیست. در هیچ جلسه‌یی شرکت نمی‌کند. مردی است به غایت دوست داشتنی و دوستی است در نهایت مهربانی.

با این اوصاف کوتاه در مورد بهزاد مهرانی که خود نشان از بزرگی او دارد، حال این سوال پیش می‌آید که چه‌طور و چه‌گونه و به چه دلیلی بهزاد مهرانی در زندان است و آن هم در زندان رجایی‌شهر که محل نگهداری مجرمان خطرناک و بزهکاران و قاتلان است. وقتی یک مرد اندیشه و قلم هم‌چون بهزاد در زندان است چه‌گونه و چه‌طور می‌شود از آزادی بیان در این سرزمین صحبت کرد؟

این ماه‌ها بازداشت  و زندان و محاکمه زیاد داشته‌ایم برای روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان و اندیش‌مندان. اما بازداشت کسانی هم‌چون بهزاد مهرانی و نصور نقی‌پور که تنها یک وبلاگ‌نویس فرهنگی است چه‌گونه قابل توجیه است؟ دایره بازداشت و بگیر و ببند آن‌قدر وسیع و افسار گسیخته شده که چون اینانی باید در زندان به سر ببرند.

مدیار

Posted in حقوق بشرComments (0)

Tags: , , , , ,

ورق‌پاره‌های زندان؛ پایان تابستان قضایی


۳۱۰ روز…

تابستان ۱۳۸۴ تمام شد، روزهای بلند و پر افت و خیزی برای‌ام داشت. نمی‌دانم که از تابستان ۱۳۸۴ چه‌گونه یاد می‌کنم؛ شاید به عنوان بدترین تابستان عمرم که در آن همواره با دست‌بند  و پابند به دادگاه‌ها برده می‌شدم و پشت سر هم در دادگاه‌های مختلف بودم. شاید هم جزور خاطره‌های شیرین! هر چه بود گذشت از فردا مهر آغاز می‌شود. ماه من که متولد ماه مهرم. ماه مدرسه و دفتر و مداد و کتاب‌های مدرسه که بوی ماه مهر دارند. ماه نوستالوژی‌ها…

صبحی نشسته بودم در حال خواند کتاب بودم که صدای فریاد و نعره‌ی «حزب‌الله» و «الله اکبر» از کریدور زندان همراه با کوبیدن پاها روی زمین آمد. در سالن یک دفعه باز شد و «بند» منفجر شد. از ترس پریدم از اتاق بیرون. تازه فهمیدم که سربازهای زندان هستند که برای «بازرسی کردن» به بند آورده شده‌اند. البته بازرسی کردن که چه عرض کنم؛ به هم ریختن محل زنده‌گی زندانیان، چون به طرز خیلی جالبی هیچ چیزی که داشتنش خلاف باشد، پیدا نکردند! در بندی که مرکز عمده ی فروش «مواد مخدر» در زندان است، حتا یک گرم مواد پیدا نشد! چرا؟ خب به طور کامل مشخص است؛ هیچ‌زندانی‌یی به هیچ عنوان از این‌که قرار است امروز بازرسی شود، اطلاع نداشت، یا بهتر بگویم اطلاع نیافته بود! خودشان را مسخره کرده‌اند؛ اول خبر می‌دهند، بعد می‌ریزند داخل سالن.

بعد از بازرسی رفتم دنبال کتابی که برای‌ام مادر به زندان آورده بود. نشد. برای نهمین روز یک جلد کتاب را نمdetimg1_2671ی‌توانم داخل زندان بیاورم. به خدا اگر قرار بود «کراک و هروئین» بیاروم، یک ساعت هم طول نمی‌کشید. شاکی شدم و برگشتم بند. یک نامه‌ی تند و آتشین نوشتم برای روسای زندان و همین مسائل را نوشتم. نوشتم همه ی هنرتان در زندانبانی این است که به خلافکاران زندان خبر بدهید که برای بازرسی می‌آیید تا آن‌ها جنس‌های‌شان را پنهان کنند. بچه‌های «زیر هشت»  (نگه‌بانی) عصر برای‌ام خبر آوردند که رئیس و معاون بسیجی و خشن‌اش بدجوری عصبانی شده‌اند. شده‌اند که شده‌اند کتاب‌ام را بدهند.

با آرش حرف می‌زدم. حدود شش سال است که در زندان است. به جرم چاقوکشی. به گفته‌ی خودش ۱۰ سال حبس دارد. جز من با کسی در بند حرف نمی‌زند. به قول خودش عمری را این‌جا  هدر می دهد. ۲۵ سال دارد و کارهای همه را در بند انجام می‌دهد تا پولی به دست بیاورد.

بیش از ۹۵ درصد کسانی که این‌جا زندانی  هستند به حکمی محکوم شده‌اند که متانسب با جرم‌شان نیست، حال چه کم‌تر و چه بیش‌تر. فقط زندانیان سیاسی نیستند که مورد ظلم قرار می‌گیرند و حقوق‌بشر در موردشان نقض می‌شود. متهمانی که در این‌جا هستند به مراتب بیش‌تر مورد ظلم قرار می‌گیرند؛ چه در دوران بازداشت و بازجویی، چه در نحوه‌ی برگزاری دادگاه و صدور حکم و چه نحوه‌ی رفتاری که در زندان با آن‌ها می‌شود. تاسف‌آور است با بیش‌تر این‌ها رفتار انسانی و قانونی صورت نمی‌گیرد. با چه کسی می‌گیرد؟

با صادق تماس گرفتم. خبر از کاری که خانم دهقان همسر عبدالفتاح سلطانی، برای‌ام کرده داد. شوکه شدم. با وجودی که همسر خودش در زندان و سلول انفرادی است باز هم به فکر من بوده و چنین محبتی کرده است. امیدوارم عبدالفتاح سلطانی سریع‌تر آزاد شد و به کانون گرم خانوده‌ی گرامی و مهربان‌اش بازگردد.

سی‌ویکم شهریور ماه ۱۳۸۴ ـ زندان قزلحصار ـ واحد سه ـبند ۹ ـ اتاق سه

مدیار

Posted in ورق‌پاره‌های زندانComments (1)

Tags: ,

دل‌تنگی برای خودم


در حال خواندن یک کتاب هستم به نام «نه زیستن، نه مرگ» که خاطرات «ایرج مصداقی» است از طول دوره‌ی زندان‌اش در دهه‌ی شصت. اطلاعات زیادی در کتاب است از شکنجه شدن‌های گوناگون زندانیان، تا اعتراف‌های زندانیان ریز و درشت، از کسانی که امروز یا در قدرت‌اند یا مغضوب قدرت. برای مثال خواندن  این‌که سردار ذوالقدر که این روزها با نوشتن نامه به امام زمان حسابی سر زبان‌ها افتاد آن روزها گذرش به اوین زیاد بوده، در نوع خوب جالب است. یا این‌که پسر جنتی یا محمدی گیلانی در زندان اوین بوده‌اند و…

این نوع چیزها انگار شده روزمره‌ی من. یا خواندن خبرهای زندان و شکنجه و یا نوشتن چنین چیزهایی. آن هم از صبح تا شام. کتاب هم که دست می‌گیرم این‌چنین شده است. کتاب را می‌خواندم، کتاب‌ها و مرجع‌هایی که به عنوان رفرنس نام برده شده را هم لیست کرده‌ام که بخوانم. آن‌ها را لیست که می‌کردم، به ذهن‌ام آمد که چه وقت می‌توانم کتاب‌هایی که دوست دارم را بخوانم. خیلی وقت است که کتاب‌های مورد علاقه را دست نگرفته‌ام. یک سال می گذرد که «جان شیفته» را از شیدا هدیه گرفته‌ام و هنوز نخوانده‌ام. دل‌ام برای کافکا خواندن هم خیلی تنگ شده و این‌که کتاب‌های   مربوط  به رشته‌ام را بخوانم…

یادم آمد که شش سال است که دانش‌جو هستم. آخرش هم نگذاشتند دانش‌گاه را تمام کنم. فکر کنم این دو ترم برای همیشه ماند و آخر از این دانش‌گاه فارغ التحصیل نشدم. سیزده چهارده ترم شهریه دانش‌گاه را دادم، اما فقط چهار پنج ترم حاضر بودم در دانش‌گاه. از این تعداد هم فقط دو ترم اول می‌شود گفت که کامل سر کلاس بودم. بقیه‌اش یک خطر در میان بود. عاشق رشته‌ام بودم و هستم (علوم ارتباطات ـروزنامه‌نگاری) نشد که نشد.

چند بار گفته‌ام باز هم می‌گویم: لعنت بر هرچه دیکتاتور که همه‌ی عمر و جوانی‌مان پای کامپیتر گذشت.

مدیار

Posted in خودمComments (5)

Tags: ,

هنوز هم شوق تماشا دارم



…شوق تماشای‌ام می‌گیرد؛ گر چه مصلی را دوست نداریم، گر چه آن جا نمی‌تواند میزبان همه‌ی فرهنگ و تمدن‌مان باشد، گر چه برگزار کننده‌گانش را به عنوان متولی فرهنگ قبول نداریم، گر چه چشم بر روی سیاست‌های کودکانه‌ی برگزار کننده‌گان این نمایش گاه بسته‌ایم، گر چه هنوز بسیاری از کتاب‌های‌مان به خاطر عدم صدور مجوز تب تند رسیدن به این نمایش‌گاه را دارند، گر چه بسیاری از کتاب‌های‌مان را نمی‌گذارند که بیاوریم، گر چه در مراسم افتتاحیه به خاطر حضور اشخاص غیر فرهنگی شرکت نکردیم و… ولی این لذت بزرگ را از دست ندادیم و آمدیم، آمدیم با یک دنیا اسلحه به نام کتاب…


  • دو سال پیش این را نوشته بودم و از چندین سال پیش این‌روزها چنین شوقی داشتم، اما… اما هنوز هم شوق تماشا دارم… بی‌کتاب زنده‌گی کردن کار دشواری است


Posted in فرهنگComments (0)

Tags: , , , ,

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران


بیست‌ودومین نمایش‌گاه کتاب تهران
انتشارات شهر خورشید
شبستان مصلی/ راهرو ۱۸/ غرفه‌ی نوزدهم انتشارات شهر خورشید

Posted in فرهنگComments (0)

Tags: , , , , ,

ای قلم بالا بلندی را ببین، صبح صفار هرندی را ببین


در حالی‌که کم‌تر از دو روز به آغاز بیست‌ودومین نمایش گاه بین‌المللی تهران مانده و ناشرهای کشورهایی مثل لبنان طبق سنت هر ساله به تخفیف و وام و هزار تسهیلات دیگر هم در این نمایش‌گاه حضور دارند و باز هم در حالی‌که کمر ناشران ایرانی از «زحمت»‌های بسیاری که وزارت ارشاد اسلامی به آنان اندر باب «اخد و صدور مجوز» در طول این سالیان و به خصوص در دوره‌ی سه ساله‌ی دولت کریمه‌ی نهم تحمیل کرده است، شاهد سخن گهرباری از جناب وزیر ارشاد اسلامی آقای صفار هرندی که از کیهان‌نشیان سابق بوده‌اند و هنوز که هنوز است انس و الفتی دارند با آنان در خبرگزاری برنا منتشر شده که دل هر کتاب و کتاب‌خوانی را می‌لرزاند. ایشان فرموده‌اند:
«اصلاح در الگوی مصرف کتاب‌خوانی، اسراف در خواندن است.»
من هر چه که به این جمله اندیشیدیم و اندر احوالات آن به مکاشفه پرداختم جز این‌که ملت همان سه چهار دقیقه‌یی را هم که در طول روز مطالعه می‌فرمائید بگذارید کنار، چیز دیگری نیافتم.
بخواهیم جدی‌تر به مساله بپردازیم ماجرا از این قرار می‌شود که سیاست فرهنگی کشور در واقع همین را می‌خواهد و جمله‌گی کارها و فعالیت‌های‌اش نیز سمت و سو با همین هدف دارد؛ عدم رشد کتاب و کتاب‌خوانی در ایران.
از ابتدای روی کار آمدن دولت نهم و در پی آن به وزارت نشستن صفار هرندی شاهد باطل شدن مجوز کتاب‌هایی که در دولت هشت ساله مجوز گرفته بودند، شدیم. بعد از آن صدور مجوز کتاب روز به روز و هفته به هفته دچار تاخیر شد و صدور مجوز کتاب‌ها با داشتن «اصلاحیه‌های» متعدد همراه می‌شد. در حوزه‌ی ادبیات داستانی در کم‌ترین حالت ۶ ماه زودتر مجوزی صادر نمی‌شد. این‌ها در حالی است که فرض را بر این گرفته باشیم که مجوز کتاب صادر بشود و توقیف نشود. در یک کتاب ۴۳ صفحه‌یی جیبی که هر صفحه‌ی آن شامل ۱۰ خط بود، ۴۴ مورد اصلاحیه از طرف وزارت ارشاد و ممیزی‌ی آن به ناشر بازگردانده شده بود.
برگزاری نمایش‌گاه بین‌المللی تهران هم از همان سیاست‌هایی بود که با اعتراض قاطع و اکثریت ناشران مواجه شد، اما سه سال متمادی در آن‌جا برگزار شد و هر سال بازدیدکننده‌ی کم‌تری را به خود دید. برای دیدن بهتر نتایج این عمل‌کرد دولت نهم و صفار هرندی می‌توانیم به آمار تعطیلی صدها کتاب‌فروشی و شرکت‌های پخش کتاب در تهران و سراسر ایران استناد کنیم و به عدم برگزاری انجمن‌های ادبی برای اعطای جایزه‌ی کتاب سال. بسیاری از این انجمن‌ها در سال گذشته به علت آن‌چه که آن را سانسور کتاب در ایران اعلام کردند، هیچ کتابی را شایسته‌ی اعطای جایزه ندیدند.
پی‌نوشت
وقتی دولت نهم روی کار آمد یک آدم خودشیرینی یک شعر بلند بالا در رسای کابینه‌ی وی سرود و اسم تک به تک اعضای کابینه را در آن شعر آورد. در حالی مشغول شنیدن این به اصطلاح شعر بودم که همان موقع خبر عدم صدور مجوز برای یکی از کتاب‌های نشر به دست‌ام رسید، همان موقع هم شاعر فرمودند:
ای قلم بالا بلندی را ببین
صبح صفار هرندی را ببین

Posted in فرهنگComments (0)

Tags: ,

یک ماه تا روزهای خوب زنده‌گی


کم‌‌تر از یک ماه تا برگزاری بزرگ‌ترین جشن کتاب ایران مانده است. یک ماه دیگر در این روزها شاهد برگزاری بیست‌ودومین نمایش‌گاه بین المللی کتاب تهران خواهیم بود. مثل هر سال این روزها تمام ذهن‌ام معطوف به این اتفاق عزیز است و همه‌ی کارهای‌ام بر محور این موضوع می‌چرخد. دل‌هره‌های هر ساله باز هم شروع می‌شود؛
  • مجوز برخی از کتاب‌ها هنوز نیامده…
  • برخی از کتاب‌ها اصلاحیه و حذف و سانسور دارند و باید درست‌شان کنیم…
  • بدقولی چاپ خانه‌ها…
  • بدقولی صحافی و نرساندن کتاب‌ها…
  • فلان کتاب هنوز ویراستاری نشده و آن کتاب هنوز غلط‌گیری نشده…
  • صفحه‌بندی هنوز ناقص است…
  • کارنگ طرح جلدها چه شد؟ رنگ آن یکی خوب نیست… فونت‌اش درشت است…
  • لیتوگرافی هنوز فیلم و زینک‌ها را تحویل نداده…
  • دست‌گاه مشکل دارد و باید سرویس‌کار بیاید…
  • سلفون جلدها…
  • مترجم هنوز فصل آخر را نرسانده…
  • و…….
و تا دل‌ات بخواهد کار و کار و کار و کاغذ… هر سال قبل از این روزها دل‌ام تنگ می‌شود برای چنین روزهای پرکاری… برای شب‌های مداوم کار و برای شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌ماندیم تا کاغذهای سفید را سیاه کنیم برای کتاب شدن. چه‌‌قدر ناشر بودن خوب است… چه‌قدر کار کتاب کردن خوب است… چه‌قدر ویراستاری خوب است… مونتاژ کردن‌ها و صدای غژ و غژ آن دست‌گاه در حوالی میدان انقلاب… دل‌ام تنگ شده بود… دل‌ام تنگ شده…

Posted in فرهنگComments (0)

Tags: , ,

مزایای ناشر بودن در ایران


ناشر بودن در ایران مزایای بسیاری دارد. برای مثال شما با وزارت ارشاد کار می‌کنید که بسیار مایه‌ی خوش‌بختی و شعف است. شما یک کتاب به وزارت ارشاد برای اخذ مجوز می‌دهید می‌روید سال بعد برمی گردید کتاب را قیمه قیمه شده تحویل می‌گیرید. در برخی و بسیاری موارد به طور کل اصلن چیزی تحویل هم نمی‌گیرید. قصه‌ی ناشر بودن قصه‌ی پردردسری است. طرف شدن با چاپ‌چی و صحاف و حروف چین و هزار جای دیگر درسرهای بسیاری دارد که در حال حاضر خارج از این بحث است.
دفتر کوچکی دارم در حوالی میدان انقلاب که نشر کوچک‌ام را به همراه دوست‌ام یک شش سالی هست که را انداخته‌ایم و کار می‌کنیم. از دو سال و نیم پیش به این دفتر کوچک در حوالی میدان انقلاب آمدیم. نه که ناشر کتابیم و خوب پول در می‌آوریم و این مملکت پر کتاب‌خوان است از آسمان هم نازل می‌شود بر ما و … ما می‌رود.
صبح که رفتم دفتر مواجه شدم با این‌که صاحب‌ ملک محترم تمام پول پیش‌های مستاجران را برداشته و نوش جان کرده و رفته است. صاحب خانه خوش خوراک چندین ساختمان داشت که به ملت اجاره داده بود، همه‌ی آن‌ها را از ادارات دولتی اجاره کرده بود. ساختمان ما در اصل دارایی‌ی سازمان آب و فاضلاب بودو این دکتر محترم آن را اجاره کرده بود.
هر چه که بود جناب دکتر با چیزی در حدود یک و نیم میلیارد تومان ناقابل برداشتند و رفتند که رفتند. ما هم ماندیم و نشر پر سود و سر بی‌کلاه‌ و پولی که از ما برای همیشه رفت.
یک کمی مانده‌ام چه غلطی بکنم حالا. همین چندرغاز پول را هم با بدبختی در این چند سال جمع کرده بودیم. به هر حال از مزایای ناشر کتاب بودن است دیگر.

Posted in خودمComments (0)

Tags: , , , ,

کتاب و ایرانی که کشور مجوزها است


بنیاد هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی سر شناس ایرانی، اعلام کرده است که به دلیل سانسور گسترده کتاب‌های ادبیات داستانی و کم‌بود کتاب دارای ارزش بررسی در ایران، هیئت داوران، امسال هیچ یک از آثار معرفی شده را شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی هوشنگ گلشیری نمی‌داند. نسترن موسوی سخن‌گوی بیناد گلشیری گفته است که اگر شرایط به همین شکل ادامه یابد، ممکن است دیگر رقابتی در میان نباشد تا بخواهند سال آینده جایزه‌یی به داستان یا رمانی اهداء کنند.
داستان غریبی است داستان کتاب و چاپ کتاب و کتاب خوانی در ایران، سرانه‌ی کتاب‌خوانی در ایران چیزی در حدود ۴دقیقه است یعنی چیزی در حد فاجعه. در سبد خرید ایرانی‌ها کتاب جای‌گاهی ندارد. آمار جهانی می‌گوید که کتاب در ردیف ۱۰ خرید اول هر خانوار جای دارد. اما در ایران به طور قاطع می‌توان گفت که ایرانی‌ها خرید کتاب را در ردیف ۵۰ سبد خرید هم ندارند. به طور قطع می‌توان گفت که اولین دلیل آن سیاست‌های دولت و حکومت جمهوری اسلامی و به ویژه وزارت فرهنگ و ارشادد اسلامی است.
متاسفانه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی کشور مجوزها است. هر ایرانی برای تولید هر کالای فرهنگی نیاز به اخذ مجوز از وزارتی دارد که نام “ارشاد” را بر روی خود یدک می‌کشد. این وزارت‌خانه با کنترل و نظارتی که بر روی کتاب‌ها و کالاهای فرهنگی دارد اجازه‌ی تولید کالاهای بر خلاف عقاید مطبوع دولت و حکومت را به هیچ‌کس نمی دهد.
در تمامی کشورهای آزاد دنیا چاپ کتاب و روزنامه احتیاج به اخذ مجوز از هیچ نهادی ندارد، تنها در کشورهای بسته‌یی چون ایران این اتفاق می‌افتد که متاسفانه صدمه‌های جبران ناپذیری به بخش فرهنگی جامعه می‌زند.
در بخش نشر و چاپ کتاب در کشور، نظارت‌های حکومتی در طول چهار سال گذشته به طور چشم‌گیری رو به افزایش است. بسیاری از کتاب ها به ویژه کتاب‌هایی که در بخش ادبیات و اندیشه به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فرستاده می‌شوند، ماه‌ها در انتظار اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به سر می‌برند. ماه‌هایی که در بسیاری مواقع به سال هم می‌رسد و ناشران کتاب سرگردان و معطل می‌مانند که چه کنند.
این‌که بنیاد گلشیری چنین چیزی را بیان می‌کند، جای هیچ‌گونه تعجبی ندارد؛ وقتی داستانی با ۲۲۰ صفحه به وزارت ارشاد فرستاده می‌شود و ۶۰ صفحه‌ی آن سانسور می‌شود از کتاب چه می‌ماند که بخواهند روی آن داوری کنند؟ کتاب شعری به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فرستاده شده که نام کتاب از روی یکی از شعرها انتخاب شده است، جالب این‌که همان شعر مورد سانسور قیچی‌زنان وزارت قرار می‌گیرد، حال باید چه شود؟ ناشر باید کتابی را با اسمی چاپ کند که در کتاب نیست؟
با این سیاست حذف و قیچی‌یی که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت محمود احمدی‌نژاد و وزیر کیهانی‌اش؛ صفار هرندی پیش گرفته‌اند ۴ دقیقه سرانه‌ی مطالعه‌ی هر ایرانی به ۱ دقیقه هم برسد جای تعجب نیست.
وقتی جامعه‌ی ما این‌گونه بسته می‌شود حالت ایستایی به خود می‌گیرد که امروز شاهد آن هستیم. این حکومت و دولت نیست که به آن‌چه اندیشمندان و نویسنده گان جامعه تولید می کنند باید مجوز بدهد. حکومت و دولت خود احتیاج به اخذ مجوز از سوی جامعه و مردم دارند که متاسفانه و بهتر بگویم بدبختانه تمامیت‌خواهان امروز ایران جلوی آن را گرفته‌اند و این بدون شک نقض مسلم حقوق بشر است. دسترسی به هرگونه اطلاعات حق مسلم هر انسانی است.

Posted in فرهنگComments (0)

Tags: , , , ,

آکواریوم‌های پیونگ یانگ


“پس از آشوویتس دیگر بربرصفتی‌ست که کسی شعر بگوید”. زمانی که تئودور آدورنو فیلسوف و نویسنده‌ی آلمانی این جمله را می‌گفت شاید هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد در جهان جنایت‌هایی بدتر از سوزاندن میلیون‌ها یهودی در کوره‌های آدم‌سوزی اتفاق افتد. کشتن یک میلیون انسان در عرض چند روز در رواندآ، نسل‌کشی وحشیانه در یوگوسلاوی، جنایت‌های ایدی امین آفریقایی و صدام حسین عراقی… هر کدام‌شان کافی بود تا فعل خنده بر لب‌ها اعراب ساکن بخورد و دیگر هیچ کس بربرصفتی از خود نشان ندهد. ولی بعد از آشوویتس و همه‌ی این‌ها و جز از این‌ها شعر سروده شد، قهقهه‌ی خنده سر داده شد و زنده‌گی ادامه یافت.

وقتی در سال ۱۹۴۸ جورج اورول کتاب “۱۹۸۴″ را می‌نوشت باورش برای خواننده گان کتاب‌اش که هیچ، برای خودش نیز مشکل بود که وجود چنین فضای اختناق‌آمیز و استبداد زده‌ایی در جهان واقعیت امکان‌پذیر باشد. این کتاب و تصور چنین فضایی به گونه‌ای اغراق‌آمیز تصور می‌شد و می‌شود.
آری تصورش سخت است که باور کنیم کشوری در جهان جایی وجود دارد که در آن هر شهروند در کنترل کامل حکومت باشد؛ چه خودش، چه افکارش. تصورش سخت است که بپذیریم کشوری وجود دارد که در آن شهروندان‌اش به جرم گوش دادن به رادیوهای بیگانه به شدیدترین مجازات‌های ممکن تنبیه می‌شوند. شاید به راستی تصورش سخت باشد که تک تک شهروندان یک کشور باید اتیکیتی را روی سینه خود نصب کنند که روی آن عکس “رهبر کبیرشان” نقش بسته است. شاید از ذهن هیچ انسانی نگذرد که در کشوری جلسه‌ای تحت عنوان “انتقاد از خود” وجود داشته باشد که در آن هر شهروند باید خود را “لعن و نفرین” کند که چرا “شور و اشتیاق” کافی برای خدمت‌گذاری به “رهبر عزیزشان” را نداشته و از این بابت در برابر رفقای‌اش شرمنده شود…
“بیایید کار کنیم تا چند دلار بیش‌تر نصیب رهبرمان شود”، ” بیایید کار کنیم تا چند دلار بیش‌تر نصیب حزب‌مان شود”. شاید، شاید، شاید به خاطرمان رنگ واقعیت ننشیند که در جایی از دنیا به نام “پادگان مرزی جمهوری خلق کره، واحد ۲۹۱۵″ با این شعار عده‌ای انسان مجبورند روزانه ۱۶ ساعت کار کنند و سهمیه غذای هر کدام‌شان ۳۰۰ گرم ذرت باشد، آن هم به مدت دست کم ۱۰ سال…
باور همه‌ی این‌ها ممکن است، اما نه وقتی که نام کره شمالی و “رهبر کبیرش کیم ایل سونگ” و پسر عزیزش “کیم جونگ ایل” را بدانیم؛ چرا که در عصر ارتباطات امروز هیچ خبری از آن‌سوی دیوارهای آهنینی که این “همیشه رئیس جمهور” به دور مرزهای کشورش کشیده به اطلاع جهانیان نمی‌رسد. باور همه‌ی این‌ها و صد برابر بدتر از این‌ زمانی ممکن است که خاطرات کسانی چون “کانگ چول هوان” را بعد از خروج از کره شمالی بخوانیم و بشنویم. بعد از خواند این خاطرات و منابع کمی که در مورد کره شمالی وجود دارد شما می‌توانید باور کنید که “ظرفیت انسان‌ها برای رذالت و پستی بی انتهاست”…
بعد از خواندن شما می‌فهمید که دشمنی با حزب و انقلاب و “رهبر” ممکن است چه پیامدهای وخیمی داشته باشد؛ ده سال زندان شدن در اردوگاهی به نامن “یودوک” به همراه “خانواده‌تان”. بدین معنی که اگر شما جرمی مرتکب شوید (از نظر حکومت)پدر و مادر و برادر و خواهر و دختر و پسر و همسر شما چون “خون ضد انقلابی” در رگ‌های خود دارند به زندانی مخوف با اعمال شاقه منتقل می‌شوند. زندانی که در دل آن زندان انفرادیی وجود دارد که وقتی از آن بیرون بیایی به طور یقین فلج می‌شوی و اگر نمیری به طور خودکار به محکومیت‌ات ۵ سال اضافه می‌شود. در این زندان همه‌ی زندانیان همیشه گرسنه‌اند و برای رفع گرسنه‌گی موش‌ می‌خورند، علف می‌خورند، کرم می‌خورند… چه کسی می‌داند ده سال گرسنه بودن یعنی چه؟ زندانیان کره شمالی این را بهتر از هر کسی می‌دانند، زندانیانی که در سرمای زمستان سهمیه جوراب یک ساله‌شان را مجبورند که نپوشند و در سرمای ۲۰ درجه زیر صفر پا برهنه راه بروند تا وقتی می‌خواهند به اتاق رهبر کبیر که فقط عکس‌های او در آن‌جاست وارد شوند جوراب تمیز به پا داشته باشند و “ساحت مقدس”اش را به قدم‌های چرکین خود آلوده نکنند…

همه‌ی رسانه‌های جهان باید شرمنده باشند از این که وقتی می‌خواهند آمار مرده‌گان بر اثر گرسنه‌گی و قحطی دهه‌ی نود کره شمالی را اعلا کنند بنویسند: “چیزی بین ۲۰۰ هزار تا سه میلیون نفر”! با چنین رسانه‌هایی این دروغ است که در عصر ارتباطات زنده‌گی می‌کنیم؛ چرا که این رسانه‌های نمی‌توانند آمار دقیقی بدهند که رهبر کبیر کره شمالی ۷ هزار خودرو بنز دارد یا کمتر از آن، آن هم درباره‌‌ی کشوری که مردم گرسنه‌اش نمی‌دانند ماشین چیست! تلویزیون چیست! اینترنت چیست! ولی آن‌ها می‌دانند که تولد رهبر کبیرشان را یک “پرستو” پیش بینی کرده است و از علامات تولد او ظهور رنگین کمان و ستاره‌ی درخشان در آسمان بوده است. همان رهبر که بیش از ۳۵ هزار یادبود در سراسر کشور دارد و عکس‌های بزرگ‌اش در همه جا هست و اسم بیش‌تر دانش‌گاه‌ها و شهرها و بندر‌ها و خیابان‌ها و غیره و غیره به نام نامی‌اش نام گذاری شده است. نمی‌دانم چرا دیکتاتور‌ها این همه شیفته‌ی اسم و عکس خودشان می‌شوند و در همه جا عکس‌ و اسم‌شان به نوعی وجود دارد. به هر کشور دیکتاتوریی که نگاه کنید اینچنین است.
×××
کتاب “آکواریوم‌های پیونگ یانگ” خاطرات “کانگ چول هوان” یک شهروند کره شمالی‌ست که از سن ۹ ساله‌گی تا ۱۸ ساله‌گی به خاطر جرم نکرده‌ی پدربزرگ‌اش همراه خانواده خود زندانی پادگان مرزی جمهوری دموکراتیک خلق کره، واحد ۲۹۱۵ شده است که به اردوگاه “یودوک” معروف است. او همه‌ی سختی‌ها و فجایعی را که در این ده سال بر او و خانواده‌اش و زندانیان دیگر از جانب حکومت استبدادی کره شمالی آمده به طور مفصل شرح داده است. شرح اعدام‌ها و رفتار خشونت‌آمیز با کودکان از زجرآورترین قسمت‌های کتاب است. قسمتی که یکی از معلم‌ها دانش‌آموز زندانی را بعد از ضرب و شتم شدید داخل فاضلاب توالت می‌اندازد او در میان کثافت جان می‌دهد از دردناک‌ترین نوشته‌های‌ست که در تمام عمر خوانده‌ام.

×××
الکساندر سولژنیتسین کتابی نوشته است به نام “یک روز در زنده‌گی ایوان دنیسوویچ”، کتابی که برای اولین بار در سال ۱۹۶۲ جزئیات نظام اردوگاهی در شوروی سابق را افشا کرد و پرده از یک راز ۵۰ ساله برداشت. او جمله‌ای در این کتاب دارد:
“تئوری و عمل کمونیسم هر دو ضد بشری‌ست”. آن چه از شوروی و چین و کوبا و کره شمالی خوانده‌ام این جمله را بیش‌تر از همیشه برای‌ام معنا می‌کند و ترس‌ام را بیش‌تر. من از جهان اینچنینی می‌ترسم. من از “رهبر کبیر” داشتن و “رهبر عزیز” داشتن و “رهبر قدسی” داشتن می‌ترسم. من از مکتب سیاه کمونیسم می‌ترسم.
×××

خواندن کتاب آکواریوم‌های پیونگ یانگ را از دست ندهید. برای مبارزه با دیکتاتور‌ها آنان را باید شناخت چرا که همه‌شان شبیه هم هستند؛ در تمامی رفتارها.
آکواریوم‌های پیونگ یانگ/ کانگ چول هوان‌ ـ پیر ریگولت/ ترجمه‌ی بیژن اشتری/ نشر ثالث
اطلاعات بیش‌تر را می‌توانید از شماره‌ی ۷ هفته‌نامه شهروند که لینک‌های‌‌اش را در پست قبلی گذاشته‌ام بیابید.

Posted in معرفی کتابComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها
  • weblog nevis bigonah: عزيز تو تو همه چيز رکورد داري :-) (البته شوخي کردم) رکور...
  • weblog nevis bigonah: سلام دوست عزيز واقعا سخت تو کشوري که چيزي ازش نمي دوني ونه ح...
  • هرمز ممیزی: salam madiar jan modaty ast mikhaham barayat paiam bogzaram...
  • sina: گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست سکوت ملال ها از رازه دل...
  • مجتبی سمیع‌نژاد: مخلص نوید عزیز هم هستیم...
  • مجتبی سمیع‌نژاد: زنده باشی آرش جان...
  • navid: قربان لطفت. قلمت جوشان!...

Madyar’s Shared

از گذشته

دسته‌بندی


روزانه


  • مصاحبه مهدی کروبی بعد از حمله نیروهای بسیجی


    09/03/10

  • خرابی اینترنت

    به علت نزدیک به روز قدس اینترنت کشور تا بعد از روز قدس دچار اشکالات فنی ـ کودتایی است

    09/02/10

بلاگ چرخان