حکایت ارج و قرب داشتن جانیان و قاتلان در دیکتاتوری امروز ایران حکایت جدیدی نیست، حکایت کهنه و پیشنهداری است که هر کس در حافظهی کوتاه مدت و بلند مدت تاریخی خود نشان و نشانهیی از آن دارد؛ نام سردار نقدی در ذهن دانشجویان و مردم هنوز با فاجعهی ۱۸ تیر میآید و هنوز آن زخمها که به دانشجویان زده و آن کشتهها و زندانها که در آن شب جهنمی در کوی دانشگاه به یادگار گذشته دلها را میسوزاند. سردار نقدییی که همین چندی پیش به حکم همایونی منزلت بیشتر یافته و سازمان بسیج مستضعفین را دستخوش در آستین دارد. حسین طائب که شکنجهگری بوده در زندانها و هر جا که نامی از قتل و جنایت میآید، بیهوا ناماش پای تحلیلها و خبرهای بیرون درز کرده نوشته میشود نیز از همانها است. حالا به همان حکم همایونی فرماندهی بسیج است.
اسدالله لاجوردی، جلاد و قصاب اوین، شکنجهگر اوین که یک دهه آدم کشت و آدم شلاق زد و انسانیت درید، هر ساله بزرگداشتی دارد برای خودش و به پاس آن همه جنایت که کرده بود جایگاهی دارد و شهید شهیدی برایاش سر میدهند. قاضی مقدس که ترور شد در زندان قزلحصار شاهد بودم که وقتی خبرش را صدا و سیما اول بار پخش کرد، ملتی زندانی سوت و کف زدند و نفرینی بدرقهاش تا آن دیار کردند؛ همو که اکنون لقب شهید دارد و ارج و قربی فزونتر از ناماش.
خیابانهای تهران و ایران کم نام تروریستها و قاتلان را بر روی خود ندارند. در ایران سرکوب و کشتار مردم توسط بسیج و سپاه و نیروی انتظامی مورد تقدیر نمایندهگان مجلس قرار میگیرد و فرماندهان این سه نیرو تشویق میشوند. قاتلان و کسانی که مردم را در خیابانهای طی ماههای گذشته کشته بودند، همواره تشویق شدند و بعد از گذشت ماهها حتا یک قاتل نیز معرفی نشد، حتا یک مسئول نظامی برای این کشتارها از کار برکنار نشد و یک مسئول مورد بازخواست قرار نگرفت.
به جای اینها روزنامهنگار و دانشجو و روشنفکر و فعال مدنی و فعال کودک و زنان ما، قشر تحصیل کرده و فرهیختهی ایران یک به یک به زندان رفت و محکومیت گرفت. انفرادیها را تحمل کرد و شکنجهها چشید. دانشجویان به زندان رفتند و عربدهکشان و قدارهبندان بسیج دانشگاهها را پر کردند. نمایندهی خوش غیرت جمهوری اسلامی در سازمان ملل در برابر چشم نمایندهگان کشورها دنیا، روزنامهنگاران ایرانی مثل زیدآبادی که ماهها زندانی است را تروریست خطاب کرد و این طرف بازجوی سابق و خشونتنویس کیهان از تمامی اتهامات خود در دادگاه تبرئه شد؛ لابد برای اینکه درس خشونت را خوب میدهد!
امشب علی وکیلیراد قاتل شاپور بختیار بعد از ۱۸ سال زندانی بودن در فرانسه بر اساس قانون آزاد و از کشور فرانسه اخراج (بخوایند به بیرون پرت شد) شد و به ایران بازگشت. آنطور که در گزارشها آمده شاپور بختیار در مرداد ماه ۱۳۷۰ ترور شد، با ضربات متعدد چاقو. نحوه و تعدد ضربات چاقو نشان از یک خشونت تمام عیار داشته است. اما همین قاتل با آن خشونتی که خارج از مرام و کنش انسانی است، امشب با استقبال رسمی «مقامات دولتی» ایران و انداختن حلقهی گل بر گردنش وارد ایران شد. جمهوری اسلامی به طور رسمی و با تشریفات از یک «آدمکش»، یک «قاتل» پذیرایی و استقبال کرد. کاظم جلالیی نماینده مجلس و حسن قشاقوای از وزارت امور خارجه آغوش پر مهر جمهوری اسلامی به روی یک جانی دیگر را امشب وظیفهی داشتند بازگشایند.
و برگردیم به ۱۰ روز گذشته؛ به معلم عاشق پیشهی کردستان، به فرزاد کمانگر، به یک زندانی بیگناه، به یک انسان که از واژههای دنیا بیشتر از همه چیز «لبخند و عشق و محبت» را دوست میداشت. کسی که بازجویان و قاضی پروندهاش نیز بر بیگناهیاش معترف بودند. و همانها، همان بازجوها و همان قاضیهای معترف به بیگناهیاش حلقهی دار را بر گردناش انداختند و قامت افراشتهاش را در آسمان افراشتند. این است حکایت جمهوری اسلامی، حکایت معلمی بیگناهی را که حلقهی دار تقدیم میکند و حکایت آدمکشی که او را حلقهی گل به گردن میآویزد.
همین امشب که نمایندهگان جمهوری اسلامی به نیابت حلقهی گل بر گردن وکیلیراد انداختند، هنوز خانوادهی کمانگر پیکر فرزندشان را تحویل نگرفتهاند؛ این است حکایت جمهوری اسلامی و حلقههایی که میدهد؛ حلقهی دار برای یک بیگناه، حلقهی گل برای یک آدمکش…
وکیلیراد که نزدیک به بیست سال قبل ماموریت جنایت و ترور بر عهده داشت، بیشک دستخوشی آنچنانی هم طلب دارد. ارادهی همایونی کدام قطعه از این سازمانهای مفتبری را تقدیماش کند باید منتظر ماند. فقط ارادهی همایونی اگر لطف کند به علت تجربهی زندان فرنگ دیده، ملک سازمان زندانها را تقدیماش نکند، جای شکرش است باقی است؛ چرا که آنگاه به جای باز کردن حلقهی طناب از گردن فرزادهایمان، باید دشنه دشنه از بدنهاشان در آوریم و پیکرهای آجین شده تحویل بگیریم.
مدیار





آمبولانس چند متر آنطرفتر پارک شده بوده است. بعد از نیم ساعت بالاخره آنها که کشته بودندش جسدش را میبرند، تا کی به خانوادهاش تحویل داده شود.

بمبگذاری حسینیهی شیراز است که در این کیفرخواست هم به آن اشاره شده است، بمبگذاری که تنها نقشی که در آن به عهده داشتهاند پذیرفتن مسئولیت آن بوده است. محاکمه کردن آنان در این دادگاه به جز نشان دادن یک شوی مضحک و دادن آدرس غلط هیچ چیز دیگری نمیتواند باشد.
اعتراف کردن در دادگاهی که حکومت به اصطلاح “جمهوری اسلامی” آن را آغاز کرده و گزارشگرش خبرگزاری مردم فریب و دریدهی فارس است، یک سند کتمانناپذیر برای حقانیت جنبش بزرگ مردم ایران است که پایههای حکومتی غیر مشروع و غیر مقبول را لرزان کرده است. حکومتی که به واسطهی نیروی انتظامی خشن و نیرویهای آدمکش بسیج در طول یک ماهونیم گذشته به ضرب و شتم و کشتار و سرکوب آرامترین تظاهرات مردم ایران پرداخت.

